خانه / زمینه ساز ظهور / زندگینامه حضرت علی ع قسمت پنجم

زندگینامه حضرت علی ع قسمت پنجم

بسمه تعالی
زندگینامه امام علی ع

افتخاری دیگر از سایت ماکزیمم تکنیک . www.maximumtechnic.com
زندگینامه امام علی ع
قسمت پنجم
ادامه زندگینامه امام علی (ع)
جنگ های حضرت علی ع


چهره امیرالمومنین على (ع ) در آینه جنگ اُحُد

پس از جنگ بدر، جنگ اُحُد (در نیمه شوّال سال سوّم هجرت ) در کنار کوه احد (یک فرسخى

مـدیـنـه ) واقـع شـد، عـلى (عـلیـه السـلام ) در ایـن جـنـگ پـرچـمـدار رسـول خـدا (صـلّى اللّه

عـلیـه و آله و سـلّم ) بـود، هـمـانـگـونـه کـه در جنگ بدر، پرچم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و

سلّم ) در دست على (علیه السلام ) بود.

در جـنـگ اُحد ((لواء)) (یعنى پرچم کوچکتر از پرچم جنگ ) نیز (پس  از شهادت مصعب ) به دست

على (علیه السلام ) داده شد، بنابراین ، على (علیه السلام ) در این جنگ هم پرچمدار بیرق جنگ

بود و هم پرچم کوچک (راهنما) در دستش بود.

در ایـن جنگ (در بخش آخر) همه مسلمین ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را در صحنه

تـنـهـا گـذاشـتـند و فرار کردند جز على (علیه السلام ) که تنها با پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله و

سـلّم ) در مـیـدان مـانـد، سـپـس گـروه انـدکـى از فـراریـان نـزد رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله

و سلّم ) بازگشتند، نخستین نفر از مراجعین ، عاصم بن ثـابت ، ابودُجانه و سهل بن حنیف بودند. و

بعد طلحه به آنان پیوست . راوى حدیث (زید بن وهب ) مى گوید: به عبداللّه مسعود گفتم : در این

وقت ابوبکر و عمر کجا بودند؟ گفت از ((فراریان بودند)) گفتم : عثمان کجا بود؟

گـفـت :((او رفـت و بـعـد از سـه روز بـازگـشـت ، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او

فرمود:

((لَقَدْ ذَهَبْتَ فِیها عَریضَهً؛ مسافت دور و درازى رفتى )).

ولى عـلى (عـلیـه السـلام ) هـمـچـنان ثابت قدم در میدان ماند، فرشتگان از ثابت قدمى او تعجّب

کردند و جبرئیل در آن روز به سوى آسمان بالا مى رفت و مى گفت :

((لا سـَیـْفَ اِلاّ ذُوالْفـِقـارِ، وَلا فـَتـى اِلاّ عـَلىُّ؛ شـمـشـیـرى (کـه حـقّ شـمـشـیر را ادا کند)

جزذوالفقار (شمشیر على (علیه السلام ) ) نیست . و جوانى (که زیبنده جوانى باشد) جز على (

علیه السلام ) نیست )).

امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در این جنگ ، بسیارى از مشرکان را کشت و پیروزى در این

جـنـگ ، بـه دسـت على (علیه السلام ) انجام گرفت ، چنانکه در جنگ بدر نیز پیروزى به دسـت او

بود. و در میان اصحاب ، تنها على (علیه السلام ) بود که در این جنگ به خوبى از امـتـحـان الهـى

قـبول شد و به نیکى ، صبر و استقامت نمود، در آن هنگامه اى که قدمهاى دیـگـران لغـزیـد و

لرزیـد، على (علیه السلام ) با شمشیرش سران شرک و گمراهى را کـشت . و نقاب اندوه را از

چهره پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) برافکند و در اینجا بـود کـه جـبـرئیـل در مـیـان

فـرشـتـگـان زمـیـن و آسـمـان ، از فـضایل على (علیه السلام ) سخن گفت و تقرّب تنگاتنگ على

(علیه السلام ) در پیشگاه پـیـامـبـرِ راهنما (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آشکار گشت ، تقرّبى

که (تا آن وقت ) از نظر عامّه مردم پوشیده بود.

کشته شدگان دشمن به دست علی (ع) در جنگ احد

مـحـمـد بن اسحاق روایت کرده است که : در جنگ اُحد، پرچمدار سپاه دشمن ، شخصى به نام

((طـلحـه بن ابى طلحه )) از خاندان ((عبدالدّار)) بود على (علیه السلام ) او را کشت ، سپس

پسر او ((ابا سعید بن طلحه )) را (که پرچمدار دوّم شده بود) کشت ، سپس برادر طلحه را کـه

((کـلده )) نـام داشـت کـشـت و بـعـد از او ((عبداللّه بن حمید)) به میدان آمد، (على ( علیه

السـلام ) )او را نـیـز کـشـت ، سـپـس ((حـکـم بن اَخنس )) به میدان آمد و به دست على ( علیه

السلام ) کشته شد.

بـعد از او ((ولید بن ابى حُذیفه )) و سپس برادر او ((اُمیه بن ابى حذیفه )) و ((اَرْطاه بن شرحبیل

)) و ((هشام بن امیه )) و ((عمرو بن عبداللّه و بشر بن مالک و صَوْاءب (غلام خاندان عبدالدّار)))

یکى پس از دیگرى به دست با کفایت على (علیه السلام ) به هلاکت رسیدند. و فـتـح و پـیـروزى

بـه دست على (علیه السلام ) انجام گرفت و مسلمین (فرارى ) پس از گـریـز، نزد پیامبر( صلّى اللّه

علیه و آله و سلّم ) بازگشتند و به دفاع از آن حضرت پـرداخـتـنـد و سـرزنـش خـداونـد همه آنان را ـ

به خاطر فرارشان ـ فرا گرفت ، جز على (علیه السلام ) که از این بحران خطیر سرافراز بیرون آمد

چهره امیرالمومنین على (ع) در آینه جنگ بدر

بـه عـنـوان نـمـونـه ، سـلحـشـورى و فـداکـارى عـلى (عـلیه السلام ) را در آینه جنگ بدر بنگریم که

داستانش در قرآن ، ذکر شده است ، جنگ بدر، اوّلین جنگى است که مسلمانان در آن آزمـایـش

شـدند و ترس و وحشت آن جنگ ، عدّه اى از دلیران اسلام را به کـنـار مى کشاند و هرکدام به

بهانه اى شانه خالى مى کردند و خود را از صحنه دور مى نمودند چنانکه قرآن در ترسیم این

موضوع مى فرماید:

((کـَما اَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ وَانَّ فَریقا مِنَ الْمُؤْمِنینَ لَکارِهُونَ # یُجادِلُونَکَ فِى الْحَقِّ بَعْدَ ما

تَبَیَّنَ کَاءنَّما یُساقُونَ اِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ یَنْظُرُونَ )).

(((خـشنودى بعضى از شما از چگونگى تقسیم غنایم بدر) همانند آن است که خداوند تو را از

خـانـه ات بـه حـق بـیرون فرستاد (به سوى میدان بدر) در حالى که جمعى از مؤ منان کـراهت

داشتند. آنان با اینکه مى دانستند، این فرمان خداست ، باز با تو ستیز مى کردند. (و آنـچـنـان

وحشت زده بودند که ) گویى به سوى مرگ رانده مى شوند و (آن را با چشم خود) مى نگرند)).

و در تعقیب آیات فوق مى فرماید:

((وَلا تـَکـُونـُوا کـَالَّذِیـنَ خـَرَجـُوا مـِنْ دِیارِهِمْ بَطَرا وَرِئاءَ النّاسِ وَیَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِاللّهِ وَاللّهُ بِما یَعْمَلُونَ

مُحِیطٌ)).

((و مانند کسانى نباشید که از سرزمین خود از روى هواپرستى و غرور و خودنمایى کردن در بـرابـر

مـردم (به سوى میدان بدر) بیرون آمدند و مردم را از راه خدا باز مى داشتند و خداوند به آنچه عمل

مى کنند، آگاه است )).

بـلکـه تـا آخـر سـوره انـفـال ، سـخـن از بـهـانه جویى و شانه خالى کردن عدّه اى است ، اگـرچـه

تـعـبـیـرات ، گـونـاگـون است ، ولى از نظر معنا، هماهنگ و داراى معانى متّحد مى باشند.

خلاصه این جنگ از این قرار است : مشرکان به سرزمین بدر آمدند و براى جـنـگ بـا مـسـلمـیـن ،

اصـرار مـى کـردنـد و بـه بـسـیـارى افـراد سـپـاه خـود و بـسـیـارى امـوال و سـاز و بـرگ نـظامى و

تجهیرات خود، تظاهر مى کردند، ولى تعداد مسلمانان در برابر آنان کم بود (۳۱۳ نفر در حدود یک

سوّم سپاه دشمن ) که به علاوه گروههایى از مـسـلمـیـن بـا بـى مـیلى به جبهه آمده بودند و

اضطرار و ناچارى ، آنان را به سوى میدان آورده بـود و وقتى که سپاه دشمن در برابر سپاه اسلام

قرار گرفت ، مشرکان اعلان جنگ نـمـودند و با فریادهاى خود، مبارز طلبیدند (سه نفر به نامهاى :

ولید، عتبه و شیبه از شجاعان لشگر دشمن به میدان آمده و مسلمین را به جنگ دعوت نمودند و

هماورد طلبیدند).

انـصـار (مـسـلمـیـن مـدینه ) به پیش آمدند و چند نفر از خود را به میدان فرستادند، پیامبر (صـلّى

اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) از آنان جلوگیرى کرد و به آنان فرمود:((مشرکین همتاى خـود را (کـه اهـل

مـکـّه انـد) بـه جـنـگ مـى طـلبـنـد و شـمـا (اهل مدینه ) همتاى آنان نیستید)).

سـپـس رسـول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را به جـنـگ

بـا دشـمـن فـرمان داد و حضرت حمزه و عبیده بن حارث (عمو و پسرعموى خود) را به هـمـراه

عـلى (علیه السلام ) فرستاد و در برابر دشمن ، صف آرایى کردند. وقتى که این سـه نـفـر بـه

مـیـدان تاختند؛ چون کلاهخود و لباس جنگ ، آنان را پوشانده بود، دشمنان آنـان را نـشـناختند،

پرسیدند شما کیستید؟ آن سه نفر خود را معرّفى کردند و نسب خود را بیان نمودند و گفتند:

((کِفاءٌ کِرامٌ؛ شما همتایان گرامى هستید)). نایره جنگ (تن به تن ) در گرفت (به مقتضاى سن )

ولید با على (علیه السلام ) به نبرد پرداخت و على (علیه السـلام ) بـه او مـهلت نداد و او را کشت

. عتبه با حمزه به جنگ پرداخت ، طولى نکشید که به دست حمزه کشته شد. شیبه با عبیده

هماور شد (و این دو، مدّتى جنگیدند) دو ضربت بین آنان رد و بدل شد که یکى از آنها باعث جدایى

ران عبیده گردید، على (علیه السلام ) با ضـربتى بر شیبه ، عبیده رااز چنگال او رهانید و همین

ضربت ، شیبه را کشت و در کشتن او حمزه (علیه السلام ) نیز على (علیه السلام ) را یارى مى

کرد.

کـشته شدن سه نفر از دلاوران دشمن ، نخستین شکست ذلّت و سرافکندگى را بر کافران وارد

سـاخـت ، آنـان بـا وحـشـت و حیرت ، مرعوب اقتدار مسلمین گشتند و نشانه هاى پیروزى

مسلمین ، آشکار شد.

سـپـس عـلى (عـلیـه السلام ) در برابر ((سعید بن عاص )) قرار گرفت و با او به نبرد پـرداخـت در

حـالى که دیگران از برابر شمشیر على (علیه السلام ) گریختند و همان دم سعید بن عاص نیز به

دست على (علیه السلام ) کشته شد.

سـپـس ((حـنـظـله )) پـسـر ابـوسفیان ، در برابر على (علیه السلام ) قرار گرفت ، على (عـلیـه

السلام ) او را نیز کشت . پس از او ((طعیمه بن عدى )) به جنگ على (علیه السلام ) آمد، على

(علیه السلام ) او را نیز به هلاکت رساند.

و سـپس على (علیه السلام ) ((نوفل بن خویلد)) را ـ که از شیطانهاى قریش بود ـ کشت و بـه

هـمـین منوال یکى پس از دیگرى به دست على (علیه السلام ) کشته شدند به گونه اى که بیش

از نیمى از کشته شدگان دشمن که جمعا هفتاد نفر بودند (۳۶ نفر آنان ) تنها به دست با کفایت

امیرمؤ منان على (علیه السلام ) کشته شدند و همه مسلمین که در جنگ بدر شـرکـت کـرده

بـودنـد، همراه سه هزار نفر از فرشتگان که نشانه هاى مخصوصى داشتند ، نیم دیگر از آن هفتاد

نفر را کشتند، بنابراین ، على (علیه السلام ) به اعانت الهى و توفیقات و تاءییدات خداوند، تنها

عهده دار کشتن نیمى از کشته شدگان شد و در نـتـیـجـه پـیـروزى مسلمین بر دشمن ، به دست

على (علیه السلام ) صورت گرفت و پایان جنگ نیز اینگونه بود که پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و

سلّم ) مشتى از ریگ زمین را بـرداشت و به روى دشمن پاشید و فرمود: ((شاهَتِ الْوُجُوهْ؛ زشت

باد چهره هاى شما))، و هیچ کس از دشمن در صحنه نماند و همه پا به فرار گذاشتند:((و خداوند

امور مؤ منان را در جنگ ، کفایت کرد و او قوى و شکست ناپذیر است )).

سیماى امیرالمومنین على (ع ) در آینه جنگ خندق

جـنـگ احـزاب (هـمـان جـنـگ خـنـدق ) بـعـد از جـنـگ بـنـى نـضـیـر (در سـال پـنجم هجرت ) رخ

داد، سپاه احزاب (از مکّه به سوى مدینه ) روانه شدند، وقتى به مدینه (آن سوى خندق )

رسیدند، مسلمانان از کثرت جمعیّت دشمن که با ساز و برگ وسیع آمده بودند، به هراس افتادند ،

دشمن در پشت خندق ، زمینگیر شد، بیش از بـیـسـت روز جـنـگ آنان با مسلمین ، تنها با

تیراندازى و پرت کردن نیزه انجام مى گرفت (زیـرا خـنـدق و سـنگر بزرگى که مسلمین در برابر

سپاه دشمن ، حفر کرده بودند، مانع ورود دشمن به داخل مدینه و جنگیدن با شمشیر مى شد).

سـپس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مسلمین را براى نبرد با دشمن فرا خواند و آنان

را براى رودررویى خشن با دشمن پرجراءت کرد و وعده پیروزى به آنان داد.

پـس (از آنـکه قریش از تحریک پیامبر اسلام (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطلع شدند) یکّه

سوارانى از آنان براى پیکار به میدان تاختند که از آنان این افراد بودند:

عمرو بن عبدود عامرى ، عکرمه بن اءبى جهل ، هبیره بن ابى وهب مخزومى ، ضرار بن خطاب و

مرداس فهرى .

ایـن دلاوران بى بدیل دشمن ، لباس جنگ پوشیدند و سوار بر اسبهاى خود شدند و کنار

چـادرهـاى بـنى کنانه (یکى از احزاب همیار خود) رفتند و به آنان گفتند:((براى جنگ آماده

شـویـد)). سـپـس به سوى مسلمین تاختند، وقتى که به جلو خندق رسیدند، توقف کردند و به

شناسایى خندق پرداختند و خود را به قسمتى از خندق که عرض  تنگترى داشت (و مى

تـوانـسـتـنـد بـا اسـب از آن سو به این سوى خندق بجهند) روانه شدند و از آنجا به این طـرف

خـندق جهیدند و خود را به سرزمین شوره زارى که بین کوه ((سلیع )) و خندق قرار داشت ،

رساندند و به تاخت و تاز پرداختند.

مـسلمانان آنان را در آن وضع مشاهده مى کردند، ولى هیچ کس از آنان پا به جلو نگذاشت و

((عمرو بن عبدود)) (یل مغرور قریش ) شاخ و شانه خود را به مسلمین نشان مى داد و آنان را بـه

پیکار، فرا مى خواند، در هر لحظه در این جریان امیرمؤ منان على ( علیه السلام ) در حـضور پیامبر

(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اظهار آمادگى مى کرد و از آن حضرت اجازه مـى خـواسـت کـه بـه

مـیـدان رود، ولى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (عـلیـه السـلام ) مـى فرمود:

((آرام باش )) و اجازه نمى داد به این امید که مسلمانى دیگر، پـا بـه پـیـش گذارد، ولى مسلمانان

همچنان در خاموشى بسر مى بردند واز هیچیک از آنان حـرکـتـى دیـده نـشـد، چـرا کـه مـى

دیـدنـد ((عـمـروبـن عـبـدود)) (غول بى باک ) به میدان آمده ، از او و همراهانش هراس داشتند.

عمرو بن عبدود، همچنان نعره ((هـَلْ مـِنْ مـُبـارِزْ)) سـر مـى داد، وقـتـى کـه از یـک سـو نـعـره

((عـمـرو)) طول کشید و از سوى دیگر تقاضاى مکرّر امیرمؤ منان على (علیه السلام ) براى جنگ

ادامه یـافـت ، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) ، على (علیه السلام ) را به حضور

طلبید و عمامه خود را بر سر على (علیه السلام ) گذارد و بست و شمشیر خود را به على (علیه

السلام ) داد و به على (علیه السلام ) فرمود:((اِمْضِ لِشَاءْنِکَ؛ به سوى آنچه مى خـواهـى بـرو)).

سپس گفت :((اَلّلهُمَّ اَعِنْهُ؛ خدایا! على را یارى کن )) و على (علیه السلام ) به میدان شتافت .

گزارش جابر از صحنه جنگ خندق

وقـتـى کـه على (علیه السلام ) به سوى ((عمرو)) رفت ، جابر بن عبداللّه انصارى نیز دنـبال على (

علیه السلام ) رفت تا ببیند نبرد على (علیه السلام ) با ((عمرو)) به کجا مـى انـجـامـد (تـا آنـچـه

دیده بعدا گزارش دهد) وقتى که على (علیه السلام ) در برابر ((عمرو)) قرار گرفت ، به او چنین

فرمود:

((اى عمرو! تو در زمان جاهلیّت مى گفتى : هرکس از من سه تقاضا کند، آن سه تقاضا یا یکى از

آنها را روا مى کنم )).

عمرو گفت : آرى چنین است .

على (علیه السلام ) فرمود:(((تقاضاى اوّل من این است ) تو را دعوت مى کنم به یکتایى خـدا و

صـدق نـبـوّت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) گـواهـى دهـى و قبول اسلام کنى )).

عمرو گفت :((اى برادرزاده ! از این تقاضا بگذر)).

على (علیه السلام ) فرمود:((این تقاضا را اگر بپذیرى ، براى تو بهتر است )).

سـپـس عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:(((تـقـاضـاى دوّم مـن آن است که ) از هرجا که آمده اى

بازگردى . (و جنگ را ترک کنى ))).

عـمـرو گـفـت :نـه ، آن وقت زنان قریش تا ابد گفتگو مى کنند ( که عمرو از روى ترس ، نجنگید).

على (علیه السلام ) فرمود:((تقاضاى دیگرى دارم )).

عمرو گفت : آن چیست ؟

على (علیه السلام ) فرمود:((از اسب فرود آى و با من جنگ کن )).

عـمـرو لبـخـنـدى زد و گفت :((من گمان نداشتم که فردى از عرب پیدا شود و چنین سخنى بـه

مـن بـگـویـد و مـن دوسـت نـدارم مـرد بـزرگـوارى چون تو را بکشم و بین من و پدرت رابطه دوستى

بود)).

عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((ولى مـن دوسـت دارم تـو را بـکـشـم ، حال اگر جنگ مى خواهى

، پیاده شو)).

عمرو، از این سخن خشمگین شد و پیاده شد و به صورت اسبش زد که اسب بازگشت .

جـابـر مـى گـویـد: ایـن دو به همدیگر حمله کردند، آنچنان گرد و غبار از زیر پاى آنان برخاست ، که

آنان را در میان گرد و غبار ندیدم ، فقط صداى تکبیر شنیدم ، دریافتم که عـلى (عـلیـه السلام )

((عمرو)) را کشته است ، همراهانش را دیدم کنار خندق آمدند که به آن سـوى خـنـدق بـجـهند و

فرار کنند، از آن سو، وقتى مسلمانان صداى تکبیر را شنیدند به پـیـش آمـدنـد و بـه سـوى خـنـدق

تـاخـتـنـد تـا از نـزدیـک ، صـحـنـه را بـنـگـرنـد، دیدند ((نـوفل بن عبداللّه )) به داخل خندق افتاده و

اسبش نمى تواند او را از آنجا نجات دهد، او را سنگباران کردند.

نـوفل به مسلمین گفت :((مرا با بهتر از این روش بکشید، یکى از شما پایین آید تا با او بجنگم )).

على (علیه السلام ) به سوى او پرید و او را زیر ضربات سهمگین خود قرار داد تا او را کشت .

سـپس آن حضرت به ((هُبَیره )) (یکى از همراهان دیگر عمرو) حمله کرد و با شمشیر چنان به

برآمدگى زین اسب او زد، زرهى که پوشیده بود، از تنش افتاد.

عکرمه و ضرار بن خطاب (وقتى وضع را چنان دیدند) فرار رابرقرار برگزیدند.

جـابـر مـى گوید:((من نبرد على (علیه السلام ) با عمرو را نتوانستم به هیچ چیز تشبیه کنم ، جز

به داستان داوود (علیه السلام ) با جالوت که خداوند آن را در قرآن آورده است ، آنجا که مى فرماید

:

((فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ داوودُ جالُوتَ …)).

سـپـاه طـالوت به فرمان خدا، سپاه دشمن (جالوت ) را شکست دادند و داوود (جوان کم سن و

سال نیرومند و شجاعى که در لشگر طالوت بود) جالوت را کشت )).

سیماى امیرالمومنین على (ع ) در جنگ تبوک

[سـال نـهـم هجرت ، ماه رجب بود که به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خبر رسید ارتـش

روم مـرکـب از چـهـل هـزار سـواره نـظـام بـا سـاز و بـرگ کـامـل رزمـى در نـوار مـرزى ((تـبـوک ))

(سـوریـه کـنـونـى ) مـسـتـقـر شـده انـد و ایـن نقل و انتقالات ، حکایت از خطر حمله و تجاوز مى

کند.

پـیـامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بى درنگ به تدارک سرباز و جمع آورى اسلحه پـرداخـت و

خطبه هاى آتشین خواند و دستورهایى داد و خودش همراه سى هزار نفر به سوى سرزمین تبوک

حرکت کردند، با توجّه به اینکه فاصله تبوک با مدینه ۶۱۰ کیلومتر است ، سپاه روم ناگهان خود را

در برابر قدرت عظیم اسلام دید، و از مرزها عقب نشینى نمود و وانـمود کرد که قصد تجاوز ندارد،

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) پس از مشورت با یاران و پس از ده یا بیست روز اقامت ،

براى تجدید قوا به مدینه بازگشت .]

در آغاز جنگ تبوک ، خداوند به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) وحى کرد که خودش بـه

سـوى تـبـوک حـرکـت کـنـد و مـردم را براى حرکت به سوى تبوک برانگیزد و به او آگـاهـى داد کـه

نـیـازى بـه جنگ نیست و آن حضرت گرفتار جنگ نخواهد شد و امور، بدون شـمـشـیـر رو بـه راه

خـواهـد شـد وقتى که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) تصمیم خـروج از مـدینه گرفت ،

امیرمؤ منان على ( علیه السلام ) را جانشین خود در مدینه کرد تا از افـراد خانواده و فرزندان و

مهاجران سرپرستى کند و خطاب به على (علیه السلام ) فرمود:

((یا عَلِىُّ! اِنَّ الْمَدِینَهَ لا تَصْلُحُ اِلاّبِى اَوْبِکَ؛ اى على ! شهر مدینه سامان نیابد، جز به وجود من یا به

وجود تو)).

بـه ایـن تـرتـیـب ، آن حـضـرت را با کمال صراحت و آشکارا جانشین خود ساخت و امامت على

(علیه السلام ) را به روشنى تصریح نمود.

و در ایـن مـورد، روایـات بـسـیـار رسیده مبنى بر اینکه منافقان وقتى که از جانشینى على (عـلیه

السلام ) با خبر شدند به مقام شامخ او حسد بردند و این موضوع بر آنان گران و سـنـگـیـن بـود

کـه عـلى (عـلیـه السلام ) داراى چنین مقامى شود و دریافتند که با خروج پـیـامـبـر( صلّى اللّه

علیه و آله و سلّم ) على (علیه السلام ) از مدینه نگهدارى مى کند و دشـمـنـان نـمـى تـوانند

دست طمع بر مدینه بیفکنند (با توجّه به اینکه تقریبا مدینه از مـسـلمـیـن خـالى شـده بـود و

حـتـّى شـخـص پـیـامـبـر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رفته بـودواحـتـمـال خـطـر هجوم دشمنان

ساکن حجاز، به مدینه مرکز اسلام وجود داشت ). منافقین کـوشـش داشتند که به هر صورتى

شده ، على (علیه السلام ) را همراه پیامبر بفرستند، چـرا کـه هـدفـشـان ایـن بـود با دورى پیامبر

(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فساد و بى نظمى در مدینه به وجود بیاورند و بانبودن مردى که

مردم از او حساب مى برند،بتوانند به هدف شوم خود برسند و حسادت داشتند از اینکه على

(علیه السلام ) در مدینه در رفاه و آسـایـش بـسر برد ولى مسلمین دستخوش رنج سفر طولانى

و طاقت فرسا گردند، و در ایـن مـورد، راه چـاره اى مى اندیشیدند، سرانجام شایع کردند که اگر

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ، على (علیه السلام ) را در مدینه به جاى خود گذارده از

روى احترام و دوسـتـى نـیـسـت بـلکـه از روى بـى مهرى و بى اعتنایى به او، او را با خود نبرده

است ، اینگونه به آن حضرت تهمت زدند، همانند تهمت قریش به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و

سـلّم ) بـه امـورى مانند: مجنون ، ساحر، شاعر و کاهن ، با اینکه خلاف این تهمتها را در مـورد

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دانستند، چنانکه منافقین خلاف آنچه را شـایـع

مـى کـردند، در مورد امیرمؤ منان على (علیه السلام ) مى دانستند و دریافته بودند کـه عـلى

(عـلیـه السـلام ) خـصـوصـى تـریـن افـراد در پـیـشـگـاه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و

سـلّم ) اسـت . و مـحـبـوبـتـریـن و سعادتمندترین و برترین انسانها در محضر پیامبر (صلّى اللّه علیه

و آله و سلّم ) است .

وقـتـى کـه امـیـرمؤ منان على (علیه السلام ) از شایعه سازى منافقین با خبر شد، تصمیم گرفت

آنان را تکذیب و رسوا کند و دروغشان را فاش  سازد، از مدینه خارج شد و خود را بـه پـیـامبر

(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رساند و به آن حضرت عرض کرد:((منافقین مى پندارند که تو از

روى بى مهرى و خشمى که بر من داشته اى ، مرا با خود نبرده اى و مرا جانشین خود در مدینه

ساخته اى )).

پـیـامـبـر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود:((برادرم ! به جاى خود به مدینه باز گرد؛ چرا

که امور مدینه سامان نیابد جز به وسیله من یا به وسیله تو و تو خلیفه و جانشین من در میان

خاندانم و هجرتگاهم و دودمانم هستى )).

((اَما تَرْضى اَنْ تَکُونَ مِنِّى بِمَنْزِلَهِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِى )).

((آیـا خـشـنـود نـیـسـتـى کـه مـقـام تو نسبت به من همچون مقام هارون نسبت به موسى (

علیه السلام ) باشد جز اینکه بعد از من پیامبرى نخواهد بود)).

و این سخن رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیانگر چند مطلب است :

۱ ـ تصریح پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به امامت على (علیه السلام ) .

۲ ـ انتخاب شخص خاصّ على (علیه السلام ) براى جانشینى ، در میان همه مردم .

۳ ـ تـبـیـین فضیلتى ویژه براى على (علیه السلام ) که هیچ کس داراى آن نیست و تنها او صاحب

این افتخار است .

۴ ـ پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـا ایـن سـخن ، تمام آنچه را که هارون در پیشگاه

حضرت موسى ( علیه السلام ) داشت براى على (علیه السلام ) ثابت کرد، جز در آنچه را که عرف

مردم مى دانند مانند برادرى (تنى و پدر و مادرى ) هارون با موسى و جز آنـچـه را کـه شـخص

پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) استثنا کرد که ((مقام نبوّت )) باشد.

و ایـن امـور، حـاکى از امتیازات خاصّ على (علیه السلام ) در میان مسلمین است که هیچ کس

در این امتیازات ، همتاى او و یا همسان و نزدیک به او نیست .

یماى امیرالمومنین على (ع ) در جنگ بنى نضیر

یـکـى از جـنـگـهـاى زمـان پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) کـه در سـال چـهـارم هـجرت

واقع شد، غزوه ((بنى نضیر)) است ، بنى نضیر یکى از طوایف یهود بـودنـد که در نزدیک مدینه مى

زیستند و همواره در توطئه و کمین بر ضد اسلام بسر مى بـردنـد، حـتـى در صـدد آن بـودنـد کـه

مخفیانه پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را ترور کنند، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به

طور قاطع با آنان برخورد کرد و سـپـاه اسلام پس از پانزده روز محاصره قلعه آنان ، آنان را وادار به

تسلیم کرد و سپس در مـاه صـفـر سال چهارم هجرت ، آنان را از حجاز تبعید کرد و به این ترتیب در

به در و تار و مار شدند.

از ویـژگـیـهـاى زنـدگى امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در این مورد این بود که یکى از سـران

یـهـودیـان تـروریـسـت را کـه (در جـریـان جـنـگ بـنـى نـضـیـر) بـه سـوى خـیـمـه رسـول خـدا( صـلّى

اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) تیر انداخته بود، کشت و نُه نفر از یهودیان (توطئه گر) را به قتل رساند و

سر بریده آنان را که همیار بودند به حضور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آورد.

حسّان بن ثابت انصارى (شاعر معروف ) خطاب به على (علیه السلام ) مى گوید:

للّهِِ اَىُّ کَرِیهَهٍ اءَبْلَیْتَها

بِبَنِى قُرَیْظَهٍ وَالنُّفُوسُ تَطْلِعُ

اردى رئیسهم وآب بتسعه

طورا یشلهم وطورا یدفع

((بـراسـتـى چـه دشـواریـهـا و رنـجـهـا را در مـورد یـهـود بـنـى نـضـیـر تـحـمـّل کـردى ، آنـگاه که

مردم چشم انتظار عملیّات تو بودند، رئیس آنان را کشتى و نه نفر از آنان را بازگرداندى ، گاهى آنان

را سرکوب مى کرد و گاهى از آنان جلوگیرى مى نمود (تا آسیب به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و

سلّم ) نزنند))).

دلاوریهاى امیرالمومنین على (ع ) در جنگ حُنَین

پس از فتح مکّه در سال هشتم ، جنگ حُنَین (بر وزن حسین ) پیش آمد که جمعیّت بسیار

مسلمین نـشـان مـى داد کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیروز مى شـود رسول

اکرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با ده هزار نفر از مسلمین به سوى دشمن حرکت کرد، بیشتر

مسلمین گمان مى کردند به خاطر داشتن جمعیّت بسیار و اسلحه کافى ، شکست نمى خورند.

بـسـیارى جمعیّت مسلمین ، موجب تعجّب ابوبکر شد و گفت :((ما هرگز شکست نمى خوریم و

از جـهـت مشکل کم بودن جمعیّت آسوده ایم )) ولى نتیجه کار برخلاف گمان آنان شد وقتى کـه

سـپـاه اسـلام بـا مـشـرکـیـن بـرخـورد نـمـودنـد، در هـمـان درگـیـرى اوّل ، مـسلمین غافلگیر شده

و همه پا به فرار گذاشتند جز پیامبر و ده نفر دیگر که نه نـفـر آنان از بنى هاشم بودند و یک نفر به

نام ((اَیْمَنْ)) فرزند اُمّ اَیْمَنْ که از غیر بنى هاشم بود و در میدان جنگ ماند و جنگید تا به شهادت

رسید.

و نُه نفر از بنى هاشم همچنان استوار با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ماندند تـا سایر

مسلمین فرارى ، گروه گروه بازگشتند و به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) پـیـوسـتـنـد و

بـه مـشـرکـین حمله کردند (و آنان را شکست دادند) از این رو به خاطر تـعـجـّب ابـوبـکـر از

بـسـیـارى جـمـعـیـّت ، خـداونـد ایـن آیـه را نازل فرمود:

((لَقـَدْ نـَصـَرَکـُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ کَثِیرَهٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَضاقَتْ

عَلَیْکُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ )).

((خـداونـد شـمـا را در میدانهاى زیادى یارى کرد (و بر دشمن پیروز شدید) و در روز حنین (نیز یارى

نمود) در آن هنگام که فزونى جمعیتشان شما را به اعجاب آورده بود، ولى هیچ مشکلى را براى

شما حل نکرد و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت به دشمن کرده ، فرار

نمودید)).

و بعد مى فرماید:

((ثـُمَّ اَنـْزَلَ اللّهُ سـَکـِیـنـَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلى الْمُؤ مِنِینَ وَاَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَعَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا

وَذلِکَ جَزاءُ الْکافِریِنَ)).

((سـپـس خـداونـد ((سـکـیـنـه )) (آرامـش و اطـمـیـنـان ) خـود را بـر رسـولش و بـر مـؤ مـنـان نازل

کرد و لشگرهایى فرستاد که شما نمى دیدید و کافران را مجازات کرد و این است جزاى کافران )).

منظور از ((مؤ منین )) در آیه فوق امیر مؤ منان على (علیه السلام ) و افرادى از بنى هاشم

هـسـتـنـد کـه بـا آن حـضرت در میدان جنگ پابرجا ماندند که در آن روز هشت نفر بودند که نـهـمـین

آنان امیرمؤ منان على (علیه السلام ) بود، عبّاس (عموى پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) )

در طـرف راسـت پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـود، فـضل بن عباس در طرف چپ

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) قرار داشت ، ابوسفیان بـن حـارث (پسر عموى پیامبر) زین

استر آن حضرت را از پشت ، نگه داشته بود و امیرمؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) پـیـش روى آن

حـضـرت بـا شـمـشـیـر مـى جـنـگـیـد و نوفل و ربیعه دو پسر حارث (پسرهاى عموى دیگر پیامبر

(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم )) و عـبـداللّه پـسـر زبـیـر و عـتـبـه و مـعـتـب دو پـسـر ابـولهـب ،

گـرداگـرد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بودند و از آن حضرت دفاع مى نمودند و بقیّه

مـسـلمـیـن ـ غـیر از اَیْمَنْ ـ همه گریختند، چنانکه ((مالک بن عباده عافقى )) در اشعار خود مى

گوید:

لم یواس النبى غیر بنى

هاشم عندالسیوف یوم حنین

هرب الناس غیر تسعه رهط

فهم یهتفون بالناس این

ثم قاموا مع النبى على الموت

فابوا زینا لنا غیر شین

وثوى ایمن الامین من القوم

شهیداً فاعتاض قره عین

یـعـنـى :((در روز جـنـگ حـُنـیـن جـز بـنـى هـاشـم در بـرابـر شـمـشـیـرهـا از رسـول خـدا ( صـلّى

اللّه علیه و آله و سلّم ) حمایت و جانبازى نکردند. مردم همگى ـ جز نه نفر ـ گریختند که این نه نفر

خطاب به مردم فریاد مى زدند کجا مى روید؟ سپس این نه نفر تا پاى جان با پیامبر (صلّى اللّه علیه

و آله و سلّم ) ایستادند و مایه زینت ما شدند نه نکبت ما)).

و اَیـْمـَنْ (پـسـر اُم اَیـْمَن ) که امین و پاک بود از آن همه جمعیّت پابرجا ماند و به شهادت رسـیـد و

روشـنـى چـشـم آخـرت را بـه خـوشـیـهـاى (زودگـذر دنیا) برگزید. هنگامى که رسـول خـدا (صـلّى

اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) فرار مسلمین را دید به (عمویش ) عباس ـ که صداى بلند داشت ـ فرمود:

((به این مردم فریاد بزن و پیمان آنان با من را (که در بیعت خود عهد کردند تا به آن وفادار باشند) به

یادشان بیاور)).

عباس هرچه توانست فریاد خود را بلند کرد و گفت :

((یـا اَهـْلَ بـَیـْعـَهِ الشَّجـَرَهِ! یـا اَهـْلَ سُورَهِ الْبَقَرَهِ! اِلى اَیْنَ تَفِرُّونَ؟ اُذْکُروا الْعَهْدَ الَّذِى عاهَدَکُمْ عَلَیْهِ

رَسُولُ اللّهِ (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ))).

:((اى پـیـمـان بـسـتـگـان زیـر درخـت ! (کـه در جـریـان صـلح حـدیـبـیـه در سـال هـفـتم هجرت این

بیعت واقع شد) و اى اصحاب سوره بقره ! به کجا فـرار مـى کـنـیـد؟ بـه یـاد آوریـد پـیـمـانـى را کـه

بـا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بستید)).

مـردم مـسـلمـان ، پـشـت بـه جـنـگ کـرده و مـى گـریـخـتـنـد، شـب بـسـیـار تـاریـکـى بـود و

رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در وسط درّه حُنین قرار داشت و مشرکان که در

شـکـافـها و گودالها کمین کرده بودند با شمشیرهاى برهنه و نیزه و کمانهایشان بیرون آمـدنـد و

بـه رسـول خـدا حـمـله کـردنـد. نـقـل مـى کـنـنـد: رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم )

بـا یـک طـرف صورتش به مسلمین نگریست هـمـچـون مـاه شب چهارده در آن تاریکى بدرخشید

سپس فریاد زد:((آن عهد و پیمانى که با خدا بستید کجا رفت ؟!)).

این صدا را به گوش همه رساند، هرکس از مسلمین این صدا را شنید از شدّت شرمندگى ، خـود

را بـه زمـیـن افـکـنـد، سـپـس مـسـلمـیـن بـه جـایـگـاه اوّل خود بازگشتند و به جنگ با دشمن

پرداختند (جنگى تمام عیار و شکننده ).

کشته شدن اَبـُو جَرْوَلْ به دست على (ع )

روایـت مى کنند: مردى از قبیله هوازن (که از لشکر دشمن بود) در حالى که بر شتر سرخ مـو

سـوار شـده بـود، جـلو آمـد، در دستش پرچم سیاهى بود که آن را بر سر نیزه بلندى نـهـاده بـود و

پـیـشـاپـیـش لشگر دشمن با مسلمین مى جنگید و هرگاه درمى یافت که مسلمین پیروز شده

اند، بر آنان یورش مى برد و هرگاه یارانش از اطرافش پراکنده مى شدند، آن پـرچـم را بـراى

افـرادى کـه پـشت سرش بودند بلند مى کرد (و آنان را به کمک مى طلبید) آنان به دنبالش حرکت

مى کردند و او چنین رجز مى خواند:

اَنَا اَبُو جَرْوَلَ لابُراحُ

حَتّى نُبیِحَ الْیَوْمَ اَوْ نُباحُ

((مـن ((ابـوجـرول )) هـسـتـم ، و از اینجا برنمى گردم تا امروز اینان (مسلمین ) را تارومار کنیم و یا

خود نابود شویم )).

امـیـرمـؤ مـنان على (علیه السلام ) به او حمله کرد و با شمشیر بر عقب شتر او زد، شتر او

درغـلتـیـد آن حضرت بى درنگ به خود او حمله کرد و چنان ضربتى به او زد که از پاى درآمد و کشته

شد، در حالى که آن حضرت این رجز را مى خواند:

قَدْ عَلِمَ النّاس لَدَى الصَّباحِ

اِنِّى فِى الْهَیْجاءِ ذُو نَصاحِ

((مـردم در روزهـا مـى دانند که من در میدان درگیرى و جنگ ، گیرنده هستم (دشمن را با چنگم

مى گیرم و او از چنگم رهایى نیابد))).

کـشـتـه شـدن ابـوجـرول ، آغـاز شـکست مشرکین شد و مسلمانان (نیروى جدیدى یافتند) و از

هـرسـو کنار هم آمدند و با تشکیل صف استوار، آماده حمله (سرنوشت ساز) شدند در این وقت

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) این دعا را کرد:

((اَللّهُمَّ اِنَّکَ اَذَقْتَ اَوَّلَ قُرَیْشٍ نَکالاً فَاَذِقْ آخِرَها وَبالاً)).

((خـداوندا! تو در آغاز، سختى را بر قریش به عنوان کیفر، چشاندى ، در قسمت آخر (نیز) هلاکت

را بر آنان بچشان )).

درگـیـرى شدیدى بین مسلمین و مشرکان درگرفت ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) وقـتـى

کـه ایـن وضـع (و فـرصـت بـه دست آمده ) را دید بر رکاب زین اسبش ایستاد، به طـورى کـه

مـسـلمانان او را مى دیدند، فرمود:((اَلاَّْنَ حَمِىَ الْوَطِیسُ؛ اکنون تنور جنگ داغ شد (کنایه از اینکه

تا تنور داغ است ، باید نان پخت و تا چنین فرصتى به دست آمده باید به دشمن امان نداد))).

سـپس فرمود:((من پیامبر هستم و دروغى در آن نیست و من فرزند عبداللّه بن عبدالمطلب

هستم )).

چندان نگذشت که دشمنان پشت به جنگ کرده و فرار را برقرار ترجیح دادند و سپاه اسلام ،

اسیران جنگى را دست بسته به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آوردند و

هـنـگـامـى کـه امـیرمؤ منان على (علیه السلام ) ابوجَرْول را کشت و لشکر دشمن با کشته

شـدن ابـوجَرْوَل (غول دلاورشان )، تارو مار شد، مسلمین ، با پیشتازى حضرت على (علیه

السـلام ) بـا شـمـشـیـر، دشـمـنان را سرکوب کردند تا آنجا که على (علیه السلام ) به تـنـهـایـى

چـهـل نـفـر از دشـمن را کشت و در همین جریان بود که دشمن شکست سختى خورد و بسیارى

از آنان اسیر شدند.

* * *

ابـوسـفـیـان (صـخـر بـن حـرب بـن اُمـَیـّه کـه در فـتـح مـکه به اسلام گرویده بود و از سربازان اسلام

در جنگ حُنَین به شمار مى آمد) جزءِ فراریان مسلمان بود، پسرش معاویه مـى گـویـد:((پـدرم را

همراه بنى اُمیّه از مردم مکّه دیدم که پا به فرار گذارده است ، بر سـرش فـریـاد زدم کـه اى پسر

حرب ! سوگند به خدا با پسر عمویت (پیامبر) در میدان نـمـانـدى و در راه دینت با دشمن نجنگیدى

و این عربهاى بیابانى را از حریم خود و خانه ات دور نساختى )).

گفت : تو کیستى ؟

گفتم : معاویه هستم .

گفت : پسر هنـد.

گفتم : آرى .

گفت : پدر و مادرم به فدایت ! آنگاه ایستاد و گروهى از مردم مکّه به دور او اجتماع کردند و من نیز

به آنان پیوستم و به دشمن حمله کردیم و آنان را تارومار نمودیم و رزمندگان اسـلام هـمـواره

مـشـرکـان را مـى کـشـتـنـد و از آنـان اسـیـر مـى گـرفتند تا روز بالا آمده و رسـول خـدا (صـلّى اللّه

عـلیـه و آله و سـلّم ) فـرمـان داد کـه تـوقـّف کنند (و از جنگ دست بکشند).

خشم رسول خدا (ص ) در مورد کشتن اسیر

پـیـامـبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اعلام کرد که مسلمین حق ندارند اسیرى از دشمن را

بـکـشـنـد، قـبـیـله هـذیـل ، در جـریـان فـتـح مکّه شخصى به نام ((ابن اکوع )) را به عنوان

جـاسـوسـى نـزد پـیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرستاده بودند تا به آنچه در اطـراف

پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آگـاه مـى شـود، بـه قـبـیـله هـذیـل گزارش دهد، او

همین ماءموریت را انجام مى داد و اخبار سرّى ارتش اسلام را به دشمن مى رساند.

هـمـیـن جـاسـوس (ابـن اکوع ) در جنگ حُنَین که جزءِ سپاه دشمن بود به اسارت سپاه اسلام

درآمد، عمر بن خطّاب او را دید، نزد مردى از انصار آمد و گفت :((این دشمن خدا که بر ضدّ ما

جاسوسى مى کرد، اکنون اسیر شده است ، او را بکش )).

مـرد انـصارى ، گردن آن اسیر را زد و او را کشت . این خبر به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم )

رسید، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ناراحت شد و فرمود:

((اَلَمْ آمُرُکُمْ اَلاّ تَقْتُلُوا اَسِیراً؛ آیا به شما دستور ندادم که اسیر را نکشید؟)).

بـعـد از او اسـیـر دیـگـرى بـه نـام ((جـمـیـل بـن مـعـمـّر بـن زُهـیـر)) را کـشـتـنـد، رسول خدا(

صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از این پیش آمد خشمگین شد و براى انصار پیام فـرسـتـاد کـه چـرا

اسـیـر را مـى کـشـیـد؟ با اینکه فرستاده من نزد شما آمد که اسیران را نکشید)).

گفتند:((ما به دستور عمر بن خطّاب او را کشتیم ))، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از روى

اعتراض از آنان روى گرداند تا اینکه عمیر بن وهب با پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) سخن

گفت و از آن حضرت خواست تا آنان را ببخشد.

اعتراض در تقسیم غنایم جنگى

(در این جنگ ، غنایم بسیار و بى شمار به دست مسلمین افتاد که در هیچ جنگى آن همه غنایم

به دست مسلمین نیفتاده است ).

هـنـگام تقسیم غنایم توسّط رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مردى بلند قامت قد

خـمـیـده اى که اثر سجده در پیشانیش بود، سلام عمومى کرد، بى آنکه به شخص پیامبر (صـلّى

اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) سـلام کـند و (از روى اعتراض به پیامبر) گفت :((امروز دیدم که با غنایم

جنگى چه کردى ؟)).

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((چگونه دیدى ؟)).

گفت :((ندیدم که در تقسیم غنایم ، رعایت عدالت کنى )).

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خشمگین شد و به او فرمود:

((وَیْلَکَ! اِذا لَمْ یَکُنِ الْعَدْل عِنْدِى فَعِنْدَ مَنْ یَکُونُ)).

((واى بر تو! وقتى که عدالت نزد من نباشد، پس نزد چه کسى خواهد بود؟)).

مـسـلمـانـان به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفتند:((آیا این شخص را نکشیم ؟))

پـیـامـبـر (صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((او را واگذارید که به زودى داراى پـیـروانـى مـى

شـود که از دین بیرون روند همانگونه که تیر از کمان بیرون مى جهد و خـداونـد پـس از مـن آنـان را

بـه دسـت مـحـبـوبـتـریـن انـسـانـهـا بـه قـتل مى رساند، پس امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در

جنگ نهروان آنان را کشت که شخص مذکور یکى از کشته شدگان بود)).

پـس از ذکـر فـرازهـایـى از جنگ حُنین ، اینک موقعیّت امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را در آیـنـه

ایـن جـنـگ بـنـگـر و بـه رویـدادهایى که در این جنگ بروز کرد، خوب بیندیش ، به روشـنى درمى

یابى که على (علیه السلام ) کانون همه افتخارات و سردار همه امتیازهاى ایـن نـبـرد بـوده اسـت

و بـه ویژگیهایى اختصاص یافته که هیچ کس در آن نقش و سهمى نداشت :

۱ ـ او در آن هـنـگـام کـه در ((نـبـرد حـُنـیـن )) هـمـه مـسـلمـیـن گـریـخـتـنـد، بـا رسـول خـدا

(صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میدان ماند و ثابت قدمى چند نفر دیگر نیز به خاطر استوارى او

بود و ما از مجموع ، چنین به دست مى آوریم که على (علیه السلام ) از نـظـر شـجـاعـت ،

پـایـدارى ، اسـتـقـامـت و دلاورى ، جـلوتـر از عـبـاس (عـمـویـش ) و فضل پسر عباس و ابوسفیان

بن حارث و سایر ثابت قدمان بود؛ زیرا داستانهاى شجاعت و ایـثـار و جـانـبازى او بیانگر آن است

که هیچ کس را یاراى همسانى با او نبود و استقرار عـلى (عـلیـه السـلام ) در جـایـگـاه

قـهـرمـانـان و کـشـتـه شـدن قـهـرمـانـهـاى بـى بـدیـل بـه دسـت او، مـشـهـور اسـت کـه هـیـچ

کـدام از اسـتـوار مـانـدگـان بـا رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) داراى این امتیازات نبودند

و هیچیک از کشته هاى دشمن به آنان نسبت داده نشد، به این ترتیب به دست مى آوریم که

پابرجا ماندن آن چند تـن مـسـلمـان نـیـز بـه خـاطـر ثـابت قدمى او بود و اگر وجود على (علیه

السلام ) نبود، فـاجـعـه جـبـران نـاپـذیـرى مـتـوجـه اسـلام مـى شـد مـانـدن آن حـضـرت و

اسـتـقـامـت او با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) باعث بازگشت مسلمین به سوى

جنگ و درگیرى شدید آنان با دشمن شد.

۲ ـ از سـوى دیـگـر کـشـتـه شـدن ((ابـوجـَرْوَلْ)) پـیـشتاز دلاور دشمن به دست على (علیه

السـلام ) مـوجـب سـرافـکـنـدگـى و شـکـسـت سـپـاه دشـمـن گـردیـد و بـه دنـبـال آن پـیـروزى

مـسـلمـیـن انـجـام شـد و کـشـتـه شـدن چهل نفر از مشرکین به دست تواناى على (علیه

السلام ) باعث سستى و از هم پاشیدگى و تارومار شدن سپاه دشمن و پیروزى مسلمین بر آنان

گردید.

اما آن کسى که بعد از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در جریان خلافت و

جانشینى ، خود را جلو انداخت او را در این جنگ حُنَین مى بینیم که به زیادى جمعیّت مسلمین ،

چـشـم زد و هـمـیـن مـوجـب شـکـسـت مـسـلمـیـن (در آغـاز جـنـگ ) گـردیـد و یـا یـکـى از

عـوامـل شـکـسـت بـود. و رفـیـق او در کـشـتـن اسـیـران جـنـگـى ، دسـت داشـت بـا ایـنـکـه

رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از کشتن اسیران نهى کرده بود و با اینکه گناه ایـن

قـتـل بـه قـدرى بـزرگ بـود کـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را سخت خشمگین کرد

و موجب افسوس آن حضرت گردید و گناه آن را زشت و بزرگ شمرد.

۳ ـ در رابـطـه بـا آن کـسـى کـه اعـتـراض کـرد (و گـفـت در تـقـسـیـم بـیـت المـال رعـایـت عدالت

نکردى ) پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) حکم بر او را نشانه حـقانیت امیرمؤ منان على (علیه

السلام ) در کردارش قرار داد و جنگهاى على (علیه السلام ) را که بعدا اتفاق مى افتاد، بر اساس

صحیح اسلامى معرّفى کرده و وجوب اطاعت از على (عـلیه السلام ) را اعلام نمود و مردم را از

خطر مخالفت با آن حضرت هشدار داد و به مردم گوشزد کرد که حقیقت نزد على (علیه السلام )

است و وجود او با حق تواءم است و گواهى داد که آن حضرت ، بهترین انسانهاى بعد از خود مى

باشد.

و ایـن شـیوه پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در رابطه با على (علیه السلام ) با رفـتـار

غاصبین خلافت با آن حضرت سازگار نیست و مباینت دارد و بیانگر سقوط آنان از کـمـال بـه نـقص

است که نتیجه اش  هلاکت و نزدیک به هلاکت است ، تا چه رسد به اینکه رفتار آنان (مخالفین

على (علیه السلام ) ) در این جنگ بر کردار مردان خالص ، برترى داشته باشد و یا نزدیک آن باشد.

بـنـابراین ، نتیجه مى گیریم که : آنان (غاصبان خلافت ) به خاطر کوتاهیهایى که در رونـد اسـلام

داشـتـنـد از صف مخلصین جدا هستند و نمى توانند شریک امتیازات مردان مخلص باشند.

چهره امیرالمومنین على (ع ) در جنگ خیبر

پـس از صـلح حـُدَیـبـِیـّه ، جـریـان جـنـگ خـیـبـر در سال هفتم هجرت پیش آمد و پیروزى در این

جنگ نیز به دست امیرمؤ منان على (علیه السلام ) انـجـام گـرفت و از افتخارات زندگى آن حضرت ،

مربوط به فتح در این جنگ است که همه راویان و تاریخ ‌نویسان بر آن اتّفاق دارند و هیچ کس تردید

در آن ننموده است .

آنگاه که ابوبکر پرچم را به دست گرفت و شکست خورد و این شکست مایه سرافکندگى و ذلّت

بسیار عظیم مسلمین گردید، سپس  رسول خدا پرچم را به دست رفیق او (یعنى عمر بن خطّاب )

داد او نیز همانند اوّلى با شکست و سرافکندگى بازگشت وهمین پیشامد، اسلام را در

سـراشـیـبـى سـقـوط و خـطـر جـدّى قـرار داده بـود و رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم )

را بسیار ناراحت کرد و آثار خشم و اندوه از چـهـره رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم )

مشاهده مى شد (در این موقعیّت خطیر و سرنوشت ساز) پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم )

فریاد برآورد:

((لاَُعـْطـیـَنَّ الرّایـَهَ غـَداً رَجـُلاً یُحِبُّهُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَیُحِبُّ اللّهَ وَرَسُولَهُ کَرّارٌ غَیْرُ فَرّارٍ لا یَرْجِعُ حَتّى یَفْتَحُ

اللّهُ عَلى یَدَیْهِ)).

((قطعا فردا پرچم را به دست مردى مى دهم که خدا و رسولش او را دوست دارند و او خدا و

رسولش را دوست دارد، او که حمله هاى پیاپى مى کند و هرگز پشت به جنگ نمى نماید و از

جبهه بازنمى گردد تا خداوند به دست او فتح و پیروزى را نصیب فرماید)).

پـرچـم را (فـرداى آن روز) بـه دسـت امـیرمؤ منان على (علیه السلام ) داد و فتح خیبر به دسـت او

انـجـام یـافت . از مفهوم گفتار رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) (در سخن فوق ) استفاده

مى شود که آن دونفر فرارى داراى آن وصفى که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) از عـلى

(عـلیـه السلام ) نمود (یعنى او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسـولش او را دوسـت دارند)

نیستند، چنانکه ذکر وصف ((کَرّار)) (حمله کننده استوارو ثابت قدم در صحنه جنگ ) بیانگر خروج

فراریان از این وصف است و این جبران قهرمانانه على (عـلیـه السلام ) از خسارات شکستهاى قبل

، دلیل روشنى بر یگانگى حضرت على (علیه السـلام ) در ایـن پـیروزى آفرینى و افتخار است که

احدى در این افتخار، با على (علیه السلام ) شرکت ندارد.

حسّان بن ثابت (شاعر معروف رسول خدا) در این راستا چنین سرود:

وَکانَ عَلِىُّ اَرَمَدُ الْعَیْنِ یَبْتَغِى

دَواءً فَلَمّا لَمْ یَحِسّ مُداوِیاً

شَفاهُ رَسُولُ اللّهِ مِنْه بِتَفْلَهٍ

فَبُورِکَ مُرْقَیاً وَبُورِکَ راقِیاً

وَقالَ سَاءَعْطى الرَّایَهَ الْیَوْمُ صارِماً

کَمِیّاً مُحِبّاً لِلرَّسُولِ مُوالِیاً

یُحِبُّ اْلاِ لهَ وَاْلاِ لَهُ یُحبُّهُ

بِهِ یَفْتَحُ اللّهُ الْحُصُون الاَْوابِیاً

فَاَصْفى بِها دوُنَ الْبَرِیَّهِ کُلِّها

عَلِیّاً وَسَمّاهُ الْوَزِیرَ الْمُواخِیاً

((على (علیه السلام ) درد چشم داشت و به دنبال دواى شفابخش  مى گشت ولى به آن دست

نـیـافـت ،سـرانـجام رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم )به وسیله مالیدن آب دهانش (به

چشم على ( علیه السلام )) به او شفا داد. پس مبارک و خجسته باد هم او که شفا یافت و هم او

که شفا داد)).

و پـیامبر فرمود:((امروز پرچم را به دست مردى بسپارم که داراى شمشیرى برنده است و فـردى

شـجـاع مـى بـاشـد و دوسـتـى تـنـاتـنـگ بـا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) دارد))

اوست که خداوند را دوست دارد و خدا هم او را دوست دارد و خدا به دست او قلعه هاى ستبر و

استوار را فتح کند براى انجام این کار در میان همه مردم ، على (علیه السلام ) را برگزید و او را وزیر

و برادر خود خواند)).

* * *

پـس از جـنـگ خـیبر، حوادث دیگرى رخ داد که همانند آنچه قبلاً ذکر شد، نبود و بیشتر به صـورت

گـروهـى (گـروه ضربت ) بود که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آن را تـشـکـیـل مـى داد و بـه

سـوى دشـمـن مـى فـرسـتاد و خود آن حضرت در میانشان نبود و این رویدادها اهمیّت رویدادهاى

سابق را نداشت ؛ زیرا دشمنان ، ضعیف شده بودند و بعضى از مسلمین نیاز به دیگران نداشتند،

گرچه امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در همه این حوادث و فراز و نشیبها نقش سازنده و بهره

وافر در گفتار و رفتار داشت .

چهره درخشان امیرالمومنین على (ع ) در فتح مکّه

سپس (در سال هشتم هجرت ) فتح مکّه پیش آمد همان رویدادى که اسلام را استوار نمود و بر

اثـر آن اساس دین پابرجا گردید و خداوند بزرگ در این مورد بر پیامبرش منّت نهاد و قـبـل از آن ،

خـداونـد مـژده و وعـده فـتـح مـکـّه (و آثـار درخـشـان آن ) را داده بـود آنـجـا کـه فـرمـود:((اِذا جـاءَ

نَصْرُاللّهِ وَالْفَتْحُ # وَرَاءَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِى دِینِ اللّهِ اَفْواجاً)).

((چون یارى خدا فرا رسد و پیروزى رو کند و مردم را ببینى که گروه گروه به دین خدا درآیـنـد)) و

سـخـن دیـگـر خـداونـد کـه مـدّتـهـا قبل از این نازل شده بود که :

((… لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ اِنْ شاءَاللّهُ آمِنینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَمُقَصِّرِینَ لا تَخافُونَ … )).

((قـطـعـا هـمـه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شوید در نهایت امنیت و در حالى که

سرهاى خود را تراشیده یا ناخنهاى خود را کوتاه کرده اید و از هیچ کس ترسى ندارید)).

پس از نزول این آیات ، چشمها در انتظار این فتح بود و گردنها به سوى آن کشیده شده بود.

رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) (طـبـق اصول رازدارى در ارتش ) حرکت به سوى

مکّه و اندیشه تصمیم بر فتح آن را از مردم مکّه پـنـهـان داشـت و از خـداونـد خـواسـت کـه ایـن

تـصـمـیـم را از مردم مکّه مکتوم کند تا (آنان را غـافـلگـیـر کرده و) به طور ناگهانى ، بر آنان وارد

شود و در میان همه مردم از مسلمین و مـشرکین ، تنها کسى که از این تصمیم آگاه بود و پیامبر(

صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـه او ایـن راز را گـفت و او را ((رازدار مخصوص و مورد اطمینان ))

دانست ، امیرمؤ منان على (عـلیـه السـلام ) بـود و در ایـن تـصـمـیم ، با رسول خدا (صلّى اللّه

علیه و آله و سلّم ) اتـفاق راءى داشت و پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با او مشورت مى

کرد و بعد از او پـیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) گروهى دیگر را از جریان آگاه ساخت و پایان

یافتن جریان فتح ، به حالتها و ویژگیهایى بستگى داشت که على (علیه السلام ) در هـمـه آن

حـالتـهـا و ویـژگـیـهـا نـقـش خاصّى داشت که هیچ کس را در این خصایص ، یاراى برابرى با على

(علیه السلام ) نبود.

فرمان عمومى عفو و ویژگى على (ع )ازمحضررسول خدا(ص )

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مسلمانان پیمان بست که هنگام ورود به مکّه ، هیچ کس

را نکشند، مگر آنان که با سپاه اسلام مى جنگند و نیز پیمان بست که هرکس از مشرکان خـود را

بـه پـرده کـعـبـه درآویـخـت در امـان بـاشـد (و مشمول عفو عمومى گردد) جز چند نفر که آن حضرت

را آزار (مخصوص ) نموده بودند مانند: مـقـیس بن صبابه ، ابن خطل ، ابن ابى سرح و دو کنیزک

آوازه خوان که با بدگویى به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خوانندگى مى کردند و در سوگ

مشرکین کشته شده در جنگ بدر، نوحه سرایى مى نمودند.

امـیـرمـؤ مـنـان على (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) (پس از فتح مکّه ) یکى از آن دو خواننده (بـد

زبـان ) را کـشـت و دیـگـرى فـرار کـرد و نـاپدید شد تا وقتى که براى آن کنیزک فـرارى امـان

گـرفـتـه شـد، بازگشت و آزاد بود تا اینکه در زمان خلافت عمر بن خطاب اسبى به او لگد زد و او را

کشت .

یـکـى از کـسـانـى کـه عـلى (عـلیـه السـلام ) او را کـشـت ((حـویـرث بـن نـفـیـل بـن کـعـب ))

بـود، او از کـسـانـى بـود کـه در مـکـّه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) را آزار مى داد و

به على (علیه السلام ) خبر رسـیـد کـه خـواهـرش ((اُمّ هـانى )) به جمعى از قبیله بنى مخزوم

پناه داده که یکى از آنان ((حارث بن هشام )) و ((قیس بن سائب )) است .

عـلى (عـلیـه السلام ) در حالى که سر و صورتش را با کلاهخود پوشیده بود و شناخته نـمـى

شـد، بـه در خـانـه ((اُمّ هانى )) رفت و فریاد زد:((آنان را که پناه داده اید از خانه بیرون کنید)).

روایـت کـنـنـده گـوید:((سوگند به خدا! پناهندگان وقتى این صدا را شنیدند، از خوف و وحشت

مانند پرنده حبارى فضله انداختند)).

اُمّ هانى از خانه بیرون آمد، ولى على (علیه السلام ) را که سرو صورتش پوشیده بود، نـشـنـاخـت

و گـفـت :((اى بـنـده خـدا! مـن اُمّ هـانـى دخـتـر عـمـوى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و

سلّم ) و خواهر على بن ابى طالب (علیه السلام ) هستم ، از خانه من دور شو)).

امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (علیه السلام ) در پاسخ او فرمود:((آن پناهندگان را از خانه بیرون کنید))

اُمّ هـانـى گـفـت :((سـوگـنـد بـه خدا درباره تو از پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) شکایت مى

کنم )).

عـلى (عـلیـه السـلام ) کلاهخود را از سر برداشت ، اُمّ هانى على (علیه السلام ) را شناخت

جـلو آمد و على (علیه السلام ) را با شور و شوق در آغوش گرفت و گفت :((فدایت گردم !

سـوگـنـد یـاد کـرده ام کـه شـکـایـت از تـو را نـزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ببرم

(چه کنم ؟))).

عـلى (عـلیـه السلام ) به او فرمود:((رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اکنون در بـالاى

ایـن درّه اسـت ، نـزد او بـرو و شکایت از مرا به او بگو تا مطابق سوگند، رفتار کرده باشى .))

ام هـانـى مـى گـویـد:((بـه حـضـور رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رفتم ، آن حـضـرت

در خـیـمـه اى بـه شـسـتـشـوى بـدنـش اشتغال داشت و فاطمه ـ سَلامُ اللّه عَلَیْها ـ پـوشـشـى

فراهم کرده بود و مراقبت مى کرد که کسى بدن آن حضرت را نبیند، وقتى که رسول خدا (صلّى

اللّه علیه و آله و سلّم ) سخن مرا شنید فرمود:

((مَرْحَباً بِاُمِّ هانِى وَاَهْلاً؛ اى اُمّ هانى ! خوش آمدى !)).

عـرض کـردم :((پـدر و مـادرم بـه فـدایـت ! امـروز شـکـایت چگونگى برخورد على ( علیه السلام ) را

به حضور شما آورده ام )).

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((قَدْ آجَرْتُ مَنْ آجَرْتَ؛ هرکه را تو پناه دادى من هم

پناه دادم )).

فـاطـمـه ـ سـلام اللّه عـَلَیـْها ـ به من فرمود:((اى اُمّ هانى ! آمده اى از على (علیه السلام )

شـکـایـت کـنـى کـه دشـمـنـان خـدا و دشـمـنان رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را

ترسانده است ؟!)).

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:

((قَدْ شَکَّرَ اللّهُ لِعَلِی سَعْیَهُ وَآجَرْتُ مَنْ اَجارَتْ اُمُ هانِى لِمَکانِها مِنْ عَلىِّ ابْنِ اَبِیطالِبٍ)).

((خداوند رفتار على (علیه السلام ) را به خوبى پذیرفت و من پناه دادم کسانى را که اُمّ هانى به

آنان پناه داده است به خاطر خویشاوندى او با على (علیه السلام ))).

پاکسازى حرم از بت

وقـتـى کـه رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) وارد مسجدالحرام (کنار کعبه ) شد، دید

۳۶۰ بت در آنجا نهاده شده که بعضى از آنها را با بعضى دیگر به وسیله سرب ، بـه هم چسبانده

اند، به امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:((مشتى از ریگ زمین را به مـن بـده ))، عـلى

(عـلیـه السـلام ) مشتى از خاک و ریگ از زمین برداشت و به پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم

) داد، رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آن ریگها را به روى بتها مى پاشید و مى فرمود:

((وَقُلْ جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً )).

((و بـگـو حـق فـرا رسـیـد و بـاطـل نـابـود شـد، و قـطـعـا باطل نابود شدنى است ))

هـمـان دم همه آن بتها سرنگون شدند، سپس پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد

آنها را از مسجد بیرون بردند و شکستند و به دور ریختند.

* * *

آنـچـه از رفـتـار عـلى (عـلیـه السـلام ) در جـریـان فتح مکّه ذکر شد مانند کشتن چند تن از

دشـمـنـان خـدا در مـکـّه و تـرسـانـدن عـدّه اى دیـگـر و کـمـک آن حـضـرت از رسـول خـدا (صـلّى

اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در پـاکسازى مسجدالحرام از هرگونه بت و خشونت شدید او در راه خدا

و نادیده گرفتن خویشان به خاطر اطاعت فرمان خدا، همه و همه دلیـل خـصـوصـیـّت حـضـرت

عـلى (عـلیـه السـلام ) در امـتـیـازات و فـضـایـل اسـت کـه هـیـچ کـس د رایـن جـهـات ، بـا او

سـهـیـم نـبـود و او در ایـن فضایل یکتا و بى نظیر بود، چنانکه قبلاً نیز به ذکر خصایص دیگر او

پرداختیم

سیماى امیرالمومنین على (ع ) در آینه جنگ طائف

[((طائف )) سرزمین حاصلخیزى است که در دوازده فرسخى جنوب شرقى مکّه قرار گرفته اسـت

، فـراریـان دشـمن در جنگ حُنین براى رهایى از ضربات خرد کننده سپاه اسلام ، به سوى طائف

گریختند. و داخل قلعه محکم طائف شده و آن را سنگر خود نموده و در کمین مسلمین قرار گرفتند

.]

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به سوى طائف حرکت کرد و چند روز (همراه سپاه

اسلام ) قلعه هاى طائف را در محاصره خود درآوردند.

در ایـن ایـّام ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ، على (علیه السلام ) را با جمعى از سـواران ،

بـه سـوى بـخـشـى از طـائف فـرسـتـاد و دسـتـور داد کـه آنـچـه بـیـابـنـد پـامـال کـنـند و به هربت

دست یافتند آن را بشکنند. امیر مؤ منان على (علیه السلام ) همراه جـمـعـى ، روانه آن بخش

طائف شدند، در مسیر به جمعیت زیادى از سواران قبیله ((خَثْعَم )) بـرخـورد کـردنـد. مـردى از آنـان

به نام ((شهاب )) در تاریکى آخر شب ، از لشکر دشمن بیرون آمد و به میدان تاخت و مبارز طلبید.

امیرمؤ منان (علیه السلام ) به سوى او رفت در حالى که چنین رَجَز مى خواند:

اِنَّ عَلى کُلِّ رَئِیسٍ حَقّاً

اَنْ یَرْوِى الصَّعْدَهَ اَوْ تُدِقّاً

((بـه راسـتـى کـه بـر عهده هر رئیسى ، حقّى است که نیزه اش را (از خون دشمن ) سیراب کند،

یا نیزه هاى دشمن کوبیده گردد)).

سـپـس بـه ((شـهـاب )) حـمله کرد و با یک ضربت اور ا کشت و بعد از آن ، با گروه همراه حـرکـت

کـرده و بـتـهـا را شـکـسـتـنـد و بـعـد بـه خـدمـت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم )

بـازگـشـتـنـد کـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آن وقت سرگرم محاصره طائف بود.

پـیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) وقتى که على (علیه السلام ) را دید، تکبیر فتح گـفـت و

دسـت عـلى را گـرفـت و بـه کـنـارى کـشـیـد و مـدّتى طولانى با همدیگر به طور خصوصى صحبت

کردند.

روایـت شـده : عـمـر بـن خـطـّاب وقـتى که این منظره را دید، به حضور پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله

و سـلّم ) آمـد و گـفـت :((آیـا بـا عـلى رازگـویـى مـى کـنـى و بـا او بـه طـور خصوصى همصحبت

مى شوى نه با ما؟!)).

پـیامبر فرمود:((یا عُمَرُ! ما اَنَا اِنْتَجَیْتُهُ وَلکِنَّ اللّهَ اِنْتَجاهُ؛ اى عمر! من با او آهسته سخن نـمـى گـویـم

، بـلکـه خـداوند با او آهسته سخن مى گوید (یعنى رازگویى من با على ( علیه السلام ) به فرمان

خداست ))).

سـپـس نـافـع بـن غـیلان (یکى از دلاوران دشمن ) همراه گروهى از قبیله ثقیف از قلعه طائف

بیرون آمدند، امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در دامنه ((وج )) (روستایى نزدیک طائف ) با آنـان

بـرخورد کرد، نافع را کشت و با کشته شدن او، مشرکین همراه او گریختند و با این پیشامد، ترس و

وحشت سختى بر دل دشمنان افکنده شد، به طورى که جمعى از مشرکین از قـلعـه طائف بیرون

آمده و به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند و قـبـول اسلام کردند (و به

دنبال آن ، قلعه طائف به دست مسلمین فتح گردید)و طائف بیش ازده روز در محاصره پیامبر (صلّى

اللّه علیه و آله و سلّم ) و همراهان بود.

چـنـانـکـه ملاحظه مى کنید در این جنگ نیز، خداوند على (علیه السلام ) را به ویژگیهایى

اخـتـصـاص داد کـه هیچ کس داراى آن نبود و پیروزى به دست آن حضرت انجام گرفت و در جـریان

رازگویى ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رازگویى با على را به خدا نسبت داد و این خود

بیانگر اوج عظمت مقام او در پیشگاه ذات اقدس حق است که او را از همگان جـدا مـى کـنـد و از

سـوى دیـگر، از دشمن او، سخنى سرزد که پرده از درون (پرکینه ) او بـرداشـت و سـفـره دل او را

آشـکـار سـاخـت و ایـن جـریان مایه عبرت و پند براى صاحبان اندیشه است .

سیماى امیرالمومنین على (ع ) در جنگ بنى زُبَید

((بنى زُبید)) قبیله اى در سرزمین حجاز بودند که رئیسشان ((عمرو بن معدیکرب )) بود، گـاهـى

دسـت بـه شـورش و یـاغـیـگـرى مـى زدنـد و لازم بـود کـه گـوشـمـال شـونـد و سـر جاى خود

بنشینند، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ، على (علیه السلام ) را همراه جمعى براى

سرکوبى این قوم سرکش فرستاد.

امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در وادى ((کسر)) (نواحى یمن ) با آنان برخورد کرد،بنى زُبـیـد به

رئیس خود ((عمرو بن معدیکرب )) گفتند: چگونه خواهى بود آن هنگام که بااین جـوان قریشى

(على (علیه السلام ) ) دیدار کنى و او از تو باج و خراج بگیرد (یعنى او حـاکـم گـردد و ریـاست تو از

بین برود ـ آنان خواستند با این گفتار، او را بر ضدّ على (علیه السلام ) بشورانند).

عمرو بن معدیکرب گفت : اگر با من رو به رو شود به زودى خواهد دید.

عمرو بن معدیکرب ، به میدان تاخت و مبارز طلبید. على (علیه السلام ) به میدان او رفت ،

آنـچـنـان فـریـادى کـشـیـد کـه ((عـمـرو)) وحـشت زده شد و پا به فرار گذاشت ، برادر و بـرادرزاده

اش کـشـتـه شـدنـد و هـمـسر او به نام ((ریحانه )) دختر سلامه و زنان دیگرى اسـیر سپاه اسلام

شدند، آنگاه على (علیه السلام ) ((خالد بن سعید بن عاص )) را جانشین خـود بـر قـبـیـله بـنـى

زُبـیـد کـرد تـا زکـات امـوال آنـان را بـگـیـرد و کـسـانـى را کـه قبول اسلام مى کنند، امان بدهد.

(به این ترتیب یاغیان ، سرکوب شدند و تسلیم حکومت اسلام گشتند).

توطئه اى که خنثى شد

امـیـرمؤ منان على (علیه السلام ) در میان زنان اسیر، کنیزکى را (بابت خمس غنایم جنگى )

بـراى خـود بـرگـزیـد. خـالد بـن ولیـد (کـه از عـلى (عـلیـه السـلام ) دل پرى داشت از این فرصت

سوء استفاده کرد) بریده اسلمى را به حضور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرستاد و به او

گفت ، جلوتر به مدینه نزد پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـرو و بـه او بـگـو که على (علیه

السلام ) چنین کارى کرده است و هرچه مى خواهى از على (علیه السلام ) بدگویى کن .

((بـریـده )) جـلوتـر از سـپاه اسلام خود را به مدینه رساند، و با عمر بن خطاب ملاقات کـرد، عـمـر از

جـریـان جـنـگ و بـازگشت او سؤ ال کرد، بریده جریان آمدنش را براى عمر بـازگـو کـرد، عمر گفت :

((آرى ، آنچه در دل دارى برو و به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بگو که به زودى آن حضرت را

به خاطر دخترش که همسر على است نسبت به على خشمگین مى یابى )).

بـریـده اسـلمـى بـه حـضـور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رفت و نامه خالد بن ولیـد را بـراى

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خواند، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خشمگین شد و

آثار خشم لحظه به لحظه در چهره اش دیده مى شد.

بـریـده گـفـت :((اى رسـول خـدا! اگـر تـو مـسـلمـیـن را ایـنـگونه آزاد بگذارى غنایم (بیت المال ) آنان

حیف و میل مى شود)).

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود:((واى بر تو اى بریده ! راه نفاق را پیش گرفته

اى )).

((اِنَّ عَلىَّ بْنَ اَبِیطالِبٍ (علیه السلام ) یَحِلُّ لَهُ مِنَ الْفَىْءِ مِثْلَ ما یَحِلُّ لِى اِنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبِى طالِبٍ

خَیْرُ النّاسِ لَکَ وَلِقَوْمِکَ وَخَیْرُ مَنْ اَخْلَفَ بَعْدِى لِکافَّهِ اُمَّتِى …)).

((براى على (علیه السلام ) از غنیمت جنگى ، رواست آنچه را که بر من رواست ، على (علیه

السـلام ) بـراى تـو و قـبـیـله تـو، بـهـتـرین انسانهاست و على (علیه السلام ) برترین شخصى

است که او را جانشین خود بعد از خودم بر همه امّتم مى کنم …)).

اى بـریـده ! بـپرهیز از اینکه على (علیه السلام ) را دشمن بدارى که در این صورت خدا تو را دشمن

بدارد.

بـریـده مى گوید: از کار خودم به قدرى ناراحت شدم که حاضر بودم زمین دهن باز کند و مـرا در کـام

خـود فـرو بـرد و گـفـتـم :((پـنـاه مـى بـرم بـه خـدا از خـشـم خـدا و خـشـم رسـول خـدا، اى رسول

خدا! براى من از پیشگاه خدا طلب آمرزش کن و دیگر هرگز با على (علیه السلام ) دشمنى نمى

کنم و در باره او جز خیر سخنى نمى گویم )).

پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـراى او طـلب آمـرزش کرد (و به این ترتیب توطئه کینه

توزان خنثى گردید).

نـتـیـجـه ایـنـکـه : در آیـنـه ایـن جـنـگ نـیز مى بینیم ، على (علیه السلام ) از ویژگیهایى بـرخـوردار

اسـت کـه احدى در این راستا همسان او نیست ؛ فتح و پیروزى به دست او انجام شده و

همگونى او با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به مرحله اى رسیده که آن حضرت مى

فرماید:((آنچه براى من رواست براى على (علیه السلام ) نیز رواست )) و نیز پـیـونـد دوستى

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با على (علیه السلام ) آشکار شـد کـه تـا آن وقـت

آنـگـونه براى بعضى ، آشکار نبود و برخورد شدید پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـا ((بـریـده

اسـلمى )) و هشدار آن حضرت به او و هرکسى که کینه على علیه السلام را به دل گیرد و تاءکید

او بر دوستى على (علیه السلام ) و رد نیرنگ دشمنان على (علیه السلام ) بر خودشان ، همه و

همه بیانگر روشنى بر برترى او بـر سـایـر مـردم در پـیـشـگـاه خـدا و در مـحـضـر رسول خدا (صلّى

اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، و حکایت از آن دارد که على (علیه السلام ) سـزاوارتـریـن مـردم بـه

جـانشینى از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از اوست و مخصوصترین و برگزیده ترین

انسانها در پیش پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى باشد.

سیماى امیرالمومنین على (ع ) در جنگ ذات السّلاسل

[یـکـى از جـنـگـهـایـى کـه مـورّخـیـن آن را از رویـدادهـاى سال هشتم هجرت ضبط کرده اند، جنگ

((ذات السّلاسل )) است که در وادى شنزار نزدیک مکّه واقع شد و سپاه اسلام به فرماندهى

امیرمؤ منان على (علیه السلام ) پیروز گردید].

تـوضـیـح ایـنـکـه : مـرد عـربـى در مـدیـنـه بـه حـضـور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد

و در پیش روى آن حضرت زانو زد و نشست و گفت :((نزد تو آمده ام تا براى تو خیراندیشى کنم )).

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((خیراندیشى تو چیست ؟)).

مـرد عـرب گـفـت : جمعیّتى (حدود دوازده هزار نفر) از اعراب در بیابان شنزار اجتماع کرده اند و

تصمیم دارند شبانه به مدینه حمله کنند (سپس  اوصاف آنان را براى پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و

سلّم ) ذکر کرد).

پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) فـرمـود:((فـریـاد بـزنـند و مردم را به مسجد بخوانند)). به

دنبال این اعلام ، مسلمانان به مسجد آمدند، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) بـالاى مـنـبـر

رفـت و پـس از حـمـد و ثناى خدا فرمود:((اى مردم ! این (لشگر) دشمن خـداسـت کـه مـى

خـواهـد شبانه به شما حمله کند، کیست که به جنگ آنان برود و آنان را از حرکت باز دارد))؟.

جـمـعـى از صُفّه نشینان (همانها که از مکّه به مدینه مهاجرت کرده بودند و در کنار صُفّه هـاى

مـسـجـد سکونت داشتند) گفتند:((اى رسول خدا! ما آماده ایم تا به سوى آنان برویم ، هرکس را

بخواهى فرمانده ما قرا بده تا تحت فرماندهى او، حرکت کنیم )).

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بین آنان و غیر آنان قرعه زد و قرعه به نام هشتاد نفر افتاد.

آنگاه ابوبکر را طلبید و پرچم را به دست او داد و فرمود:((پرچم را بگیر و به سوى قبیله بنى سلیم

که نزدیک سرزمین ((حَرَّه )) هستند برو)).

ابـوبـکـر همراه سپاه اسلام به سوى شورشیان حرکت کردند تا به نزدیک سرزمین آنان رسـیـدنـد

کـه در آن سرزمین ، سنگ بسیار بود و لشگر دشمن در وسط درّه قرار داشت که فرود آمدن به آن

سخت و دشوار بود، وقتى که ابوبکر با همراهان به آن درّه رسیدند و خـواسـتـند سرازیر شوند،

دشمنان به سوى ابوبکر و همراهانش تاختند و او را وادار به عقب نشینى و فرار نمودند و در این

درگیرى جمعیّت بسیارى از مسلمین به شهادت رسیدند. ابـوبـکـر با همراهان به مدینه بازگشتند

و به حضور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیده و جریان را به عرض رساندند.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) این بار پرچم را به عمر بن خطّاب داد و او را به جنگ با دشمن

فرستاد. عمر با همراهان به سوى دشمن ، حرکت کردند، سربازان دشمن در پـشـت سـنـگـها و

درختها، کمین نموده بودند، همینکه عمر خواست به آن درّه سرازیر گردد، دشـمـنـان از کـمـیـن

بـیرون آمدند و به مسلمین حمله کردند و آنان را شکست دادند (و آنان به مـدیـنـه بـازگـشـتـنـد)

رسول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از این حوادث دردناک ، بسیار ناراحت شد.

((عمروعاص )) گفت :((اى رسول خدا! این بار مرا (پرچمدار کن و) به سوى دشمن بفرست ؛ زیرا

جنگ یک نوع نیرنگ است ، شاید من از شیوه نیرنگ بتوانم بر دشمن ضربه بزنم ، رسـول خـدا

(صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) عمروعاص را همراه گروهى روانه کرد که ابـوبـکـر و عـمـر نـیـز

هـمـراه گـروه بـودنـد، وقـتـى کـه بـه مـرز آن درّه رسـیـدنـد، (قـبـل از بـه کـارگـیـرى نـیـرنگ

عمروعاص ) دشمن پیشدستى کرد و به سپاه اسلام حمله نـمـود، آنـان را شـکـست داد و

جماعتى از مسلمین به شهادت رسیدند و بقیّه با این وضع به مدینه بازگشتند.

این بار رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) امیر مؤ منان على (علیه السلام ) را به حـضـور

طـلبـیـد و پرچمى براى او بست و فرمود:((اَرْسَلْتُهُ کَرّاراً غَیْرَ فَرّارٍ؛ فرستادم على را که حمله

کننده اى است که پشت به دشمن نمى کند)).

سـپس این دعا را درباره على (علیه السلام ) کرد، دستها را به آسمان بلند نمود و عرض کـرد:

((خـدایـا! اگـر مى دانى که من رسول و فرستاده تو هستم ، مرا با یارى على (علیه السـلام )

حـفـظ کـن و آنـچـه خـود دانى به او بده )) و سپس آنچه خواست در حقّ على (علیه السلام ) دعا

کرد.

حـضـرت عـلى (عـلیـه السـلام ) پـرچـم را بـه دسـت گـرفـت (و هـمراه سپاه ) حرکت کرد و رسول

خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را تا مسجد احزاب بدرقه نمود و گروهى را کـه ابـوبـکـر و

عـمـر و عمروعاص نیز بودند، همراه على (علیه السلام ) به سوى جبهه روانه ساخت .

عـلى (عـلیـه السـلام ) بـا هـمـراهان به سوى عراق رهسپار شد و در مسیر راه ، همه جا على

(علیه السلام ) در کنار جادّه مى رفت ، سپس آنان را در یک راه دشوارى برد و از آنجا آنان را بـه

دهانه آن درّه (که دشمن در وسط آن درّه بود) آورد وقتى که نزدیک سـپـاه دشمن رسید، فرمان داد

که یاران ، دهان اسبان خود را ببندند و آنها را در جـاى مـخصوصى نگهداشت و فرمود:((از اینجا

حرکت نکنید)). و خودش پیشاپیش سپاه حرکت کرد و در یک سوى سپاه ایستاد و همانجا توقّف

کردند تا سپیده سحر دمید، هماندم از چـهـار طـرف بـه دشـمـن حمله کردند، دشمن ناگهان

دریافت که غافلگیر شده و قادر به دفاع از خود نیست و در نتیجه دشمنان ، تار و مار شدند و

مسلمین بر آنان پیروز گشتند و سـوره ((عـادیـات )) (صـدمـیـن سـوره قـرآن ) در شـاءن آنـان نازل

گردید.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) قبل از بازگشت سپاه اسلام ، پیروزى مسلمین را به

اصـحـابـش مـژده داد، و دسـتـور فـرمـود که :((به استقبال امیرمؤ منان على (علیه السلام )

بروند)).

مسلمین مدینه ، در حالى که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیشاپیش آنان بود به

اسـتـقـبـال عـلى (عـلیـه السـلام ) شـتـافـتـنـد. و دو صـف را بـراى استقبال تشکیل دادند.

هنگامى که سپاه اسلام فرارسیده همینکه چشم على (علیه السلام ) به پـیـامبر (صلّى اللّه

علیه و آله و سلّم ) افتاد (به احترام پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) از اسـب پـیاده شد)

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (علیه السلام ) فرمود:

((اِرْکـَبْ فـَاِنَّ اللّهَ وَرَسـُولَهُ عـَنـْکَ راضـِیـانِ؛ ((سـوار شـو کـه خـدا و رسـولش از تـو خشنودند)).

على (علیه السلام ) از شنیدن این مژده بر اثر خوشحالى اشک شوق ریخت و گریه کرد، در ایـنجا

بود که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (علیه السلام ) رو کرد و این گفتار تاریخى را

فرمود:

((یـا عـَلِىُّ! لَوْلا اَنَّنـى اَشـْفـَقُ اَنْ تـَقُولَ فِیکَ طَوائِفٌ مِنْ اُمَّتِى ماقالَتِ النَّصارى فِى الْمـَسـِیـحِ

عـِیـسـَى بْنِ مَرْیَمَ (علیه السلام ) لَقُلْتَ فِیکَ مَقالاً لا تَمُرُّ بِمَلاٍ مِنَ النّاسِ الاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ

قَدَمَیْکَ لِلْبَرَکَهِ)).

((اگـر تـرس آن نـداشـتـم کـه گروهى از امّت من ، مطلبى را که مسیحیان درباره حضرت مـسیح

(علیه السلام ) مى گویند ، درباره تو بگویند، در حقّ تو سخنى مى گفتم که از هرجا عبور کنى ،

خاک زیرپاى تو را براى تبرّک برگیرند)).

در این جنگ نیز فتح به دست على (علیه السلام ) انجام گرفت ، پس  از آنکه افراد دیگر بـا

شـکـست و شرمندگى بازگشتند و در میان همه مسلمین تنها حضرت على (علیه السلام ) بـه

تـمـجید و مدح مخصوص  رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اختصاص یافت ، مـدحى که

بیانگر فضایل و مناقبى است که هیچ کس به چنین فضایلى دست نیافت و اَحَدى شایسته چنین

تعریفى نشده و نخواهد شد.

امیرالمومنین على (ع ) در آینه جنگ بنى قُرَیظه و بنى الْمُصْطَلَق

بـعـد از جـنـگ احزاب ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) تصمیم به سرکوبى یهود بـنـى

قـریـظـه ، این دشمنان داخلى و فرصت طلب نمود، همان توطئه گرانى که در جنگ احـزاب ، بـه

دشـمنان کمک کردند و پیمان خود را با مسلمین شکستند، امیرمؤ منان على (علیه السلام )

همراه سى نفر به سوى آنان رفت . آنان به قلعه هاى خود رفته بودند.

سـرانـجـام عـلى (عـلیـه السلام ) بر آنان پیروز شد، رعب و وحشت عجیبى از شجاعت على (

عـلیـه السـلام ) بـر دلهـاى آنان افکنده شد و جمعى از آنان به دست على (علیه السلام )

کـشـتـه شـدنـد و بـقـیـّه بـى سـامـان و در بـه در گـشـتـنـد. (ایـن واقـعـه در سال پنجم هجرت رخ

داد).

و این امتیاز نیز همچون امتیازات گذشته ، نشانگر موقعیّت مخصوص  على (علیه السلام ) و نقش

اساسى سرکوبى دشمنان کینه توز اسلام است که هیچیک از مسلمین دیگر داراى چنین

موقعیتى نبودند.

* * *

سـال شـشـم هـجـرت فـرا رسـید، به مدینه خبر رسید که ((حارث بن ابى ضرار)) رئیس قـبیله

بنى المصطلق در صدد جمع کردن اسلحه و سرباز براى شورش و حمله به مدینه است پیامبر

(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) تصمیم گرفت تا آنان را در سرزمین خودشان سرکوب کند.

آزمایش بزرگى که در این جنگ ، دامنگیر امیرمؤ منان على (علیه السلام ) شد نزد دانشمندان و

تـاریـخ نویسان ، مشهور است و پیروزى مسلمین در آن جنگ به دست على ( علیه السلام )

انـجـام گـرفت پس  از آنکه جمعى از فرزندان عبدالمطلب در این جنگ دچار مصایبى شدند. امام

على (علیه السلام ) دو مرد از بنى مصطلق را (که از سران آن قوم بودند) یعنى مالک و پـسـرش را

کشت ، و بسیارى از آنان اسیر سپاه اسلام شدند، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آن

اسیران را به عنوان ((برده )) بین مسلمانان تقسیم نمود.

یـکـى از اسـیـران ((جویریه )) دختر حارث بن ابى ضرار (رئیس قبیله ) بود، امیرمؤ منان عـلى

(عـلیـه السلام ) او را اسیر کرد و به حضور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آورد، پیامبر (صلّى

اللّه علیه و آله و سلّم ) او را همسر خود گرداند.

سایت www.maximumtechnic.com بخش ( ۱۴ منظومه معصوم)

فرزین نجفی پور  : مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...