خانه / زمینه ساز ظهور / زندگینامه رسول اکرم(ص) قسمت دوم

زندگینامه رسول اکرم(ص) قسمت دوم

بسمه تعالی
زندگینامه رسول اکرم(ص)

سایت www.maximumtechnic.com
بخش ( ۱۴ منظومه معصوم ) قسمت دوم
ادامه زندگینامه رسول اکرم(ص)
سایت www.maximumtechnic.com
بخش ( ۱۴ منظومه معصوم )
حالا قرآن مى گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایى به چه نحوى کمک و مدد کرد . آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست به کار بردند ولى نمى دانستند که خدا اگر بخواهد , مکر او بالاتر است . & و اذ یمکر بک الذین کفروا & و آنگاه که کافران درباره تو مکر و حیله به کار مى برند براى اینکه یکى از سه کار را درباره تو انجام بدهند : & لیثبتوک & ( اثبات(معنایش حبس است . چون کسى را که حبس مى کنند در یکجا ثابت و ساکن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گوید ( اثبت(یعنى حبس کن ) براى اینکه تو را در یک جا ثابت نگه دارند یعنى زندانیت کنند . & او یقتلوک & یا خونت را بریزند . & او یخرجوک & یا تبعیدت کنند . & و یمکرون & آنها مکر مى کنند . قریش به مکر و حیله هاى خودشان خیلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى کنیم که خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند که بالاى همه این تدبیرها و نقشه ها تقدیر و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنایت الهى بشود , هیچ قدرتى نمى تواند او را از میان ببرد . ( مکر(نقشه اى استکه هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه اى بکشد که آن نقشه هدف معینى در نظر دارد اما مردم که مى بینند خیال مى کنند براى هدف دیگرى است , این را مى گویند ( مکر( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد که انسان نمى داند این حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خیال مى کند براى هدف دیگرى است , ولى نتیجه نهائیش چیز دیگرى است . این است که خدا هم مکر مى کند یعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد که ظاهرش یک طور است ولى هدف اصلى چیز دیگر است . آنها مکر مى کنند, خدا هم مکر مى کند , و خدا از همه مکر کنندگان بالاتر و بهتر است .
مهاجرین
گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن ( &سابقون الاولون(& نامیده مى شوند . مهاجرین اولین یعنى کسانى که قبل از آنکه پیغمبر اکرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى که بنا شد پیغمبر اکرم خانه و دیار را , مکه را رها کنند و بیایند به مدینه , اینها همه چیز خود را یعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یکجا رها کردند و به دنبال ایده و عقیده و ایمان خودشان رفتند . این یک مسئله شوخى نیست . فرض کنید براى ما چنین چیزى پیش بیاید و بخواهیم براى ایمان خودمان کار بکنیم . خودمان را در نظر بگیریم با کار و شغل و زن و بچه خود , با همین وضعى که الان داریم . یکدفعه از طرف رهبر دینى و ایمانى ما فرمان صادر مى شود که همه یکجا باید از اینجا حرکت کنیم برویم در یک مملکت دیگر یا در یک شهر دیگر , آنجا را مرکز قرار بدهیم . ناگهان باید شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگیمان را رها کنیم و راه بیفتیم . این از کمال خلوص و از نهایت ایمان حکایت مى کند . قرآن اینها را مهاجرین اولین مى نامد . ..
انصار
دسته دوم که اینجا به آنها اشاره شده است , کسانى هستند که قرآن آنها را ( انصار( مى نامد یعنى یاوران . مقصود , مسلمانانى هستند که در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار کرده بودند و حاضر شدند که شهر خودشان را مرکز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را که از مکه و جاهاى دیگر و البته بیشتر از مکه مىآیند در حالى که هیچ ندارند و دست خالى مىآیند بپذیرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان یک مهمان بپذیرند بلکه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت کنند مثل خودشان . به طورى که در تاریخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراک در میان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و یؤثرون على انفسهم ولو کان بهم خصاصه & ( 8 ) . آن هجرت بزرگ مسلمین صدر اسلام خیلى اهمیت داشت ولى اگر پذیرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند کارى انجام بدهند . اینها را هم قرآن تحت عنوان & و الذین آووا و نصروا &ذکر مى کند .آنان که پناه دادند و یارى کردند این مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم یارى کردن اینها . هم آنها گذشت و فداکاریشان زیاد بود هم اینها .
منافقین وبیامبر اکرم (ص)
& ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل مرىء منهم ما اکتسب من الاثم و الذى تولى کبره منهم له عذاب عظیم ۰ لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین.& آیات به اصطلاح ( افک(است .( افک( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است که براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقین براى همسر رسول خدا جعل کردند . داستانش قبلا به تفصیل ذکرشد ( ۹ ) . اکنون آیاترا مى خوانیم و نکاتى که از این آیات استفاده مى شود که نکات تربیتى و اجتماعى بسیار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بیان مى کنیم . آیه مى فرماید . ( & ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم( & آنان که ( افک(را ساختند و خلق کردند , بدانید یک دسته متشکل و یک عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار مى کند که توجه داشته باشید در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند که دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناکمى باشند , یعنى قرآن مى خواهد بگوید قصه ساختن این ( افک)از طرف کسانى که ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود , که به هدفشان نرسیدند . قرآن مى گوید آنها یک دسته به هم وابسته از میان خود شما بودند , و بعد مى گوید این شرى بود که نتیجه اش خیر بود , و در واقع این شر نبود : ( & لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم( & , گمان نکنید که این یک حادثه سوئى بود و شکستى براى شما مسلمانان بود , خیر , این داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن این داستان را خیر مى داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح کردن پیغمبر اکرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اینکه وحى نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید . خدا مى داند در این مدت بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت !
این را به دو دلیل قرآن مى گوید خیر است : یک دلیل اینکه این گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى یکى از بزرگترین خطرها این است که صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند . تا وقتى که اوضاع آرام است خطرى ندارد . یک واقعه که برای اجتماع بوجود بیاید، اجتماع از ناحیه منافقین بزرگترین صدمه ها را مى بیند . لهذا به واسطه حوادثى که براى جامعه پیش مىآید باطن ها آشکار مى شود و آزمایش پیش مىآید , مؤمنها در صف مؤمنین قرار مى گیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده مى شود و در صفى که شایسته آن هستند قرار مى گیرند . این یک خیر بزرگ براى جامعه است . آن منافقینى که این داستان را جعل کرده بودند , آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند ( اثم( بود . ( اثم( یعنى داغ گناه . تا زنده بودند , دیگر اعتبار پیدا نکردند . فایده دوم این بود که سازندگان داستان , این داستان را آگاهانه جعل کردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمین نا آگاهانه ابزار این ( عصبه( قرار گرفتند . اکثریت مسلمین با اینکه مسلمان بودند , با ایمان و مخلص بودند و غرض نداشتند بلند گوى این ( عصبه( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , که خود قرآن مطلب را خوب تشریح مى کند . این یک خطر بزرگ است براى یک اجتماع , که افرادش نا آگاه باشند . ۱۰ .
فایده دوم :: اشتباهى که مسلمین کردنداین بود که ( مشخص شد)یعنى حرفى را که یک عصبه ( یک جمعیت و یک دسته به هم وابسته ) جعل کردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنیدند و بعد که به هم رسیدند , گفتند : چنین حرفى شنیدم , آن یکى گفت : من هم شنیدم , دیگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز این براى او نقل کرد و نتیجه این شد که جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى یک جمعیت چند نفرى شد . این داستان ( افک( که پیدا شد یک بیدار باش عجیبى بود .: از یک طرف آنها را شناختیم و از طرف دیگر خودمان را شناختیم . ما چرا چنین اشتباه بزرگى را مرتکب شدیم , چرا ابزار دست اینها شدیم ؟ !… فایده دوم داستان افک همین بود که به مسلمین یک آگاهى و یک هوشیارى داد . در خود قرآن آورد که براى همیشه بماند , مردم بخوانند و براى همیشه درس بگیرند که مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگیر , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش . گاهى یک چیزى را یک مغرض علیه مسلمین جعل کرده , آنقدر شایع شده که کم کم داخل کتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده که خود مسلمین باورشان آمده است , مثل داستان کتابسوزى اسکندریه .
تاریخچه نبرد مسلمین
مى دانیم که اسلام دین توحید است و براى هیچ مسئله اى به اندازه توحید یعنى خداى یگانه را پرستش کردن و غیر او را پرستش نکردن اهمیتقائل نیست و نسبت به هیچ مسئله اى به اندازه این مسئله حساسیت ندارد . مردم قریش که در مکه بودند مشرک بودند . این بود که یک نبرد پى گیرى میان پیغمبر اکرم و مردم قریش که همان قبیله رسول اکرم بودند در گرفت. سیزده سال پیغمبر اکرم در مکه بودند . در تمام دوره سیزده ساله مکه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا که واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت کردند , اما سایرین ماندند و زجر کشیدند . تنها در سال دوم مدینه بود که رخصت جهاد داده شد . در دوره مکه مسلمانان تعلیمات دیدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد که پس از ورود در مدینه هر کدام یک مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اکرم که آنها را به اطراف و اکناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم که به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدف و ایده اى مى جنگند . به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام : و حملوا بصائرهم على اسیافهم ( ۱۱ ) . ( همانا بصیرتها و اندیشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهاى خود حمل مى کردند( . چنین شمشیرهاى آبدیده و انسانهاى تعلیمات یافته بودند که توانستند رسالت خود را در زمینه اسلام انجام دهند . بعداز۱۳سال ,رسول اکرم (ص) آمدند مدینه و در مدینه بود که مسلمین قوت و قدرتى پیدا کردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ کوچک دیگر میان مسلمین که در مدینه بودند با مشرکین قریش که در مکه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خیلى بزرگى نمودند .
غزوه احد
چنانکه مى دانیم , ماجراى احد به صورت غم انگیزى براى مسلمین پایان یافت . هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه , عموى پیغمبر , شهید شدند . مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى که از طرف رسول خدا بر روى یک ( تل( گماشته شدند , مورد شبیخون دشمن واقع شدند . گروهى کشته و گروهى پراکنده شدند و گروه کمى دور رسول اکرم باقى ماندند . آخر کار همان گروه اندک بار دیگر نیروها را جمع کردند و مانع پیشروى بیشتر دشمن شدند . مخصوصا شایعه اینکه رسول اکرم کشته شد بیشتر سبب پراکنده شدن مسلمین گشت, اما همین که فهمیدند رسول اکرم زنده است نیروى روحى خویش را بازیافتند .
صلح حدیبیه
پیغمبر اکرم در زمان خودشان صلحى کردند که اسباب تعجب و بلکه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از یکى دو سال تصدیق کردند که کار پیغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است که جنگ بدر , آن جنگ خونین به آن شکل واقع شده و قریش بزرگترین کینه ها را با پیغمبر پیدا کرده اند , وبعد از آن است که جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه اى از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین نسبت به آنها کینه بسیار شدیدى دارند , و به هر حال , از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر , و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است . ماه ذى القعده پیش آمد که به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود که اسلحه به زمین گذاشته مى شد و نمى جنگیدند . دشمنهاى خونى , در غیر ماه حرام اگر به یکدیگر مى رسیدند , البته همدیگر را قتل عام مى کردند ولى در ماه حرام به احترام این ماه اقدامى نمى کردند . پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده کند و برود وارد مکه شود و در مکه عمره اى بجا آورد و برگردد . هیچ قصدى غیر از این نداشت . اعلام کرد و باهفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر – از اصحابش و عده دیگرى حرکت کرد , ولى از همان مدینه که خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود که سوق هدى مى کردند یعنى قربانى را پیش از خودشان حرکت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى کفش مى انداختند – که از قدیم معمول بود – که هر کسى مى بیند بفهمد که این حیوان قربانى است . دستور داد که اینها که هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حرکت دهند که هر کسى که از دور مى بیند بفهمد که ما حاجى هستیم نه افراد جنگى . از آنجا که کار , مخفیانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قریش رسیده بود . پیغمبر در نزدیکی هاى مکه اطلاع یافت که قریش , زن و مرد و کوچک و بزرگ , از مکه بیرون آمده و گفته اند : ( به خدا قسم که ما اجازه نخواهیم داد که محمد وارد مکه شود( . با اینکه ماه , ماه حرام بود , اینها گفتند ما در این ماه حرام مى جنگیم . از نظر قانون جاهلیت هم کار قریش بر خلاف سنت جاهلیت بود . پیغمبر تا نزدیک اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد که پایین آمدند . ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیب آمدند که تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پیغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , کارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر کس هم که مىآمد , وضع اینها را که مى دید مى رفت به قریش مى گفت : مطمئن باشید که پیغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نکردند و مسلمین ( خود پیغمبر اکرم هم ) چنین تصمیم گرفتند که ما وارد مکه مى شویم ولو اینکه منجر به جنگیدن شود , ما که نمى خواهیم بجنگیم , اگر آنها با ما جنگیدند با آنها مى جنگیم . ( بیعت الرضوان( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پیغمبر بیعت کردند براى همین امر , تا اینکه نماینده اى از طرف قریش آمد و گفت که ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم . پیغمبر فرمود : من هم حاضرم . پیغامهایى که پیغمبر مى داد پیغامهاى مسالمت آمیزى بود . به چند نفر از این پیام رسانها فرمود : ( ویح قریش (۱۲) اکلتهم الحرب واى به حال قریش , جنگ اینها را تمام کرد . اینها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با دیگر مردم , یا من از بین مى روم , در این صورت آنچه آنها مى خواهند به دست دیگران انجام شده , و یا من بر دیگران پیروز مى شوم که باز به نفع اینهاست , زیرا من یکى از قریش هستم , باز افتخارى براى اینهاست(فایده نکرد . گفتند قرار داد صلح مى بندیم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند که پیغمبر امسال بر گردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مکه بماند , عمل عمره اش را انجام دهد و باز گردد . همینکه این قرار داد صلح رابستند ، مسلمین آزادى پیدا کردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبلیغ کنند , در مدت یک سال یا کمتر , از قریش آن اندازه مسلمان شد که در تمام آن مدت بیست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید که مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قریش از بین رفت و یک شور عملى و معنوى در مکه پدید آمد .به هر حال این قرار داد صلح براى همین خصوصیت بود که زمینه روحى مردم براى عملیات بعدى فراهم تر بشود , و همین طور هم شد , عرض کردم مسلمین بعد از آن در مکه آزادى پیدا کردند , و بعد از این آزادى بود که مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعیتها به کلى از میان برداشته شده بود .
فتح مکه
در سال هشتم هجرت , پیغمبر اکرم مکه را فتح کرد , فتحى بدون خونریزى .
فتح مکه براى مسلمین یک موفقیت بسیار عظیم بود چون اهمیت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بیشتر بود تا جنبه نظامى . مکه ام القراء عرب و مرکز عربستان بود . قهرا قسمتهاى دیگر تابع مکه بود و به علاوه یک اهمیتى بعد از قضیه عام الفیل و ابرهه که حمله برد به مکه و شکست خورد پیدا کرده بود . بعد از این قضیه این فکر براى همه مردم عرب پیدا شده بود که این سرزمین تحت حفظ و حراست خداوند استو هیچ جبارى بر این شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پیغمبر اکرم به آن سهولت آمد مکه را فتح کرد گفتند پس این امر دلیل بر آن است که او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال این فتح خیلى براى مسلمین اهمیت داشت. مسلمین وارد مکه شدند . مشرکین هم در مکه بودند . تدریجا از قریش هم خیلى مسلمان شده بودند . یک جامعه دوگانه اى در مکه به وجود آمده بود , نیمى مسلمان و نیمى مشرک . حاکم مکه از طرف پیغمبر اکرم معین شده بود یعنى مشرکین و مسلمین تحت حکومت اسلامى زندگى مى کردند . بعد از فتح مکه مسلمین و مشرکین با هم حج کردند با تفاوتى که میان حج مشرکین و حج مسلمین وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند که اسلام آنها را نسخ کرد . ..
برائت ازمشرکین
حج یک سنت ابراهیمى ست که کفار قریش در آن تحریفهاى زیادى کرده بودند . اسلام با آن تحریف ها مبارزه کرد . پس یک سال هم به این وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در این سال پیغمبر اکرم در ابتدا به ابوبکر مأموریت داد که از مدینه برود به مکه و سمت امیرالحاجى مسلمین را داشته باشد , ولى هنوز از مدینه چندان دور نشده بود ( ۱۳ ) که جبرئیل بر رسول اکرم نازل شد ( این را شیعه و سنى نقل کرده اند ) و دستور داد پیغمبر , على ( ع ) را مأموریت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . این سوره اعلام خیلى صریح و قاطعى است به عموم مشرکین به استثناى مشرکینى که با مسلمین هم پیمان اند و پیمانشان هم مدت دار است و بر خلاف پیمان هم رفتار نکرده اند , مشرکینى که با مسلمین یا پیمان ندارند یا اگر پیمان دارند بر خلاف پیمان خودشان رفتار کرده اند و قهرا پیمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت این است که على ( ع ) بیاید در مراسم حج در روز عید قربان که مسلمین و مشرکین همه جمع هستند , به همه مشرکین اعلام کند که از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت دارید و آزاد هستید هر تصمیمى که مى خواهید بگیرید . اگر اسلام اختیار کردید یا از این سرزمین مهاجرت کردید , که هیچ , و الا شما نمى توانید در حالى که مشرک هستید در اینجا بمانید . ما دستور داریم شما را قلع و قمع کنیم به کشتن , به اسیر کردن , به زندان انداختن و به هر شکل دیگرى . در تمام این چهار ماه کسى متعرض شما نمى شود . این چهار ماه مهلت است که شما درباره خودتان فکر بکنید . این سوره با کلمه ( برائه(( ۱۴ ) شروع مى شود : & برائه من الله و رسوله الا الذین عاهدتم من المشرکین & . اعلام عدم تعهد است از طرف خدا و از طرف پیغمبر خدا در مقابل مردم مشرک و در آیات بعد تصریح مى کند همان مردم مشرکى که شما قبلا با آنها پیمان بسته اید و آنها نقض پیمان کرده اند. على ( ع ) آمد در مراسم حج شرکت کرد . اول در خود مکه این عدم تعهد را اعلام کرد , ظاهرا ( تردید از من است ) در روز هشتم که حجاج حرکت مى کنند به طرف عرفات ( ۱۵ ) در یکمجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشرکین اعلام کرد ولى براى اینکه اعلام به همه برسد و کسى نباشد که بى خبر بماند , وقتى که مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ایستاد و بلند اعلام مى کرد و این اعلام خدا و رسول را با فریاد به مردم ابلاغ مى نمود . نتیجه این بود که ایها الناس ! امسال آخرین سالى است که مشرکین با مسلمین حج مى کنند . دیگر از سال آینده هیچ مشرکى حق حج کردن ندارد و هیچ زنى حق ندارد لخت و عریان طواف کند . یکى از بدعتهایى که قریش به وجود آورده بودند این بود که به مردم غیر قریش اعلام کرده بودند هر کس بخواهد طواف بکند حق ندارد با لباس خودش طواف بکند , باید از ما لباس عاریه کند یا کرایه کند , و اگر کسى با لباس خودش طواف مى کرد مى گفتند این لباس را تو باید اینجا صدقه بدهى یعنى به فقرا بدهى . زورگویى مى کردند . یک سال زنى آمده بود براى حج و مى خواست با لباس خودش طواف بکند . گفتند این کار ممنوع است . باید این لباس را بکنى و لباس دیگرى را در اینجا تهیه بکنى . گفت بسیار خوب , پس لخت و عور طواف مى کنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضیها که نمى خواستند با لباس قریش طواف بکنند و از لباس خودشان صرف نظر بکنند , لخت و عور دور خانه کعبه طواف مى کردند . جزء اعلامها این بود که طواف لخت و عریان قدغن شد , هیچکس حق ندارد لخت و عور طواف بکند و این حرف مهملى هم که قریش گفته اند باید از ما لباس کرایه کنید غلط است. این هم که اگر کسى با لباس احرام خود یا غیر لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف کرد باید آن را بدهد به فقرا , لازم نیست , باید نگه دارد براى خود .
حجه الوداع
حجه الوداع (۱۶)آخرین حج پیغمبر اکرم ( ص ) است و شایدایشان بعد از فتح مکه یک حج بیشتر نکردند , البته قبل از حجه الوداع حج عمره کرده بودند . رسول اکرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت کردند که به این حج بیایند . همه را جمع کردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بیرون منا , در غدیر خم و در جاهاى دیگر خطابه هاى عمومى خود را القا کردند . از جمله در غدیر خم بعد از آنکه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرین قسمت با بیان شدیدى ذکر نمود . برخی معتقداند فلسفه اینکه پیغمبر این مطلب را در آخر فرمود همین آیه اى است که در آنجا قرائت کرد : & یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & (17) بعد از اینکه پیغمبر اکرم در عرفات و منا و مسجد الحرام کلیات اسلامى را در باب اصول و فروع بیان کرده که مهمترین سخنان ایشان است , یک مرتبه در غدیر خم اینطور مى فرماید : مطلبى است که اگر آنرا نگویم هیچ چیز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند که اگر آنرا نگویى هیچ چیز را نگفته اى یعنى همه هبا و هدر است . بعد مى فرماید : الست اولى بکم من انفسکم ؟ ( اشاره به آیه قرآن است که : & النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم & آیا من حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست ؟ همه گفتند بلى یا رسول الله . حضرت فرمود : من کنت مولاه فهذا على مولاه . این حدیث هم مثل حدیث ثقلین داراى اسناد زیادى است .
پاورقی های قسمت دوم
۱ . کسانى که مشرفشده اند مى دانند اطراف مکه همه کوه است.
۲ . ترجمه فارسى ج ۱۱ / ص ۱۴ .
۳ . پروفسور ماسینیون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در کتاب سلمان پاک , در اصل وجود چنین شخصى , تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او , تشکیک مى کند و او را شخصیتافسانه اى تلقى مى نماید , مى گوید : بحیرا سرجیوس و تمیم دارى و دیگران که رواه در پیرامون پیغمبر جمع کرده اند اشباحى مشکوک و نایافتنى اند .
۴ . تاریخ یعقوبى , ج ۲ / ص ۶۹ .
۵ – سوره شعرا آیه ۲۱۴ .
۶ – ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود یعنى در این ماهها همه جنگها تعطیل بود , دشمنان از یکدیگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در میانشان معمول بود . در بازار عکاظ جمع مى شدند و حتى اگر کسى قاتل پدرش را که مدتها دنبالش بود پیدا مى کرد , .به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد
۷ – سوره توبه , آیه ۴۰ .
۸ – سوره حشر , آیه ۹ .
۹- نوار مذکور در دست نیست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت این است که عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه , در یکى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمین افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان که از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حرکت مى کرد , با تأخیر وارد مدینه شد . به دنبال این حادثه منافقین تهمتهایى را علیه همسر پیامبر شایع کردند .
۱۰- . . مثلا یک وقتى شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضیها شایع است , یک وقتى دیدم یک کسى مى گفت : این فلسطینیها ناصبى هستند . ( ناصبى ( یعنى دشمن على علیه السلام . ناصبى غیر از سنى است . سنى یعنى کسى که خلیفه بلا فصل را ابوبکر مى داند و على علیه السلام را خلیفه چهارم مى داند و معتقد نیست که پیغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است . مى گوید پیغمبر کسى را به خلافت نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب کردند . سنى براى امیرالمؤمنین احترام قائل است چون او را خلیفه چهارم و پیشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى یعنى کسى که على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى کافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانیم معامله مسلمان بکنیم . حال یک کسى مىآید مى گوید این فلسطینیها ناصبى هستند . آن یکى مى گوید . این به آن مى گوید , او هم یک جاى دیگر تکرار مى کند , و همین طور . اگر ناصبى باشند کافرند و در درجه یهودیها قرار مى گیرند . هیچ فکر نمى کنند که این , حرفى است که یهودیها جعل کرده اند . در هر جایى یک حرف جعل مى کنند براى اینکه احساس همدردى نسبت به فلسطینیها را از بین ببرند . مى دانند مردم ایران شیعه اند و شیعه دوستدار على و معتقد است هر کس دشمن على باشد کافر است , براى اینکه احساس همدردى را از بین ببرند , این مطلب را جعل مى کنند . در صورتى که ما یکى از سالهایى که مکه رفته بودیم , فلسطینیها را زیاد مى دیدیم , یکى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حکمش چیست ؟ بعد گفت من شیعه هستم , این رفقایم سنى اند . معلوم شد داخل اینها شیعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بین ما شیعه و سنى هست . شیعه هم زیاد داریم . همین لیلا خالد معروف شیعه است . در چندین نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شیعه ام . ولى دشمن یهودى یک عده مزدورى را که دارد , مأمور مى کند و مى گوید : شما پخش کنید که اینها ناصبى اند . قرآن دستور داده در این موارد اگر چنین نسبتهایى نسبت به افرادى که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین مى گویند , شنیدید وظیفه تان چیست .
۱۱ – نهج البلاغه , خطبه ۱۵۰ .
۱۲- ( ویح( همان واى است که ما مى گوییم اما ( واى( در حال خوش و بش . در عربى یک( ویل(داریم و یک( ویح(. ما در فارسى کلمه اى بجاى ( ویح( نداریم . وقتى مى گویند ویلک , این در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گویند و یحک , این در مقام خوش و بش و مهربانى است .
۱۳-.
۱۴-.
۱۵-.
۱۶ – حجه الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ایشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بیست و هشتم صفر یا به قول سنیها در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجه به غدیر خم رسیده اند . مطابق آنچه که شیعه مى گوید حادثه غدیر خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه که سنیها مى گویند این حادثه دو ماه و بیست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .
۱۷ – سوره مائده , آیه ۶۷ .
نقل قسمت اول و دوم این مطالب از آیت الله سبحانی

قسمت سوم : : : :
نانوشته‏اى گویاتر از صد نوشته
رویدادهاى پس از غدیر تا زمان گسیل سپاه اسامه و رفتارهاى‏مخالفت جویانه عده‏اى نه چندان اندک از صحابیان، حکایت از آن‏داشت که جمعى با توجه به ناخوشى رسول اکرم(ص)در انتظار مرگ‏پیامبر و در اندیشه تصاحب حکومت‏اند و براى این هدف از هیچ‏مخالفتى دریغ نمى‏ورزند. از همین رو پیامبر با آگاهى از حوادثى‏که به انتظار مرگ حضرتش کمین کرده بود و با شناختى که از برخى‏اطرافیان خود داشت، در آخرین فرصت زندگى بر آن شد تا با بیان‏ساده و روشن مهم‏ترین پیام دوران رسالتش مسیر آیندگان را ترسیم‏نماید. در روز پنجشنبه(چهار روز پیش از ارتحال)در آخرین روزها که‏ارتباط انسانها از آسمان قطع مى‏گردید، پیامبر اکرم(ص) در حالى‏که در بستر بود، تقاضاى قلم و کاغذى براى نوشتن وصیت نمود. چندتن از صحابه گرد بستر آن حضرت و زنان و فرزندش فاطمه(س)در پس‏پرده‏اى حاضر بودند.
عمربن‏خطاب ماجرا را براى ابن عباس چنین نقل مى‏کند: ما نزد پیامبر(ص)حضور داشتیم، بین ما و زنان پرده‏اى آویخته‏شده بود. رسول اکرم(ص)به سخن در آمده، گفت: «نوشت‏افزاربیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که با وجود آن هرگز گمراه‏نشوید.» زنان پیامبر از پس پرده گفتند: خواسته پیامبر(ص)رابرآورید. من گفتم: ساکت‏باشید! شما زنان همنشین پیامبر، هرگاه‏او بیمار شود، سیلاب اشک مى‏ریزید و هرگاه شفا یابد، گریبان اورا مى‏گیرید! در همین حال رسول خدا گفت: «آنان از شمابهترند.»
بخارى مى‏نویسد: یکى از حاضران، سخن حضرت(ص)را در حضورش رد کرد و گفت: درد براو غلبه کرده و نمى‏داند چه مى‏گوید …. و رو به دیگران گفت:قرآن نزد شماست، همان براى ما کافى است. در میان حاضران اختلاف‏شد و به یکدیگر پرخاش کردند. برخى سخن او را و برخى سخن رسول‏خدا(ص)را تاکید مى‏کردند. بدین ترتیب از نوشتن نامه جلوگیرى‏شد.
ابن‏عباس مى‏گوید: چه روزى بود روز پنجشنبه! ناخوشى پیامبر(ص)در آن روز شدت‏یافت. فرمود: کاغذ و قلمى بیاورید تا چیزى بنویسم که پس از آن‏هرگز گمراه نشوید. یکى از افراد حاضر گفت: پیامبر خدا هذیان‏مى‏گوید! به پیامبر گفتند: آیا خواسته‏ات را برآوریم؟ فرمود: آیابعد از آنچه انجام شد!؟ بنابراین، پیامبر(ص)دیگر آن را نطلبید. نیز ابن عباس گوید: …. در حضور پیامبر مشاجره‏اى صورت گرفت،گفتند: پیامبر را چه شده است، آیا هذیان مى‏گوید؟ از اوپرسیدند. آنان سخن خود را تکرار کردند. حضرت فرمود: مرا به حال‏خود واگذارید، زیرا حالت(درد و رنجى)که من دارم از آنچه شمامرا به آن مى‏خوانید(و نسبت مى‏دهید) بهتر است. چون به پیامبرچنین گفتند و با یکدیگر به گفتگو پرداختند، رسول اکرم(ص)فرمود: از نزد من بیرون روید. با وجود اعتراف عمر به اینکه گوینده آن سخن وى بوده است،همچنان اخبار این موضوع در کتابها با تقطیع و تحریف نقل مى‏شودو جمله اهانت‏آمیز وى یا نام او ذکر نمى‏شود و به توجیه آن‏پرداخته‏اند.
ابن‏ابى‏الحدید پس از پذیرش اخبار آن واقعه مى‏نویسد: البتهاین رفتار از عمربن‏خطاب چندان دور از انتظار نبود. معاذالله که قصد او ظاهر این کلمه باشد; لکن جفا وخشونت‏سرشت وى، او را به ذکر این سخن واداشت که نتوانست نفس‏خود را مهار کند. بنابراین نباید بر او خرده گرفت، زیرا خدا اورا چنین آفریده بود و او در این رفتار خود اختیارى نداشت، چون‏نمى‏توانست طبیعت‏خود را تغییر دهد. بهتر آن بود که بگویدناخوشى بیمارى بر پیامبر چیره شده است‏یا آنکه در غیرحال طبیعى(بیهوشى)سخن مى‏گوید. باید از ابن‏ابى‏الحدید پرسید: مگر تفاوت این دو جمله با جمله‏قبل چیست! هدف او از اظهار این نسبت چه بود؟ چه بدى داشت که پیامبرچیزى بنویسد که جهانیان تا پایان روزگار از گمراهى برهند؟ آیاچیزى ارجمندتر از هدایت همه مردم تا پایان جهان وجود دارد؟ مصلحت چه امرى از این بالاتر بود؟ چرا وقتى ابوبکر وصیت‏به خلافت عمر مى‏کرد، عمر معتقد نبود که‏او هذیان مى‏گوید! با آنکه مقام و شان پیغمبر را نداشت; حال‏آنکه ابوبکر در ضمن تحریر فرمان خلافت‏بیهوش شد و عثمان از ترس‏آنکه ابوبکر پیش از وصیت‏بمیرد، فرمان را بدون آنکه ابوبکربفهمد، به نام عمر تمام کرد و وقتى ابوبکر به هوش آمد، آن راامضاء نمود! آیا فرمان و تقاضاى رسول گرامى(ص)الزام آور نبود؟ چگونه تنهاعمر بدین نکته پى برد و اهل‏بیت‏حضرت از آن سخن، وجوب و الزام‏دانستند؟ آیا جایز است گفتارهاى الزامى رسول‏اکرم(ص)را بدین گونه ردکرد، با آنکه روا نیست‏به حال بیمارى و احتضار در حضور مردمان‏عادى چنین با بى احترامى بلند سخن گفت؟! اینک رسول خدا(ص)پس از آن رفتار از نوشتن خوددارى کرد نه‏بدان سبب بود که فرمان خویش را واجب مى‏دانست‏بلکه علت دیگرى‏داشت که ذکر خواهیم کرد. آیا از میان همه آنچه رسول گرامى اسلام(ص)در مدت زندگى و درروزهاى پایانى عمر فرموده بود تنها همین جمله بود که از غلبه‏بیمارى و …. صادر مى‏شد؟! چگونه در مورد فرمان بسیج‏سپاه‏اسامه و تاکید و پیگیرى آن، کسى نسبت هذیان به پیامبر(ص)ندادو این ماموریت را فقط به تاخیر انداختند; چون با تاخیر سپاه‏نیز به هدف خود مى‏رسیدند! به همین علت تا آخرین لحظه و حتى‏چهار روز بعد ازدرخواست قلم و کاغذ باز پیامبر(ص)نسبت‏به بسیج لشکر اسامه‏اصرار مى‏ورزید و سرپیچى کنندگان را مورد لعنت قرار مى‏دهد، امابا چنین نسبتى مواجه نمى‏شود و آنان همچنان فرمان پیامبر(ص)راپا برجا مى‏دانند و بعد از انجام بیعت‏با مردم با قوت و اراده‏تمام، آن را به انجام مى‏رسانند!
وصیت‏شفاهى پیامبر(ص)پس از این اتهام مورد انکار و مخالفت‏قرار نمى‏گیرد. در آخرین ساعات زندگى نیز چنان که خود گویند: پیامبر دستور داد ابوبکر برود نماز گزارد و این دستور را هذیان‏یاد نمى‏کنند! ابن‏ابى الحدید مى‏گوید: زمانى نزد ابوجعفر نقیب اخبار معتبر وصریح درباره خلافت على بن ابیطالب(ع)را بیان کردم و گفتم: بسیاربعید مى‏دانم که اصحاب پیامبر همگى یکدست‏بکوشند تا دستورپیامبر را در این باره نادیده گیرند و از آن جلوگیرى نمایند! چنانکه بعید مى‏دانم که براى از بین بردن یکى از ارکان دین(مانند نماز و روزه)همدست‏شوند! نقیب(ضمن پذیرش همدستى اصحاب بر جلوگیرى از به خلافت رسیدن‏على‏بن ابیطالب(ع‏» در پاسخ گفت: آنان معتقد نبودند که خلافت ازشعایر مذهبى است و همانند دیگر احکام شرعى مثل نماز و روزه‏است. آنها مساله خلافت را همچون مسایل دیگر دنیوى مى‏پنداشتند،مانند فرماندهى فرماندهان و تدبیر جنگها و سیاست رعیت پرورى. به همین سبب در صورتى که در آن مسایل مصلحتى مى‏دیدند، ازمخالفت‏با دستورهاى پیامبر اکرم(ص)پروایى نداشتند…. .
واقعیت چنین نشان مى‏دهد که حاضران در آن مجلس از آن فرمان‏جزالزام و وجوب استنباط نکردند و اگر جز این بود کارشان به‏اختلاف و دعوا نمى‏انجامید. هر کس مى‏خواست‏بدان عمل مى‏کرد و هرکه نمى‏خواست عمل نمى‏کرد. اما چون گروه ناموافق نمى‏توانستندوجوب و الزام آن را بپذیرند و آنگاه آشکارا از آن سرپیچى‏نمایند در اصل اینکه تقاضاى مورد نظر از روى عقل و حواس سالم‏صادر شده است تشکیک کردند تا اصلا پیگیرى آن لازم نباشد. همان‏طور که مردم هیچ گاه بهانه‏گیرى مریض بیهوده گو را دنبال‏نمى‏کنند!(دور از مقام نبوت)
مفاد وصیت چه بود؟ چرا از نوشتن آن جلوگیرى کردند؟
این هر دو پرسش را عمر بن خطاب خود ناخواسته پاسخ داده است. او ضمن گفتگویش با ابن عباس مى‏گوید: رسول خدا ستایش زیادى از على مى‏نمود که البته آن گفته‏ها چیزى‏را ثابت نمى‏کند و حجت نمى‏باشد. او(در حقیقت) مى‏خواست‏با ستایش‏از على امت‏خود را بیازماید(که تا چه حد پیرو فرمان پیامبرخویش‏اند.)آن حضرت در هنگام بیمارى تصمیم داشت در این موردتصریح نماید، ولى من از آن جلوگیرى کردم.
و در روایت دیگر: رسول خدا خواست او را نامزد خلافت نماید و من از ترس بروزفتنه مانع شدم. و پیامبر از درون من آگاه شد و(از اصرار برتقاضاى خود)خوددارى کرد.
نقل قسمت سوم از ماهنامه کوثر شماره ۳۹
سایت www.maximumtechnic.com بخش ( ۱۴ منظومه معصوم(

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...