خانه / زمینه ساز ظهور / زندگینامه امام رضا ع قسمت اول

زندگینامه امام رضا ع قسمت اول

بسمه تعالی
زندگینامه امام رضا ع

افتخاری دیگر از سایت ماکزیمم تکنیک . www.maximumtechnic.com
زندگینامه امام رضا ع
قسمت اول

امام هشتم شیعیان، حضرت على بن موس الرضا- (ع)- برطبق قول مشهور در تاریخ ۱۱ ذیقعده سال ۱۴۸ و بنا به قول دیگرى ۱۱ ذیحجه در مدینه چشم به جهان گشودند. جد بزرگوارشان امام صادق (ع به فرزندشان ، امام کاظم- علیه السلام- اشاره نموده، فرمودند: “خداوند عز و جل، دادرس و فریادرس این امت است و نور و فهم و حکم این امت را که بهترین مولود است از صلب او بیرون خواهد آورد . . . .”
نام شریف آن حضرت، “على”، کنیه ایشان “ابوالحسن” و القاب شریفش “رضا، صابر”، “فاضل”، “رضى”، و “وفى” بوده است که “رضا” از همه معروفتر است. مادر آن حضرت، اسامى متعددى داشتند، از جمله: تکتم، نجمه، سمانه، اروى و امالبنین. . حضرت رضا (ع) به علم و دانش معروف و مشهور بودند. مأمون، خلیفه عباسى، مجالس متعددى با حضور فقها، متکلمین و علماى ادیان مختلف تشکیل مىداد تا با آن امام مناظره کنند و ایشان که از آبشخور وحى، سیراب و دروازه شهر علم و حکمت نبوى بودند، بر همگى غالب مىآمدند و همگان به قصور فهم و دانش خویش در برابر این دریاى بىپایان اعتراف مىنمودند. امام صادق- (ع)- مکررا به فرزندشان امام کاظم-(ع)- مىفرمودند: “عالم آل محمد در صلب تو است اى کاش من، او را درک مىکردم! او همنام امیرالمؤمنین، على- (ع)- است.” از جمله خصوصیات اخلاقى آن حضرت این است که ایشان هیچ گاه سخنى را قطع نمىکردند. در حضور دیگران پاى خود را دراز نمىکردند و هیچ گاه آب دهان بر زمین نمىانداختند و چون سفره غذا را مىگستراندند، با تمام غلامان خود بر سر سفره حاضر مىشدند و غذا مىخوردند و از هر غذایى که در سفره بود، بهترین قسمت آن را جدا کرده، براى مستمندان مىفرستادند. بسیار صدقه مىدادند و این کار رابیشتر اوقات در تاریکى شب به انجام مىرساندند. مأمون، خلیفه عباسى، همچون اسلاف پیشینش، اهل بیت پیامبر– (ع)- را بزرگترین مانع حکومت خود مىدانست. لذا در صدد مهارکردن این خطر عظیم برآمد، ولى نه به روش پیشینیان که همواره از راه زور وارد مىشدند و با سیاستى ماهرانه، امام را به خراسان طلبید. ابتدا خواست خود را از خلافت عزل کند و امام را به این مقام منصوب کند. تا هم مقام خلافت را (که منصبى الهى است) پایین آورد منصبى دنیایى وانمود سازد. و در نظر مردم پست جلوه دهد و همچنین وانمود کند که لازم نیست خلیفه را پیامبر و ائمه (ص) از جانب خداوند معرفى کنند، بلکه او نیز مىتواند چنین کند و امام را نیز طالب حکومت معرفى کند. همچنین او قصد داشت شورشهایى را که در اطراف مملکت اسلامى توسط سادات رهبرى مىشد خاموش سازد زیرا اگر بزرگ خاندان تشیع و رهبر آنان با حکومت سازش مىکرد، بقیه نیز مهر سکوت بر لب مىزدند. امام در پاسخ درخواست وى فرمود: “اگر خلافت را خداوند براى تو قرار داده است، جایز نیست آن را به دیگرى واگذار کنى و اگر خلافت از آن تو نیست، پس نمىتوانى تفویض کنى.” مأمون با شدت هر چه تمامتر اصرار مىکرد و سعى داشت امام را به قبول این امر وادار کند، ولى آن حضرت نمىپذیرفتند. سرانجام مأمون گفت: “اگر خلافت را نمىپذیرى، پس ولایتعهدى مرا بپذیر!” بین امام و مأمون سخنانى رد و بدل شد و امام به مأمون فرمود: “من مىدانم غرض تو چیست.” مأمون گفت: “غرض من چیست؟” فرمود:”تو مىخواهى به مردم وانمود کنى که على بن موسى الرضا دنیا را ترک نکرده بود، بلکه دنیا او را ترک کرده بود و اکنون که توانست به دنیا دست یابد، ولایتعهدى را قبول کرد.” مأمون گفت: “شما پیوسته سخنان ناگوار مىگویى و از قدرت و خشم من در امان ماندهاى. به خدا قسم، اگر ولایتعهدى را نپذیرى، گردنت را مىزنم!” امام فرمود: “خداوند نفرموده است که من خود را به هلاکت افکنم و اگر مجبور باشم، قبول مىکنم، به شرطى که کسى را عزل و نصب نکنم و هیچ رسم و سنتى را بر هم نزنم و قانون جدیدى وضع نکنم و تنها از دور بر امر خلافت نظر کنم.” و مأمون پذیرفت.

این واقعه در روز پنچم رمضان رخ داد و روز بعد مأمون از اطرافیان و مردم براى ایشان بیعت گرفت و از آن پس خطیبان و سخنرانان نام امام رضا (ع) را در سخنرانیها با عنوان “ولیعهد مسلیمن” ذکر مىکردند. همچنین مأمون دختر خود “ام حبیب” را به ازدواج امام و دختر دیگرش “ام الفضل” را به ازدواج امام جواد- (ع)- درآورد و بین خود و ایشان قرابت برقرار کرد.
پس از اتمام ماه مبارک رمضان، مأمون تصمیم گرفت که نماز عید فطر را امام رضا- علیه السلام- برگزار کنند. لذا درخواست خود را مطرح کرد. حضرت فرمودند: “من ولایتعهدى را قبول کردم بشرط آنکه در امور مداخله نکنم. “اما مأمون پاسخ داد: “غرض من آن است که مردم، فضل شما را بشناسند و ولایتعهدیتان مستحکم شود.” اصرار امام سودى نداشت، زیرا مردم نیز خواهان اقامه نماز توسط حضرت شدند، لذا امام فرمودند: “نماز عید را به همان روشى خواهم خواند که جدم رسول خدا و امیرالمؤمنین مىخواندند.” مأمون نیز پذیرفت . حضرت غسل کردند، و عمامهاى سفید بر سر بستند، درحالى که یک طرف آن را در میان سینه خود و طرف دیگر را بین دو کتف انداخته بودند، عطر استعمال کردند و با عصا به راه افتادند و به غلامان امر کردند که هر عملى را که ایشان انجام مىدهند، تکرار کنند. امام جامه هاى خود را تا نصف ساق بالا زده، با پاى برهنه به راه افتادند و پس از اندکى حرکت، سر به سوى آسمان بلند کردند و تکبیر گفتند و به دنبال آن همگان نیز چنین کردند.امراى لشکر که این حالت معنوى را مشاهده کردند، از اسبها پیاده شده، با پاى برهنه به دنبال حضرت حرکت کردند. کار به جایى رسید که تمام مردم شهر در حالى که مىگریستند به دنبال فرزند پیامبر (ص) به راه افتادند. این کار، یک اقبال عمومى به طرف امام- علیه السلام- و ضربهاى خطرناک بر پیکر مأمون بود. او سخت به وحشت افتاد و با بهانهجویى و عذرتراشى، امام را از بین راه بازگرداند و امامت را شخص دیگرى عهده دار شد.نفوذ معنوى امام چنان عظیم بود که نقشه هاى شوم مأمون نقش بر آب شد و نتوانست نتیجهاى مطلوب از عمل خود بگیرد. لذا تصمیم گرفت آن حضرت را به شهادت برساند. امام هنگام ورود به خراسان به منزل حمید بن قحطبه” وارد شدند و محل قبر خود را مشخص ساختند. حضرت به ابوالصلت”- یکى از اصحاب خود- فرمودند: “مأمون مرا شهید خواهد کرد و مىخواهد قبر پدرش را قبله قبر من قرار دهد (یعنى مرا طورى دفن کند که روى من به طرف قبر او باشد)، ولى سنگ بزرگى در آن محل است که کسى نخواهد توانست آن را بشکند . . .” آنگاه کیفیت حفر قبر خود را براى وى توضیح دادند.مأمون آن حضرت را با انگور مسموم وبنا به روایتى، با انار مسموم کرده، به شهادت رساند. در تاریخ شهادت آن حضرت اختلاف است. بعضى ۱۴ و بعضى ۱۷ و بعضى روز آخر ماه صفر سال ۲۰۳ و بعضى ۲۳ ذیقعده را تاریخ شهادت ایشان دانسته اند. .
حدیثى از آن حضرت::
امام در راه سفر خود به خراسان، وارد نیشابور شدند. عده بسیار زیادى دور حضرت را گرفتند و از ایشان طلب حدیث کردند. حضرت از پدرشان حضرت کاظم– (ع)-، از پدرشان امام جعفر صادق (ع)، از امام محمد باقر (ع)، از امام زین العابدین (ع)، از امام حسین (ع) از على بن ابى طالب (ع)، از رسول خدا- (ص)- نقل فرمودند که جبرئیل به آن حضرت عرض کرد: “خداوند مىفرماید: کلمه لا إله إلا الله حصنى. فمن دخل حصنى، أمن من عذابى : کلمه لا إله إلا الله قلعه من است و هر کس داخل قلعه من شود، از عذابم در امان است.” (برطبق برخى نقلها پس از لختى درنگ، فرمود:بشروطها و أنا من شروطها: این امر شروطى دارد و من – یعنى پذیرش ولایت من – از جمله آن شروط هستم.) . حضرت على بن موسى الرضا علیه‏السلام – در روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجرى دیده به جهان گشود(۱). مادر او بانویى با فضیلت بنام «تُکْتَمْ» بود که پس از تولد حضرت، از طرف امام کاظم علیه‏السلام -«طاهره» نام گرفت(۲)/ کنیه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال ۱۸۳ هجرى) در سن ۳۵ سالگى عهده‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گردید/
خلفاى معاصر حضرت‏:::مدت امامت آن حضرت بیست سال بود که ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏الرشید»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امین»، و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود/امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدینه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسیدن به حکومت، حضرت را به خراسان دعوت کرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال ۲۰۳ هجرى قمرى (در سن ۵۵ سالگى) به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاک سپرده شد(۳)

امام در عصر هارون‏::::

از سال ۱۸۳ هجرى که پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام – در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنیا رفت، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حکومت وى سپرى گردید/این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودکامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیه‏السلام – به شمار مى‏رود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعالیت مى‏نمود، از این رو شاگردانى که امام تربیت کرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن که حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت/شاید علت مهم این کاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیه‏السلام – بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون کوشش مى‏کرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، که جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است»!(۴)/مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» در مورد على بن موسى علیه‏السلام – است، یحیى‏ (که قبلاً نیز درباره امام کاظم علیه‏السلام بدگویى و سعایت کرده بود) به هارون گفت:پس از موسى بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى کند (گویا نظر وى این بود که بگوید بهتر است از هم اکنون على بن موسى علیه‏السلام – تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!)/هارون (که هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:

آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏خواهى یکباره شمشیر بر دارم و همه علویّین را بکشم؟!(۵)/خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر کسى جرأت نکرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد/على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مى‏کرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت، تا آنجا که بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مى‏داشتند و امام علیه‏السلام – به آنان اطمینان مى‏داد که از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید!صفوان بن یحیى‏ مى‏گوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه‏السلام – در گذشت و على بن موسى الرضا علیه‏السلام – امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد:شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى‏ترسیم/فرمود: او هرچه مى‏خواهد کوشش کند، او را بر من راهى نیست(۶)/نیز از محمد بن سنان نقل شده(۷)که: به ابى الحسن على بن موسى الرضا – علیه‏السلام – در ایام خلافت هارون عرض کردم:شما امر خلافت و امامت خود را آشکار ساخته به جاى پدر نشسته‏اید، در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مى‏چکد!!فرمود: مرا گفتار پیامبر اکرم ۶ نیرو و جرأت مى‏بخشد که فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من کم کند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مى‏گویم:

اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام نیستم!!(۸)/امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادها هارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (که مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (که از مادرى ایرانى تولد یافته بود) ولیعهد دوم قرار داد/در سال ۱۹۳ هجرى به هارون گزارش رسید که انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى که نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز مانده‏اند/هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش، صلاح دید که شخصاً به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد/هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام کند و به اصطلاح – فتنه‏ها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مرکز خلافت – برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال ۱۹۳ هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(۹)/
شکست امین‏:شبى که هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت کردند/از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع کند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار کند/او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این کار را مصلحت ندیدند، مگر یک نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» که اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام کرد/مأمون نیز در واکنش نسبت به این عمل، امین را از خلافت خلع کرد و پس از یک سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال ۱۹۸ هجرى کشته شد(۱۰)/بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات کامل کشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت/
آزادى نسبى امام در زمان امین‏:::در دوران حکومت امین، و سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمى‏خورد و پیداست که دستگاه خلافت بنى عباس در این سالهاى کوتاه که گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیه‏السلام – خصوصاً نیافت و ما مى‏توانیم این سالها (۱۹۳-۱۹۸) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم(۱۱)/
مأمون کیست؟:::مادر مأمون کنیزى خراسانى بنام «مراجل» بود که در روزهاى پس از تولد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بى‏مادر پرورش یافت. مورخان نوشته‏اند که: مادر وى زشت‏ترین و کثیف‏ترین کنیز در آشپزخانه هارون بود، و این خود مؤیّد داستانى است که علت حامله شدن وى را بازگو مى‏کند(۱۲)/ولادت مأمون در سال ۱۷۰ هجرى، یعنى در همان شبى که پدرش به خلافت رسید، رخ داد و در گذشتش در سال ۲۱۸ هجرى رخ داد/مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى‏ برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند/مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذو الریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده کل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود/
خصوصیات مأمون::زندگى مأمون سراسر کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آنچنانى بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هرکس زبیده را بشناسد درمى‏یابد که تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوش گذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏کرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود، بلکه برعکس، این نکته را مسلم مى‏پنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد، از این رو خود را فاقد هرگونه پایگاهى که بدان تکیه کند مى‏دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده به برنامه‏ریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظه‏اى تعیین کرد که به موقعیت خود پى برد و دانست که برادرش امین از مزایایى برخودار است که دست وى از آنها کوتاه است/او از اشتباههاى امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده. مأمون نیز همین گونه مى‏کرد، هربار که امین کارى را با سستى آغاز مى‏کرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مى‏گرفت/در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت/برخى مى‏گفتند: در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون نبود/«ابن ندیم» درباره‏اش چنین گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود». از حضرت على علیله‏السلام – نیز نقل شده که روزى درباره بنى عباس سخن مى‏گفت، تا بدینجا رسید که فرمود: «هفتمین آنها، از همه‏شان دانشمندتر خواهد بود»/سیوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاکر کتبى نیز مأمون را چنین ستوده‏اند:به لحاظ دوراندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت، سیادت و فتوت، «بهترین مرد بنى عباس بود، هرچند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه‏دار کرده بود»/پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«…تصمیم گرفته‏ام ولایتعهد را تصحیح کنم و به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مى‏پسندم، خط مشیش را مى‏ستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف وسستیش آسوده خاطرم، و او کسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد. اما بنى‏عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مى‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و کنیزکان در رأى او شریک و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى که عبداللّه شیوه‏اى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ شخصى قابل اطمینان است…»(۱۳)/
امام هشتم در عصر مأمون‏:با استقرار مأمون بر سریر خلافت، کتاب زندگانى امام علیه‏السلام – ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى که در آن امام على بن موسى الرضا – علیه‏السلام – سالهایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد/غاصبین خلافت – چه آنها که از بنى امیه بودند و چه بنى عباس – بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیه‏السلامداشتند؛ کسانى که مردم – و لا اقل توده انبوهى از آنها – خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مى‏یافتند. این بود که فرزندان بزرگوار على علیه‏السلام – همواره مورد شکنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسیدند/اما مامون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى کرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند که نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفکند و مورد شکنجه و آزار قرار دهد ، از این رو روش تازه اى اندیشید که گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و کم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت . مأمون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو ، مقر حکومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد /
چرا مامون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟دعوت مامون از امام علیه السلام به خراسان مامون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت کرد که همراه با بزرگان آل على به مرکز خلافت بیاید.(۱۴)امام – علیه‏السلام – از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزید، ولى از سوى مأمون اصرار و تأکیدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امامعلیه‏السلام – همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حرکت فرمود.(۱۵)مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاک» که مأمور آوردن امام و همراهى کاروان حضرت شده بود، دستور داده بود که به هیچ وجه از اداى احترام به کاروانیان و بخصوص امام – علیه‏السلام – خوددارى نکند، اما امام – علیه‏السلام – براى آگاهى مردم آشکارا از این سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمود/روزى که مى‏خواست از مدینه حرکت کند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گریه کنند و فرمود: من دیگر به میان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(۱۶)آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پیامبر وداع کند. حضرت چندین بار وداع کرد و باز به سوى قبر پیامبر بازگشت و با صداى بلند گریست/«مخول سیستانى» مى‏گوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام کردم و سفر بخیر گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از کنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در کنار هارون دفن مى‏شوم!(۱۷)طریق حرکت کاروان امام – علیه‏السلام – از مدینه به مرو – طبق دستور مأمون – از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت که از جبل (قسمتهاى کوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و کوفه و کرمانشاه و قم(۱۸)، که مرکز اجتماع شیعیان بود، عبور نکنند.(۱۹)

ورود به پایتخت‏:::::

موکب امام – علیه‏السلام – روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه کثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شایانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت/پس از چند روز که به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاکراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد کرد که خلافت را یکسره به آن حضرت واگذار نماید/امام – علیه‏السلام – از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع کرد/فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى – علیه‏السلام – واگذار مى‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏کرد.(۲۰)مأمون که شاید خوددارى امام را از پیش حدس مى‏زد گفت:حالا که این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر!امام فرمود: از این هم مرا معذور بدار/مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت که خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مى‏رفت شورا را در میان ۶ نفر قرار داد که یکى از آنها امیرالمؤمنین على – علیه‏السلام – بود و چنین توصیه کرد که هر کس مخالفت کند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى، زیرا من چاره‏اى جز این نمى‏بینم»!(۲۱)او از این هم صریحتر امام – علیه‏السلام – را تهدید و اکراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مى‏آیى و خود را از قدرت من در امان مى‏بینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خوددارى کنى تو را به جبر وادار به این کار مى‏کنم، و چنانچه باز هم تمکین نکردى به قتل مى‏رسانم!!(۲۲)
امام – علیه‏السلام – ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود::::«من به این شرط ولایتعهد تو را مى‏پذیرم که هرگز در امور ملک و مملکت مصدر امرى نباشم و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حکام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(۲۳)/مقام ولایتعهد که هرگز به انجام نرسید مردم <مرو> خود را براى روزه دارى ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱هجرى آماده کرده بودند که خبر ولایتعهد امام ـ علیه السلام ـ منتشر شد و همه این بشارت را با سرورى آمیخته به شگفت تلقى کردند روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولایتعهد به خط ماءمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ نیز با ذکر مقدمه اى پر از اشاره و ایماء قبولى خود را اعلام فرمود, ولى یاد آورى کرد که این امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در کنار همان مکتوب , بزرگان و فرماندهان کشورى و لشگرى همچون : یحیى بن اکثم , عبدالله بن طاهر, فضل بن سهل , این عهدنامه را گواهى نمودند.(۲۴آنگاه تشریفات بیعت طى مراسمى شکوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولایتعهد جلوس فرمود. اولین کسى که به دستور خلیفه دست بیعت به امام ـ علیه السلام ـ داد, <عباس > فرزند ماءمون بود و پس از او <فضل بن سهل > وزیر اعظم , <یحیى بن اکثم > مفتى دربار, <عبدالله بن طاهر> فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس که حاضر بودند, با آن حضرت بیعت کردند.(۲۵موضوع ولایتعهد امام هشتم , طبعاً براى دوستان و شیعیان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود, ولى خود آن حضرت از این امر اندوهگین و متاءثر بود و وقتى که مردى را دید که زیاد اظهار خوشحالى مى کند, او را نزد خود فراخواند و فرمود( دل به این کار مبند و به آن خشنود مباش که دوامى ندارد>!(26مشکلات سیاسى مامون بررسى اوضاع و شرائط سیاسى زمان ماءمون نشان مى دهد که وى با یک سلسله دشواریها و مشکلات سیاسى روبرو شده بود و براى رهایى از این بن بستها تلاش مى کرد. او سرانجام به منظور حل این مشکلات , یک سیاست <چند بعدى > در پیش گرفت که همان طرح ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ بود. ذیلاً مشکلات سیاسى ماءمون را مورد برسى قرار مى دهیم
۱ ناخشنودى عباسیان از ماءمون -::::

با آنکه به گواهى مورخان , ماءمون در افکار عمومى بمراتب از امین شایسته تر و سزاوارتر به خلافت بود, اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانکه نقل کردیم هارون به تفاوت آشکار بین شخصیت این دو برادر کاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با ماءمون شکوه مى کرد. شاید راز رو گردانى عباسیان از ماءمون آن بود که مى دیدند برادرش امین ی عباسى اصیل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبیده بود. زبیده خود یک هاشمى و هم نوهء منصور دوانیقى بود, او بزرگترین زن عباسى به شمار مى رفت . امین در دامان فضل بن یحیى برمکى , برادر رضاعى رشید و متنفذترین مرد دربار وى , پرورش یافته , و فضل بن ربیع نیز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى که جدش آزاد شدهء عثمان بود و در مهر ورزیش نسبت به عباسیان , کسى تردید نداشت . اما ماءمون : وى , اولاً, در دامان جعفر بن یحیى پرورش یافت که نفوذش بمراتب کمتر از برادرش فضل بود. ثانیاً مربّى و کسى که امورش را تصدى مى کرد, مردى بود که عباسیان به هیچ وجه دل خوشى از او نداشتند, چه , متهم بود به اینکه مایل به علویان است , ضمناً میان وى و مربى امین , فضل بن ربیع , هم کینهء بسیار سختى وجود داشت . این شخص همان کسى بود که بعداً وزیر و همه کارهء ماءمون گردید, یعنى فضل بن سهل ایرانى . عباسیان از ایرانیان مى ترسیدند و از دستشان به ستوه آمده بودند, از این رو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به ترکان و دیگران واگذار کردند.
۲
موقعیت برتر امین -::امین داراى دار و دسته اى بسیار نیرومند و یاران بسیار قابل اعتمادى بود که در را تثبیت قدرتش کار مى کردند. اینها عبارت بودند از: داییهایش , فضل بن یحیى برمکى , بیشتر برمکیان (اگر نگویم همه شان ) مادرش زبیده , و بلکه عربهابا توجه به این نکته که اینان همان شخصیتهاى با نفوذى بودند که رشید را تحت تاءثیر خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعیین سیاست دولت داشتند, دیگر طبیعى مى نماید که رشید در برابر نیروى آنان اظهار ضعف کند و در نتیجه ء اطاعت از آنان مجبور شد که مقام ولایتعهد را به فرزند کوچکتر خود, یعنى امین , بسپارد و فرزند بزرگتر خود, ماءمون را به مقام جانشینى بعد از امین گمارد. شاید حس گروه گرایى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنین بزرگى مقام عیسى بن جعفر (دایى امین ) بود که در پیش انداختن ولایتعهد امین نقش مهمى بازى کرد. در این ماجرا نقش اصلى در دست زبیده بود که این موضوع را به سود فرزند خود تمام کرد. گذشته از این , با توجه به نقشى که مسئلهء نسب در اندیشهء عربها دارد, رشید به احتمال قوى در ترجیح امین بر ماءمون این جهت را نیز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان این مطلب را به این عبارت بیان کرده اند: در سال ۱۷۶رشید پیمان ولایتعهد را براى ماءمون پس از برادرش امین بست . ماءمون از لحاظ سنى ی ماه بزرگتر از امین بود, اما امین , زادهء زبیده دختر جعفر از زنان هاشمى بود, در حالى که ماءمون از کنیزى بنام <مراجل > زاده شده و او نیز در ایان نقاهت پس از زایمان در گذشته بود.
نکیه گاه ماءمون چه بود؟ گرچه پدر ماءمون مقام دوم را پس از امین براى وى تضمین کرده بود, ولى این امر البته براى خود ماءمون هیچ گونه اطمینانى نسبت به آینده اش در مسئلهء حکومت ایجاد نمى کرد, چه , او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد که روزى پیمان شکنى نکنند, بنابراین آیا ماءمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعیتش , بر دیگران تکیه کند؟ ماءمون چگونه مى توانست به حکومت و قدرت دست یابد؟ و در صورت دستیابى چگونه مى بایستى پایه هاى آن را مستحکم سازد؟! اینها سوءالهایى بود که پیوسته ذهن ماءمون را مشغول مى داشت , و او مى بایست با نهایت دقت و هشیارى و توجه , پاسخ آنها را بجوید و آنگاه حرکت خود را هماهنگ با این پاسخها شروع کند. اکنون موضع گروههاى مختلف را در برابر ماءمون از نظر مى گذرانیم , تا ببینیم او در میان کدامی از آنها ممکن بود تکیه گاهى براى خویشتن پیدا کند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبیهایى که انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حکومتش ـ به مقابله برخیزد.

۱-موضع علویان در برابر ماءمون ::::

علویان طبیعى بود که نه تنها به خلافت ماءمون که به خلافت هیچ ی از عباسیان تن در نمى دادند, زیرا خود کسانى را داشتند که بمراتب سزاوارتر از عباسیان براى تصدى حکومت بودند. بعلاوه ماءمون به دودمانى تعلق داشت که قلوب خاندان على از دست رجال آن چرکین بود, چه , از دست آنان بیش از آنچه از بنى امیه دیده بودند, زجر و آزار کشیده بودند. همه مى دانیم که بنى عباس چگونه خونهاى علویان را ریخته , اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهایشان آواره کرده و خلاصه انواع آزارها و شکنجه ها را در حقشان پیوسته روا داشته بودند. براى ماءمون همین لکهء ننگ کافى بود که فرزند رشید بود; کسى که درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ریشه برافکند. ۲- موضع اعراب در برابر ماءمون و سیستم حکومتش اعراب نیز به خلافت و حکمرانى ماءمون تن در نمى دادند و این به این علت بود که چنانکه گفتیم مادرش , مربیّش و متصدى امورش همه غیر عرب بودند, و این امر با تعصّب خش عربى , که همهء اقوام و ملل را (بر خلاف تعالیم قرآن و پیامبر (ص > زیر دست و اسیر نژادى خاص مى خواست , سازگار نبود; خاصّه آنکه ایرانیان , با نشان دادن استعداد شگرف خویش در تصدّى مقامات علمى و سیاسى , میدان را شدیداً بر عناصر مغرور و بیمایهء عرب تنگ کرده بودند و با این حساب طبیعى بود که اعراب نسبت به ایرانیان و هر کس که به نحوى با آنان در ارتباط باشد, کینه بورزند, از این رو ماءمون مورد خشم و نفرت اعراب بود.
۳-
کشتن امین و شکست آرزو :::کشتن امین بظاهر ی پیروزى نظامى براى ماءمون به شمار مى رفت , ولى خالى از عکس العملها و نتایج منفى بر ضد ماءمون و هدفها و نقشه هاى او نبود, بویژه شیوه هایى که ماءمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ کرده بود, به این عکس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امین را به <طاهر> صادر کرد, و به کسى که سر امین را به حضورش آورد ـ پس از سجدهء شکر ـ ی میلیون درهم بخشید, سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب کنند تا هر کس که براى گرفتن مواجب مى آید, نخست بر آن سر نفرین بفرستد و سپس پولش را بگیرد ماءمون حتى به این امور بسنده نکرد, بلکه دستور داد سر امین را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهیم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش کرد که چرا بر قتل امین سوگوارى مى کند پس از این نمایشها دیگر از عباسیان و عربها و حتى سایر مردم چه انتظارى مى رفت , و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر ماءمون اتخاذ کنند! کمترین چیزى که مى توان گفت این است که ماءمون با کشتن برادرش و ارتکاب چنان کردارهاى زننده اى , اثر بدى بر روى شهرت خویش نهاد, اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل کرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه دیگران ـ را برانگیخت .
موقعیت دشوار ::علاوه بر این , خراسانیان نیز که خود, ماءمون را به عرش قدرت و حکومت رسانده بودند, اکنون از او بر گشته , خطرى براى او به شمار مى رفتند. در این میان , علویان نیز از فرصت برخورد میان ماءمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى کرده , به صف آرایى و افزودن فعالیتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانید وضع دشوار ماءمون را در نظر مجسم کنید, بویژه آنکه فهرستى از شورشهاى علویان را نیز که در گوشه و کنار کشور برخاسته بود, مورد توجه قرار دهید: شورشهاى علویان ابوالسرایا که روزى در میان حزب ماءمون جاى داشت , در کوفه سر به شورش برداشت . لشگریانش با هر سپاهى که روبرو مى شدند آن را تار و مار مى کردند و به هر شهرى که مى رسیدند, آنجا را تسخیر مى کردند. مى گویند: در نبرد ابوالسرایا دویست هزار تن از یاران خلیفه کشته شدند, در حالى که از روز قیام تا روز گردن زدن وى بیش از ده ماه طول نکشید. حتى در بصره , که تجمعگاه عثمانیان بود, علویان مورد حمایت قرار گرفتند, به طورى که زید النار قیام کرد. در مکه و نواحى حجاز محمد بن جعفر, ملقب به <دیباج >, قیام کرد که <امیرالموءمنین > خوانده مى شد. در یمن , ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید. در مدینه , محمد بن سلیمان بن داود بن حسن قیام کرد. در واسط که بخش عمدهء مردم آن مایل به عثمانیان بودند, قیام جعفر بن زید بن على , و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على , رخ داد. …در مدائن , محمد بن اسماعیل بن محمد قیام کرد. .خلاصه سرزمینى نبود که در آن یکى از علویان , به ابتکار خود یا به تقاضاى مردم , اقدایم به شورش بر ضد عباسیان نکرده باشد; حتى کار به جایى کشیده شده بود که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم با امویان و آل مروان شهرت داشتند, به محمد بن محمد علوى , همدم ابوالسرایا, گرویده ضمن نامه اى به وى نوشتند که در انتظار پیکش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ کند (۲۷

راه حل چند بُعدى ::::

ماءمون در یافته بود که براى رهایى از این ورطه , باید چند کار را انجام دهد: ۱ـ فرو نشاندن شورشهاى علویان . ۲ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است . ۳ـ از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند. ۴ـ کسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خویش . ۵ـ دوام تایید و مشروع شمرده شدن حکومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ایرانیان . ۶ـ راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانشان . ۷ـ تقویت حس اطمینان مردم نسبت به شخص ماءمون ; چه , او بر اثر کشتن برادر, شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست کرده بود. ۸ـ و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر خطرى که او را از سوى شخصیتى گرانقدر تهدید مى کرد; آرى ماءمون از شخصیت با نفوذ امام رضا ـ علیه السّلام ـ بسیار بیم داشت و مى خواست خود را از این خطر در امان نگاه دارد. بدین ترتیب با ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ و شرکت او در حکومت , این هدفها تاءمین مى شد, زیرا با شرکت آن حضرت ـ که در راءس علویان قرار داشت ـ در حکومت , علویان خلع سلاح مى شدند و شعارهایشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبیتى که در اثر قیام در بین مردم داشتند, از بین مى رفت . از سوى دیگر, ماءمون از طرف خراسانیان و عموم ایرانیان که طرفدار اهل بیت بودند, مورد تاءیید واقع مى شد و نیز چنین وانمود مى کرد که اگر برادر خویش را کشته , هدفش تفویض حکومت به اهل آن بوده است . از همهء اینها گذشته , با آوردن امام رضا ـ علیه السّلام ـ به مرو و کنترل فعالیتهاى او, از خطر او ایمن مى شد. تنها اعراب و عباسیان مى ماندند که ماءمون مى توانست که آن هم به کم ایرانیان و علویان در برابر آنان مقاومت کند. نقد و بررسى قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است که صداقت و اخلاص ماءمون را در طرح ولایتعهد امام رضا ـ علیه السّلام ـ کاملا مشکو مى سازد: راستى اگر ماءمون صادقانه و از روى عقیده و ایمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ علیه السّلام ـ منتقل کند:

۱ـ چرا همان طور که امام ـ علیه السّلام ـ در مدینه بود, این کار را نکرد و آن حضرت را با اکراه تحت نظر ماءمورین به مرو آورد, درحالى که مى توانست در مرو به نام امام ـ علیه السلام ـ خطبه بخواند و خطّهء ایران را به نمایندگى از طرف حضرت نگهدارى کند و امام ـ علیه السلام ـ هم در مدینه , در پایگاه <نبوت >, خلافت پیامبر را به عهده بگیرد؟ ۲ـ چرا دستور داد امام ـ علیه السلام ـ را از طریق بصره و اهواز و فارس که اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت کننده دارد, و احتمالاً از میان کویر لوت به خراسان و مرو مى رسد, عبور دهند و از کوفه و قم عبور نکنند؟ در حالى که در کوفه و قم از امام ـ علیه السلام ـ استقبال بیشترى مى شد و موقعیت براى هدف ظاهرى ماءمون آماده تر مى گشت ؟ ۳ـ چرا در نخستین دور مذاکرات که پیشنهاد خلافت را به امام مى داد, خود را ولیعهد قرار داد, در صورتى که مى بایست ولایتعهد بعد از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را به امام جواد ـ علیه السلام ـ واگذارد و یا لااقل به اختیار امام بگذارد؟ ۴ـ ولیعهد بودن امام ـ علیه السلام ـ آنهم با آن شرط که امام در هیچ کار حکومتى دخالت نکند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقیقت نزدی مى کرد؟ با توجه به این که عمر امام ـ علیه السلام ـ در حدود ۲۰سال بیشتر از ماءمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پیش بینى مى شد که امام ـ علیه السلام ـ زودتر از ماءمون از دنیا رحلت کند و در نتیجه هرگز خلافت به آل على نمى رسید. ۵ـ ماءمون اگر از روى اعتقاد و ایمان اقدام مى کرد, چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ علیه السلام ـ شد, دست به تهدید زد و حضرت را با جبر و اکراه به قبول ولایتعهد وادار کرد؟ ۶ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسید, ماءمون که همان ارادت را به امام جواد ـ علیه السلام ـ اظهار مى کرد, مقام ولایتعهد را به آن حضرت تفویض نکرد؟ ۷ـ چرا ماءمون در جریان مشهور نماز عید حضرت را از راه باز گردانید و نخواست توجه تودهء مردم به آن حضرت جلب شود؟ ۸ـ چرا وقتى ماءمون از مرو به طرف بغداد حرکت کرد نگذارد که حضرت در مرو بماند؟ اگر حقیقتاً حضرت ولیعهد بود چه مانعى داشت که در مرو باشد و این قسمت از کشور را تحت نظر داشته باشد؟ اینها سوءالاتى است که شاید ابتداءاً سهل و ساده به نظر برسد, ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد که ماءمون در این اقدام مخلص و راستگو نبود, بلکه موجبات دیگرى در میان بود که او را بدین کار وامى داشت (۲۸دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهد هنگامى امام رضا ـ علیه السلام ـ ولیعهدى ماءمون را پذیرفت که دید اگر امتناع ورزد, نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهد, بلکه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند. بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند, زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند. آرى , مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند, چه , در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى , ارمغان کفر و الحاد مى آورد؟ از این رو بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم که امام نیز ـ با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این کار زار شد. حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى , هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى سپرد, این فداکارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان گرهى از کار بستهء امت مى گشود. علاوه بر این , نیل به مقام ولیعهدى ی اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى دارند. دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم خاندان پیامبر ۹را در صحنهء سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند, و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى که به سوءال <ابن عرفه > داد, نظر به همین مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسید: ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى ؟ امام پاسخ داد: به همان انگیزه اى که جدم على ـ علیه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (۲۹٫ گذشته از همهء اینها, امام در ایام ولیعهدى خویش چهرهء واقعى ماءمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد, هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم زدود. …..آیا امام خود رغبتى به این کار داشت ؟ اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میلى باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد, بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد, او مى دانست که هرگز از دسیسه هاى ماءمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام , جانش نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى کرد که ماءمون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى وى ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد. تازه اگر هم فرض مى شد که ماءمون هیچ نیت شومى در دل ندارد, چنانکه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ ماءمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همهء اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت ماءمون را نیز مى داشت , ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که از شیوهء حکمرانى وى خشنود نبودند, حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همهء نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که برنامه اش اجراى احکام خدا به شیوهء جدش پیامبر (ص ) و على ـ علیه السلام ـ بود, امام را با مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت . فقط اتخاذ موضع منفى درست بود .
این زندگی نامه ادامه دارد ………www.maximumtechnic.com

سایت www.maximumtechnic.com بخش ( ۱۴ منظومه معصوم)

فرزین نجفی پور  : مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...