خانه / زمینه ساز ظهور / زندگینامه امام جواد ع ملقب به امام تقی ع قسمت سوم

زندگینامه امام جواد ع ملقب به امام تقی ع قسمت سوم

بسمه تعالی
زندگینامه امام جواد ع

افتخاری دیگر از سایت ماکزیمم تکنیک . www.maximumtechnic.com
زندگینامه امام جواد ع  ملقب به امام تقی ع
قسمت سوم

ادامه زندگی نامه امام جواد (ع)

 نقد و بررسى این رویداد:::در اینجا به امورى چند اشاره مى‏کنیم:الف: بنابر آنچه از ماجرا برمى‏آید، هنگامى که مأمون از امام پرسید: «تو چه کسى باشى؟» تجاهل کرده و خود را به نادانى زده نه اینکه واقعاً امام را نمى‏شناخته است، زیرا امام جواد (علیه السّلام) دو سال جلوتر یعنى در سال ۲۰۲ ه’ .ق، براى دیدن پدر به خراسان رفته بود/در تاریخ بیهق گفته است: «او از کناره دریا، از راه طبس راه سپرد، زیرا در آن موقع راه «قومس»(۷۶) مورد استفاده نبود و بعدها معبر گشت، پس از ناحیه بیهق آمده، در قریه «ششتمد»(۷۷) توقّف نمود و از آنجا به دیدار پدرش على بن موسى الرضا (علیه السّلام) رفت. به سال ۲۰۲ ه’ .ق»(۷۸)/بعید است که در آن موقع مأمون آن حضرت را ندیده باشد در حالى که پدرش ولى عهد او بود و دخترش را براى خود آن جناب عقد یا نامزد کرده بود/ب: در این روایت، که در آن آمده است: کودکان بازى مى‏کردند و او با آنها ایستاده بود تا اینکه مأمون بر آنان گذشت…

اشاره شده بود که امام جواد (علیه الصلاْ و السّلام) در آن هنگام با کودکان بازى مى‏کرده است. و پذیرفتن چنین مطلبى ممکن نیست زیرا بازى کردن در شأن امام نبوده است و بعضى، در نقد این روایت استناد کرده‏اند به اینکه امام تا زمانى که مأمون از او بخواهد به بغداد بیاید، در مدینه بوده است.(۷۹) (بنابراین نمى‏تواند این ماجرا صحیح باشد)/در مورد اوّل باید گفت: اینکه امام در جایى که چند کودک هم در آنجا بوده ایستاده باشد به معناى این نیست که او با آن کودکان بازى مى‏کرده است، وگرنه روایت به بازى کردن او تصریح مى‏کرد و به این جمله که: با کودکان بود، بسنده نمى‏کرد. حتّى این که امام عمداً با کودکان و در جمع آنان باشد هم در متن روایت نیست. پس شاید امام مقابل منزل خود ایستاده بوده و اتفاقاً کودکان هم در آنجا بوده‏اند/بلکه بعید نیست که امام در میان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم کودکانه‏شان آنان را تعلیم و ارشاد کند و مفاهیم انسانى را بدانان بیاموزد. ما در زندگى خود نیز نمونه‏هاى بسیارى از آموزش کودکان را مى‏بینیم، که با افق استعداد و فهم آنان مناسب است/به هر حال، یقیناً، بودن امام با کودکان، براى بازى کردن نبوده است. روایت على بن حسان واسطى که چند وسیله مخصوص سرگرمى کودکان را از مدینه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهدأ کند، شاهد بر این مطلب است. او مى‏گوید:«بر او وارد شدم و سلام کردم، با چهره‏اى حاکى از ناخوشایندى جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزدیک شدم و آن وسائل را بیرون آورده پیش رویش نهادم پس نگاهى خشم آلود به من کرد و آنها را به این سو و آن سو پرتاب کرد، سپس گفت: «خداوند مرا براى اینها نیافریده است، مرا چه به بازى کردن؟!»پس از او طلب بخشودگى کردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بیرون شدم(۸۰)همچنین، امام صادق (علیه السلام) در پاسخ صفوان جمّال که درباره صاحب امر ولایت و امامت سؤال نموده بود، فرمود: «صاحب و متولّى این امر به لهو و لعب نمى‏پردازد»(۸۱)/در مورد آن سخنى که در نقد روایت، برخى استناد کرده بودند به اینکه امام (علیه السّلام) در مدینه بود که مأمون او را به بغداد دعوت کرد، باید گفت: اینکه مأمون آن حضرت را به بغداد فرا خواند به این معنى نیست که در روز اوّل ورود امام به بغداد، آن حضرت را دیدار کرده است بلکه بسیار مى‏شد که خلیفه کسانى را به بغداد فرا مى‏خواند و بعد از گذشت چندین شب و روز و بسا چند ماه و حتى چند سال، فرصت ملاقات با خلیفه دست نمى‏داد(۸۲). علاوه بر این، در متنى که آورده شد تصریح شده است که قبل از آنکه مأمون امام را دیدار کند، براى شکار از شهر خارج شده بوده است/مؤیّد سخن ما، این است که بدانیم که یکى از اهداف مهمّ مأمون از آوردن امام جواد (علیه السلام) به مدینه این بوده است که امام در نزدیکى او باشد تا بتواند به وسیله جواسیس و مأموران مراقبت(۸۳)، تمامى حرکات و روابط امام (علیه السلام) را که براى مأمون حساسیّت برانگیز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد. روشى که پیشتر، مأمون در قبال امام رضا (علیه السلام) اتّخاذ کرد، مؤیّد داشتن این هدف مى‏باشد/مگر نه اینکه این مأمون، همان مرد عجیبى است که به مراقبت و نظارت بر تمامى حرکات دشمنانش و هر کسى که احتمال دشمنى‏اش در آینده مى‏رفت، اهتمامى ویژه داشت و پیش از این پاره‏اى از شواهد آن را آوردیم/ج: با بررسى این رویداد مى‏بینیم این واقعه چه در مورد موضع امام جواد (علیه السلام) و چه در مورد موضع خلیفه، مأمون، متضمّن اشارات مهمّ متعدد مى‏باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده مى‏کنیم:خلیفه، که از اولین و ساده‏ ترین ویژگى‏هایش این بود که همواره ابّهت و جلال فرمانروایى خود را حفظ کند، نمى‏بایست براى یک امر عادّى، پیش پا افتاده و ناچیز، آن هم با آن سرعت، از شکار باز گردد، به خصوص که این کودک با همسالان خود (که در نقل مذکور به آنها اشاره شده) و در جمع آنان بود (و نمى‏توانست مسأله آفرین باشد)!/بلکه باید مسأله‏اى بزرگ و موضوع مهمّى که با پایه‏هاى حکومت و سرنوشت رژیم او تماس نزدیک دارد، او را به بازگشت از مقصد، به این صورت بى سابقه و هیجانى و با رفتارى همچون رفتار کسى که چشم بندى و جادو شده!! و براى امتحان کردن کودکى که با همسالان خود محشور است!!، واداشته باشد/این ماجرا اگر نشانه چیزى باشد، نشانه این است که در حقیقت مأمون در پى این بوده است که ادّعاى ائمّه اهل بیت علیهم السّلام را در مورد عصمت، و علم خاصّى که آن را از طریق پدرانشان، از رسول‏الله (صلّى الله علیه و آله وسلم)، از خداى سبحان آموخته‏اند، باطل و ناصحیح جلوه بدهد/او با اینکه پیش از این، چنین تلاشى را در برابر امام رضا (علیه السلام) به عمل آورده، تجربه کرده بود و شکست خورده بود، ولى این بار، شاید با دیدن خردسالى امام جواد (علیه السلام)، بسیار بعید مى‏دانست که آن حضرت – در آن سنین- توانسته باشد علوم و معارفى را که در مقام محاجّه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم مى‏شود، کسب نموده باشد/در اینجا یک سؤال به ذهن مى‏رسد و آن اینکه اگر این کودک خردسال نتواند به پرسشى در مورد یک موضوع غیبى – به تمام معنى کلمه – پاسخ کافى و شافى بدهد، مأمون چه عکس العملى از خود نشان مى‏دهد؟آیا همانطور که در نقل گذشته آمد که گفت: «امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است»، او را مى‏کشد، تا در تمام سرزمین‏هاى اسلامى بین همه مردم منتشر گردد که علّت قتل این کودک این بوده است که جرأت یافته، مدّعى علم به چیزى شده است که از جواب صحیح به آن عاجز بوده است، و به این ترتیب وجود چنین علمى را در او و در فرزندانش پس از او و حتى در پدرانش قبل از او، باطل و غیر واقعى نشان بدهد. چرا که هدف اول و آخر او این است که وجود چنین علمى را در آنان تکذیب و انکار نماید، همچنانکه در سخنى که خطاب به امام گفت: «راست گفتى، پدر، جدّ و خدایت راست گفتند» تلویحاً به اینکه امام حقیقتاً داراى علم خاصّى است که براى خود مدّعى است، و آن را از پدرش از جدّش از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود/یا اینکه او را به قتل نمى‏رساند و آن کلام که گفته بود: «امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است» به طورى ناگهانى بر زبان او رانده شده، و منعکس کننده موضع سیاسى حساب شده و مناسب با آن مرد نیرنگ باز زیرک نیست و تصمیم نهائى او در مورد آن حضرت نمى‏باشد؟بلکه او را به همان حال تهى از مفهوم امامت و ویژگى‏هاى آن نگه مى‏دارد تا در هر شرایط و احوالى، چون سندى قوى و حجّتى قاطع باشد در برابر هر کسى که بخواهد براى او مدّعى امامت شود. و به این ترتیب کارش پایان پذیرد.

و به صورت طبیعى و بدون هیچ زحمت و مشقّتى، پیروان و دوستدارانش پراکنده گردند و جمعیّتشان نابود شود؟شاید شخص هوشمند و آگاه به نیرنگ‏ها و حیله‏هاى مأمون، بداند مأمون کدام راه را انتخاب خواهد کرد/در این احوال مى‏بینیم امام (علیه السلام) در مناسبت‏هاى بسیارى اظهار مى‏داشت که داراى علم امامت است، علمى که از پدرانش علیهم السّلام فرا گرفته و آنان از رسول الله (صلّى الله علیه و آله) و او از جبرئیل (علیه السّلام) و او از خداى سبحان، فرا گرفته‏اند. از این رو اخبار غیبى بسیار مى‏گفت و بالأخره، شک نیست در اینکه بعد از آنچه که در اولین دیدار با امام جواد (علیه السلام)، در داستان شکار باز، بین مأمون و آن حضرت واقع گشت، و مأمون از پاسخ چون صاعقه‏اى که آن حضرت داد، در هم شکست، اهمیّت موقعیّت در برابرش مجّسم شد و از شدّت هراس و بزرگى کار، یکّه خورد و دانست که ناچار است با کوشش بیشتر و مکر و حیله‏اى شدیدتر، با این مسأله روبرو شود، تا از آینده و سرنوشت حکومت خود و پدر زادگان عباسى خود مطمئن شود/
تجربه تلخ‏::::::پیشتر دانستیم که مأمون به گردآوردن عالمان و متکلّمان از فرقه‏ها و مسلک‏هاى مختلف، اهتمام مى‏ورزید، تا با امام رضا (علیه السّلام) مناظره کنند. به این امید که یکى از آنان، هر چند در یک مسأله، آن حضرت را محکوم و مقطوع الحجّْ بکند. و این مناظرات بسیار شد، و مجالس علنى فزونى یافت… ولى سود برنده واقعى از این مناظرات امام (علیه السلام) بود و نه مأمون. تا اینکه مأمون، خود، در اواخر کار متوجه شد و در زمانى که پشیمانى سودى نداشت و کار از کار گذشته بود، پشیمان گشت و در مورد امام رضا (علیه السّلام) به جنایت زشت خود که معروف و معلوم همگان است، دست بیالود/و اینک چرا بار دیگر با امام جواد (علیه السّلام) آن روش و شیوه را تجربه نکند؟ به خصوص که او کودکى نابالغ است و روش‏هاى کلام و جدل را نیکو نمى‏داند و اگر در قضیّه شکار باز، با الهام خدا توانست به سؤال مأمون جواب بگوید، شاید تیرى به تاریکى بوده و به هدف اصابت کرده و شاید این الهام تکرار نشود، و شاید و شاید///و فقط یک تجربه، اگر با تدبیر و دقّت و توجّه، طرح و اجرا شده، موفّق گردد، چه بسا به این موضوع خاتمه بخشد و پایانى براى تمامى مشکلات باشد و براى همیشه منبع و مصدر تمامى سختى‏ها و خطرات را از میان بردارد/اگر آن یک تجربه، این نتیجه بسیار بزرگ را در پى نداشته باشد، مسلّماً بخش مهمّى از آن را تأمین مى‏کند/و مأمون، با همه زیرگى و هوشیاریش و با بهره جستن از تمامى امکانات معنوى و سیاسى اش به این تجربه دست زد و با توجّه و دقّتى بسیار آن را به اجرا گذاشت/ولى آیا توانست در این میدان، حدّاقلّ موفقیّت را به دست آورد؟ در صفحات آینده روشن خواهد شد/ اجرای یک دسیسه با انجام ازدواج :بنا بر تصریح منابع تاریخى، زمانى که مأمون براى امام رضا (علیه السلام) پیمان ولایت عهدى آن حضرت را منعقد ساخت، دخترش امّ الفضل را به همسرى امام جواد (علیه السلام) درآورد(۸۴)، یا حدّاقل او را براى امام جواد (علیه السلام) نامزد کرد.(۸۵)و هدف او این بود که با این اقدام بر مقاصد خود از بیعت گرفتن براى پدر امام جواد، امام رضا (علیهما السلام) سر پوش بگذارد و نیز اهداف دیگرى داشت که در جاى دیگرى به بخشى از آن اهداف اشاره نموده‏ایم.(۸۶)ولى مى‏بینیم بعد از شهادت پدرش، در حالى که او بیش از هشت سال نداشت و مأمون او را از مدینه به بغداد آورد، به آسانى، مأمون این خواسته عباسیان را که از او خواسته بودند قبل از آنکه امام جواد (علیه السّلام) را با مسائل مشکلى که یحیى بن اکثم براى آن حضرت مطرح مى‏کند آزمایش کند، همسر او (امّ الفضل) را در اختیار او نگذارد. بلکه بنا بر متونى که در دست ما است، خود مأمون به عباسیان پیشنهاد کرد تا امام جواد (علیه السّلام) را آزمایش کنند. و از بعضى نصوص تاریخى استفاده مى‏شود که اگر خود مأمون مسأله امتحان امام (علیه السلام) را نزد عبّاسیان مطرح نمى‏کرد و آنان را تحریک نمى‏کرد، خود آنها جرأت اینکه چنین پیشنهادى بکنند و از او بخواهند امام (علیه السلام) را نخست بیازماید را، نداشتند/پیش از آنکه به تحلیل و بررسى این امتحان، که در نوع خود حادثه‏اى بى نظیر است بپردازیم، مناسب مى‏بینیم اوّل خلاصه‏اى از آن ماجرا یا دست کم قسمت‏هایى از آن را نقل کنیم: متن تاریخى مى‏گوید: زمانى که مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به زوجیّت ابو جعفر (علیه السّلام) درآورد، عباسیان به او گفتند: آیا دختر و نوردیده ات را به کودکى مى‏دهى که تفقّه و علم به دین خدا پیدا نکرده و حلال و حرام دین و واجب و مستحب آن را نمى‏شناسد؟ – در آن زمان امام جواد (علیه السّلام) نُه سال داشته است- چه مى‏شود اگر صبر کنى تا ادب بیاموزد و قرآن بخواند و حلال و حرام را بشناسد؟!/مأمون گفت: او فقیه‏تر از شما است و به خدا و رسول او و سنّت و احکام دین داناتر است. و قرآن خوان‏تر از شما و داناتر به آیات محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، ظاهر و باطن، خاص و عام و تنزیل و تأویل قرآن مى‏باشد. پس از او پرسش کنید، اگر همانطورى که شما مى‏گوئید بود، سخن شما را مى‏پذیرم/در نقل دیگرى آمده است که مأمون با آنان گفت: «واى بر شما! من از شما بهتر این جوان را مى‏شناسم… تا آنجا که گفت: اگر خواستید او را آزمایش کنید تا آنچه من درباره او گفتم برایتان روشن شود»/در متن دیگرى آمده است که پس از آنکه عباسیان به مأمون گفتند او کودک و خردسال است، به آنان گفت: «گویا شما در سخن من تردید دارید. اگر خواستید او را بیازمایید یا کسى را براى آزمایش او بیاورید، آنگاه سرزنش کنید یا پوزش بطلبید»/گفتند: آیا ما را در این مورد آزاد مى‏گذارى؟گفت: آرى‏گفتند: پس پیش روى تو کسى، از امورى از مسائل شریعت از او مى‏پرسد، اگر از عهده جواب صحیح برآمد، درباره کار او اعتراضى نخواهیم داشت و براى خاص و عام، استوارى رأى امیرالمؤمنین آشکار مى‏گردد.

و اگر از عهده بر نیامد سخن ما مقدّم، و امیرالمؤمنین عذرى نخواهد داشت/مأمون به آنان گفت: با شما، هر وقت خواستید چنین کنید/سپس روایات تاریخى، تطمیع یحیى بن اکثم با تحفه‏ها و هدایا، توسط عبّاسیان را براى اینکه با یک مسأله فقهى که ابو جعفر (علیه السّلام) جواب آن را نداند، به او نارو و نیرنگ بزند. یاد مى‏کند و آنگاه، پرسش او را از امام در حضور خواصّ دولتى و بزرگان و امیران و درباریان و فرماندهان نقل مى‏کند/سپس، جواب آن حضرت (علیه الصلاْ و السلام) را که جواب دقیق و همه جانبه‏اى بود که هیچ کس، حتى خود پرسش کننده انتظار شنیدن چنین جوابى را نداشت، و به طورى بود که یحیى بن اکثم از خود بى خود شد، درمانده گشت و در کار خود حیران ماند، نقل کرده است/در روایتى که در «احتجاج» و جز آن نقل گردیده، آمده است: «ابو جعفر (علیه السّلام) که نُه سال و چند ماه داشت به مجلس درآمد و بین دو بالشى که قبلاً گذاشته شده بود نشست و یحیى بن اکثم پیش روى آن حضرت نشست و افراد دیگرى هر کدام در جاى خود قرار گرفتند و مأمون نیز روى تشکى کنار تشک امام (علیه السّلام) نشسته بود/یحیى بن اکثم رو به مأمون گفت: اى امیرالمؤمنین، آیا اجازه مى‏دهى از ابى جعفر مسأله‏اى بپرسم؟مأمون گفت: از خود او اجازه بطلب/پس یحیى رو به امام (علیه السّلام) کرده گفت: فدایت گردم، آیا اجازه مى‏دهى مسأله‏اى سؤال کنم؟ابو جعفر (علیه السّلام) فرمود: اگر مى‏خواهى بپرس/سپس یحیى گفت: فدایت شوم، چه مى‏گویى در مورد شخصى که در حال احرام شکارى را بکشد؟ابو جعفر (علیه السّلام) فرمود: آیا در حِلّ (خارج از محدوده حرم) کشته است یا در حرم؟ عالم به حکم حرمت صید در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمداً کشته یا به خطا؟ شخص مُحرم آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ براى اوّلین بار چنین کارى کرده یا براى چندمین بار؟ شکار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین کارى ابا ندارد یا از کرده خود پشیمان است؟ در شب شکار کرده یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حجّ؟!/یحیى بن اکثم متحیّر شد و آثار ناتوانى و زبونى در جهره‏اش آشکار گردید و زبانش به لکنت افتاد به طورى که حاضران در مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت فهمیدند/مأمون گفت: خداى را بر این نعمت سپاسگزارم که آنچه من اندیشیده بودم همان شد. سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اکنون آنچه را که نمى‏پذیرفتید دانستید؟سپس رو به ابو جعفر (علیه السّلام) کرده گفت: اى ابو جعفر، آیا براى خود خواستگارى مى‏کنى؟ بعد از آن، روایت خواستگارى امام و تزویج مأمون دخترش را به آن حضرت متذکّر مى‏شود تا آنجا که مى‏گوید: چون (مجلس تمام شد و) مردم پراکنده گشتند و جز نزدیکان کسى در مجلس نماند، مأمون رو به امام جواد (علیه السّلام) کرد و گفت: قربانت گردم خوبست احکام هر یک از فروضى را که در مورد کشتن صید در حال احرام تفصیل دادید بیان کنید تا استفاده کنیم/ابو جعفر (علیه السّلام) فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حِلّ (خارج حرم) شکارى بکشد و شکار از پرندگان بزرگ باشد کفّاره‏اش یک گوسفند است و اگر در حرم بکشد کفّاره‏اش دو برابر است. و اگر جوجه پرنده‏اى را در حِلّ بکشد کفّاره‏اش یک برّه است که تازه از شیر گرفته شده است و اگر در حرم آن را بکشد هم برّه و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد و اگر شکار از حیوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشد کفاره‏اش یک گاو است و اگر شترمرغ باشد کفّاره‏اش یک شتر است و اگر آهو باشد یک گوسفند است و اگر هر یک از اینها را در حرم بکشد کفاره‏اش دو برابر مى‏شود بدان قربانى که به کعبه برسد/و اگر شخص محرم کارى بکند که قربانى بر او واجب شود، اگر در احرام حجّ باشد قربانى را در منى ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد آن را در مکّه قربانى کند. و کفّاره شکار براى عالم و جاهل به حکم یکسان است و در صورت عمد (علاوه بر کفّاره) گناه نیز کرده ولى در صورت خطا گناه از او برداشته شده. کفّاره شخص آزاد بر عهده خود او است و کفّاره بنده برگردن صاحب او است و بر صغیر کفّاره نیست ولى بر کبیر واجب است. و عذاب آخرت از کسى که از کرده‏اش پشیمان است برداشته مى‏شود ولى آنکه پشیمان نیست کیفر خواهد شد/مأمون گفت: احسنت اى ابا جعفر، خدا به تو نیکى کند. حال خوب است شما نیز از یحیى بن اکثم سؤالى بکنى همانطور که او از شما پرسید. پس ابو جعفر (علیه السّلام) به یحیى فرمود: بپرسم؟یحیى گفت:

اختیار با شما فدایت شوم اگر توانستم پاسخ مى‏گویم وگرنه از شما بهره‏مند مى‏شوم/پس ابو جعفر (علیه السّلام) فرمود: به من بگو در مورد مردى که در بامداد به زنى نگاه مى‏کند و آن نگاه حرام است و چون روز بالا مى‏آید بر او حلال شود، و چون ظهر شود باز بر او حرام مى‏شود و چون وقت عصر مى‏رسد بر او حلال مى‏گردد و چون آفتاب غروب کند بر او حرام شود و چون وقت عشأ شود بر او حلال شود و چون شب به نیم رسد بر او حرام شود و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال گردد؟ این چگونه زنى است و با چه چیز حلال و حرام مى‏شود؟یحیى بدو گفت: نه به خدا قسم، من به پاسخ این پرسش راه نمى‏برم و جهت حرام و حلال شدن آن زن را نمى‏دانم اگر صلاح بدانید با جواب آن ما را بهره‏مند سازید/پس ابو جعفر (علیه السّلام)، فرمود: این زنى است که کنیز مردى بوده و بامداد، مرد بیگانه دیگرى به او نگاه کرد و آن نگاه حرام بود و چون روز بالا آمد او را از آقایش خرید و بر او حلال شد و چون ظهر شد او را آزاد کرد، پس بر او حرام گردید و چون عصر شد او را به نکاح خود درآورد و بر او حلال شد و به هنگام مغرب او را ظهار کرد(۸۷) و بر او حرام شد و موقع عشأ کفّاره ظهار داد و بر او حلال شد و چون نیمه شب شد او را یک طلاق داد و بر او حرام شد و به هنگام طلوع فجر رجوع کرد و زن بر او حلال گشت. مأمون گفت: «واى بر شما آیا نمى‏دانید که این اهل بیت از این خلق نیستند؟آیا ندانسته‏اید که رسول الله (صلّى الله علیه و آله) دعوت خود را با فراخواندن امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (علیه السّلام) که در آن هنگام ده ساله بود، آغاز کرد و اسلام او را پذیرفت و بدان براى او حکم نمود و کس دیگرى را در آن سنّ دعوت نفرمود؟. و با حسن و حسین (علیهما السّلام) در زمانى که کودک بودند و کمتر از شش سال سن داشتند بیعت کرد و با هیچ کودکى غیر آن دو بیعت نکرد؟آیا ویژگى و فضیلت این قوم را نمى‏دانید؟ و نمى‏دانید که این دودمان، دودمانى است که بعضى از ایشان از بعض دیگر است (همه یک نور هستند) و درباره آخرین ایشان همان جارى است که درباره نخستین ایشان جارى است؟ گفت: راست گفتى اى امیرالمؤمنین/و در پایان آورده است که (بعد از جواب امام علیه السّلام) مأمون رو به افراد خاندان خود که از تزویج دخترش به امام اظهار ناخشنودى کرده بودند، کرد و گفت: آیا در میان شما کسى هست که همچون این جواب، سخنى و جوابى بگوید؟! گفتند نه به خدا قسم، نه ما و نه قاضى، احدى سخنى ندارد اى امیرالمؤمنین تو به او از ما داناتر بودى. روایت مى‏گوید: مأمون دختر خود را در همان مجلس به امام (علیه السّلام) تزویر کرد.(۸۸) امّا انتقال او به امام (علیه السّلام)، در سال ۲۱۵ ه’ .ق، در «تکریت» صورت گرفته است. ابوالفضل احمد بن ابى طاهر کاتب گفته است:«روز پنجشنبه، شش روز به آخر ماه محرّم سال ۲۱۵که روز بیست و چهارم آذار بود،(۸۹) امیرالمؤمنین به هنگام ظهر از «شماسیه» به «بردان» رفت و سپس به سوى تکریت حرکت کرد. در همان سال، ماه صفر، شب جمعه‏اى، محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین ابن على بن ابى طالب، از مدینه وارد بغداد گشت/پس از بغداد خارج شد تا اینکه در تکریت امیرالمؤمنین را دیدار کرد. پس امیرالمؤمنین به او هدیه داد و دستور داد دخترش که همسر او بود بر او وارد شود، پس در خانه احمد بن یوسف که در کنار رود دجله بود، همسرش براى او آورده شد و او در آن خانه اقامت داشت تا اینکه در ایّام حج با اهل و عیال به مکّه رفت، سپس به منزل خود در مدینه رفته در آن اقامت گزید…»(۹۰)
شکل، و محتواى سیاسى این رویداد:::مأمون مقام ائمّه (صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین) و منزلت ایشان را مى‏شناخت و مى‏دانست که حق با آنان است و نه با دیگران، آگاه بود از اینکه آن حضرات امامان هدایت و رشته محکم الهى و حجّت خدا بر مردم دنیا هستند و مى‏دانست که این همه اوصاف به تصریح پیامبر گرامى (صلّى الله علیه و آله وسلّم)، تأیید قرآن کریم ثابت گردیده است/و نیز مى‏دانست که ایشان، داناترین، پارساترین، خداپرست‏ترین، کامل‏ترین و با فضیلت‏ترین مردم روى زمین مى‏باشند/با این حال، او براى خاموش کردن نور حق و نابود ساختن آثار و نشانه‏هاى آن از هر راه و وسیله‏اى، کوشش مى‏کند/و اکنون که مى‏بیند امام از اهل بیت (علیه السّلام)، خردسال است و احتمال مى‏دهد که نتوانسته باشد از پدرش، که جز مدّتى ناچیز با او زندگى نکرد، علم و معرفت فرا گرفته باشد. یا اینکه دست کم، گمان مى‏کند که او در سطحى نباشد که بتواند مسائل دقیق و مشکل علمى را بفهمد///بنابراین، مى‏بایست به تجربه‏اى کوچک در این زمینه دست بزند. و چنین هم شد. چرا که مى‏بینیم خود او از عباسیان مى‏خواهد که ابو جعفر (علیه السّلام) را بیازمایند و در عین حال، خود را مطمئن به توانائى آن حضرت (علیه السّلام) به جواب دادن به سؤالات آنان، على رغم خردسالیش، نشان مى‏دهد/مأمون، با این تظاهر به اطمینان، علاوه بر اینکه عبّاسیان را تحریک مى‏کرد و بر پافشارى آنان در مورد ساقط نمودن امام (علیه السّلام) و کوبیدن شخصیّت او، مى‏افزود، خود را نیز از مسؤولیّت مستقیم چنین رویدادى با هر نتیجه و پى آمدى، بر کنار ساخته و در صورتى که نتیجه این آزمون ناخوشایند او باشد، فرصت و بهانه به دست مى‏آورد تا به خط مشى خود که محاصره امام (علیه السّلام) با مأموران مراقبت، و کنترل حرکات و سکنات او ادامه دهد، تا اینکه براى وارد آوردن ضربه آخر، که تصفیه فیزیکى امام (علیه السّلام) بود، فرصت مناسب به دست آورد، و در شرائط مقتضى، آن را به اجرأ آورد/گذشته از تمام اینها، مأمون با اتّخاذ این شیوه، فرصت را براى استفاده از روش‏هاى دیگر، به منظور کوبیدن و ساقط کردن شخصیّت امام (علیه السّلام)، محفوظ نگاه مى‏داشت، به زودى به آن روش‏هاى دیگر اشاره مى‏شود ان شأ الله/مأمون، کسى است که به آن همه نیرنگ و توطئه، در مقابل امام رضا (علیه السّلام) دست زد تا اینکه بالأخره به شیوه‏اى که کمترین وصف آن این است که بگوئیم روش ترسویان و ناتوانان، دست یازید و ناجوانمردانه امام را به شهادت رسانید، این مأمونى که اکنون در مورد امام جواد (علیه السّلام) طرح و نقشه مى‏ریزد، همان مأمون است.

بلکه حالا در تعقیب خطّ مشى مزوّرانه خود با هدف پایان دادن به «امامت» و «امام» که همچنان آن را خطر جدّى که هستى و آینده حکومت خود و پدرزادگان عباسى‏اش را تهدید مى‏کرد مى‏دید، مصرتر شده بیشتر پافشارى مى‏کند/و ما در متون موجود، شاهدى بر اینکه مأمون، یک شبه عوض شده، تقوا پیشه و معتقد به امامت ائمّه (علیهم السّلام) و مصمّم به اظهار و اشاعه علوم و معارف آنان که خداوند متعال ایشان را بدان اختصاص داده است، شده باشد، نمى‏یابیم/امّا در مورد اقدام مأمون به تزویج دخترش ام الفضل براى امام جواد (علیه السّلام)(۹۱)، و تظاهر به دوستى و احترام آن حضرت، این رفتار بیش از آن چیزى نیست که پیش از او، در مورد پدرش امام رضا (علیه السلام) انجام داده بود و دخترش را به همسرى آن حضرت درآورده و به اظهار احترام و تعظیم او مى‏پرداخت تا آنجا که براى ولایت عهدهى او بیعت گرفت، همانطور که آن اقدامات و اعمال قطعاً و یقیناً از روى زیرکى و تزویر و سؤ نیّت بوده است، در این مورد نیز باید همینطور باشد، به خصوص که دلائل و توجیهات براى ادامه آن مکر و فریب‏ها همچنان وجود دارد. یکى از قرائن و شواهد اینکه ماجراى آزمودن امام (علیه السلام)، از نقشه‏ها و نیرنگ‏هاى مأمون بوده است – و «مکربد، جز در مکّار کارگر نمى‏افتد» همانطور که در عمل چنین شد- این است که خود او نیز به یحیى بن اکثم گفت: نزد ابو جعفر، محمد بن الرّضا (علیهما السلام) مسأله‏اى عنوان کن که در آن محکوم و ساکتش کنى… پس یحیى گفت: اى ابو جعفر، چه مى‏گویى درباره مردى که با زنى زنا کرده، آیا مى‏تواند با او ازدواج کند؟امام (علیه السلام) فرمود: او را رها مى‏کند تا استبرأ شود(۹۲)… تا اینکه روایت مى‏گوید: پس یحیى از سخن بازماند(۹۳)///این به این معنى است که خود مأمون در صدد بوده است تا امام (علیه السّلام)، اگر چه در یک مسأله درمانده و محکوم شود، چنانچه پیشتر – چنانچه توضیح دادیم- در مورد پدرش امام رضا (علیه السلام) نیز مأمون چنین مقصدى داشت/در هر صورت. پیش بینى‏ها، چه پیش بینى مأمون و یا پیش بینى پدرزادگان عباسى‏اش، در این جهت بود که معتقد بودند، یا لااقلّ احتمال مى‏دادند که کودکى در این سنینهر چند در قضیّه شکار باز، به حقیقت لب گشود، و شاید آن یکى مورد تیرى به تاریکى بوده یا اینکه همانطور که در همان جواب بدان اشاره کرد در آن مورد از پدرانش خبرى به او رسیده بوده است – نمى‏تواند به مسائل پیچیده و مشکل جواب بدهد. زیرا- به نظر آنان- بعید بود که آن حضرت (علیه السلام) در مدّت ناچیزى که در کنار پدرش زندگى کرد علوم و معارف کافى کسب کرده باشد، چون از یک طرف آن مدّت بسیار ناچیز بوده و از طرف دیگر بنا بر عادت، و طبق معمول کودکى چون او، قادر به فرا گرفتن همه علوم و معارف نبود/بنابراین این، چرا فرصت به دست آمده را براى وارد ساختن ضربه شکننده و تعیین کننده و نهائى غنیمت نشمارند؟زمانى که یحیى بن اکثم پاره‏اى از مسائل مشکل و پیچیده‏اش را در حضور بزرگان و فرماندهان و درباریان و دیگران، براى این امام خردسال مطرح سازد و او از جواب و حلّ مسائل عاجز گردد، به زودى براى همه مردم آشکار مى‏شود که امام شیعه و رهبر آنان، کودک خردسالى است که درک ندارد و چیزى نمى‏داند، و آنچه شیعیان درباره امامان خود ادّعا مى‏کنند، بى پایه، بى دوام و عارى از حقیقت و دور از واقعیّت است/آرى، این رویداد به شکلى دقیق و جالب، طرح ریزى شده بود، به گونه‏اى که به مأمون، فرصت و بهانه بدهد تا از تسلیم همسر امام جواد (علیه السّلام) (امّ الفضل) به او، امتناع ورزد، همسرى که از سالها پیش او را براى آن حضرت عقد کرده یا حدّاقل در یک محفل عمومى او را برایش نامزد نموده است، حادثه نادرى که در سرتاسر کشور اسلامى کسى نماند مگر آنکه با آگاهى از آن متعجّب شده و با منتهاى دقّت و حساسیّت، اخبار مربوط به آن را پى‏گیرى کرد. هنگامى که مأمون توانست بهانه‏اى براى خوددارى از تسلیم همسر این مردى که نیمى از امّت اسلامى به امامت او معتقدند، به او بیابد، این خیلى زود بین مردم در همه جا منتشر مى‏گردد و در همه محافل و مجالس مى‏گویند: همسر امام شیعه را به او ندادند. به خصوص که همسر امام (علیه السّلام) دختر بزرگترین مرد در عالم اسلامى است که مردم به آنچه براى او اتفاق مى‏افتد و او انجام مى‏دهد، توجّه و اهتمام دارند و دستگاه‏هاى تبلیغاتى و شهرت اندوزى در دست او است ، و مى‏توانند به سرعت در سطح وسیع این خبر را منتشر سازند علّت آن را ناتوانى و جهل امام در مورد بزرگ‏ترین چیزى که براى خود ادّعا مى‏کند و تمامى پیروان و دوستدارانش براى او مدّعى هستند (علم خاص)، اعلام بکنند، ولى///ولى پاسخ‏هاى همه جانبه، دقیق و قاطع امام (علیه السّلام) به مسائل مطرح شده، بر مأمون و پدرزادگانش راه را بست و جریان امور را در جهت مخالف خواست و مصلحتشان و متضادّ با آرزوها و امیال آنان به گردش انداخت/مردم و حتى در میان غیر شیعیان، از نخستین لحظات مقاصد سؤ حکومت را درک مى‏کردند و مى‏دانستند که حکومت در اندیشه نابودى امام و خلاص شدن از او است. حتّى در آغاز نمایش ازدواج به این مقاصد آگاهى داشتند. حسین بن محمّد از معلّى بن محمّد از محمد بن على از محمّد بن حمزه هاشمى از على بن محمّد یا محمد بن على هاشمى روایت مى‏کند که گفت:«بامداد شبى که ابو جعفر (علیه السّلام) با دختر مأمون عروسى کرد بر آن حضرت وارد شدم و در آن بامداد من اوّلین کس بودم که بر او وارد شدم.

و من در شب دوائى خورده بودم (و بر اثر آن) عطش بر من عارض شده بود ولى نمى‏خواستم آب بخواهم. پس ابو جعفر (علیه السّلام) در روى من نگاهى کرد و فرمود: گمان مى‏کنم تشنه هستى؟گفتم آرى‏فرمود: اى غلام براى ما آب بیاور/پس من پیش خود گفتم الاّن آب زهر آلودى برایش مى‏آورند تا بدان مسمومش کنند و بدین جهت غمناک شدم. غلام آمد و آب آورد/حضرتش لبخندى به روى من زد و به غلام فرمود آب را به من بده، پس از آن آب نوشید و سپس آب را به من داد و من نوشیدم و زمانى دراز نزد او نشستم، دوباره تشنه شدم، و نخواستم آب طلب کنم. پس او به همان نحو که پیشتر رفتار کرده بود رفتار کرد و آب خواست/چون غلام آمد و ظرف آب را آورد، باز من آنچه را که به ذهنم خطور کرده بود با خود گفتم و او ظرف آب را خود گرفت و نوشید و سپس به من داد و لبخندى برویم زد»/محمدبن حمزه گفت: بعد از نقل این ماجرا محمدبن على هاشمى به من گفت به خدا قسم، همانطور که رافضى‏ها(شیعان) مى‏گویند من یقین دارم ابوجعفر از آنچه در دلها مى‏گذرد آگاه است.(۹۴)
این زندگینامه ادامه دارد ………….www.maximumtechnic.com

سایت www.maximumtechnic.com بخش ( ۱۴ منظومه معصوم)

فرزین نجفی پور  : مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...