خانه / زمینه ساز ظهور / زندگینامه امام جعفر صادق ع قسمت سوم

زندگینامه امام جعفر صادق ع قسمت سوم

بسمه تعالی
زندگینامه امام جعفر صادق ع

افتخاری دیگر از سایت ماکزیمم تکنیک . www.maximumtechnic.com
زندگینامه امام جعفر صادق ع
قسمت سوم

ادامه زندگینامه امام صادق (ع)
۱۲-زنادقه منکران خدا و ادیان بودند و با علوم و زبانهاى زنده آن روز نیز ناآشنا نبودند/*********۱۳- مقصود از علم کلام، علم اصول عقاید است. این علم از علوم بسیار رایج و پرطرفدار آن زمان بود و متکلمین بزرگ آن عصر در زمینه‏هاى مختلف عقیدتى بحث و گفتگو مى‏کردند/*********۱۴- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبه بصیرتى، ص ۲۷۱ – حیدر، اسد، همان کتاب، ج ۱، ص ۶۹/*********۱۵- صفائى، سید احمد، هشام بن حکم مدافع حریم ولایت، تهران، نشر آفاق، ط ۲، ۱۳۵۹ ه’.ش، ص ۱۹ – فتال نیشابورى، روضه الواعظین، ط ۱، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ه’.ق، ص ۲۲۹ – طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط ۳، منشورات المکتبه الاسلامیه، ص ۲۸۴/*********۱۶- ابن ندیم در کتاب «الفهرست» بیش از دویست و بیست جلد کتاب به جابر نسبت داده است. (الفهرست، قاهره، المکبته التجاریه الکبرى، ص ۵۱۲-۵۱۷/)*********۱۷توحید مفضل، ترجمه علامه مجلسى، تهران، کتابخانه صدر، ص ۷-۱۱ و ر.ک به: پیشواى ششم حضرت امام جعفر صادق (ع)، موسسه در راه حق، ص ۴۷-۵۸/*********۱۸- حیدر، اسد، همان کتاب، ج ۱، ص .۷۰ اسم ابوحنیفه نعمان ثابت بوده است. ۱۹-حیدر، اسد، همان کتاب، ص ۳۸/*********۲۰- نجاشى، فهرست مصنفى الشیعه، تحقیق: سید موسى شبیرى زنجانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین، ص ۳۹ و ۴۰/*********۲۱- تهذیب التهذیب، ط ۱، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ ه’.ق، ج‏۱، ص ۸۸/*********۲۲- مرآه الجنان، ج ۲، ص ۳۰۴/*********۲۳طوسى، اختیار معرفه الرجال(معروف به رجال کشى)، تحقیق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه’.ش، ص ۲۷۵-۲۷۸ – تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مرکز نشر کتاب، ج ۳، ص ۴۱۶/*********۲۴-قیاس عباریت است از این که حکمى را خداوند براى موردى بیان نموده باشد و بدون اینکه وجود علت آن حکم در مورد دیگرى شناخته گردد، در مورد دوم هم جارى گردد/*********۲۵-«لتسئلن یومئذ عن النعیم» (سوره تکاثر، ۸)/ *********۲۶-مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج ۱۰، ص ۲۲ – محمدى رى شهرى، محمد، مناظره درباره مسائل ایدئولوژیکى، قم، انتشارات دارالفکر، ص ۱۳۰-۱۳۲/*********۲۷-کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۱، ص ۱۸۶/*********۲۸-(آیت لله) خامنه‏اى، سیدعلى، پیشواى صادق، تهران، انتشارات سید جمال، ص ۸۷-۹۱/*********۲۹-در مورد زندگى هشام رجوع شود به: نعمه، عبدالله، هشام بن الحکم، ط ۲، لبنان، دارالفکر، ص ۳۹-۵۳/*********۳۰-تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مرکز نشر کتاب، ج ۹، ص ۳۵۱/*********۳۱- صفائى، سید احمد،هشام بن الحکم، مدافع حریم ولایت، ط ۲، تهران، نشر آفاق، ۱۳۵۹ ه’.ش، ص ۱۴- مامقانى، عبدالله، تنقیح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج ۳، ص ۳۰۱/*********۳۲-امین، احمد، ضحى الاسلام، ط ۷، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، ج ۲، ص ۵۴/*********۳۳-صفائى، همان کتاب، ص ۱۴/*********۳۴-با توجه به اینکه «حیره» یکى از شهرهاى عراق بوده و هشام در کوفه سکونت داشته است، گویا این دیدارها در جریان یکى از سفرهاى اجبارى اما صادق (ع)به عراق، صورت گرفته است/*********۳۵۰- طوسى، همان کتاب، ص ۲۵۶- صفائى، همان کتاب، ص ۱۵/*********۳۶-این کتاب را یکى از شاگردان هشام بنام «على بن منصور» با استفاده از بحثهاى هشام گرد آورده است/*********۳۷-مقصود از مفضول کسى است که دیگرى از نظر فضیلت و شایستگى بر او برترى و اولویت داشته باشد/*********۳۸- شیخ طوسى، الفهرست، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامى، ص ۳۵۵- نجاشى، فهرست مصنفى الشیعه، قم، مکتبه الداورى، ص ۳۰۴- ابن الندیم، الفهرست، قاهره، المکتبه النجاریه الکبرى، ص ۲۶۴- صدر، سید جسن، تأسیس الشیعه، شرکه النشر و الطباعه العراقیه، ص ۳۶۱/*********۳۹-نجاشى، همان کتاب، ص ۳۰۴/*********۴۰- دکتر شهیدى، سید جعفر، تاریخ تحلیلى اسلام تا پایان امویان، ط ۶، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ۱۳۶۵ ه’.ش، ص ۲۰۴ با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت/*********۴۱- در باره پرچم و جامه سیاه آنان رجوع شود به: زرین کوب، عبدالحسین، دو قرن سکوت، ط ۷، تهران، سازمان انتشارات جاویدان، ص ۱۱۶- ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۱۰، ص ۲۰۸- ابن کثیر، البدایه والنهایه، ط ۱، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۶۶ م، ج ۱۰، ص ۶۷/*********۴۲- در ضمن روایات علائم ظهور، آمدن پرچمهاى سیاه از جانب شرق،نشانه ظهور دولت حقه معرفى شده است ر.ک به: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۱۷-۲۲۹ (باب علائم الظهور)- ارشاد مفید، ص ۳۵۷/*********۴۳- شهرستانى، الملل و النحل، تحقیق: محمد سید گیلانى، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۲ ه’. ق، ج ۱، ص .۱۵۴ *********۴۴- کلینى، الروضه من الکافى، ط ۲، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۹ ه’.ق، ص ۲۷۴-مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ ه’.ق، ج ۴۷، ص ۲۹۷/*********۴۵-در سبب نامیده شدنن ابو سلمه به «خلال» سه وجه ذکر کرده‏اند. ر.ک به: ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۶ ه.ق، ص ۱۵۳-۱۵۴/*********۴۶-ابن طقطقا، همان کتاب، ص ۱۵۴مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج ۳، ص ۲۴۳-.۲۵۴ مسعودى از نامه عمر بن زین العابدین یاد نمى‏کند/*********۴۷-مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ ه’.ق، ج ۴۷، ص ۱۳۳/*********۴۸-مجلسى، همان کتاب، ج ۵۲، ص ۱۳۹/*********۴۹- مجلسى، همان کتاب، ج ۵۲، ص ۱۳۹/*********۵۰دکتر فاروق، عمر، طبیعه الدعوه العباسیه، ط ۱، بیروت، دارالارشاد، ۱۳۸۹ ه’.ق، ص ۲۲۶/*********۵۱- ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتى، چ ۱، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۲، ص ۱۶۷ – ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۵، ص ۳۴۸ – مقریزى، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، قاهره، مکتبه الاهرام، ص ۶۶ – ابن کثیر، البدایه و النهایه، ط ۲، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۷۷ م، ج ۱۰، ص ۲۸/*********۵۲-النزاع والتخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، قاهره، مکتبه الاهرام، ص ۶۷/*********۵۳- مراه الجنان، ط ۲، بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۱، ص ۲۸۵/*********۵۴- ابن کثیر، البدایه و النهایه، ط ۲، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۷۷ م، ج ۱۰، ص ۷۲ – ابن خلکان، و فیات الاعیان، تحقیق: دکتر احسان عباس، ط ۲، قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۳۶۴ه’.ش، ج ۳، ص ۱۴۸ – ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۵، ص ۴۷۶ – محمد بن جریر الطبرى، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، دارالقاموس الحدیث، ج ۹، ص ۱۶۷/*********۵۵- حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۲، ص ۵۳۳ – خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، بیروت، دار الکتاب العربى، ج‏۱۰، ص ۲۰۸/*********۵۶- دکتر فاروق، همان کتاب، ص ۲۴۵/*********۵۷- ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۴ ه’.ق، ج ۳، ص ۱۰۵/*********۵۸-ابن خلکان، وفیات الاعیان، تحقیق: دکتر احسان عباس، ط ۲، قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۲، ص ۱۹۶/*********۵۹-ابن خلکان، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۴۸/*********۶۰- کلینى، الاصول من الکافى، ط ۲، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۲، ص ۲۴۲/*********۶۱- ادیب، عادل، زندگانى، تحلیلى پیشوایان ما، ترجمه دکتر اسدالله مبشرى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۱ه’.ش، ص ۱۸۳- ۱۸۵ (با اندکى تخلیص و اندکى تغییر در عبارت)/ *********۶۲-ابن واضح، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۲۵/*********۶۳-أجِعه کلبک یتبعک. *********۶۴- شریف القرشى، باقر، حیاه الامام موسى بن جعفر(ع)، ط ۲، ۱۳۸۹ ه’.ق، ج ۱، ص ۳۶۹/*********۶۵-ابن واضح، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۳۳/*********۶۶- حیدر، اسد، الامام الصادق و المذهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۱-۲، ص ۴۸۰عبدالرحمن السیوطى، تاریخ الخلفأ، ط ۳، بغداد، مکتبه المثنى، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۲۶۷/*********۶۷-چنانکه در سیره امام چهارم به تفصیل نوشتیم، مسلم بن عقبه یکى از فرماندهان یزید بن معاویه که به فرمان او به شهر مدینه حمله کرد و با سربازان خود، سه روز مدینه را قتل و عام و غارت و سیل خون را به راه انداخت و به واسطه جنایتهایى که مرکتب شد، «مسرف بن عقبه» لقب گرفت! *********۶۸-ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۴۸ ه.ق، ج ۳، ص ۱۱۴-۱۱/*********۶۹-ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۵، ص ۵۵۱/*********۷۰- علامه مجلسى در بحارالانوار، فصل مستقلى را به برخوردهاى میان امام صادق (ع)و منصور، اختصاص داده است، ر.ک به: ج ۴۷، ص ۱۶۲-۲۱۲/*********۷۱- طوسى، اختیار معرفه الرجال(معروف به رجال کشى)، تحقیق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص ۲۸۲/*********۷۲-شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیأ التراث العربى، ج ۱۲، ص ۱۲۹/*********۷۳حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۳-۴، ص ۲۱(به نقل از حلیه الاولیأ) *********۷۴-مجلسى، همان کتاب، ج ۴۷، ص ۱۸۴/*********۷۵- ابن خلّکان، وفیات الأعیان، ط ۲، تحقیق: دکتر احسان عباس، قم، منشورات‏الرضى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۴، ص ۱۳۵ – سیوطى، تنویرالحوالک على موطّأ مالک، قاهره، مطبعه المصطفى‏ البابى الحلبى، مقدمه، ص ب/*********۷۶-شریف القرشى،باقر، حیاه الامام موسى بن جعفر، ط ۲، ۱۳۸۹ ه’.ق،ج ۱، ص ۹۱ (به نقل از شرح زرقانى بر موطّأ مالک).کتاب موطأ امروز یکى از کتب مشهور اهل تسنن است و مؤلف آن مالک بن انس رئیس مذهب مالکى، یکى از مذاهب چهارگانه تسنن، مى‏باشد/*********۷۷-ذهبى، شمس الدین محمد، تذکرهالحفاظ، بیروت، داراحیأالتراث‏العربى، ج ۱، ص ۲۱۲/*********۷۸-ابن خلکان، همان کتاب، ج ۴، ص ۱۳۷/*********۷۹-ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۶ ه’.ق، ص ۱۳۲/*********۸۰-خالد بن عبدالله پیش از یوسف بن عمرو، استاندار عراق بود. او مردى نیرومند و مقتدر بود و مدتها از طرف هشام استاندارى نقاط مختلف را به عهده داشت. نفوذ و اقتدار وى دشمنانش را بر ضد او برانگیخت و سبب شد که از او نزد هشام بدگویى کرده نظر وى را در باره خالد منحرف سازند. سرانجام هشام او را از پست استاندارى عزل نموده به زندان افکند و به جاى او یوسف بن عمرو را منصوب نمود/مهمترین اتهام خالد، گرایش به بنى هاشم بود. به همین جهت، اتهامى که براى زید تراشیدند، این بود که خالد، پولهایى از بیت المال را به او داده است!(سید امیر على،مختصر تاریخ العرب،تعریب: عفیف‏البعلبکى، ط ۲، بیروت، دارالعلم‏للملایین، ۱۹۶۸ م، ص ۱۵۴)/ *********۸۱-ابن واضح، همان کتاب،ج ۳، ص ۶۷-۶۸/*********۸۲-معجم رجال الحدیث، قم، مدینهالعلم، ج ۷، ص ۳۴۵-۳۵۶/*********۸۳-بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۲۰۵ و ر.ک به: شخصیّت و قیام زید بن على ص ۵۱۴-.۵۲۷ البته باید توجه داشت تجلیل و تمجید علماى شیعه از زید، هرگز به معناى تأیید فرقه‏اى که بنام او به وجود آمده، نیست/*********۸۴-صدوق، عیون اخبار الرضا – علیه السلام -، الطبعهالاُولى، بیروت، مؤسسه‏الأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۴ ه’.ق، ج ۱، ص ۲۲۵، باب ۲۵،حدیث ۱رضوى اردکانى، سید ابو فاضل، شخصیّت و قیام زید بن على – علیه السلامتهران، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۱ ه’.ش، ص ۱۷۳/*********۸۵-تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، الطبعه الثانیه، مؤسسه النشر الاسلامى التابعه لجماعه المدرسین بقم المشرفه، ج ۴، ص ۵۷۰/*********۸۶-طوسى، اختیار معرفهالرجال(معروف به رجال کشّى)، تحقیق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه’.ش، ص ۳۶۱/*********۸۷-صدوق، الأمالى، قم، المطبعهالحکمه، ۱۳۷۳ ه’.ق، ص ۳۲۵، مجلس ۸۱، ح .۶ – تسترى، همان کتاب، ج ۴، ص ۵۷۴/*********۸۸-تسترى، همان کتاب، ص ۵۶۶/*********۸۹-طوسى،همان کتاب،ص .۲۸۵ مرحوم کلینى نیز حدیث مشابهى در این زمینه با سند دیگر در روضه کافى نقل کرده است. (ص ۲۶۴، ح ۳۸۱)/ *********۹۰-صدوق، همان کتاب، ص ۲۳۶، مجلس ۶۲، حدیث ۳- مجلسى، بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۲- رضوى اردکانى، همان کتاب، ص ۳۲۱/
قسمت دوم::::::::::::::
کینه‏ها و القاب امام :امام صادق (ع)کنیه‏هاى متعددى داشته مانند: ابوعبدالله ، ابواسماعیل و ابوموسى، که مشهورتر همان نخستین آنهاست و القاب چندى هم داشته ، چون: صادق ، فاضل، قائم، کافل، منجى و غیر اینها که اولین، مشهورترین آنها است .لقب صادق را جدش پیامبر به او داده است ، چنانکه ابوهریره در روایتى از رسول خدا نقل کرده که فرمود: … و خداوند از صلب فرزندم محمد باقر پسرى آورد که کلمه حق و زبان صدق و راستى است . ابن مسعود مى پرسد: نام او چیست ؟ پیامبر مى‏فرماید: جعفر صادق که راستگو و درست کردار است و هر کس به او طعن زند و بدگوید و هر که دست رد بر سینه او زند، به من بد گفته و دست رد بر سینه من زده است .۱
سیماى امام :امام صادق (ع)مردى بوده است چهارشانه، زیبا روى و خوش سیما. موهایش کوتاه و پر پشت بوده و وسط استخوان بینى‏اش کمى برجستگى داشته است . قسمت بالاى پیشانى‏اش کم مو، پوست بدنش نازک و برگونه‏اش خالى مشکین و در بدنش چندین خال سرخ وجود داشته است.۲
شهادت امام :اینکه امام در چه ماهى وفات یافته ، روایات مختلف است . برخى بیست و پنج شوال و برخى نیمه رجب را روایت کرده‏اند؛ ولى مورخان شیعه و سنى اتفاق دارند که سال وفات امام، سنه ۱۴۸ هجرت بوده است، و روایت بیست و پنج شوال نیز مشهور است .همچنین نویسندگان و تاریخدانان شیعه متفقاً اعتقاد دارند که والى مدینه از سوى منصور عباسى ، امام صادق (ع)را بوسیله زهر مسموم و شهید کرده است . و «کفعمى» در «مصباح» روایت کرده که امام با انگورى زهرآگین مسموم و شهید شده است .در این میان برخى محققان اهل سنت نیز شهادت امام را بوسیله زهر، روایت کرده‏اند که از جمله مؤلفان «اسعاف الراغبین» ، «نورالابصار» ،«تذکره الخواص» و «الصواعق المحرقه» را مى‏توان نام برد.امام کاظم (ع)پدرش را پس از شهادت در میان دو تکه پارچه سفید که لباس احرام او بود به اضافه پیراهن و دستارى که یادگار جدش حضرت على بن الحسین (ع)بود و نیز در میان بردى که آن را به چهل دینار خریده بود، پیچید و به خاک سپرده.امام موسى کاظم (ع)ضمناً دستور داد، چراغ اطاقى را که پدرش در آن مى زیست همچنان روشن نگاه دارند و این چراغ تا امام موسى کاظم (ع)در مدینه بود، همه شب روشن بود تا اینکه او به عراق احضار شد. پیش از این نیز امام صادق (ع)چراغ اطاق پدرش امام باقر را روشن نگاه داشته بود.

ابوهریره عجلى که از شعراى اهل بیت و از علاقمندان آنان بوده در رثاى امام آن هنگام که بدن مطهرش را روى تخت روان به سوى بقیع مى برده‏اند ، چنین سروده است : «به آنان که رفتند امام را روى دوشهایشان حمل کنند، گفتم : آیا مى‏دانید که چه شخصیتى را به گورستان مى برید؟: کوه ثبیر را که چه مرتفع و بلند است ! اینک مردمانى را مى‏بینم که هر یک مشتى خاک روى بدن مقدسش مى‏ریزند . چقدر شایسته است که بر سر خویش بریزند.اى صادق و راستگو و اى فرزند راستان و صادقان! به پدران پاک و پاکیزه‏ات سوگند راستین مى خورم و خداوند تعالى و پروردگار خاوران نیز بوجود شما سوگند یاد کرده و فرموده است : دوازده ستاره درخشانى که در علم الهى همیشه پیشرو و پیشگام بوده‏اند.»بدین ترتیب امام صادق (ع)در قبرستان بقیع در کنار نیاى مادریش حسن مجتبى و جد پدریش حضرت سجاد و پدرش باقرالعلوم (درود خدا به روان همه شان) به خاک سپرده شد و او آخرین امامى بود که در بقیع دفن گردید و پس از او تمام فرزندان او جز امام رضا (ع)که در خراسان آرمیده ، در سرزمین عراق به خاک سپرده شده‏اند.
فرزندان امام :مورخان در تعداد اولاد امام صادق (ع)اختلاف نظر دارند و مشهور، روایت شیخ مفید است که گفته است فرزندان امام ده تن بوده‏اند: اسماعیل ، عبدالله و ام فروه (از فاطمه بنت حسین بن حسن بن على (ع)) ، موسى، اسحاق و محمد (از ام حمیده)، عباس، على، اسماء و فاطمه از مادران دیگر.۳
اسماعیل:او بزرگترین فرزندان امام بوده و آن حضرت نسبت به او علاقه‏اى شدید و توجهى زیاد داشته و فوق‏العاده به وى مهربان بوده است .روزى امام صادق (ع)خطاب به مفضل بن عمر که از نمایندگان و اصحاب خاص و مورد وثوق او بوده است ؛ د حضور امام موسى کاظم (ع)که پسر بچه اى بود، فرمود: این فرزندم (موسى) که در خانواده من پا به دنیا گذاشته هیچ کودکى به میمنت و برکت او نیست؛ به اسماعیل هم جفا نکنید.۴این سخن امام دلالت بر آن دارد که امامت از اسماعیل به موسى برگردانده شده و چون ممکن بود این معنى موجب آن شود که مردم در تکریم اسماعیل کوتاهى کنند، فرمود که به او جفا نشود.و در جاى دیگر فرمود: اسماعیل را دوبار قتل تهدید کرده بود و من از خدا خواستم که بلا را دفع کند و خداوند بلا را از او برطرف کرد و او زنده ماند.۵مجموعه سخنان امام صادق (ع)راجع به فرزندش اسماعیل نشانگر شدت علاقه و محبت امام نسبت به وى است و این مهر و علاقه بقدرى بوده که برخى پنداشتند امام پس از حضرت صادق (ع)، او است؛ زیرا اولاً امام به او بسیار مهر مى ورزیده و ثانیاً او بزرگترین فرزند امام بوده است؛ اما مرگ او در زمان حیات آن حضرت ، بر این پندار خط بطلان کشید.امام صادق (ع)در جریان مرگ اسماعیل کارهاى شگفتى انجام داده است؛ مثلاً دستور داده ملافه را کنار زنند و صورتش را باز کنند و شخصاً برپیشانى ، چانه و گلوى او بوسه زده است .

بار دوم نیز این کار را تکرار کرده و براى سومین بار پس از غسل و تکفین اسماعیل ، باز امام کفن را کنار زده و مانند دفعات قبل او را بوسیده و با قرآن تعویذش کرده و دستور دفن داده است .در روایت دیگرى آمده است که : امام به مفضل فرمان داد گروهى از اصحاب و شاگردان را که ابوبصیر،حمران بن اعین و داود رقى، از آن جمله بوده‏اند گردآورد و آنگاه به داود دستور داده است که صورت اسماعیل را باز کند؛ سپس خطاب به داود فرمود: اى داود! خوب نگاه کن! آیا او مرده است یا زنده؟ داود پاسخ مى دهد که او مرده است . سپس امام، اسماعیل را به تک تک حاضران نشان داده و مى گوید: خدایا! شاهد باش. و آنگاه دستور داده اسماعیل را غسل و کفن کنند. آنگاه به مفضل فرموده کفن را از روى او کنار زند و خوب در او بنگرد که آیا مرده است یا زنده؟ و رو به جمعیت حاضر فرموده: ملاحظه کنید آیا او مرده است یا زنده؟ حضار یکصدا پاسخ دادند که او مرده است . امام مجدداً پرسید: پس دیدید که او مرده است؟ باز جواب دادند: آرى، اى سرور ما! او در گذشته است؟ بار دیگر امام فرمود: خدایا ! تو شاهد باش!حاضران که از این اعمال امام در شگفت بودند بالاخره اسماعیل را به سوى گورستان نقل کرده و در آنجا بر زمین نهادند . امام باز به مفضل فرمود تا کفن را از چهره اسماعیل کنار زند و به مردم نشان داده شود که آیا او زنده است یا مرده؟ مردم جملگى پاسخ دادند که او مرده و رخت از این جهان بربسته است . امام سؤال را طور دیگر تجدید مى کند و مى فرماید: این بدن که هم اکنون کفن و حنوط شده و در گور گذاشته مى شود، بدن چه کسى است؟ همه پاسخ مى‏گویند: فرزند شما اسماعیل . امام مى‏گوید: خدایا! تو شاهد باش!انسان وقتى اینهمه اصرار امام را در مورد اثبات مرگ اسماعیل مى بیند ، ابتدا دچار تعجب مى شود، ولى هرگز در کار امام جاى شگفتى نیست؛ زیرا او از آینده جامعه‏اش مطلع است و مى‏داند که گروهى براساس این پندار که اسماعیل بزرگترین فرزند امام است، مرگ او را باور نخواهند کرد و اسماعیل را امام و پیشواى بعد از آن حضرت خواهند دانست و از این رو امام خواسته حجت را بر این گروه تمام کند.امام صادق (ع)پس از دفن اسماعیل و اخذ گواهى از حاضران ، خود از این راز پرده برداشته است آنجا که فرمود:

برخى پس از من به باطل مى‏گرایند و دچار تردید مى‏شوند و در صدد خاموش کردن نور خدا بر مى‏آیند.آنگاه به امام موسى (ع)اشاره کرده و فرمود: این پسرم بر حق است و حق به همراه اوست تا اینکه خدا وارث زمین و ساکنان آن شود.۶بنابر روایتى دیگر امام صادق (ع)به هنگام مرگ اسماعیل سخت اندوهگین بوده و سجده‏اى طولانى کرده است؛ سپس سر از سجده برداشته و اندکى بر اسماعیل خیره شده و بر وى نگریسته است و بار دیگر سجده‏اى طولانى‏تر کرده است؛ آنگاه سر از سجده برداشته و به دست خویش چشمها و چانه اسماعیل را بسته و بر رویش ملافه‏اى انداخته است.بعداً امام با این قیافه اندوهبار به اندرون خانه رفته و اندکى درنگ فرموده و سپس با وضعى آراسته و لباسهائى پاکیزه بیرون مى آید و در چهره او اثرى از غم و اندوه دیده نمى‏شود و راجع به تجهیز اسماعیل دستوراتى مى دهد و پس از پایان غسل او در کنار کفنش مى‏نویسد: «اسماعیل یشهد ان لااله‏الاالله» ۷ (اسماعیل شهادت مى دهد که خدائى جز خداى یگانه نیست) و به دنبال مراسم تدفین و خاکسپارى دستور مى دهد که سفره طعام بگسترند و غذاهاى رنگارنگ آورند و حاضران را به صرف غذا دعوت مى‏فرماید و در این مهماندارى اثرى از غم و اندوه در سیماى امام نیست .از امام سؤال مى شود: چگونه است که از مرگ فرزندتان متأثر نیستید و گریه نمى کنید، بلکه بعکس بسیار شاد و خرسند به نظر مى رسید؟ پاسخ مى دهند: چرا اینگونه نباشیم؟ مگر راستگوترین راستان نفرموده است که همه ما خواهیم مرد؟ و به نقلى دیگر فرمود: ما خانواده‏اى هستیم که تا مصیبت نازل نشده است ، اندوهگین و متأثر مى‏شویم ؛ اما چون مصیبت فرود آمد صبر و شکیبائى پیشه مى کنیم .مع ذلک امام صادق (ع)در تشییع جنازه فرزندش اسماعیل پا برهنه و بدون عبا حرکت مى کرده است و چه تأثرى از این بزرگتر؟ و در هنگام انتقال جنازه به گورستان چند بار دستور داد تخت روان را بر زمین نهند و پارچه را از صورت اسماعیل کنار زد و به مردم فرمود که در او بنگرند تا مرگ اسماعیل بر همگان ثابت شود.

آنگاه پس از دفن در کنارى نشست و مردم نیز در اطراف او حلقه زدند. آن حضرت در حالیکه به زمین خیره شده بود، فرمود: اى مردم! اینجا خانه جدائى است و گذرگاهى بیش نیست . دنیا منزل همیشگى ما نیست . مع ذلک جدائى دوستان مصیبتى است در مان ناپذیرى و سوزشى دارد غیر قابل تحمل . لیکن فضیلت و برترى از آن کسانى است که بردبار و متحملند و بر اعصاب خویش مسلط. و هر کس به مصیبت برادرش گرفتار نشود ، برادر به سوگ او خواهد نشست ، و هر کس به داغ فرزند مبتلا نگردد، فرزند به مصیبت او گرفتار خواهد شد.آنگاه امام شعر «ابى خراش هذلى» را خواند:ولا تحسبن انى تناسیت عهده‏ولکن صبرى یا امیم جمیل‏تو مپندار که من ترا فراموش کرده‏ام، ولى اى داغ بر دل! من صبرى زیبا در سوگ تو پیشه ساخته‏ام.از جمله خیراتى که امام صادق (ع)براى اسماعیل کرد این است که چند درهمى به یکى از دوستانش داد و به او فرمود که از سوى اسماعیل و به نیابت از او حج گزارد و گفت : یک دهم ثواب حج براى اسماعیل و بقیه از آن تو است .اسماعیل در جائى به نام «عریض» وفات یافت و مردم او را روى دوش خویش به مدینه آوردند و قبر او در شهر مدینه مشهور است و ابن سعود ضمن تخریب قبور ائمه بقیع، آرامگاه اسماعیل را هم درهم کوبید و تاکنون اجازه بازسازى آن داده نشده است .این کارها که امام صادق (ع)درباره اسماعیل انجام داده، نشانگر آن است که امام او را بسیار دوست مى داشته و سخت به او علاقمند بوده است؛ زیرا اسماعیل مردم پرهیزگار و فاضل بوده است . البته در این میان احادیث دیگرى هم وجود دارد که از شأن و قدس اسماعیل مى کاهد؛ ولى این احادیث اولاً در برابر احادیث گذشته که در تجلیل اسماعیل وارد شده ناچیز است . و ثانیاً برخى احادیث پرده از روى این اخبار دروغ بر مى دارد ثالثاً ممکن است این احادیث براى اغراض خاصى که بر ما پوشیده است صادر شده باشد.ما در اینجا به حدیثى که در کتاب «خرائج و جرائح» از ولیدبن صبیح روایت شده است ، اشاره مى کنیم . او مى‏گوید: مردى نزد من آمد و گفت : بیا پسر خدایت ۸ را به تو نشان دهم.

به همراه او راه افتادم . جمعى را دیدم که مشغول باده گسارى بودند و اسماعیل نیز در میان آنها دیده مى شد . با مشاهده این صحنه بار سنگینى از غم و اندوه بر دلم نشست . رو به سوى بیت گذاشتم و دیدم اسماعیل از استار آویخته و آنقدر گریسته که سرشک چشمانش استار کعبه را خیس کرده است . به سرعت به همان محل نخستین برگشتم ، باز اسماعیل را در میان میخوران دیدم . درباره به بیت بازگشتم، دیدم اسماعیل همچنان دست در استار کعبه مى‏گرید. متحیر شده بودم. موضوع را به امام صادق (ع)عرض کردم . امام فرمود: فرزندم اسماعیل گرفتار شیطانى شده است که به صورت او در مى آید!آیا در پاکى اسماعیل و در دفاع از او حدیثى بهتر از این مى توان یافت؟ پس ناگزیر، احادیثى را که از او بد مى‏گویند باید دور ریخت و یا آنها را به غرضهاى ویژه حمل کرد؛ زیرا اگر اسماعیل آدمى وارسته نبود، هرگز امام صادق (ع)در سفر و حضر او را با خود همراه نمى برد، چنانکه عبدالله را که فرزند ناصالحى بود از خود راند.شیخ مفید در «ارشاد» مى نویسد: عده کمى در زمان حیات امام صادق (ع)معتقد بودند که امامت پس از رحلت او از آن اسماعیل است؛ لیکن آنان نه از اصحاب امام بودند و نه از نزدیکان او، بلکه اشخاصى دور و بیگانه بوده‏اند و پس از شهادت آن حضرت دو گروه شدند: گروهى از آن اعتقاد بر گشتند و به امامت حضرت موسى کاظم (ع)معتقد شدند؛ گروهى دیگر بر این عقیده ماندند و چون اسماعیل در گذشته بود، به امامت فرزند او محمد عقیده پیدا کردند . در این میان گروه سومى هم وجود دارند که اسماعیل را زنده مى‏پندارند و آنان بسیار اندکند و به هر حال فرقه اسماعیلیه کسانى هستند که امامت را از آن اسماعیل و فرزندان او تا آخرالزمان مى‏دانند.
عبدالله افطح : عبدالله بزرگترین فرزند امام صادق (ع)پس از اسماعیل بوده و لذا برخى راه خطا رفته و پنداشتند که امامت بعد از فوت پدر از آن اوست . اینان دیده بودند که فرزند بزرگتر به امامت مى‏رسد ولى غافل از آن بودند که پسر بزرگتر وقتى مى تواند امام باشد که بى عیب و نقص باشد و در پاهاى عبدالله عیب وجود داشته و باصطلاح «افطح» بوده است و بدین مناسبت پیروان او را فطحیه نامیده‏اند.او متهم به مخالفت با پدر در اعتقادات بوده و با حشویه رفت و آمد و به مذهب مرجئه تمایل داشته است ؛ از این رو مانند دیگر فرزندان امام نزد او موقعیتى احترام آمیز نداشته است .۹ گاهى پدر، او را سرزنش مى‏کرد و پند و اندرز مى‏داد ، لیکن آن همه سرزنش و پند سودمند نمى‏شد.

روزى امام صادق (ع)به وى گفت : چرا مانند برادرت نیستى؟ به خدا سوگند نور هدایت ، در سیماى او مى‏شناسم!عبدالله : چرا ؟ مگر پدر و مادر ما یکى نیست؟امام : او پاره تن من است، ولى تو فقط فرزند منى.۱۰به گمانم مقصود امام از اینکه چرا مانند برادرت نیستى ، فقط اسماعیل بوده است ؛ چون او تنها برادر ابى و امى عبدالله بوده، نه موسى کاظم (ع)و همین حدیث نشانگر منزلت والاى اسماعیل نزد خدا و نزد پدر و دلیل بى اعتبارى و بى ارزشى عبدالله افطح نزد خدا و نزد پدر مى‏باشد.به هر حال، عبدالله بر این اساس که او بزرگترین فرزندان امام است، پس از رحلت پدر مدعى امامت شد و حضرت صادق پسرش کاظم (ع)را از این جریان آگاه کرده و فرموده بود با او درگیر نشود و سخن نگوید که در کوتاه مدت خواهد مرد، و جریان همانطور که امام فرموده بود، رخ داد.۱۱وقتى عبدالله مدعى امامت شد، جمعى از اصحاب امام صادق (ع)از او پیروى کردند؛ لیکن اکثر آنان بعداً از او برگشتند و به امامت حضرت موسى کاظم (ع)معتقد شدند ، زیرا دعوى عبدالله را سست دیدند و حق را نزد ابوالحسن موسى (ع)یافتند و دلایل امامت را در او دیدند.از جمله اشخاصى که براى کشف حقیقت نزد عبدالله رفتند، هشام بن سالم و مؤمن الطاق بودند. هنگامى که اینان پیش عبدالله رفتند، مردمى دور او را گرفته و بر وى خیره بودند.هشام و مؤمن از او سؤال کردند: زکات در چه مقدار مال واجب مى‏شود؟عبدالله : در دویست ، پنج تا.- دریکصد تا چقدر؟عبدالله : دو درهم و نیم.- به خدا سوگند مرجئه چنین نمى‏گویند.عبدالله : نه به خدا قسم من نمى‏دانم مرجئه چه مى‏گویند!هشام و م)من دانستند که عبدالله امام نیست و در دعوى خود صادق نمى باشد آنان حیران و سرگردان از خانه او خارج شدند و نمى دانستند به کجا رو کنند؛ لذا در یکى از کوچه‏هاى مدینه نشسته و گریه سر دادند و با خود مى‏گفتند: نمى‏دانیم چه کنیم و به چه کسى بگرویم به مرجئه ، به قدریه، به زیدیه، به معتزله و یا به خوارج؟در این هنگام هشام پیرمردى را دید که به او اشاره مى کند و چون هشام آن پیرمرد را نمى‏شناخت ، به مؤمن گفت: گمان مى‏کنم او از جاسوسان منصور است که این روزها در مدینه پخشند و مى خواهند بدانند که شیعیان جعفر صادق (ع)به چه کسى مراجعه مى‏کنند و بر او اتفاق نظر دارند تا او را گردن زنند؛ پس تو از من دور شو ! چون او با من کار دارد، نه با تو .در این موقع مؤمن الطاق ازهشام دور شد و هشام به دنبال آن پرمرد راه افتاد ، تا به خانه ابوالحسن موسى کاظم (ع)رسیدند . او هشام را رها کرد و رفت. خادمى که دم در خانه بود، گفت : بفرمائید تو، خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد. هشام داخل شد و حضرت بدون مقدمه به او گفت : … نه به سوى مرجئه ، نه به قدریه ، نه به زیدیه، نه معتزله و نه به خوارج !!هشام که امام عصر خود را شناخته بود ، از نزد او بیرون آمد و مؤمن الطاق را دیدار کرد و در پاسخ او که از ماجرا پرسیده بود ، داستان را بتفصیل تعریف کرد.مفضل نیز با ابوبصیر ملاقات کرد و با هم نزد امام کاظم (ع)رفتند و حقانیت آن بزرگوار بر آنان آشکار شد. از این پس ، هشام با فوج فوج شیعیان ملاقات و آنها را با امام موسى کاظم (ع)آشنا مى‏کرد و بدین وسیله رستگار مى‏شدند ، جز عده‏اى کم مانند عمار ساباطى و یارانش.اما عبدالله رفته رفته بیشتر شناخته مى‏شد و جز اندکى از مردم به خانه او تردد نمى کردند و چون او پى برد که هشام در ارشاد مردم نقش فعال دارد، عده‏اى را به مزدورى گرفت که او را مورد ضرب و هتک قرار دهند.عبدالله همچنان بر دعوى امامت اصرار داشت، تا اینکه پش از هفتاد روز از شهادت امام صادق (ع)جان سپرد و بقیه پیروان او از وى برگشتند ، جز جمعى ناچیز که به فطحیه معروفند و آنان نیز که واپسینانشان بنى فضال بودند بکلى منقرض شده‏اند.۱۲اسحاق : او مردى فاضل ، صالح، متقى و مجتهد بوده و مردم از وى احادیث و آثار علمى فراوانى نقل کرده‏اند.

ابن کاسب ۱۳ هرگاه از او حدیث روایت مى‏کرده ، مى‏گفته است : حدیث کرد مرا ئقه مرضى اسحاق بن جعفر.اسحاق به امامت برادرش موسى بن جعفر (ع)عقیده داشته و حتى خود از راویان احادیث و نصوص بر امامت موسى کاظم از طریق امام صادق و على بن جعفر (ع)بوده و فضل و تقواى این دو برادر یعنى اسحاق و على مورد اتفاق همه بوده است .۱۴اسحاق از جمله شاهدان وصیت امام موسى (ع)براى فرزندش امام هشتم بوده و از آثار فضیلت و تقوایش آنکه او مدافع امام رضا بوده است موقعى که برخى برادران آن حضرت پس از رحلت امام کاظم (ع)نزد قاضى مدینه شکایت کردند و یکى از آنها به نام عباس بن موسى اظهار داشت: خداوند قاضى را صلاح بخشد و مردم را ازوجودش بهره‏مند سازد؛ در زیر این کتاب (نامه مهر و موم شده) گنج و گوهرى است و برادرمان رضا مى‏خواهد آن را فقط از آن خود کند و پدرمان جز آن، چیز دیگرى باقى نگذاشته و آن را هم در اختیار وى گذاشته و ما را تحت تکفل او قرار داده است و اگر مى‏خواستم ، جلوى مردم راز را فاش مى‏ساختم.در این هنگام ابراهیم بن محمد ۱۵ به وى پرید و گفت : اگر چیزى بگوئى ، به خدا سوگند راست نخواهى گفت و ما آن را نخواهیم پذیرفت و تو نزد ما سرزنش شده و رانده شده خواهى بود. ما تو را از خردسالى و هم اکنون به دروغگوئى مى‏شناسیم و پدرت بهتر از همه تو را مى‏شناخت و در تو خیر و نیکى سراغ نداشت و از ظاهر و باطن تو آگاهى کامل داشت و حتى دو عدد خرما را نیز به طور امانت نزد تو نمى‏گذاشت.سپس عمویش اسحاق بن جعفر بلند شد و یقه او را گرفت و گفت: تو بسیار بى خرد و احمق هستى. بساطت را جمع کن! سابقه‏ات پیش ما معلوم است .آنگاه همه حاضران به یارى اسحاق و تؤیید گفته‏هاى او بپا خاستند.۱۶جز ابن کاسب و ابن عینیه ، اشخاص دیگرى نیز از اسحاق بن جعفر نقل حدیث کرده‏اند، که از آن جمله‏اند: بکربن محمدازدى، یعقوب بن جعفر جعفرى و عبدالله بن ابراهیم جعفرى و وشا.۱۷
محمد بن جعفر : او مردى شجاع و سخى و زاهد بود . یک روز در میان، روزه مى‏گرفت و همسرش خدیجه دختر عبدالله بن حسین مى‏گفته: محمد با لباسى نو و مرتب از نزد ما بیرون مى‏رفت و به هنگام بازگشت، مى‏دیدیم که آن را به مستمند و بیچاره‏اى بخشیده است . او همه روز گوسفندى براى پذیرائى ازمهمانانش سر مى‏برید و از بس زیبا و نیکو صورت بود «دیباج» نامیده مى شد.محمد ، به زیدیه متمایل و به قیام مسلحانه معتقد بوده است و به سال ۱۹۹ ق . در مکه علیه مأمون عباسى قیام کرد و زیدیه جارودیه هم از او پیروى کردند.وقتى که عده‏اى براى خلافت با وى بیعت کردند و او مردم را به سوى خود خواند و عنوان امیرالمؤمنین بر خود نهاد، امام رضا (ع)نزد او رفت و فرمود: اى عمو! پدر و برادرت را تکذیب مکن! این دعوى تو سر نمى‏گیرد.از قضا زمانى درنگ نکرد تا اینکه عیسى جلودى به جنگ محمد رفت و شکستش داد . او امان خواست و لباس سیاه که شعار عباسیان بود به تن کرد و بر منبر رفت و خود را از خلافت خلع و خلافت مأمون را رسمى اعلام کرد.روزى که محمد مى‏خواست با سپاه جلودى برخورد کند، امام رضا (ع)توسط شخصى به نام «مسافر» که از خدمتکاران امام بود، به وى پیغام داد که با جلودى نجنگد که شکستش حتمى است . امام به آن شخص سفارش کرده بود که نگوید این سخن را از سوى چه کسى مى‏گوید و در صورت اصرار، به وى بگوید که در خواب دیده‏ام.هنگامى که «مسافر» فرستاده امام رضا (ع)نزد او آمد و جریان را به وى گفت: محمد پرسید که این سخن از کجا مى‏گوئى؟«مسافر» پاسخ داد که خواب دیده‏ام . محمد با استهزاء و نیشخند گفت : بنده خدا بى طهارت خوابیده و خواب آشفته دیده است .اتفاقاً امر آنگونه شد که «مسافر» از قول امام رضا (ع)گفته بود و پس از آنکه محمد از دعوى خلافت کناره گرفت و استعفا داد جلودى او را نزد مأمون فرستاد؛ اما مأمون او را بسیار احترام کرد و در کنار خویش نشانید و صله و احسان فراوان به او کرد.محمد همچنان در خراسان در دربار مأمون بسر مى‏برد و در مرکب بنى اعمام او حرکت مى کرد و رفتار مأنون با وى استثنائى بود وکمتر پادشاهى با زیردستانش چنان رفتار مى کرد . محمد همیشه همراه جمعى ازآل ابى طالب حرکت مى‏کرد و به دربار خلیفه مى‏آمد.

مأمون خوش نداشت طالبیانى که در سال دویست بر وى خروج کرده بودند و او به همهشان پناه داد بود همراه محمد حرکت کنند و دستور داد که همراه محمد بن جعفر نیایند، بلکه با عبدالله بن حسین همراهى کنند؛ ولى آنان دستور را نادیده گرفتند و به صورت اعتصاب در خانه ‏ها نشستند . از این رو دستور ثانوى از طرف خلیفه صادر شد که با هر کس دوست دارید، همراهى کنید ، و آنان به هنگام آمدن به دربار خلافت با محمد بن جعفر همراه مى‏شدند و اگر او بر مى‏گشت آنان نیز بر مى گشتند.!موقعى که محمد بر مأمون عباسى خروج کرد، حضرت رضا (ع)از او روى بگردانید و همراهى نکرد و فرمود: مصمم هستم که با او زیر یک سقف ننشینم . عمربن زید که در حضور ابى الحسن (ع)بوده، مى‏گوید: در دل خویش گفتم امام ما را به نکوئى و صله رحم فرمان مى دهد، لیکن خود با عمویش چنین رفتار مى کند! آنگاه حضرت ابى الحسن الرضا (ع)رو به من کرد و فرمود: همین رفتار من با عمویم صله و نیکى به او است ؛ چون اگر او نزد من بیاید و حرفهایش را بزند ، مردم به توهم تأیید من ، او را تصدیق خواهند کرد؛ اما اگر پیش من نیاید و من نیز نزد او نروم مردم سخنان او را نخواهند پذیرفت .۱۸محمد بن جعفر بیمار شده بود. به امام رضا (ع)خبر دادند که چانه محمد را کشیده‏اند و او در حال مرگ است . امام با تنى چند از اصحاب و یارانش به عنوان عیادت بر بالین محمد حاضر شدند و دیدند که او را رو به قبله خوابانده‏اند و برادرش اسحاق و دیگر طالبیان بر او مى‏گریند امام رضا (ع)نشست و نگاهى به چهره محمد انداخت و تبسم کرد . برخى از حاضران این تبسم را خوش نداشتند و آن را شماتت تلقى کردند . وقتى امام به قصد نماز در مسجد از خانه محمد خارج مى شد، یاران امام گفتند: فدایتان شویم ، بعضى از حاضران به هنگام تبسم شما چیزى گفتند که ما را خوش نیامد.امام فرمود: تبسم من براى این بود که مى‏دیدم اسحاق براى محمد مى‏گرید . به خدا سوگند او پیش از محمد خواهد مرد و محمد بروى خواهد گریست . ۱۹ از قضا محمد از آن بیمارى شفا یافت، ولى اسحاق درگذشت و این جریان از جمله معجزات حضرت رضا (ع)محسوب مى‏گردد.در زمانى که محمد در خراسان مى‏زیست ، در برابر تاج و تخت مأمون چندان هم خاضع نبود و هر چند که او در شهر تحت نظر بود مع ذلک اباى نفس و عزت خود را کاملاً حفظ مى‏کرد.روزى غلامان ذوالریاستین یعنى سهل بن فضل وزیر مأمون، خدمتکاران محمد را بر سرخرید هیزم کتک زده بودند . به محض اینکه جریان به گوش محمد رسید با خشم و عصبانیت در حالیکه بیژامه و عبائى به تن داشت با یک عصا از خانه بیرون آمد و زیر لب زمزمه مى‏کرد: مرگ از این زندگانى ذلتبار بهتر است : عده‏اى هم به دنبال او راه افتاده بودند، تا اینکه او شخصاً غلامان وزیر را تنبیه کرده و هیزمها را از دست شان پس گرفت.خبر به گوش مأمون رسید.

به وزیرش دستور داد که خود پیش محمد رود و از وى عذرخواهى کند و فضل بن سهل امتثال کرد و به طرف منزل محمد راه افتاد.به محمد اطلاع دادند که وزیر به خانه او مى‏آید . محمد گفت : او باید روى زمین بنشیند . و آنگاه به خدمتکارش گفت که فرش را جمع کند و فقط تشکى مانده که محمد روى آن نشسته بود. فضل وارد شد، محمد روى تشک خود او را جا داد، لیکن فضل روى زمین نشست و از اسائه ادب غلامان و خدمتکارانش پوزش طلبید و سپس برخاست و رفت.۲۰محمد بن جعفر در خراسان درگذشت و مأمون که به قصد دیدن او بیرون آمده بود، هنگامى رسید که جنازه را حرکت داده بودند . وفتى تخت روان را دید، از مرکب پائین آمد و پیاده به راه افتاد و داخل میان دو ستون شد تا جنازه براى برگزارى نماز آماده گر دید . مأمون جلو آمد و بر محمد نماز گزارد و سپس تا کنار قبر او را تشییع کرد و شخصاً داخل قبر شد و پس از پایان مراسم تلقین از گور بیرون آمد و در کنار آن ایستاد تا کار دفن تمام شد.عبدالله بن حسن ضمن دعا و سپاسگزارى گفت: اى امیر! خودتان را به زحمت انداختید؛ بهتر بود سواره حرکت مى‏کردید.مأمون در پاسخ گفت : این رحم و خویشیى است که از دویست سال پیش برید شده است . محمد بن جعفر به هنگام وفات بسیار بدهکار بود. اسماعیل بن محمد خواست فرصت را غنیمت شمرده و از مأمون که روى قبر ایستاده بود تقاضاى پرداخت آنها را کند؛ از این رو به برادرش که در کنارش بود پیشنهاد کرد که راجع به بدهیهاى محمد صحبت کند که فرصتى مناسبتر از این پیدا نخواهد شد. اما مأمون خود پیشدستى کرد و پرسید: ابوجعفر چقدر بدهکار است ؟اسماعیل : بیست و پنج هزار دینار.مأمون: خداوند بدهیهاى او را داد. به چه کسى وصیت کرده است و وصى او کیست؟اسماعیل : به فرزندش یحیى که در مدینه بسر مى‏برد.مأمون: او در مدینه نیست، در مصر بسر مى‏برد. ما مى‏دانستیم که او در مدینه نمانده، ولى دوست نداشتیم محمد را از این امر آگاه سازیم که او ناراحت مى‏شد؛ زیرا مى‏دانست که ما به خروج او از مدینه رضا نداشتیم.۲۲على بن جعفر: او مردى فوق‏العاده با جلالت و با فضیلت بوده است و در وثاقت و مورد اعتماد بودن او در نقل حدیث ،احدى تردید ندارد و هر کس کتب حدیثى را بررسى کند، خواهد دید که او از برادرش امام موسى کاظم (ع)چقدر حدیث روایت کرده، که همگى حکایت از دانش و معرفت وى مى‏کند.شیخ مفید طاب ثراه مى‏نویسد: على بن جعفر مردى بوده کثیرالروایت ، محکم کار، محتاط و متقى و پرفضیلت . او ملازم برادرش موسى بن جعفر (ع)بوده و حدیث فراوان از او روایت کرده است.۲۳على توجه زیاد به برادرش حضرت موسى بن جعفر (ع)داشته و دائماً با او در ارتباط بوده و مى‏کوشیده که احکام دینى‏اش را از امام و پیشوایش بیاموزد؛ از این رو مسائل زیادى از امام موسى کاظم (ع)روایت کرده و سؤال و جوابهاى مستقیم با آن حضرت داشته که مشهور است .دربارها نص بر امامت حضرت موسى کاظم (ع)، او و برادرش اسحاق بن جعفر که هر دو در فضل و تقوى سرآمد بوده‏اند، حدیث فراوان کرده‏اند. از دیگر نشانه‏هاى تقوى و پرهیز گارى على بن جعفر آنکه او به امامت امامان بعد از برادرش موسى کاظم (ع)نیز اذعان و اعتقاد داشته هر چند که خود مردى سالخورده ، فاضل و جلیل‏القدر بوده است؛ زیرا این فضائل مانع از آن نبوده که او به حقیقت اعتراف کند ومطابق آن عمل نماید، بلکه این کمالات مایه بصیرت و هدایت بیشتر او مى‏شده است .مردى که گویا از واقفیه بوده از على بن جعفر راجع به حضرت امام کاظم (ع)سؤال کرد . او در پاسخ گفت : امام در گذشته است.

مرد واقفى : از کجا مى‏دانى که او در گذشته است.على بن جعفر: دارائى او به عنوان میراث تقسیم شده و همسرانش شوهر کرده‏اند و امام پس از او هم لب به سخن گشوده و بر کرسى امامت نشسته است.مرد واقفى : او چه کسى است ؟على بن جعفر: فرزندش امام على الرضا.مرد واقفى : او چه شده است ؟على بن جعفر: او هم بدرود حیات گفته و چشم از این جهان بسته است.مرد واقفى : این را از کجا دانسته‏اى؟على بن جعفر: دارائى و ثروت او هم تقسیم شده و زنانش ازدواج کرده‏اند و امام پس از او معین گردیده است.مرد واقفى : او کیست ؟على بن جعفر: پسر او ابوجعفر جواد.مرد واقفى : آیا تو با این سن و سال و با این جلالت و عظمت و با اینکه فرزند جعفر بن محمد هستى، درباره این پسر بچه چنین عقیده دارى و او را امام مى‏دانى؟!على بن جعفر: گویا تو شیطان هستى!آنگاه درست بر ریش خود گذاشت و رو به آسمان کرد و گفت : من چه کنم؟ خداوند این پسر بچه را شایسته امامت دانسته و مرا با این ریش سفید، اهل و شایسته ندانسته است .۲۴به حقیقت سوگند که تقوى، پایدارى و حق طلبى همین است و مرد حق کسى است که مغرور این برتریهاى ظاهرى نشود و کبر سن و داشتن فضل و معلومات که احیاناً موجب غرور و طغیان نفس مى شود او را نفریبد.رفتار على بن جعفر با امام جواد (ع)همیشه مانند مرید با مراد و مأموم با امام خویش بوده است و هرگز عموى بزرگ بودن مانع از آن نبوده که او در انجام وظیفه کوتاهى کند، بلکه گاهى جمله «قربانت گردم» به امام جواد (ع)مى‏گفته است .یک روز امام جواد علیه السلام مى خواست فصد کند، یعنى براى درمان از بدنش خون بگیرد. موقعى که طبیب خواست رگ امام را ببرد على بن جعفر جلو آمد و گفت: اى سرور من ! اجازه دهید نخست از من شورع کند، بلکه از تیزى تیغ کاسته شود. و بعد از آنکه امام جواد (ع)بلند شد که بیرون رود، او بپا خاست و کفشهاى امام را جفت کرد.۲۵روزى ابوجعفر محمد جواد (ع)وارد مسجد رسول الله مى‏شد . تا چشم على بن جعفر به امام افتاد، بدون کفش و عبا بیرون پرید و به استقبال امام شتافت و او را تعظیم نمود و بر دست مبارکش بوسه زد. آنگاه امام به على بن جعفر فرمود: اى عموى من، بفرمائید بنشینید! خداوند شما را مورد لطف و مرحمت قرار دهد.على بن جعفر عرض کرد: اى سرور من! چگونه من بنشینم در حالیکه شما هنوز ایستاده‏اید؟
این زندگینامه ادامه دارد….www.maximumtechnic.com

سایت www.maximumtechnic.com بخش ( ۱۴ منظومه معصوم)

فرزین نجفی پور  : مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...