خانه / زمینه ساز ظهور / زندگینامه ی حضرت ابولفضل العباس س

زندگینامه ی حضرت ابولفضل العباس س

در سال ۲۶ هجری قمری، حضرت عباس (ع) پایه عرصه گیتی نهاد. مادر گرامیش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربیعه بن عامر کلبی و کنیه اش (ام البنین) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، که امیرالمومنین از برادرش عقیل، که به اصل و نسب قبایل آگاه بود، درخواست کرد زنی را از دودمانی شجاع برای او خواستگاری کند و عقیل، فاطمه کلابیه (ام البنین) را برای آن حضرت خواستگاری کرد و ازدواج صورت گرفت.

امیرالمومنین (ع) از این بانوی گرامی، صاحب چهار پسر به نامهای عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران دیگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خویش، حسین (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار کردند.
ارادت قلبی ام البنین (س) به خاندان پیامبر (ص) آنقدر بود که امام حسین (ع) را از فرزندان خود بیشتر دوست می داشت؛ بطوری که وقتی به این بانوی گرامی خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسین (ع) باخبر سازید و چون خبر شهادت امام حسین (ع) به او داده شد، فرمود رگهای قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زیر این آسمان کبود است، فدای امام حسین (ع).

دوران کودکی حضرت ابوالفضل العباس (ع):

در روزهاى کودکى عباس، پدر گرانقدرش چون آیینه معرفت، ایمان، دانایى و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تاثیر مى‏نهاد. او از دانش و بینش على(ع) بهره مى‏برد. حضرت در باره تکامل و پویایى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در کودکى علم آموخت و به سان نوزاد کبوتر، که از مادرش آب و غذا مى‏گیرد، از من معارف فرا گرفت.

در آغازین روزهایى که الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو یک. عباس گفت: یک حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى کرد و گفت: شرم مى‏کنم با زبانى که خدا را به یگانگى خوانده ‏ام، دو بگویم.
پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاک و مبارک براى ایام نوجوانى و جوانى عباس فراهم کرد تا در آینده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه که على(ع) با نگاه بصیرت‏ آمیز خود آینده عباس را نظاره مى‏کرد، با لبختدى رضایت ‏آمیز، سرشک غم از دیدگان جارى مى‏کرد و چون همسر مهربانش از علت گریه مى‏پرسید، مى‏فرمود: دستان عباس در راه یارى حسین(ع) قطع خواهد شد.

آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنین خبر مى‏داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمویش جعفر بن ‏ابى‏طالب در بهشت پرواز کند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مى‏داشت تا پاره پیکرش را ببوسد ، ببوید و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اینرو لحظه‏اى عباس را از خود دور نمى‏ساخت. فرزند پاکدل على(ع) در مدت ۱۴ سال و چهل و هفت روز، که با پدر زیست، همیشه در حرب و محراب و غربت و وطن در کنار او حضور داشت.
در ایام دشوار خلافت، لحظه ‏اى از وى جدا نشد و آنگاه که در سال‏۳۷ هجرى قمرى جنگ صفین پیش آمد، با آن که حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى جاوید آفرید.

مقام علمی حضرت عباس (ع):

حضرت عباس (ع) در خانه ای زاده شد که جایگاه دانش و حکمت بود. آن جناب از محضر امیرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) کسب فیض کردند و از مقام والای علمی برخوردار شدند.

لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است که فرموده اند: زق العلم زقا، یعنی همان طور که پرنده به جوجه خود مستقیماً غذا می دهد، اهل بیت (ع) نیز مستقیماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.
علامه محقق، شیخ عبدالله ممقانی، در کتاب نفیس تنقیح المقال، در مورد مقام علمی و معنوی ایشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقیه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصیتی عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاک بود.

مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):

اگر بخواهیم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از دیدگاه امامان معصوم (ع) دریابیم، کافی است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه کنیم.
در شب عاشورا، وقتی دشمن در مقابل کاروان امام حسین (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فریاد کرد، امام حسین (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدایت، سوار مرکب شو و نزد این قوم برو و از ایشان سوال کن که به چه منظور آمده اند و چه می خواهند.

در این ماجرا دو نکته مهم وجود دارد یکی آنکه امام به حضرت عباس می فرماید: من فدایت شوم. این عبارت دلالت بر عظمت شخصیت عباس (ع) دارد، زیرا امام معصوم العیاذ بالله سخنی بی مورد و گزاف نمی گوید و نکته دوم آنکه، حضرت به عنوان نماینده خود عباس (ع) را به اردوی دشمن می فرستد.

روز عاشورا هنگامی که حضرت عباس (ع) از ا سب بر روی زمین افتاد، امام حسین (ع) فرمودند:‌(الان انکسر ظهری و قلت حیاتی) یعنی (اکنون پشتم شکست و چاره ام کم شد). این جمله بیانگر اهمیت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتیبانی از امام حسین (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتی از زیارتنامه ای که برای شهدای کربلا ایراد کردند، حضرت عباس (ع) را چنین مورد خطاب قرار می دهند: السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمومنین المواسی اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادی له،‌الوافی الساعی الیه بمائه، المقطوعه یداه لعن الله قاتله یزید بن الرقاد الجهنی و حکیم بن طفیل الطائی.

امام زین العابدین (ع) به عبیدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب (ع) نظر افکند و اشکش جاری شد. سپس فرمود:‌هیچ روزی بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زیرا در آن روز عموی پیامبر، شیر خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب کشته شد و بعد از آن روز بر پیامبر هیچ روزی سخت از روز جنگ موته نبود، زیرا در آن روز پسر عموی پیامبر جعفر بن ابی طالب کشته شد سپس امام زین العابدین (ع) فرمود: هیچ روزی همچون روز مصیبت حضرت امام حسین (ع) نیست که سی هزار تن در مقابل امام حسین (ع) ایستادند و می پنداشتند، که از امت اسلام هستند و هر یک از آنها می خواستند از طریق ریختن خون امام حسین (ع) به نزد پروردگار می انداخت و ایشان را موعظه می فرمود و کار را تا آنجا کشاندند که آن حضرت را از روی ظلم وجور و دشمنی به شهادت رساندند.

آنگاه امام زین العابدین (ع) فرمود:‌ خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت کند که به حق ایثار کرد و امتحان شد و جان خود را فدای برادرش کرد تا آنکه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا کرد تا همراه ملائکه در بهشت پرواز کند، همان طور که به جعفر بن ابی طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقیق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتی دارد که روز قیامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه می خورند.

ایثار و جانبازی، راز و رمز تعالی حضرت عباس (ع):

با توجه به روایاتی که در شان حضرت عباس (ع) از ائمه علیهم السلام رسیده و در آن به ایثار و فداکاری در راه امام خویش تصریح شده است، به روشنی، فضیلت و مقام آن بزرگوار آشکار می شود. حضرت عباس (ع) فرزند کسی است که آیه ( و من الناس یشری نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-۲۰۷) در شانس نازل شد و از سلاله دودمانی است که اسوه ایثار و از خودگذشتگی بودند و سوره هل اتی، در شان ایثار ایشان نازل شده است.
فداکاری، ایثار و جانبازی در اسلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ به طوری که امیرمومنان در جایی ایثار را برترین فضیلت اخلاقی می داند.
در جایی دیگر، علی (ع) ایثار را بالاترین عبادت معرفی می نماید و در روایتی دیگر غایت و هدف تمام مکارم اخلاقی را ایثار و از خودگذشتگی می داند.

علی (ع) در قسمتی از نامه خود به حارث همدانی می فرماید: بدان که برترین مومنان کسی است که در گذشتن از جان و خانواده و مال خویش از دیگر مومنان برتر باشد.
حال در اینجا این سوال مطرح می شود که، مگر سایر شهیدان از جان خود نگذشتند، پس چه چیزی حضرت عباس را از سایر شهیدان متمایز می سازد؟

جواب این است که معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهیدان والاتر و اطاعتش از امام خویش، کاملتر بود. براساس دیدگاه اسلام و مکتب اهل بیت (ع) آنچه اعمال نیک را از یکدیگر متمایز می سازد و ارزش اعمال را متفاوت می کند، همان معرفت و بینش و نیت شخص است و کلام پیامبر اسلام (ص) که فرمود:
(ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین) شاید ناظر به این معنا باشد.

در ضمن روایاتی که در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهای گوناگون و متفاوت نقل شده، به این دلیل است که ثواب یا عذاب یک عمل معین، با توجه به معرفت و نیت عامل آن متفاوت می شود. به عنوان مثال، ثواب زیارت امام رضا (ع) در روایتهای معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضی روایات تصریح شده که این تفاوت ثواب، به دلیل تفاوت در معرفت اشخاص است.
آری حضرت عباس (ع) با کمال معرفت در راه دین و امام خویش جانبازی نمود و مراحل کمال و تعالی را طی کرد.
القاب تابناک حضرت ابوالفضل العباس (ع)

۱٫ قمر بنى‏هاشم
بهره‏ مندى بسیار عباس از جمال و جلال و سیماى سپید و زیبا و سیرت سبز و نورانى، زمینه ‏ساز این لقب است.

۲٫ باب الحوائج
کریمى از دودمان کریمان که چون حاجتمندى سوى او روى کند، خواسته‏ هایش را برآورده مى‏سازد.

۳٫ طیار
بیانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

۴٫ الشهید
شهادت، که نشان نمایان ابوالفضل(ع) است و در چهره حیات او درخشندگى بسیار دارد، زمینه ‏ساز این لقب است.

۵٫سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حیرت‏ آور آب‏رسانى به تشنگان، سبب این لقب شد.

۶٫ عبد صالح
لقبى که حضرت صادق(ع) در زیارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
السلام علیک ایها العبد الصالح.? سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.

۷٫ سپه سالار
صاحب لواء یا سپه سالار لقب بزرگترین شخصیت نظامى است و عباس در روز عاشورا این لقب را از آن خود ساخت.

۸٫ پرچمدار و علمدار
یادآور دلاوى و حفظ لشکر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) این لقب را برایش به ارمغان آورد.

۹٫ ابوقربه (صاحب مشک)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت ‏خدا)، صابر (شکیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) و … از دیگر لقبهاى ابوالفضل است.
عباس بن على«ع»
فرزند امیر المؤمنین،برادر سید الشهدا،فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسین«ع»در روز عاشورا .عباس در لغت،به معناى شیر بیشه،شیرى که شیران از او بگریزند است.(۱)مادرش«فاطمه کلابیه»بود که بعدها با کنیه«ام البنین»شهرت یافت.على«ع»پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنین ازدواج کرد.عباس،ثمره این ازدواج بود.ولادتش را در(۲)شعبان سال ۲۶ هجرى در مدینه نوشته‏اند و بزرگترین فرزند ام البنین بود و این چهارفرزند رشید،همه در کربلا در رکاب امام حسین«ع»به شهادت رسیدند.وقتى امیر المؤمنین شهید شد،عباس چهارده ساله بود و در کربلا ۳۴ سال داشت.کنیه‏اش «ابو الفضل»و«ابو فاضل»بود و از معروفترین لقبهایش،قمر بنى هاشم،سقاء،صاحب لواء الحسین،علمدار،ابو القربه،عبد صالح،باب الحوایج و…است.

عباس با لبابه،دختر عبید الله بن عباس(پسر عموى پدرش)ازدواج کرد و از این ازدواج،دو پسر به نامهاى عبید الله و فضل یافت.بعضى دو پسر دیگر براى او به نامهاى محمد و قاسم ذکر کرده‏اند.

آن حضرت،قامتى رشید،چهره‏اى زیبا و شجاعتى کم نظیر داشت و به خاطر سیماى جذابش او را«قمر بنى هاشم»مى‏گفتند.در حادثه کربلا،سمت پرچمدارى سپاه حسین«ع»و سقایى خیمه‏هاى اطفال و اهل بیت امام را داشت و در رکاب برادر،غیر از تهیه آب،نگهبانى خیمه‏ها و امور مربوط به آسایش و امنیت خاندان حسین«ع»نیر بر عهده او بود و تا زنده بود،دودمان امامت،آسایش و امنیت داشتند(۳).

روز عاشورا،سه برادر دیگر عباس پیش از او به شهادت رسیدند.وقتى علمدار کربلا از امام حسین«ع»اذن میدان طلبید حضرت از او خواست که براى کودکان تشنه و خیمه‏هاى بى‏آب،آب تهیه کند.ابو الفضل«ع»به فرات رفت و مشک آب را پر کرد و در بازگشت به خیمه‏ها با سپاه دشمن که فرات را در محاصره داشتند درگیر شد و دستهایش قطع گردید و به شهادت رسید.البته پیش از آن نیز چندین نوبت.همرکاب با سید الشهدا به میدان رفته و با سپاه یزید جنگیده بود .عباس،مظهر ایثار و وفادارى و گذشت بود.وقتى وارد فرات شد،با آنکه تشنه بود،اما بخاطر تشنگى برادرش حسین«ع»آب نخورد و خطاب به خویش چنین گفت:

یا نفس من بعد الحسین هونى‏

و بعده لا کنت ان تکونى‏

هذا الحسین وارد المنون‏

و تشربین بارد المعین‏

تالله ما هذا فعال دینى‏

و سوگند یاد کرد که آب ننوشد.(۴) وقتى دست راستش قطع شد،این رجز را مى‏خواند :

و الله ان قطعتموا یمینى‏

انى احامى ابدا عن دینى‏

و عن امام صادق الیقین‏

نجل النبى الطاهر الأمین‏

و چون دست چپش قطع شد،چنین گفت:

یا نفس لا تخشى من الکفار

و ابشرى برحمه الجبار

مع النبى السید المختار

قد قطعوا ببغیهم یسارى‏

فاصلهم یا رب حر النار

شهادت عباس،براى امام حسین بسیار ناگوار و شکننده بود.جمله پر سوز امام،وقتى که به بالین عباس رسید،این بود:«الآن انکسر ظهرى و قلت حیلتى و شمت بى عدوى».(۵) و پیکرش،کنار«نهر علقمه»ماند و سید الشهدا به سوى خیمه آمد و شهادت او را به اهل بیت خبر داد.هنگام دفن شهداى کربلا نیز،در همان محل دفن شد.از این رو امروز حرم ابا الفضل«ع»با حرم سید الشهدا فاصله دارد.

مقام والاى عباس بن على«ع»بسیار است.تعابیر بلندى که در زیارتنامه اوست،گویاى آن است .این زیارت که از قول حضرت صادق«ع»روایت شده،از جمله چنین دارد:

«السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله و لأمیر المؤمنین و الحسن و الحسین …

اشهد الله انک مضیت على ما مضى به البدریون و المجاهدون فى سبیل الله المناصحون فى جهاد اعدائه المبالغون فى نصره اولیائه الذابون عن أحبائه…»(۶) که تأیید و تأکیدى بر مقام عبودیت و صلاح و طاعت او و نیز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و یاوران اولیاء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد«ع»نیز سیماى درخشان عباس بن على را اینگونه ترسیم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه بنفسه حتى قطعت یداه فابدله الله عز و جل بهما جناحین یطیر بهما مع الملائکه فى الجنه کما جعل جعفر بن ابى طالب.و ان للعباس عند الله تبارک و تعالى منزله یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامه»(۷).که در آن نیز مقام ایثار،گذشت،فداکارى،جانبازى،قطع شدن دستانش و یافتن بال پرواز در بهشت،همبال با جعفر طیار و فرشتگان مطرح است و اینکه:عمویم عباس،نزد خداى متعال،مقامى دارد که روز قیامت،همه شهیدان به آن غبطه مى‏خورند و رشک مى‏برند.

عباس یعنى تا شهادت یکه تازى‏ عباس یعنى عشق،یعنى پاکبازى‏

عباس یعنى با شهیدان همنوازى‏ عباس یعنى یک نیستان تکنوازى‏

عباس یعنى رنگ سرخ پرچم عشق‏ یعنى مسیر سبز پر پیچ و خم عشق‏

جوشیدن بحر وفا،معناى عباس‏ لب تشنه رفتن تا خدا،معناى عباس(۸)

در زیارت ناحیه مقدسه نیز از زبان حضرت مهدى«ع»به او اینگونه سلام داده شده است:«السلام على ابى الفضل العباس بن امیر المؤمنین،المواسى اخاه بنفسه،الآخذ لغده من امسه،الفادى له،الواقى الساعى الیه بمائه،المقطوعه یداه…»(۹).

کربلا کعبه عشق است و من اندر احرام‏ شد در این قبله عشاق،دو تا تقصیرم‏

دست من خورد به آبى که نصیب تو نشد چشم من داد از آن آب روان تصویرم‏

باید این دیده و این دست دهم قربانى‏ تا که تکمیل شود حج من و تقدیرم(۱۰)

پى‏نوشتها

۱ـ لغت نامه دهخدا.

۲ـ الیوم نامت اعین بک لم تنم‏ و تسهدت اخرى فعز منامها

۳ـ بحار الانوار،ج ۴۵،ص .۴۱

۴ـ معالى السبطین،ج ۱،ص ۴۴۶٫مقتل خوارزمى،ج ۲،ص .۳۰

۵ـ مفاتیح الجنان،ص .۴۳۵

۶ـ سفینه البحار،ج ۲،ص .۱۵۵

۷ـ خلیل شفیعى.

۸ـ بحار الأنوار،ج ۴۵،ص .۶۶

۹ـ اى اشکها بریزید،حسان،ص ۲۱۰٫درباره زندگى عباس بن على علیه السلام.ر.ک:«العباس بن على»،باقر شریف القرشى،۲۱۴ صفحه،دار الکتاب الاسلامى.

۱۰ـ انصار الحسین،ص ۱۰۵،تنقیح المقال،مامقانى،ج ۲،ص .۱۳۳

——————————————–

عباس،فرزند علی و امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال ۲۶ هجری قمری در مدینه چشم به جهان گشود.مادرش فاطمه، دختر حزام بن خالد بود که نیاکانش همه از دلیر مردان عرب بوده و در شجاعت و دلیری در دنیای عرب مشهور بوده اند.

امام علی( ع ) ده سال پس از وفات حضرت فاطمه ، با امّ البنین ازدواج کرد. خواستگاری این ازدواج را برادرش عقیل انجام داد .

می گویند هنگام ورود امّ البنین به خانه علی (ع) امام حسن و حسین بیمار بودند و او از آنان پرستاری کرد تا خوب شدند.امّ البنین اجازه نمی داد که اورا فاطمه صدا کنندزیرا می ترسید یاد غم های فاطمه برای علی و فرزندانش زنده شود و باعث ناراحتی آنان شود .

ثمره ازدواج علی(ع) با فاطمه بنت حزام،چهار پسر به نام های عباس،عون ، جعفر و عثمان بود که بزرگترین آن ها عبّاس بود.فاطمه را به علت داشتن این چهارپسر،امّ البنین(مادر پسران) نامیده اند.امّ البنین آن چنان به امیرالمؤمنین وفادار بودکه پس از شهادت آن حضرت ، شوهر دیگری اختیارنکردبا آن که بیش از بیست سال پس از آن حضرت زنده بود .

وقتی عباس به دنیا آمد،امام علی(ع) در گوش او اذان و اقامه خواند،نام خدا و رسول را به گوش او خواند و نام او را عباس نهاد . امام گاه گاهی قنداق عباس را در آغوش می گرفت، بازوانش را می بوسید و گریه می کرد .روزی امّ البنین علّت این گریه را پرسید ؛ امام در جواب فرمود : این دست ها در راه کمک به حسین قطع خواهند شد .

عباس در خانه علی و در دامان مادری با ایمان و وفادار و در کنار حسن و حسین (ع) رشد کرد واز این خاندان پاک درس های بزرگ انسانیت، شهادت و صداقت آموخت .

روزی حضرت علی (ع) ، عباس خرد سال را در کنار خود نشاند و به او گفت : بگو یک . عباس گفت : یک . امام فرمود : بگو دو . عباس از گفتن خودداری کرد. وقتی امام علت را جویا شدجواب داد : شرم می کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ام ، دو بگویم .

عباس نه تنها در قامت رشید بود،بلکه در خِرَد برتر و در جلوه های انسانی هم رشید بود.او به یقین می دانست که برای چه روز عظیمی ذخیره شده و می دانست که برای عاشورا به دنیا آمده است .

عباس در سنین دوازده تا چهارده سالگی،زمانی که علی ( ع ) با دشمنان درگیر بود،در برخی از جنگ ها شرکت داشته و با آن که زیاداجازه جهاد به اوداده نمی شد،ولی درهمان نوجوانی حریف قهرمانان نامی عرب بوده است:

در یکی از روزهای جنگ صفّین،نوجوانی نقابدار از سپاه علی (ع) به میدان آمد.ترس و دلهره سپاه معاویه رادربرگرفت.هر کس ازدیگری می پرسید این نوجوان کیست که این طورشجاعانه پابه میدان جنگ نهاده است ؟ از سپاه معاویه کسی جرأت نکرد پا به میدان بگذارد.معاویه به سردار نامی خود،ابن شعثاء،دستور داد تا به جنگ این نوجوان برود؛ ابن شعثاء در جواب گفت: مرا حریف ده هزار نفردرجنگ می دانند،چگونه مرا به جنگ با کودکی می فرستی؟بهتر است یکی ازپسرانم رابرای کشتن او بفرستیم.معاویه قبول کردو ابن شعثاء فرزند بزرگ خود را برای جنگ بااین نوجوان به میدان فرستاد.امّا او دریک چشم به هم زدن به دست این نوجوان کشته شد.ابن شعثاء فرزنددوم خودرا فرستاد،او نیز کشته شدو به این ترتیب هرهفت پسراو کشته شدندوخود اوبا عصبانیّت پا به میدان گذاشت وبه آن نوجوان دلاور گفت:تو پسران مرا کشتی ، به خدا قسم پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند.ولی خوداونیزدرمدّت کوتاهی به پسرانش پیوست.همه با تعجّب به این نوجوان شجاع نگاه می کردند. امام(ع) اورا پیش خودخواندونقاب او را برداشت وپیشانی اورا بوسید.همه با تعجّب دیدند که او عباس پسر امیرالمؤمنین است.

همچنین درجنگ صفین،زمانی که سپاه معاویه راه آب رابه روی امیرالمؤمنین و سپاهش بسته بودند؛امام (ع) جمعی رابه فرماندهی امام حسین (ع) جهت باز کردن راه فرستادکه عباس هم در آن جمع حاضر بوده و در رکاب برادرش جنگیده است .

عباس چهارده ساله بودکه پدرش درواقعه محراب خونین کوفه دررمضان سال چهلم هجری به شهادت رسید.او با چشمانی اشکبار و خاطری اندوهگین،شاهد دفن شبانه و پنهانی پدرش بوده است.او هرگز توصیه ای راکه پدرش در شب ۲۱ ماه رمضان در آستانه شهادتش به عباس کرد ، از یاد نبرد . آری امام از او خواست که در عاشورا و در کربلا برادرش حسین را تنها نگذارد.

پس از شهادت امام علی (ع) عباس سال های تلخ امامت برادرش حسن (ع) را هم تجربه کرد.

سالهایی که حیله گری های معاویه و ستم های امویان اوج گرفته بود و بسیاری از یاران وفادار امام علی و امام حسن (ع)،از جمله حجر بن عدی و عمرو بن حمق به شهادت رسیدند.دورانی که وعّاظ در منبر ها معاویه را مدح و به علی (ع) ناسزا می گفتند .

وقتی امام حسن(ع) مسموم و شهید شد . عباس۲۴ سال داشت.شهادت امام حسن بار دیگر بنی هاشم راسوگوار کرد عباس نیز به همراه خاندان پیامبر در غم واندوه ازدست دادن برادرش متأثّر و اندوهگین شد . عباس چند سال بعد از شهادت پدرش ، در سن هیجده سالگی با لُبابه دختر عبداللّه بن عبّاس ازدواج کرد . عبداللّه راوی حدیث و از شاگردان لایق و برجسته علی (ع) بود و لبابه در محیطی عرفانی و مذهبی تولدو رشد یافته بود.حاصل ازدواج عباس بالبابه دو فرزند به نامهای عبیداللّه و فضل بود.میگویند بعد از تولد فضل به عباس لقب ابوالفضل (پدر فضل ) دادند. امّا برخی دیگر عقیده دارند عباس به خاطر فضل بی پایانش به این لقب خوانده می شود .

عباس درهمه دوران زندگی اش،همراه برادرش امام حسین(ع) بود.او جوانی خودرا صرف خدمت به امام حسین (ع) کرد.او درمیان جوانان بنی هاشم شکوه و احترام خاصّی داشت و آنان مانند پروانه هایی برگرد شمع عباس حلقه ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند.آنان حدودسی نفر بودند و در رکاب امام حسن و حسین (ع) همواره آماده شهادت و حماسه بودند .

پس از مرگ معاویه،هنگامی که حاکم مدینه امام حسین رابه دارالإماره دعوت کردتاپیام یزید را به او تسلیم نماید،عباس به همراه این سی نفردر بیرون ازدارالإماره حاضر بودندو ترس ازحضور آنان باعث شد که در آن روز هیچ خطری امام را تهدید نکند.

عباس سرپرستی قافله امام حسین را در کوچ به کربلا بر عهده داشت .او در کربلا حماسه ای آفرید که تاریخ نظیر آن را در برگ های خود ندارد . او با پس زدن امان نامه امویان بزرگترین درس وفاداری به معشوق را در جامعه انسانی به یادگار گذاشت .

در روز عاشورا و در صحرای سوزان کربلا ، عباس با دیدن لبهای خشکیده و چشمان اشکبار فرزندان امام (ع) ، بی اختیار مشک آب را بر دوش گرفت و رفت تا بزرگترین امتحان زندگی اش را پس دهد . اورفت و با شجاعت صف دشمن را شکست،خود را به آب فرات رساند، مشک را پر کرد و با لبهایی تشنه به آب ضلال فرات نظاره کرد،جرأت نکرد جرعه ای بنوشد.چون حسین و فرزندانش تشنه بودند و شایسته نبود او قبل از آن ها خود را سیراب کند .

دشمن خوب می دانست که تا بازوان عباس بر تن اوست،توان برابری با او را ندارند.به همین علّت بازوان عباس هدف قرار گرفت.عباس برای حفظ آب دو دست خود را از دست دادوبا ضربه های دشمنان از اسب به پایین افتاد .امام حسین(ع)خود را به بالین عباس رساندواو در آغوش برادر به دیدار محبوب شتافت و امام را با کوله باری ازغم و اندوه درکربلا تنها گذاشت.عباس در موقع شهادت ۳۵ سال داشت .

امام سجّاد (ع) درباره عمویش عبّاس چنین می فرماید:خداوند،عمویم عباس را رحمت کند که درراه برادرش ایثارو فداکاری کرد و ازجان خود گذشت.چنان فداکاری کردکه دو دستش قطع شد.

خداوند نیز به او همانندجعفر بن ابی طالب،درمقابل آن دو دست قطع شده،دو بال عطا کردکه با آن ها در بهشت با فرشتگان پرواز کند.عباس نزد خدا، مقام و منزلتی داردبس بزرگ،که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می خورند و رشک می برند .

مرتبط با مذهب
حر بن یزید ریاحی و شهادت در کربلا
زندگینامه: حضرت عیسی (ع)
قصه ای اززندگی امام حسن (ع)
اعمال دهه اول محرم
اگه دوست داری با معبودت رازو نیاز کنی!!!
خلاصه ایی از زندگینامه حضرت ابوالفضل العباس (ع)

————————————————–

سیمای با صلابت عباس علیه السلام

از عنایات الهی در خصوص حضرت عباس علیه السلام این بود که علاوه بر بزرگواری، کرم، نیک خویی و عطوفت، دارای سیمایی جذّاب و چهره ای شکفته و با حُسن و جمال بود و در واقع، نور ایمان از پیشانی وی می درخشید ولوای مَجد و شکوه پدرش را بردوش می کشید و رخساری زیبا و اندامی متناسب و نیرومند داشت که آثار دلیری و شجاعت در آن نمایان بود. راویان و مورّخان، او را خوب رو و پرجاذبه وصف کرده اند. رشادت اندام و قامت ایشان در حدی بود که براسب نیرومند و بزرگی می نشست؛ لکن در همان حال پاهایش بر زمین کشیده می شد.۱۸

از همان ابتدای تولّدش، از شدّت زیبایی و سیمای نورانی، به «ماه بنی هاشم» موسوم گشت. قبل از او، «عبد مناف»، جدّ رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به قمر سرزمین حجاز معروف بود و عبداللّه پدر حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به قمر خانه کعبه شهرت داشت. این لقب که شایسته آن کودک خوش چهره و مه جبین بود، همچنان برایش باقی ماند.۱۹

ملاّعلی خیابانی تبریزی در جلد محرم وقایع الایّام از کتاب «مظاهر الانوار» میرزا رضا قلی خان هدایت نقل می کند که: ابوالفضل علیه السلام قامتی بلند و بازوان کشیده داشت و چون بر اسب های قوی قرار می گرفت، زانوهای او حوالی گردن اسب بود. صورتش مظهر جلال و جبروت کردگار جهان و در شجاعت و مناعت طبع، بعد از امام حسین علیه السلام ، سرآمد اولاد امیرالمؤمنین علیه السلام و سپهسالار و علمدار امام سوم بود.۲۰

مادرش امّ البنین که قلبش آکنده از محبت نسبت به عباس بود، از چشم رشک ورزان بر سیمای فرزندش عباس، هراس داشت و می ترسید که مبادا آن تَنگ نظران تُنُک مایه، بر وی آسیبی برسانند و رنجورش کنند؛ لذا مدام در دعاها و اذکاری که بر زبان جاری می ساخت، عباس را در پناه خداوند متعال قرار می داد و در باره اش دعا می کرد:

فرزندم را از شرّ چشم حسودانِ نشسته و ایستاده، آینده و رونده، مسلمان و منکِر، بزرگ و کوچک، زاده و پدر در پناه خداوند یکتا قرار می دهم.۲۱

 

حضرت عباس علیه السلام در بیت امامت و ولایت تربیت نیکویی یافت و حضرت علی علیه السلام نظری ویژه در پرورش او داشت، همانند مقاصد پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم در رشد و شکوفایی امام حسین علیه السلام ، یعنی همان گونه که خاتم رسولان، امام سوم را برای تربیت دادن حماسه ای پرشکوه پرورش می داد و او را بر سر زانوی خویش با نوازش های خاص به مراحل رشد و کمال رسانید و سفارش وی را به تمام مسلمانان نمود و حسین را جزئی از خود و خود را جزئی از او معرفی نمود: «حسین منّی و انا من حسین». حضرت علی علیه السلام می دید که فرزندش در صحرای کربلا به یک فداکار و جانباز نیازی خواهد داشت؛ از این جهت، از خداوند خواست که او را صاحب پسری نماید که در زندگانی یاور و مطیع امام حسین علیه السلام باشد. عباس با چنین مقصد مقدّسی از مادری ستوده خصال، زاده شد و با تربیت علوی، به شکوفایی رسید و در عرصه های گوناگون در مقابل برادرانش هیچ گاه از ادب خارج نگردید و در فرمان بُرداری از امام حسن و امام حسین علیهماالسلام از جان و دل می کوشید و لباس فخر و مباهات را از این بابت بر تن کرده بود و در همه حال ابراز لیاقت و فعالیت خستگی ناپذیری کرده و در نهایت خضوع و فروتنی، زمین ادب امامت را بوسیده است. امام حسین علیه السلام نیز این حماسه آفرینی ها و وفاداری های برادرش عباس را ارج نهاد و برای وی مناصبی معیّن کرد که از چنین مراتب و مقاماتی معلوم می شود. حضرت حسین بن علی علیهماالسلام نظر خاصّی به ابوالفضل داشته که فرد دیگری از بنی هاشم این لیاقت را نداشته اند.۲۲

امام سجاد علیه السلام که خود الگوی تقوا و زهد و عبادت است، درباره این جوان هاشمی فرموده است:

خداوند عمویم عباس را رحمت کند که از خود گذشتگی کرد و نیک از عهده آزمایش برآمد. خود را فدای برادر کرد تا دستانش بریده شد… عباس علیه السلام را نزد خداوند متعال منزلتی است که همه شهیدان در روز قیامت بر او غِبطه می خورند.۲۳

حضرت امام صادق علیه السلام از عباس علیه السلام تجلیل می کرد و مواضع افتخارآفرین او را در روز عاشورا، تکریم می نمود. امام علیه السلام در بیانی عالی، آن استوانه استقامت را این گونه وصف کرده است:

عموی ما عباس بن علی، بصیرتی نافذ، بینشی ژرف و ایمانی محکم داشت. همراه با امام حسین علیه السلام و در رکاب او به جهاد پرداخت و به خوبی از بوته آزمایش و ابتلا بیرون آمد. (ایثاری تمام نمود) و با شهادت از دنیا رفت.۲۴

امام صادق علیه السلام در زیارتی که به شیعیان آموخته ـ که دارای سند صحیح و مورد اتفاق و تأیید عالمان امامیه است.ـ مقام حضرت عباس علیه السلام را چنین می ستاید:

«سَلامُ اللّه و سَلامُ ملائکته المُقرّبین و انبیاء المرسلین و عباده الصالحین و جمیع الشهداء و الصدیقین، الزاکیات الطیبات فیما تغتدی و تَرُوحُ علیک یابن امیرالمؤمنین؛ درود خدا و درود فرشتگان مقرّبش و سلام پیامبران مرسل و بندگان صالحش و سلام تمامی شهدا و اهل صداقت، سلام هایی پاک و طیّب در صبحگاهان و شام گاهان برتو باد ای فرزند امیرالمؤمنین…

باتوجه به این که متن زیارت فوق با زیارت سرور مظلومان، امام حسین علیه السلام ـ که از امام ششم علیه السلام روایت شده، شباهت زیادی دارد؛ برای ما این حقیقت روشن می شود که منزلت قمربنی هاشم، صرف نظر ازمقام ویژه امامت و عصمت که برای امام حسین علیه السلام متصوّر و محقّق است، به مقام امام حسین علیه السلام شبیه است.۲۵

مصلح غیبی، حجّت خدا و بقیه اللّه الاعظم(عجّ) قائم آل محمد در بخشی از زیارت ناحیه مقدسه، حضرت عباس علیه السلام را چنین وصف کرده است:

«السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمؤمنین، المُواسی اَخاهُ بِنفسِهِ الآخِذُ لِغَدِهِ من اَمْسِه، الفادی لَه، الواقی السّاعی الیه…»۲۶

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرمؤمنان؛ آن که با فدای جان خود نسبت به برادرش، مواسات (هم دردی) کرد و از گذشته اش برای آینده توشه برگرفت. آن که در رکاب برادر فداکاری نمود و با جان خویش از وی حفاظت کرد و به سوی او سعی و اهتمام وافی داشت.

در واقع، حضرت ابوالفضل علیه السلام چشمه فضل و بزرگواری بود و گویی از خورشید خونین امامت، یعنی حسین بن علی علیهماالسلام شجاعت، علم، صلاح و تقوا را اخذ کرد و به نحو احسن به ظهور رسانید و از این جهت، قول خداوند در قرآن کریم صادق است که

«والشّمس وضُحیها والقمر اذا تلیها»۲۷؛ سوگند به آفتاب و روشنی اش به هنگام چاشت و سوگند به ماه چون از پی آن برآید.

علامه مجلسی قدس سره به نقل از مزار شیخ مفید قدس سره و مزار ابن مشهدی از امام صادق علیه السلام روایت می کند که در زیارت خود خطاب به حضرت ابوالفضل علیه السلام فرموده اند:

«لَعَنَ اللّهُ اُمَّهً اسْتَحَلَّتْ مِنْکَ الَمحارِمَ وَانْتَهکت فیک حُرمه الاسلام۲۸؛ خداوند لعنت کند گروهی را که محارم الهی را در شأن تو حلال شمردند و با کشتن تو حُرمت اسلام را زیر پا نهادند.

علامه عبدالرزّاق مقرّم در این باره نوشته است:

«این کلام شریف، ما را به منزلتی عظیم از قمر بنی هاشم واقف می سازد. زیرا همانند این خطاب در باره هیچ یک از شهیدان کربلا نیامده است؛ با وجود آن که آنان به برترین مرتبه فضل و ایثار رسیده اند که دیگر شهدا به آن دست نیافته اند.»۲۹

 

۱۸ ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۲۲٫

۱۹ ـ زندگانی قمربنی هاشم، عبدالحسین مؤمنی، ص ۱۳۸٫

۲۰ ـ فرسان الهیجاء، ج ۱، ص ۱۹۰؛ قمقام زخّار، فرهاد میرزا.

۲۱ ـ المنمق فی اخبار القریش، ص ۴۳۷٫

۲۲ ـ زندگانی قمربنی هاشم و حضرت علی اکبر و علی اصغر شهید، حسین عمادزاده، ص ۶۳ـ ۶۴٫

۲۳ ـ ذخیره الدارین، سیدعبدالمجید شیرازی حائری، ص ۱۲۳، به نقل از عمده الطالب؛ امالی شیخ صدوق، مجلس ۷۰، ص ۳۷۴٫

۲۴ ـ سرالسلسله العلویه، ابی نصر بخاری (زنده در سال ۳۴۱ ه .ق) با مقدمه و تعلیقات علامه سید محمدصادق بحرالعلوم، ص ۸۹؛ عمده الطالب، ص ۳۲۷؛ ذخیره الدارین، ص ۱۲۳٫

۲۵ ـ ر.ک: مجلد مزار بحارالانوار، ص ۱۴۸؛ کامل الزیارات، ابن قولویه؛ مفاتیح الجنان، زیارت حضرت عباس(ع).

۲۶ ـ مفاتیح الجنان، فرازی از زیارت ناحیه مقدسه؛ المزار، محمد بن مشهدی.

۲۷ ـ شمس/ ۱ و ۲٫

۲۸ ـ بحارالانوار، مجلد مزار، ص ۱۶۵٫

۲۹ ـ العباس، علامه مقرّم، ص ۲۳۸ ـ ۲۳۹٫

———–

ولادت و نامگذاری
داستان شجاعت و صلابت عباس علیه السلام مدتها پیش از ولادت او، از آن روزی آغاز شد که امیرالمؤمنین علیه السلام از برادرش عقیل خواست تا برای او زنی برگزیند که ثمره ازدواجشان، فرزندانی شجاع و برومند در دفاع از دین و کیان ولایت باشد.(۲) او نیز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربیعه» را برای همسری مولای خویش انتخاب کرد که بعدها «ام البنین» خوانده شد. این پیوند در سحرگاه جمعه، چهارمین روز شعبان المبارک سال ۲۶ هجری به بار نشست.(۳)

پیش تر این لطف به جعفر بن ابی طالب شده است.»(۴)

افتخار و غرور از چشمان همه خوانده می شد.

خاستگاه تربیتی
عباس علیه السلام در گستره ای چشم به جهان گشود که رایحه دل انگیز وحی، فضای آن را آکنده بود و در دامان مردی سترگ پرورش یافت که بر کرانه های تاریخ ایستاده بود. در خانه ای رشد کرد که از زیور و زینتهای دنیایی تهی، اما از نور ایمان سرشار بود؛ خانه ای گلین با دری چوبی که یادگار خانه داری زهرا علیهاالسلام بود؛ خانه ای که دهلیز آن کانون خاطراتی تلخ و جانکاه برای علی علیه السلام بود و شاید با هر رفت و برگشت از آن، تلخی داغی سترگ، گلویش را می فشرد؛ داغ زهرا علیه السلام و دهلیزخانه یادگاری بود از شجاعت و شهامت زنی در دفاع از امامت تا پای جان.

پیداست که عباس علیه السلام نیز از همان آغاز و در همان خانه با مفهوم ستیز با ظلم آشنا شده است و از همانجا زمینه های ایستادگی و جانفشانی در راه حق در او به وجود آمده است. در محضر پدری که پدر یتیمان بود و غمخوار و همزبان غریبان؛ پدری که لقمه های اشک آلود را با دست خود در کام یتیمان می گذاشت و ۲۵ سال، و هر روز ثمره دسترنج خود را با نیازمندان تقسیم می کرد. پدری که افسار دنیا را رها کرده بود و از هر تعلق وارسته و از هر کاستی پیراسته بود. مردی که مدال سالها پیکار در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را به گردن آویخته بود و بتهای جاهلیت را شکسته و خیبرهای الحاد را در هم نوردیده و فتح کرده بود و در دامان مادری که انگیزه ازدواج شوهرش با او را تا دم مرگ از یاد نبرد و آن را بُن مایه تربیت فرزندان برومندش قرارداد؛ او که از همان آغاز فرزندان خود را بلاگردان فرزندان فاطمه علیهاالسلام خواست و پس از شهادت شوهر مظلومش، علی علیه السلام ، هرگز در حباله مردی دیگر قرار نگرفت.(۵)

کودکی و نوجوانی
تاریخ گویای آن است که امیرالمؤمنین علیه السلام همّ فراوانی مبنی بر تربیت فرزندان خود مبذول می داشتند و عباس علیه السلام را افزون بر تربیت در جنبه های روحی و اخلاقی از نظر جسمانی نیز مورد تربیت و پرورش قرار می دادند تا جایی که از تناسب اندام و ورزیدگی اعضای او، به خوبی توانایی و آمادگی بالای جسمانی او فهمیده می شد. علاوه بر ویژگیهای وراثتی که عباس علیه السلام از پدرش به ارث برده بود، فعالیتهای روزانه، اعم از کمک به پدر در آبیاری نخلستانها و جاری ساختن نهرها و حفر چاهها و نیز بازیهای نوجوانانه بر تقویت قوای جسمانی او می افزود.

از جمله بازیهایی که در دوران کودکی و نوجوانی عباس علیه السلام بین کودکان و نوجوانان رایج بود، بازی ای به نام «مداحی»(۶) بود که تا اندازه ای شبیه به ورزش گلف می باشد و در ایران زمین به «چوگان» شهرت داشته است. در این بازی که به دو گونه سواره یا پیاده امکان پذیر بود، افراد با چوبی که در دست داشتند، سعی می کردند تا گوی را از دست حریف بیرون آورده، به چاله ای بیندازند که متعلق به طرف مقابل است. این گونه سرگرمیها نقش مهمی در چالاکی و ورزیدگی کودکان داشت. افزون بر آن نگاشته اند که امیرالمؤمنین علیه السلام به توصیه های پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر ورزش جوانان و نوجوانان، اعم از سوارکاری، تیراندازی، کشتی و شنا جامه عمل می پوشانید و خود شخصا، فنون نظامی را به عباس علیه السلام فرا می آموخت که این موضوع نیز گام مؤثر و سازنده ای در پرورشهای جسمانی عباس علیه السلام به شمار می رفت.

نخستین بارقه های جنگاوری
به حق، امیرالمؤمنین علیه السلام بیشترین سهم را در این بروز و اتصاف این ویژگی برجسته و کارآمد روحی در عباس علیه السلام بر عهده داشت و تیزبینی امیرالمؤمنین علیه السلام در پرورش عباس علیه السلام ، از او چنان قهرمان نام آوری در جنگهای مختلف ساخته بود که شجاعت و شهامت او، نام علی علیه السلام را در کربلا زنده کرد. روایت شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام روزی در مسجد نشسته و با اصحاب و یاران خود گرم گفتگو بود. در این لحظه، مرد عربی در آستانه درب مسجد ایستاد، از مرکب خود پیاده شد و صندوقی را که همراه آورده بود، از روی اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام کرد و نزدیک آمد و دست علی علیه السلام را بوسید و گفت: مولای من! برای شما هدیه ای آورده ام و صندوقچه را پیش روی امام نهاد. امام در صندوقچه را باز کرد. شمشیری آب دیده در آن بود.

در همین لحظه، عباس علیه السلام که نوجوانی نورسیده بود، وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه ای ایستاد و به شمشیری که در دست پدر بود، خیره ماند. امیرالمؤمنین علیه السلام متوجه شگفتی و دقت او گردید و فرمود: فرزندم! آیا دوست داری این شمشیر را به تو بدهم؟ عباس علیه السلام گفت: آری! امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: جلوتر بیا! عباس علیه السلام پیش روی پدر ایستاد و امام با دست خود، شمشیر را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهی طولانی به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: یا امیرالمؤمنین! برای چه می گریید؟ امام پاسخ فرمود: گویا می بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله می کند تا اینکه دو دستش قطع می گردد… .(۷)

عباس علیه السلام به بار نشست.

شرکت در جنگها، نمونه های بارزی از شجاعت
شاید اولین تجربه حضور عباس در صحنه سیاسی، شرکت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاشهای او در این جنگ، اسناد چندان معتبری در دست نیست. احتمال آن می رود که کم سن و سال بودن این نوجوان تلاشگر، سبب شده تا فعالیتهای او از حافظه تاریخ پاک شود؛ اما حضور پررنگ او در جنگ صفین، برگ زرینی بر کتاب نام آوری او افزوده است. در این مجال به بررسی گوشه هایی از اخبار این جنگ پرداخته می شود.

۱٫ آب رسانی، تجربه پیشین
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین، وی به منظور شکست دادن امیرالمؤمنین علیه السلام عده زیادی را مأمور نگهبانی از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمی» را بدان گمارد. سپاهیان خسته و تشنه امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی به صفین می رسند، آب را به روی خود بسته می بینند. تشنگی بیش از حد سپاه، امیرالمؤمنین علیه السلام را بر آن می دارد تا عده ای را به فرماندهی «صعصعه بن صوحان» و «شبث بن ربعی» برای آوردن آب اعزام نماید. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله می کنند و آب می آورند.(۸) در این یورش امام حسین علیه السلام و اباالفضل العباس علیه السلام نیز شرکت داشتند و مالک اشتر این گروه را هدایت می نمود.(۹)

گرد و غبار صورتم را پوشانیده بود، نزد پدر بازگشتم…»(۱۰)

اهتمام امیرالمؤمنین علیه السلام در تقویت روحیه جنگاوری
در جریان آزادسازی فرات توسط لشکریان امیرالمؤمنین علیه السلام ، مردی تنومند و قوی هیکل به نام «کُرَیْب بن ابرهه» از قبیله «ذی یزن» از صفوف لشکریان معاویه برای هماورد طلبی جدا شد. در مورد قدرت بدنی بالای او نگاشته اند که وی یک سکه نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان می مالید که نوشته های روی سکه ناپدید می شد.(۱۱) او خود را برای مبارزه با امیرالمؤمنین علیه السلام آماده می سازد. معاویه برای تحریک روحیه جنگی او می گوید: علی علیه السلام با تمام نیرو می جنگد [و جنگجویی سترگ است [و هر کس را یارای مبارزه با او نیست. [آیا توان رویارویی با او را داری؟]. کریب پاسخ می دهد: من [باکی ندارم و] با او مبارزه می کنم.

نزدیک آمد و امیرالمؤمنین علیه السلام را برای مبارزه صدا زد. یکی از پیش مرگان مولا علی علیه السلام به نام «مرتفع بن وضاح زبیدی» پیش آمد. کریب پرسید: کیستی؟ گفت: هماوردی برای تو! کریب پس از لحظاتی جنگ او را به شهادت رساند و دوباره فریاد زد: یا شجاع ترین شما با من مبارزه کند، یا علی علیه السلام بیاید. «شرحبیل بن بکر» و پس از او «حرث بن جلاّح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسیدند. امیرالمؤمنین علیه السلام که این شکستهای پی درپی را سبب از دست رفتن روحیه جنگ در افراد خود و سرخوردگی یاران خود می دید، دست به اقدامی عجیب زد. او فرزند رشید خود عباس علیه السلام را که در آن زمان علی رغم سن کم جنگجویی کامل و تمام عیار به نظر می رسید،(۱۲) فراخواند و به او دستور داد که اسب، زره و تجهیزات نظامی خود را با او عوض کند و در جای امیرالمؤمنین علیه السلام در قلب لشکر بماند و خود لباس جنگ عباس علیه السلام را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزه ای کوتاه اما پر تب و تاب، کریب را به هلاکت رساند… و به سوی لشکر بازگشت و سپس محمد بن حنفیه را بالای نعش کریب فرستاد تا با خونخواهان کریب مبارزه کند.(۱۳)

(۱۴)
زورمدارش، طعم شمشیر اسلام را بچشند.

اما نکته دیگری که فهمیده می شود این است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاریخی، تناسب اندام عباس علیه السلام چندان تفاوتی با پدر نداشته که امام می توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان یا نوجوان خود را بر تن نماید. از همین جا می توان به برخی از پندارهای باطل که در برخی اذهان وجود دارد، پاسخ گفت که واقعا حضرت عباس علیه السلام از نظر جسمانی با سایر افراد تفاوت داشته است و علی رغم اینکه برخی تنومند بودن عباس علیه السلام و یا حتی رسیدن زانوان او تا نزدیک گوشهای مرکب را انکار کرده و جزو تحریفات واقعه عاشورا می پندارند، حقیقتی تاریخی به شمار می رود. اگر تاریخ گواه بر وجود افراد درشت اندامی چون کریب با شرحی که در توانایی او گفته شد، در لشکر معاویه بوده باشد، به هیچ وجه بعید نیست که در سپاه اسلام نیز افرادی نظیر عباس علیه السلام وجود داشته باشند؛ چرا که او فرزند کسی است که درب قلعه خیبر را از جا کند و بسیاری از قهرمانان عرب را در نوجوانی به هلاکت رساند؛ آن سان که خود می فرماید: «من در نوجوانی بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیله معروف «ربیعه» و «مُضَر» را در هم شکستم… .»(۱۵)

۳٫ درخشش در جنگ صفین
در صفحات دیگری از تاریخ این جنگ طولانی و بزرگ که منشأ پیدایش بسیاری از جریانهای فکری و عقیدتی در پایگاههای اعتقادی مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفت انگیز دیگری از درخشش حضرت عباس علیه السلام بر می خوریم. این گونه نگاشته اند: در گرماگرم نبرد صفین، جوانی از صفوف سپاه اسلام جدا شد که نقابی بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهره اش نروییده بود، اما صلابت از سیمای تابناکش خوانده می شد. سنّش را حدود هفده سال تخمین زده اند. مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبی آتشین مبارز خواست. معاویه به «ابوشعثاء» که جنگجویی قوی در لشکرش بود، رو کرد و به او دستور داد تا با وی مبارزه کند. ابوشعثاء با تندی به معاویه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر می دانند [اما تو می خواهی مرا به جنگ نوجوانی بفرستی؟] آن گاه به یکی از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتی نبرد، عباس علیه السلام او رادر خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعثاء با نهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون می غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییری ننمود تا جایی که همگی فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او می فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگی آنان را به هلاکت می رساند. در پایان ابوشعثاء که آبروی خود و پیشینه جنگاوری خانواده اش را بر باد رفته می دید، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نیز به هلاکت رساند، به گونه ای که دیگر کسی جرأت بر مبارزه با او به خود نمی داد و تعجب و شگفتی اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام نیز برانگیخته شده بود. هنگامی که به لشکرگاه خود بازگشت، امیرالمؤمنین علیه السلام نقاب از چهره فرزند رشیدش برداشت و غبار از چهره او سترد… .(۱۶)

دوشادوش امام حسن علیه السلام
دوران سراسر رنج امیرالمؤمنین علیه السلام در سحرگاه شب ۲۱ رمضان، سال ۴۰ هجری به پایان رسید. امام پیش از شهادت به فرزند برومندش، عباس علیه السلام توصیه های فراوانی مبنی بر یاری رساندن به برادران معصوم و امامان او به ویژه امام حسین علیه السلام نمود. و در شب شهادتش، عباس علیه السلام را به سینه چسبانید و به او فرمود: پسرم! به زودی چشمم به دیدار تو در روز قیامت روشن می شود. به خاطر داشته باش که در روز عاشورا به جای من، فرزندم حسین علیه السلام را یاری کنی.(۱۷) و این گونه از او پیمانی ستاند که هرگز از رهبری برادران خود تخطی نکند و همواره دوشادوش آنان به احیای تکالیف الهی و سنت نبوی صلی الله علیه و آله در جامعه بپردازد.

او در جریان توطئه صلحی که از سوی معاویه به امام مجتبی علیه السلام تحمیل شد، همواره موضعی موافق با امام و برادر معصوم و مظلوم خویش اتخاذ نمود، تا آنجا که حتی برخی از دوستان نیز از اطراف امام متواری شدند و نوشته اند «سلیمان بن صرد خزاعی» که پس از قیام امام حسین علیه السلام قیام توابین را سازماندهی کرد واز یاران و دوستان امام علی علیه السلام به شمار می رفت، پس از انعقاد صلح، روزی امام مجتبی علیه السلام را «مُذِلُّ المؤمنین» خطاب نمود؛(۱۸) اما با وجود این شرائط نابسامان، حضرت عباس علیه السلام دست از پیمان خود با برادران و میثاقی که با پدرش، علی علیه السلام در شب شهادت او بسته بود، بر نداشت و هرگز پیش تر از آنان گام برنداشت و اگرچه صلح هرگز با روحیه جنگاوری و رشادت او سازگار نبود، اما ترجیح می داد اصل پیرویِ بی چون و چرا از امام بر حق خود را به کار بندد و سکوت نماید.

در این اوضاع نابهنجار حتی یک مورد در تاریخ نمی یابیم که او علی رغم عملکرد برخی دوستان، امام خود را از روی خیرخواهی و پنددهی مورد خطاب قرار دهد. این گونه است که در آغاز زیارت نامه ایشان که از امام صادق علیه السلام وارد شده است، می خوانیم: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّها الْعَبْدُ الصّالِحُ، اَلْمُطیعُ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِءَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّی اللّه ُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ؛(۱۹) درود خدا بر تو ای بنده نیکوکار و فرمانبردار خدا و پیامبر خدا و امیرمؤمنان و حسن و حسین که درود و سلام خدا بر آنها باد!»

البته اوضاع درونی و بیرونی جامعه هرگز از دیدگان بیدار او پنهان نبود و او هوشیارانه به وظائف خود عمل می کرد. پس از بازگشت امام مجتبی علیه السلام به مدینه، عباس علیه السلام در کنار امام به دستگیری از نیازمندان پرداخت و هدایای کریمانه برادر خود را بین مردم تقسیم می کرد. او در این دوران لقب «باب الحوائج» یافت(۲۰) و وسیله دستگیری و حمایت از محرومین جامعه گردید. او در تمام این دوران در حمایت و اظهار ارادت به امام خویش کوتاهی نکرد، تا آن زمان که دسیسه پسر ابوسفیان، امام را در آرامشی ابدی، در جوار رحمت الهی سکنا داد. آری، به آن نیز بسنده نکردند و بدن مسموم او را آماج تیرهای کینه توزی خود قرار دادند. آنجا بود که کاسه صبر عباس علیه السلام لبریز شد و غیرت حیدری اش به جوش آمد. دست بر قبضه شمشیر برد، اما دستان مهربان امام حسین علیه السلام نگذاشت آن را از غلاف بیرون آورد و با نگاهی اشک آلود، برادر غیور خودرا باز هم دعوت به صبر نمود.(۲۱)

یار وفادار امام حسین علیه السلام
معاویه در آخرین روزهای زندگی خود به پسرش یزید سفارش کرد: «من رنج بار بستن و کوچیدن را از تو برداشتم. کارها را برایت هموار کردم. دشمنان را برایت رام نمودم و بزرگان عرب را فرمانبردار تو ساختم. اهل شام را منظور دار که اصل وریشه تو هستند. هر کس از آنان نزد تو آمد، او را گرامی بدار و هر کس هم نیامد، احوالش را بپرس… من نمی ترسم که کسانی با تو در حکومت نزاع کنند، به جز چهار نفر: حسین بن علی علیه السلام ، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی بکر… . حسین بن علی علیه السلام سرانجام خروج می کند. اگر بر او پیروز شدی، از او درگذر که حق خویشی دارد و حقش بزرگ و از نزدیکان پیامبر است… .»(۲۲)

(۲۳)(۲۴)
در این میان، حضرت عباس علیه السلام با دقت و تیزبینی فراوان، مسائل و مشکلات سیاسی جامعه را دنبال می کرد و از پشتیبانی امام خود دست بر نمی داشت و هرگز وعده های بنی امیه او را از صف حق پرستی جدا نمی ساخت و حمایت بی دریغش را از امام اعلام می داشت. یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار وقت مدینه «ولید بن عقبه» نگاشت: «حسین علیه السلام را احضار کن و بی درنگ از او بیعت بگیر و اگر سر باز زد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.» ولید با مروان مشورت نمود. مروان که از دشمنان سرسخت خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام به شمار می رفت، در پاسخ ولید گفت: اگر من جای تو بودم گردن او را می زدم. او هرگز بیعت نخواهد کرد. سپس امام حسین علیه السلام را احضار کردند. حضرت عباس علیه السلام نیز به همراه سی تن از بنی هاشم امام را همراهی نمودند. امام داخل دارالاماره مدینه گردید و بنی هاشم بیرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند و ولید از امام خواست تا با یزید بیعت نماید؛ اما امام سرباز زد و فرمود: «بیعت به گونه پنهانی چندان درست نیست. بگذار فردا که همه را برای بیعت حاضر می کنی، مرا نیز احضار کن [تا بیعت نمایم]. مروان گفت: امیر! عذر او را نپذیر! اگر بیعت نمی کند گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود: «وای بر تو ای پسر زن آبی چشم! تو دستور می دهی که گردن مرا بزنند! به خدا که دروغ گفتی و بزرگ تر از دهانت سخن راندی.»(۲۵)

(۲۶)
منصه ظهور رساند.

چشمم از آب پر و مشک من از آب تهی است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود این نماز ره عشق است، زآداب تهی است
جان من می برد آبی که از این مشک چکد کشتی ام غرقه در آبی که ز گرداب تهی است
هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسین! دیده اصغر لب تشنه ات از خواب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

۱٫ ترجمه: چهره دشمن از ترس مرگ در هم کشیده شده بود؛ در حالی که عباس علیه السلام در میان آنان خندان بود و لبخند به چهره داشت. اگر قضا[ی الهی] نبود، هستی را با شمشیرش نابود می کرد؛ اما هر آنچه پروردگار بخواهد و فرمان دهد، همان خواهد شد.

۲٫ نفس المهموم، شیخ عباس قمی، قم، مکتبه بصیرتی، ۱۴۰۵ ق.، ص ۳۳۲٫

۳٫ اعیان الشیعه، سیدمحسن امین، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۶ ق.، ج۷، ص۴۲۹٫

۴٫ خصائص العباسیه، محمدابراهیم کلباسی، مؤسسه انتشارات خامه، ۱۴۰۸ ق.، صص ۱۱۹ و ۱۲۰٫

۵٫ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ ق.، ج۴۲، ص۹۲٫

۶٫ نگرشی تحلیلی به زندگانی امام حسین علیه السلام ، عباس محمود عقاد، برگردان: مسعود انصاری، تهران، نشر پردیس، ۱۳۸۰ ش.، ص۵۷٫

۷٫ مولد العباس بن علی علیه السلام ، محمدعلی ناصری، قم، انتشارات شریف الرضی، ۱۳۷۲ ش، صص۶۱ و ۶۲٫

۸٫ نگرشی تحلیلی به زندگانی حضرت عباس علیه السلام ، ابوالفضل هادی منش، قم، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۱ ش.، ص۴۷، به نقل از تذکره الشهداء، ص۲۵۵٫

۹٫ معالی السبطین، محمدمهدی حائری مازندرانی، بیروت، مؤسسه النعمان، بی تا، ج۲، ص۴۳۷؛ العباس، ص۱۵۳٫

۱۰٫ العباس علیه السلام ، عبدالرزاق مقرم، نجف، مطبعه الحیدریه، بی تا، ص۸۸٫

۱۱٫ المناقب، احمدبن محمدالمکی الخوارزمی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۱ ق.، ص۲۲۷؛ العباس، ص۱۵۴٫

۱۲٫ همان.

۱۳٫ همان، ص۲۲۸٫

۱۴٫ همان.

۱۵٫ نهج البلاغه، دشتی، خطبه ۱۹۲، ص۳۹۸٫

۱۶٫ العباس علیه السلام ، ص۱۵۳؛ کبریت الاحمر، محمدباقر بیرجندی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۷۷ ق.، ص۳۸۵٫

۱۷٫ معالی السبطین، محمدمهدی حائری مازندرانی، بیروت، مؤسسه النعمان، بی تا، ج۱، ص۴۵۴٫

۱۸٫ الامامه والسیاسه، عبداللّه بن مسلم ابن قتیبه الدینوری، برگردان: ناصر طباطبایی، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۹ ش.، ص۱۸۸٫

۱۹٫ کامل الزیارات، جعفربن محمد بن جعفر بن قولویه القمی، بیروت، دارالسرور، ۱۴۱۸ ق.، ص۴۴۱٫

۲۰٫ مولد العباس بن علی علیهماالسلام ، ص۷۴٫

۲۱٫ العباس علیه السلام ، ص۱۵۶؛ العباس بن علی علیهماالسلام ، رائد الکرامه و الفداء فی الاسلام، باقر شریف قرشی، بیروت، دارالکتاب الاسلامی، ۱۴۱۱ق.، ص۱۱۲٫

۲۲٫ نفس المهموم، عباس قمی، قم، مکتبه بصیرتی، ۱۴۰۵ ق.، ص۶۶٫

۲۳٫ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۶٫

۲۴٫ همان.

۲۵٫ تاریخ الطبری، محمد بن جریر الطبری، بیروت، مؤسسه عزالدین، ۱۴۰۷ ق.، ج۳، ص۱۷۲؛ الملهوف علی قتلی الطفوف، سید بن طاووس، قم، انتشارات اسوه، ۱۴۰۴ ق.، ص۹۸٫

۲۶٫ مناقب آل ابی طالب، ابوجعفر محمد بن علی بن شهرآشوب السروی المازندرانی، بیروت، دارالاضواء، بی تا، ج۴، ص۸۸٫

———-

آن چه در مورد فرزندان حضرت ابوالفضل العباس(ع) نقل شده است مختلف است، مرحوم محدث قمی(ره) نقل نموده است:

«برای حضرت قمر بنی هاشم یک پسر بنام عبیدالله در بعضی کتب نقل شده که تنها وارث او بوده است.» [۱]

و بعضی دیگر برای حضرت ابوالفضل علیه السلام پنج فرزند بنام های: عبیدالله، فضل، حسن، قاسم و یک دختر نقل نموده اند، و ابن شهرآشوب محمد را نیز اضافه نموده است.

ولی علمای نَسَب شناس متفقند که نسل حضرت ابوالفضل العباس(ع) منحصر به عبیدالله می باشد که در سال ۱۵۵ وفات یافته است. [۲]

ولی تا آن جا که اطلاع داریم فرزندی که در کربلا شهید شده باشد، برای حضرت عباس(ع) نقل نشده است، خصوصاً بنا به نقل برخی که تنها عبیدالله را وارث او دانسته و وفات او را هم در سال ۱۵۵ هجری نوشته اند، یعنی ۹۴ سال بعد از شهادت پدر بزرگوارش.
[۱] – نفس المهموم/ ۲۸۵٫

[۲] – سردار کربلا/۲-۳۴۱٫

——————————————-

همسر و فرزندان حضرت عباس (علیه السلام)
حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)، با لُبابَه دختر عبیداللّه بن عباس پسر عموی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، ازدواج نمود. لبابه، از بانوان بزرگ زمان خویش بود. او در فضایی آکنده از نور قرآن و مالامال از عطر روح نواز محبت به خاندان وحی، دیده به جهان گشوده و در سایه سار قرآن و عترت تربیت یافته بود. مادر لبابه، ام حکیم جویری دختر خالد بن قرظ کنانی است. تاریخِ ازدواج وی چندان مشخص نیست اما از سن فرزندان حضرت عباس (علیه السلام) می توان حدس زد که ازدواج او بین سال های ۴۰ تا ۴۵ هجری صورت گرفته و اینکه سن او هنگام ازدواج بیست سال بوده است. ثمره این پیوند فرزندانی به نام های عبیداللّه، فضل، حسن، قاسم و یک دختر بود اما بین تاریخ نگاران در تعداد آنها اختلاف نظر وجود دارد.

برخی حضرت عباس (علیه السلام) را صاحب دو فرزند به نام های عبیداللّه و فضل دانسته اند و برخی دیگر او را صاحب عبیداللّه، حسن و قاسم و برخی نیز عبیداللّه و محمد را فرزندان او بر شمرده اند. پس از شهادت حضرت عباس (علیه السلام)و فرزندان او در کربلا، لبابه به عقد زید بن الحسن (علیه السلام)فرزند امام مجتبی (علیه السلام) در آمد و از او صاحب دختری به نام نفیسه گردید. برخی دیگر نوشته اند او از زید، فرزند پسری به دنیا آورد و نام او را حسن گذاشت، بنابراین حسن پسر حضرت عباس (علیه السلام)نبوده بلکه نوه حضرت می باشد که از روی اشتباه در ردیف فرزندان او ذکر شده است.

شهادت فرزندان حضرت عباس (علیه السلام) در کربل
برخی منابع، از شهادت فرزندان حضرت در کربلا سخن به میان آورده اند اما در نام آنها گوناگونی وجود دارد. نوشته اند هنگامی که حضرت عباس (علیه السلام)از روی اسب خود بر زمین افتاد و در درگیری با دشمنان به شهادت رسید، امام حسین (علیه السلام)خود را به او رسانید و وقتی که حالت او را مشاهده نمود، فریاد برآورد: «وَا غَوْثَاه، بِکَ یَااللّه، وَا قِلَّهَ نَاصِرَاه؛ فریاد [از بی کسی] به تو پناه می برم ای خدا! وای از کمی یاران!» در این لحظه، محمد و قاسم صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «لَبَّیْکَ یَا مَولانَا، نَحنُ بَینَ یَدَیکَ؛ در خدمت توایم ای سرور ما». امام حسین (علیه السلام)رو به آنان کرد و فرمود:

«بِشَهَادَهِ اَبِیکُمَا الکِفَایَه؛ شهادت پدرتان بس است» اما آنان امتناع ورزیده و گفتند: «نه به خدا ای عمو!» سپس از امام اجازه گرفته و به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید. علامه سید محسن امین، تراجم نویس مشهور، عبداللّه بن عباس (علیه السلام)را نیز در شمار شهیدان کربلا ذکر می نماید.

اما بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ نگاران تنها محمد در کربلا به شهادت رسیده است. در این زمینه نوشته اند در کربلا سه تن از فرزندان حضرت عباس (علیه السلام)با او حضور داشتند که در بین آنها، حضرت عباس (علیه السلام)، محمد را از همه بیشتر دوست می داشت و او را از خود جدا نمی کرد. او نوجوانی پارسا و خداترس بود و در میان ابروانش اثر سجده دیده می شد. وقتی حضرت عباس (علیه السلام)برادر بزرگوار خویش امام حسین (علیه السلام) را بی یاور دید، فرزند خود محمد را صدا زد و با دست خود لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشیر به کمر او بست. سپس دست او را گرفته و نزد امام خویش رفت و خود از امام اجازه پیکار او را گرفت. محمد دست امام را بوسید و پس از خداحافظی با زنان خیمه، به میدان رفته و مبارز طلبید و پس از ساعتی نبرد به شهادت رسید.

اعقاب و بازماندگان حضرت عباس (علیه السلام)
آن چه همگی تاریخ نگاران بدان تصریح کرده و اتفاق نظر دارند این است که نسل حضرت عباس (علیه السلام) از طریق فرزند او عبیدالله گسترش یافته است. او هنگام حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه به سوی کربلا کودکی بود ولی بعدها مردی دانشمند و فرزانه در دین و از فرهیختگان دوره خود گردید. او با سه زن از زنان پاکدامن و فهیم مدینه به نام های رقیه دختر امام مجتبی (علیه السلام)، دختر معبد عبداللّه بن عباس و دختر مسوّر بن مخزمه زبیری ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام عبداللّه و حسن شد که نسل او نیز از طریق حسن گسترش یافت.

از این رو باید حسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام) را سرشاخه اصلی نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)برشمرد. از این رو به معرفی و بررسی زندگانی نوادگان حضرت عباس (علیه السلام) از نسل حسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام)می پردازیم.

فرزندان حسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام)
حسن بن عبیداللّه ۶۷ سال عمر نمود و صاحب پنج فرزند به نام های عباس، عبیداللّه، فضل، حمزه و ابراهیم گردید. شاید این تیره از نسل حضرت عباس (علیه السلام)بلند آوازه ترین طایفه از تبار آن حضرت باشد که به شرح کوتاهی از سرگذشت آنان پرداخته می شود.

۱٫ عباس بن الحسن
فردی شجاع و صریح بود به گونه ای که نوشته اند کسی از بنی هاشم در جرأت و صراحت لهجه مانند او وجود نداشت. وی در ایام خلافت هارون الرشید به بغداد آمد. هارون الرشید به خاطر فضل، ادب، شجاعت و بی پردگی او همواره او را به کنیه می خواند.

او به اندازه ای شیوا شعر می سرود که او را برترین شاعر از فرزندان امام علی (علیه السلام)می دانستند. او ده فرزند داشت، که از جمله آنان عبداللّه بن العباس است. مأمون پس از درگذشت او گفت: «بعد از تو ای فرزند عباس، همه مردم مساوی شدند (تو با دیگران تفاوت داشتی)» مأمون جنازه او را پیاده تشییع نمود و شیخ بن شیخ خواندش.

محمد بن حمزه از دیگر نوادگان اوست که به جوانمردی و بخشش، مشهور بود و به نزدیکان خود بسیار رسیدگی می نمود. نیکی او شامل حال همه می شد و بخششی گسترده داشت. در طبریه اردن اموال بسیار داشته و دارای اراضی زیادی بود. طغج بن جفّ فرغانی بر او حسادت کرد و سپاهی برای چپاول اموال او فرستاد. وی در نتیجه این درگیری در باغ خود در سال ۲۸۷ هجری به قتل رسید و شاعران در سوگ او قصیده ها گفتند. از این رو به فرزندان و نوادگان او بنو الشهید گفته می شود.

۲٫ عبیداللّه بن الحسن
درباره اش گفته اند مردی به سان او پرهیبت و شکوه دیده نشده بود. وی امارت حرمین شریفین مکه و مدینه را بر عهده داشت و امر قضاوت در این دو شهر نیز بر عهده او بود. مأمون او را در سال ۲۰۴ هجری به سرپرستی امور حجاج بیت الله الحرام منصوب کرد و در دوران مأمون نیز از دنیا رفت. به بازماندگان و نوادگان او که در سرزمین دمیاط بودند بنی هارون و به دسته ای از آنان که در فسای امروزی بودند بنی هدهد می گفتند. گروهی از احفاد و دودمان او نیز در یمن سکنی گزیدند. عبیدالله بن الحسن دارای ۱۱ فرزند شد. از جمله آنان قاسم بن عبیدالله بود که پست جد خویش؛ امارت و قضاوت در حرمین شریفین را عهده دار گردید. او از نزدیکان امام حسن عسکری (علیه السلام) هم بود.

۳٫ ابراهیم بن الحسن
معروف به جردقه و در شمار پارسایان و ادیبان زمان خود بود. وی صاحب نوزده فرزند گردید و در سال ۲۶۴ هجری درگذشت. از فرزندان او علی بن ابراهیم جردقه فردی سخاوتمند و والا مقام بوده است. نوه او عبداللّه بن علی به بغداد آمد و از آن جا به مصر رفت و در آن جا به بیان حدیث پرداخت و کتابی به نام جعفریه نگاشت که حاوی مطالب عالی در فقه شیعه بود. او در رجب سال ۳۱۲ هجری وفات یافت.

۴٫ فضل بن الحسن
او مردی دانشمند، سخنور، شجاع و مورد بزرگداشت خلفای وقت خود و معروف به ابن الهاشمیه بود. از او سه فرزند به نام های، جعفر، عباس الاکبر و محمد به جای ماند که آنان نیز دارای جایگاهی ویژه نزد مردم بودند و هر یک دارای فرزندانی بزرگوار چون خود بودند. از جمله آنان فضل بن محمد است که مردی سخن دان و شاعر بود که بازماندگان او در قم و طبرستان پراکنده هستند. او اشعار زیادی در مدح دلاوری جد خود حضرت عباس (علیه السلام) در کربلا سروده است.

۵ . حمزه بن الحسن
او بسیار شبیه به امام علی (علیه السلام) بود و در روزگار مأمون عباسی می زیست. از آن جا که عباسیان خود را از نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)می دانستند، این موضوع را در بسیاری مواقع، دستاویزی برای توجیه اعمال قرار می دادند. مأمون بدین منظور نامه ای با دستخط خود برای حمزه نوشت و در ضمن آن بیان داشت: «به حمزه بن الحسن هزار درهم به جهت شباهت وافرش به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)بخشیده شود» او با زینب از نوادگان عبداللّه جعفر ازدواج نمود. مردم او را زینبی می خواندند؛ زیرا او با زینب (علیه السلام) دختر امیر المؤمنین (علیه السلام)نسبت داشت.

از نوادگان حمزه بن الحسن می توان شاعری بلند آوازه به نام محمد بن علی را نام برد که در بصره می زیست و احادیثی را هم از امام هشتم (علیه السلام)و برخی دیگر از امامان روایت کرده است. او در سال ۲۸۶ هجری درگذشته است. از جمله بستگان حمزه بن الحسن، می توان به برادر زاده اش که هم نام اوست، اشاره کرد. هم اکنون مقبره او در شهر حله است و دارای گنبد و بارگاه با شکوهی می باشد.

نوشته اند مادر امام زمان(عج) مدتی در خانه او مهمان بوده است. او را نیز از راویان احادیث آل محمد (صلی الله علیه و آله)و فردی درستکار و محترم و مورد اطمینان ذکر کرده اند.

از فرزندان او قاسم بن حمزه می باشد که از دانشمندان و فقیهان زمان خود بوده است. او مردی بسیار زیباروی، و ثروتمندی بخشنده در یمن بوده که ثروت او به صد هزار دینار می رسیده است. او بسیار اهل بخشش به مردم بود.

دیگر نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)
حمزه بن قاسم
او از جمله نوادگان حضرت عباس (علیه السلام) می باشد که از مشایخ بزرگ و علمای به نام شیعه در دوره خود بوده است. حضرت عباس (علیه السلام)نیای پنجم او می باشد و نسب کامل او عبارت است از: ابویعلی حمزه بن قاسم بن علی بن حمزه بن الحسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام).

درباره او نگاشته اند ابویعلی از دانشمندان شیعه و بنام و برخاسته از خاندان وحی و درختی تناور در بوستان دانشمندان شیعی است. وی از راویان احادیث اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بوده و دانشمندان بسیاری شاگردی او را به جای آورده اند و وی را فردی مورد اعتماد و بلند مرتبه در نقل روایات معصومین (علیهم السلام) ذکر کرده اند.

از او کتاب های زیادی بر جای مانده است که عبارت است از کتاب التوحید، الزیارات و المناسک، ردّ محمد بن جعفر اسدی و … . او در دستْ نوشته های خود احادیث بسیاری را از امام صادق (علیه السلام) نقل نموده است.

او در قرن چهارم هجری می زیسته و مرقد شریف او در جنوب شهر حله، بین رود فرات و دجله و در دهکده ای به نام قریه حمزه قرار دارد. پیشتر در مورد محل دفن او اختلاف بوده و مردم می پنداشتند مرقد او متعلق به حمزه بن موسی کاظم (علیه السلام)است و با این پندار او را زیارت می کرده اند اما داستان جالبی سبب برطرف شدن این پندار می شود.

می گویند عالمی ربانی و فقیهی بزرگ به نام سید مهدی قزوینی جهت تبلیغ معارف دینی به حله رفت. او گهگاه از کنار مرقد ابویعلی حمزه بن قاسم می گذشت اما به زیارت مرقد او نمی رفت. این موضوع موجب کم رغبتی مردم آن منطقه نسبت به زیارت آن مرقد شریف گردید. روزی از او خواستند به زیارت مرقد برود او در پاسخ گفت به زیارت کسی که نمی شناسد نمی رود.

روز بعد او به دهکده مذکور رفت و در اواخر شب برای خواندن نماز شب برخاست. نزدیکی های طلوع آفتاب، سیدی از اهل همان روستا که مورد اعتماد آن عالم ربانی بود، نزد وی رفت و از او دلیل زیارت نکردن او را پرسید ولی همان پاسخ پیشین را شنید.

آن سید علوی گفت: «چه بسیار امور مشهوری هستند که اصلی ندارند، این مرقد متعلق به حمزه بن موسی کاظم (علیه السلام) نیست که به اشتباه این گونه می پندارند بلکه این مرقد متعلق به ابویعلی حمزه بن قاسم از نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)است که از علما اجازه حدیث داشته و دانشمندان رجال او را بر وثاقت و پارسایی ستوده اند». سید مهدی قزوینی گمان کرد که او این سخن را از علما شنیده و هرگز نمی پنداشت که او از کتاب های رجالی و روایی چیزی بداند. از این رو به آن سید علوی چندان توجهی نکرد.

سید علوی خارج شد و سید مهدی قزوینی در سجاده خود به تعقیبات نماز مشغول گردید تا آفتاب دمید. سپس به کتاب های رجالی که در دسترس داشت مراجعه کرد و دید گفته آن سید علوی درست است. فردا در بین جمعیت همان سید علوی را یافت. نزد او رفت و پرسید مطلبی را که دیشب پیش از سحر به او گفته از کجا به دست آورده است. سید علوی انکار کرد که سحر پیش او بوده و سوگند خورد که شب گذشته اصلاً در روستا نبوده و بیرون از روستا به سر می برده است و حتی ادعا کرد اصلاً سید مهدی قزوینی را نمی شناسد.

سید مهدی بی درنگ سوار مرکب خود شد و عازم زیارت مرقد ابویعلی گردید و به مردم گفت: «اکنون بر من واجب شد که به زیارت او بشتابم زیرا شک ندارم آن سید علوی که دیشب دیدم امام زمان(عج) بوده است» از آن پس مرقد او رونق بیشتری گرفت و مردم توجه بیشتری به زیارت او نشان دادند. سید مهدی قزوینی بعدها در کتاب فُلک النجاه خود تصریح نمود که مرقد مذکور متعلق به ابویعلی حمزه بن قاسم از نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)است.

پی نوشت ها:
۱٫ ابو عبد الله المصعب بن عبد الله بن المصعب الزبیری، نسب قریش، دار المعارف للطباعه و النشر، ۱۹۵۳ م، ج ۱، ص ۷۹ ؛ المحبّر، ابو جعفر محمد بن حبیب البغدادی، بیروت، منشورات دار الآفاق الجدیده، بی تا، ج ۴۴۱٫

۲٫ عبدالرزاق المقرم، العباس (علیه السلام)، نجف، مطبعه الحیدریه، بی تا، ص ۱۹۵٫

۳٫ همان.

۴٫ السید عبد المجید الحائری، ذخیره الدارین، نجف، مطبعه المرتضویه، ۱۳۴۵ ه . ق، ج ۱، ص ۱۴۵ ؛ وسیله الدارین، ص ۲۷۸٫

۵٫ بطل العلقمی، ج ۳، ص ۴۲۹٫

۶ . سید محسن امین العاملی، اعیان الشیعه، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، ۶ ۱۴۰ ه . ق، ج ۱، ص ۶۱۰ .

۷٫ نسب قریش، ج ۱، ص ۳۲ ؛ العباس (علیه السلام)، ص ۱۹۸٫

۸٫ محمد تقی سپهر، ناسخ التواریخ، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، ۶۸ ۱۳ ه . ش، ج ۱، ص ۲۷۹٫

۹٫ بطل العلقمی، ج ۳، ص ۴۳۳٫

۱۰٫ اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۱۰ .

۱۱٫ محمد باقر المجلسی، بحار الأنوار، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳ ه . ق، ج ۴۵، ص ۶۲ ؛ ابو جعفر محمد بن علی ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، مناقب آل ابی طالب، قم، مطبعه العلمیه، بی تا، ج ۴، ص ۱۲٫

۱۲٫ صدر الدین واعظ القزوینی، ریاض القدس المسمی به حدائق الانس، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، بی تا، ج ۲، ص ۶۳ ؛ رضی ابن نبی، تظلم الزهراء (علیهاالسلام)، قم، منشورات الشریف الرضی، ۱۳۶۰ ه . ش، ص ۲۴۰٫

۱۳٫ ابو الحسن علی بن الحسین المسعودی، التنبیه و الأشراف، لیدن، مطبعه بریل، ۱۸۹۳ م، ص ۲۹۹ ؛ ابو محمد علی بن احمد بن سعید بن الحزم الأندلسی، المجهره أنساب العرب، مصر، دار المعارف، چاپ سوم، ۱۳۹۱ ه . ق، ج ۱، ص ۶۷ ؛ البیهقی، ابوالحسن علی بن ابی القاسم بن زید، لباب الأنساب، قم، مکتبه السید المرعشی النجفی، چاپ اول، ۱۴۱۰ ه . ق، ج ۱، ص ۳۵۷٫

۱۴٫ ابن العلوی العمری، نجم الدین ابوالحسن علی بن محمد، المجدی فی أنساب الطالبیین، قم، مطبعه سید الشهداء، مکتبه آیه اللّه العظمی النجفی، چاپ اول، ۱۴۰۹ ه . ق، ص ۲۳۱ ؛ لباب الأنساب، ج ۱، ص ۳۵۸٫

۱۵٫ محمد تقی بحر العلوم، مقتل الحسین (علیه السلام)، بیروت، دار الزهراء، چاپ دوم، ۱۴۰۵ ه . ق، ص ۳۱۵ ؛ العباس (علیه السلام)، ص ۱۹۷ ؛ ابو نصر سهل بن عبدالله بن داود البخاری، ، سرّ السلسله العلویه، نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۸۱ ه . ق، ص ۸۹٫

۶ ۱٫ المجدی، ص ۲۳۱ ؛ لباب الأنساب، ج ۱، ص ۳۵۸٫

۱۷٫ المجدی، ص ۲۳۳٫

۱۸٫ سرّ السلسله، ص ۹۰ ؛ لباب الأنساب، ج ۱، ص ۳۵۷ ؛ جمال الدین احمد بن علی بن عنبه الحسنی، الفصول الفخریه، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۳ ه . ش، ص ۲۰۱ ؛ سراج الأنساب، احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیاء، قم، کتاب خانه آیت اللّه مرعشی نجفی، چاپ اول، ۱۴۰۹ ه . ق، ص ۱۷۵٫

۱۹٫ ابو بکر احمد بن علی الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، مصر، مکتبه الخابخی، ۱۳۴۸ ه . ق، ج ۱۲، صص ۱۲۶ ـ ۱۲۷ ؛ اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۴۱۳٫

۲۰٫ تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۶ ۱۲ ؛ اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۴۱۳٫

۲۱٫ هشام ابن محمد ابن السلب الکلبی، جمهره النسب، بیروت، مکتبه النهضه العربیه، چاپ اول، ۱۴۰۷ ه . ق.، ج ۱، ص ۶۷ ؛ المجدی، ص ۲۳۵ ؛ العباس (علیه السلام)، ص ۱۹۸ ؛ الفصول الفخریه، ص ۲۰۲٫

۲۲٫ العباس (علیه السلام)، ص ۲۰۰ ؛ الفصول الفخریه، ص ۲۰۳٫

۲۳٫ ابو الفتوح بن سلیمان الیمانی، النفحه العنبریه فی أنساب خیر البریه، قم، مکتبه السید المرعشی النجفی، چاپ اول، ۱۴۱۹ ه . ق، ص ۱۳۴ ؛ عبد اللّه بن محمد بن عبد اللّه الرفاعی المخزومی، صحاح الأخبار فی نسب الساده الفاطمیه الأخیار، بمبئی، مطبعه نخبه الأخبار، بی تا، ص ۱۰٫

۲۴٫ الفخر الرازی، الشجره المبارکه، قم، مکتبه السید المرعشی النجفی، چاپ دوم، ۱۴۱۹ ه . ق، ص ۱۹۹ ؛ محمد بن علی بن طباطبا، الأصیلی فی أنساب الطالبیین، قم، مکتبه السید المرعشی النجفی، چاپ اول، ۱۴۱۸ ه . ق، ص ۳۲۸٫

۲۵٫ العباس (علیه السلام)، ص ۱۹۷٫

۶ ۲٫ همان ؛ سر السلسله، ص ۹۰٫

۲۷٫ الأصیلی، ص ۳۲۸ ؛ الفصول الفخریه، ص ۲۰۲٫

۲۸٫ العباس (علیه السلام)، ص ۱۹۷٫

۲۹٫ سرّ السلسله، صص ۹۰ ـ ۹۱٫

۳۰٫ العباس (علیه السلام)، ص ۲۰۱٫

۳۱٫ ابو العباس احمد بن علی النجاشی، رجال النجاشی، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، ۱۴۰۸ ه . ق، ص ۳۳۴٫

۳۲٫ همان؛ الشیخ محمد تقی التستری، قاموس الرجال، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ دوم، ۱۴۱۵ ه . ق، ج ۴، ص ۴۶٫

۳۳٫ قاموس الرجال، ج ۴، ص ۴۶ ؛ رجال النجاشی، ص ۳۳۴٫

۳۴٫ العباس (علیه السلام)، صص ۲۰۵ ـ ۲۰۶٫

—————————————–

نقش آفرینی حضرت عباس(علیه السلام) در حماسه عاشورا

۱٫ آب رسانی
روز هفتم محرم، سه روز پیش از شهادت امام، عبیداللّه به عمر سعد نگاشت: «…به هوش باش! وقتی نامه ام به دستت رسید، به حسین(علیه السلام) سخت بگیر و اجازه نده از آب فرات حتی قطره ای بنوشد و با آنان همان کاری را بکن که آنان با بنده پرهیزگار خدا عثمان بن عفان کردند. والسلام.»۱

امام، حضرت عباس(علیه السلام) را فرا خواند و سی سوار را به اضافه بیست پیاده با او همراه کرد تا بیست مشکی را که همراه داشتند، پر از آب نمایند و به اردوگاه امام بیاورند. پانصد سواره نظام دشمن در کرانه فرات استقرار یافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس(علیه السلام) به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پیاده، مشک ها را پر کردند. وقتی همه مشک ها پر شد، حضرت عباس(علیه السلام) دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شکسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.۲

از آن پس حضرت عباس(علیه السلام) به «سقّا» مشهور شد.۳ یکی از شعارهای بنی امیه در مقابله اهل بیت(علیهم السلام)خونخواهی عثمان بوده است. اما ادعای عبیداللّه در این نامه افترایی بیش نیست؛ زیرا امام علی(علیه السلام) و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و این قاتلین عثمان بودند که برای بیرون کشیدن او از خانه اش آب را به خانه او بستند و در واقع این امیرمؤمنان(علیه السلام)بود که در اعتراض به این حرکت، به امام حسین(علیه السلام) دستور داد تا به او و خانواده اش آب برساند.۴

۲٫ نمایندگی و سخنگویی از جانب امام
شب عاشورا یا تاسوعا عمر سعد در برابر لشکر خود ایستاد و فریاد کشید: «ای لشکریان خدا! سوار مرکب هایتان شوید و مژده بهشت گیرید». امام حسین(علیه السلام)جلوی خیمه ها بر شمشیر خود تکیه کرده بود. حضرت عباس(علیه السلام) با شنیدن سر و صدای لشکر دشمن، نزد امام آمد و عرض کرد: «لشکر حمله کرده است». امام حسین(علیه السلام)برخاست و به او فرمود:

«عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستی، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبی را برای پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم که او می داند من به نماز عشق می ورزم و خواندن قرآن و دعای بسیار و طلب بخشایش را دوست می دارم». حضرت عباس(علیه السلام) به سوی لشکرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.۵

۳٫ ردّ امان نامه دشمن
آوازه دلاورمردی های حضرت عباس(علیه السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ البنین(علیهاالسلام) عمه او می شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.۶

شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می دانست این تلاش ها بی نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می انگاشت او از جنگ طفره می رود، گفت:

«اکنون بگو چه می کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می دهی و با دشمن می جنگی و یا به کناری می روی و لشکر را به من وامی گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟

حضرت عباس(علیه السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است».۷ حضرت عباس(علیه السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.۸

رفع یک شبهه
از گفتگویی که بین شمر و فرزندان امّ البنین(علیهاالسلام) صورت گرفت، شبهه ای در اذهان به وجود می آید که مراد شمر از جمله «أین بنو أختنا» چه بوده است؟ برخی گفته اند: بین عرب رسم بوده، دختران قبیله خود را خواهر صدا می زده اند. باتوجه به زندگی عشیره ای اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنی پیوندهای خونی در چنین جوامعی، بعید به نظر نمی رسد، چنین رسمی بین آنان حاکم بوده باشد. اما تا چه اندازه این انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نیست. در هر حال، روشن کردن نسبت خانوادگی امّ البنین(علیهاالسلام) با شمر تا اندازه ای می تواند مطلب را شفاف تر سازد.

امّ البنین(علیهاالسلام)از عموزادگان شمر می باشد. دلیل واضح تر این خطاب از سوی شمر، جنبه روانی و کارکرد روان شناختی آن است. بدین معنا که شمر با توجه به این که روحیات حضرت عباس(علیه السلام) را می شناخته، احتمال می داده که او امان نامه را نپذیرد. شمر با اتخاذ این لحن، می خواست که حضرت را متوجه پیوند خانوادگی اش با خود نماید و شرایط روحی عباس(علیه السلام) را برای پذیرش امان نامه بیشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر این سخن را در حضور دیگران و با صدای بلند اظهار می کند تا عرصه را بر حضرت بیشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نماید.

۷٫ پاسداری از خیمه ها
شب عاشورا حضرت عباس(علیه السلام)پاسداری از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ایشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولی از پستی و دون مایگی آنان بعید نبود که پیمان شکنی کنند. آن شب، هنگامی که حضرت عباس(علیه السلام) از گفتگو با شمر در مورد پذیرش یا ردّ امان نامه بازگشت، زهیر نزد او رفت. زهیر دیر زمانی بود که با خاندان امام علی(علیه السلام) آشنایی داشت. او پرچمی را که در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقیل» بود، گرفت. عبداللّه پرسید: «ای برادر! آیا در من ضعف و سستی ای دیده ای که پرچم را از من می گیری؟» زهیر پاسخ داد: «خیر، با آن کاری دارم». سپس نزد عباس(علیه السلام) آمد. حضرت بر مرکب خویش سوار و با نیزه ای در دست و شمشیری به کمر مشغول نگاهبانی بود.۱۰ زهیر نزد او آمد و گفت: «آمده ام تا با تو سخنی بگویم». حضرت که بیم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نیست، ولی نمی توانم از شنیدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره می شنوم». زهیر جریان خواستگاری علی(علیه السلام) از امّ البنین(علیهاالسلام) را بیان کرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «ای عباس(علیه السلام)! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته، مبادا در یاری برادرت کوتاهی کنی!» حضرت عباس(علیه السلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در رکاب اسب فشرد که تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو می خواهی با این سخنانت به من جرأت دهی؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یاری برادرم دست بر نمی دارم و در پشتیبانی از او کوتاهی نخواهم کرد. فردا این را به گونه ای نشانت می دهم که در عمرت نظیرش را ندیده باشی».۱۱

۸٫ پرچمداری سپاه
صبح عاشورا، وقتی امام از نماز و نیایش فارغ شد، لشکر دشمن آرایش نظامی به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع کرد. لشکر امام از سی و دو سواره و چهل پیاده تشکیل شده بود. امام در چینش نظامی لشکر خود، زهیر را در «مَیمنه» و حبیب را در «مَیسره» گماشت و پرچم لشکر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(علیه السلام) داد.۱۲

۹٫ شکستن حلقه محاصره دشمن
در نخستین ساعت های جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسین(علیه السلام) به نام های «عمرو بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی»، «مجمع بن عبداللّه عائذی» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حمله ای دسته جمعی به قلب لشکر کوفیان نمودند.

دشمن تصمیم گرفت آنان را محاصره نماید. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونه ای که کاملاً ارتباط آن ها با سپاه امام قطع گردید. در این هنگام حضرت عباس(علیه السلام)با دیدن به خطر افتادن آن ها، یک تنه به سوی حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شکسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طوری که وقتی آن ها از چنگ دشمن بیرون آمدند، تمام پیکرشان زخمی و خون آلود بود.۱۳

۱۰٫ کندن چاه برای تهیه آب
در میانه روز، آن گاه که تشنگی بر کودکان، زنان و حتی سپاهیان امام فشار شدیدی آورده بود، امام به حضرت عباس(علیه السلام)دستور داد اقدام به حفر چاه نماید؛ چرا که سرزمین کربلا بر کرانه رودی پر آب قرار داشت و احتمال آن می رفت که با کندن چاه به آب دست یابند. حضرت عباس(علیه السلام) مشغول کندن چاه شد. پس از مدتی کندن زمین، از رسیدن به آب از آن چاه ناامید گردید، از چاه بیرون آمد و در قسمت دیگری از زمین دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولی از چاه دوم نیز آبی نجوشید.۱۴

۱۲٫ پیش فرستادن برادران برای نبرد
وقتی حضرت عباس(علیه السلام) بدن های شهیدان بنی هاشم و دیگر شهدا را بر گستره کربلا دید، برادران مادری خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آن ها فرمود: «ای فرزندان مادرم! پیش بتازید تا جانفشانی شما را در راه خدا و رسول خدا(صلی الله علیه وآله) شاهد باشم». آنان که خون علی(علیه السلام) در رگ هایشان جاری بود، پیش تاخته و پس از مدتی نبرد با دشمن، پیش چشم حضرت عباس(علیه السلام) به شهادت رسیدند.۱۵

۱۳٫ شهادت فرزندان حضرت عباس(علیه السلام)
هنگامی که حضرت عباس(علیه السلام)به شهادت رسید، امام حسین(علیه السلام)خود را به او رسانید و وقتی که حالت او را مشاهده نمود، فریاد بی یاوری برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس(علیه السلام)صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «در خدمت توایم ای سرور ما!»

امام فرمود: «بِشَهَادَهِ اَبِیکُمَا الکِفَایَه»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزیده و از امام اجازه گرفته، به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید.۱۶ علامه «سید محسن امین»، نیز «عبداللّه بن عباس(علیه السلام)» را در شمار شهیدان کربلا ذکر می نماید،۱۷ اما بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ نگاران، تنها «محمد» در کربلا به شهادت رسیده است.۱۸

۱۴٫ پیکار شجاعانه
حضرت با سه تن از جنگجویان دشمن روبه رو می شود، نخستین آنان، «مارد بن صُدَیف» بود. او دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه ای بلند در دست گرفته بود. وقتی به میدان آمد، نیزه اش را به حمایل سینه حضرت فرو کرد. عباس(علیه السلام) سر نیزه او را گرفت و پیچاند و نیزه اش را از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد.۱۹

نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود که در پرتاب سنگ و نیزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رویارویی، مجروح شد، ولی بخشش حضرت، زندگی دوباره به او بخشید.

سومین رزم آور «عبداللّه بن عقبه غَنَوی» بود. حضرت، پدر او را می شناخت و برای این که کشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمی دانستی که در این جنگ با من روبه رو می شوی. به سبب احسانی که پدرم به پدرت کرده است، از جنگ با من دست بردار و برگرد». خیرخواهی حضرت در او اثر نکرد و به جنگ پرداخت. ساعتی نگذشته بود که شکست خورد و مفتضحانه از میدان نبرد گریخت.۲۰

پی نوشت ها:
۱ـ نهایه الارب، ج۲۰، ص۴۲۷؛ بغیه الطلب، ج۶، ص۲۶۲٫

۲ـ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۲؛ نفس المهموم، ص۲۱۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۳؛ تذکره الخواص، ص۲۴۸؛ اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳؛ مقاتل الطالبیین، ص۷۸٫

۳ـ تسلیه المجالس، ج۲، ص۲۶۴؛ الثقات، ج۱، ص۵۵۹؛ السیره النبویه، ج۱، ص۵۵۹؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۷۸ ؛ مُثیر الاحزان، ص۵۱٫

۴ـ مروج الذهب، ج۲، ص۷۰۱٫

۵ـ الإرشاد، ج۲، ص۹۲؛ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۹۸؛ بحارالأنوار، ج۴۴، ص۳۹۱؛ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۶؛ اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳۰؛ تجارب الامم، ج۲، ص۶۸٫

۶ـ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۵؛ الفتوح، ج۵، ص۱۶۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۴٫

۷ـ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج۱، ص۲۴۶؛ عمده الطالب، ص۳۹۴؛ اللهوف، ص۸۸٫

۸ـ الإرشاد، ج۲، ص۹۱؛ بحارالأنوار، ج۴۴، ص۳۹۰، اعلام الوری، ص۲۳۳؛ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج۱، ص۲۴۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۴؛ المنتظم، ج۵،پص۳۳۷٫

۹ـ جمهره النسب، ج۲، ص۳۲۱٫

۱۰ـ وسیله الدارین، ص۲۷۰ ؛ مقتل الحسین(ع) بحرالعلوم، ص۳۱۴؛ معالی السبطین، ج۱، ص۴۴۳٫

۱۱ـ مقتل الحسین(ع) بحرالعلوم، ص۳۱۴؛ کبریت الأحمر، ص۳۸۶؛ بطل العلقمی، ج۱، ص۹۷٫

۱۲ـ شرح الاخبار، ج۳، ص۱۸۲؛ بحارالأنوار، ج۴۵، ص۴؛ تذکره الخواص، ص۲۵۱ ؛ الأخبارالطوّال، ص۲۵۶٫

۱۳ـ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۴۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۹۳؛ اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳۰؛ معالی السبطین، ج۱، ص۴۴۳؛ العیون العبری، ص۱۲۶٫

۱۴ـ ینابیع الموده، ج۲، ص۳۴۰؛ المنتخب، ج۲، ص۴۴۱؛ مقتل ابی مخنف، ص۵۷؛ بطل العلقمی، ج۲، ص۳۵۷٫

۱۵ـ الامالی الخمیسیه، ج۱، ص۱۷۵؛ بحارالأنوار، ج۴۵، ص۳۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۵۴؛ اعلام الوری، ص۲۴۳؛ الإرشاد، ج۲، ص۱۱۳٫

۱۶ـ بطل العلقمی، ج۳، ص۴۳۳٫

۱۷ـ اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۱۰٫

۱۸ـ بحارالانوار، ج۴۵، ص۶۲؛ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۱۲؛ العوالم، ج۱۷، ص۳۴۳٫

۱۹ـ کبریت الأحمر، ص۳۸۷٫

———————————————————

در صبح روز عاشورا، امام یاران خود را به دو دسته تقسیم کرد که شامل سی نفر سواره نظام و چهل نفر پیاده نظام بود. امام فرماندهی میمنه سپاه را به «زهیر بن قین» و میسره سپاه را به «حبیب بن مظاهر» سپرد و پرچم را به برادر خود عباس علیه السلام که از همه شجاع تر بود، داد. [۱]

امام حسین علیه السلام به دلیل نقش حساس عباس علیه السلام در رویارویی با دشمنان به ایشان اجازه مبارزه و جنگ نمی دادند؛ زیرا چه بسا شهادت ایشان به دلیل دارا بودن نقش پرچم داری می توانست ضربه جبران ناپذیری به روحیه سپاه باشد. از این رو، وقتی ابوالفضل العباس علیه السلام با دیدن شهادت یاران امام و تنهایی او، اجازه جنگ می خواهد، امام به او می فرماید: «یا اَخی أَنْتَ صاحِبُ لِوائی وَ اِذا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَری؛ [۲] ای برادر! تو پرچم دار من هستی. اگر تو از دست بروی، سپاه من پراکنده می شود.»

نگاشته اند هنگامی که اسیران کربلا را به شهر شام بردند، در میان وسائل غارت شده از شهیدان کربلا، پرچمی بود که در اثر ضربات شمشیر و نیزه، آسیب دیده بود. وسائل را پیش روی یزید نهادند. یزید پرچم مذکور را برداشت و به دقت بدان نگریست و پرسید: این پرچم در دست چه کسی بوده است؟ گفتند: عباس بن علی علیهماالسلام . آن گاه با تعجب و شگفتی ایستاد و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب بنگرید. ببینید که بر اثر ضربه های پیکار گران جای سالمی بر آن نمانده است، ولی جایی که در دست پرچم دار قرار داشته، سالم است.»

این سخن کنایه از این بود که پرچم دار ضربه های تیغ و شمشیری که بر دستش فرود می آمده، تحمل کرده، ولی پرچم را رها نمی کرده است. [۳]

موقعیت حضرت عباس علیه السلام در بین یاران امام حسین علیه السلام موقعیت ویژه و منحصر به فردی بوده است. آنگاه که در مدینه بسیاری از خواص و نزدیکان امام، ایشان را از دست زدن به قیام باز می داشتند و با نصیحت و خیرخواهی، امام را از این حرکت بر حذر می داشتند، حضرت عباس علیه السلام در چنین شرایط بحرانی و حساسی، بدون هیچ گونه مصلحت اندیشی، پیشگام در یاری امام علیه السلام شد.

در دیگر صحنه های قیام نیز همواره حضرت عباس علیه السلام پیشگام دیده می شود. به عنوان نمونه شب عاشورا وقتی تنهایی و بی یاوری امام خود را می بیند که امام به همه اجازه بازگشتن از کربلا می دهد، به عنوان اولین سخنگو برخاسته و فریاد برآورد: «هرگز چنین نخواهیم کرد، آیا برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خداوند تا ابد آن را به ما نشان ندهد؛ لَمْ نَفْعَلْ ذلِکَ! لِنَبْقِیَ بَعْدَکَ؟ لا اَرانَا اللّه ُ ذلِکَ ابدا.» [۴]

و هنگامی که امام علیه السلام ، سر و صدای لشکر دشمن را می شنود که آماده شبیخون هستند، حضرت عباس علیه السلام را به عنوان نماینده اعزامی خود به همراه بیست سوار به سوی آنان گسیل می دارد، تا ببیند خواسته آنان چیست و به او می فرماید: «یا عَبّاسُ اِرْکَبْ بِنَفْسی اَنْتَ یا اَخی! حَتَّی تَلْقاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ ما لَکُمْ وَ ما بَدالَکُمْ وَ تَسْأَلْهُمْ عَمّا جاءَ بِهِمْ؟؛ ای عباس! ای برادرم! جانم به قربانت، سوار شو و نزد ایشان برو و بگو شما را چه شده و چه می خواهید و از سبب آمدنشان [به اینجا] پرسش کن.» [۵]

عباس علیه السلام نزد ایشان رفته و خبر آورد که آنان برای جنگ آمده اند. امام به او فرمود: «اِرْجِعْ اِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ اِلَی الْغُدْوَهِ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّهَ لَعَلَّنا نُصَلیّ لِرَبِّنَا اللَّیْلَهَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ یَعْلَمُ اَنّی قَدْ کُنْتُ اُحِبُّ الصَّلوهَ لَهُ وَ تِلاوَهَ کِتابِهِ وَ الدُّعاءَ وَ الاِسْتِغْفارَ؛ نزد آنان باز گرد و اگر توانستی تا صبح از آنان مهلت بگیر و امشب ایشان را از ما باز گردان، شاید ما امشب را برای پروردگارمان نماز بخوانیم و او را خوانده و درخواست مغفرت نماییم؛ زیرا خداوند می داند که من نماز برای او، تلاوت کتابش و دعا و طلب آمرزش را دوست می دارم.» و عباس علیه السلام نیز چنین کرد. [۶]

در روز عاشورا نیز ایشان علاوه بر دفاع از خیمه ها، هر گاه در درگیریها، نیروهای خودی، در محاصره دشمن قرار می گرفتند و توان مقابله را از دست می دادند، به یاری آنان می شتافت و حلقه محاصره را می شکست. به عنوان نمونه در مبارزه «عمر بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی» و «سعد» غلام عمر بن خالد صیداوی که پس از ساعتی پیکار در محاصره دشمن واقع شدند، حضرت عباس علیه السلام با یورشی توفنده، آنان را از چنگال دشمن نجات داد. [۷]

او در حرکتی افتخارآمیز، برای اطمینان از جانفشانی برادران خود؛ عبدالله، جعفر و عثمان، آنان را پیش مرگ امام خود ساخته و بدانها می گوید: «تَقَدَّمُوا بِنَفْسی اَنْتُمْ! فَحامُوا عَنْ سَیِّدِکُمْ حَتّی تَمُوتُوا دُونَهُ؛ پیش بتازید فدایتان شوم! و از سرور و پیشوای خود حمایت کنید تا در برابر او جان دهید.» [۸] سپس آنان را به میدان فرستاد و هرسه آنها به شهادت رسیدند. در پایان نیز خود به میدان شتافته و به شهادت رسید.

ابو حنیفه دینوری از تاریخ نویسان اهل سنت درباره شهادت عباس علیه السلام می نویسد: «وَ بَقِیَ الْعَبّاسُ بْنُ عَلیٍّ علیهماالسلام قائِما لإِِمامِ الحُسَینِ علیه السلام یُقاتِلُ دُونَهُ وَ یَمیلُ مَعَهُ حَیْثُ مالَ حَتّی قُتِلَ رَحْمَهُ اللّه ِ عَلَیْهِ؛ و عباس بن علی علیهماالسلام همچنان پیش روی امام حسین علیه السلام باقی ماند، نزد او می جنگید و به هر سو که امام می رفت او نیز می رفت تا اینکه کشته شد؛ درود خدا بر او باد.» [۹]

با شهادت عباس علیه السلام نامه پرچم داری در عصر حضور بسته شد و نام او را تاریخ به عنوان واپسین پرچم دار جنگهای پیشوایان معصوم علیهم السلام در دوران حضور ثبت نمود.

عباس لوای همت افراشته است

وین راز به خون خویش بنگاشته است

او پرچم انقلاب عاشورا را

با دست بریده اش به پا داشته است [۱۰]

تاج شهیدان همه عالمی

دست علی علیه السلام ماه بنی هاشمی

چار امامی که تو را دیده اند

دست علم گیر تو بوسیده اند

* * *

بر لب آبم و از داغ غمت می میرم

هر دم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

گاه سردار علمدارم و گاهی سقا

که به پاس حَرَمت گشت زنان چون شیرم

غیرتم، گاه نهیبم زند از جا برخیز!

لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم

کربلا کعبه عشق است و منم در احرام

شد در این قبله عشاق دو تا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست کنم قربانی

تا که تکمیل شود حج و من آن گه میرم

زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک

تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم

ای قد و قامت تو معنی «قد قامت» من

ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود

بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

جسدم را به سوی خیمه اصغر علیه السلام مبرید

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

[۱] تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۲۱۳؛ مقتل الحسین، موفق بن احمد الخوارزمی، قم، منشورات مکتبه المفید، بی تا، ج ۲، ص ۴٫

[۲] بحار الانوار، محمد باقر المجلسی، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳ ه . ق، ج ۴۵، ص ۴۱٫

[۳] ر. ک: سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله ، محمد محمدی اشتهاردی، قم، انتشارات ناصر، چاپ ششم، ۱۳۷۳ ه . ش، ص ۲۹۹٫

[۴] شیخ عباس قمی، نفس المهموم، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، ۱۳۶۸، ه . ق، ص ۱۳۷٫

[۵] محمد بن محمد بن النعمان، شیخ مفید، الإرشاد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۸ ه . ش، ج۲، ص۱۳۲٫

[۶] همان، ص۱۳۳٫

[۷] تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۱۶٫

[۸] الارشاد، ج۲، ص۱۶۲٫

[۹] ابو حنیفه احمد بن داود الدینوری، اخبار الطِّوال، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، ۱۴۲۱ ه . ق، ص۳۸۰٫

[۱۰] سید رضا مؤید.

—————————————–

شجاعت حضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بی نظیر بود، چگونگی شهادت او، و رجزهای او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوی آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شکست و خود را به آب فرات رسانید.

مادرش ام البنین علیها السلام در شهر خطاب به او می گوید:

لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد

«اگر شمشیرت در دستهایت بود، کسی را جرئت نزدیک شدن به شمشیرت نبود». 

روایت شده: هنگامی که وسائل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود، یزید و حاضران دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده ولی دستگیره آن سالم است، پرسید: این پرچم را چه کسی حمل می کرد؟

گفته شد: عباس بن علی علیه السلام آن را حمل می کرد.

یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم، دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت:

انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن و الضرب الا مقبض الید التی تحمله.

: «به این پرچم بنگرید،که بر اثر صدمات و ضربات، هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با ست حمل می کرده است (یعنی سالم ماندن دستگیره نشان می دهد که پرچمدار، تیرها و ضرباتی را که بر دستش وارد می شود تحمل می کرد و پرچم را رها نمی ساخته است) ».

سپس یزید گفت:

ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه.

: « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا برای تو زیبنده نیست) ای عباس، این است معنای وفاداری برادر نسبت به برادرش ». 

عباس سه برادر پدر و مادری داشت که مادرشان ام المؤمنین علیها السلام بود، یکی از آنها عبدالله بود که ۲۵ سال داشت، دیگری عثمان بود که ۲۱ سال داشت و سومی جعفر بود که ۱۹ سال داشت.

حضرت عباس که از آنها بزرگتر بود و ۳۴ سال داشت، به برادران رو کرد و گفت: «ای پسران مادرم به پیش بتازید تا خلوص و خیرخواهی شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم ».

آنها یکی بعد از دیگری روانه میدان شدند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند. 

وقتی که همه یاران حسین علیه السلام کشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها یافت به حضور برادر آمد و عرض کرد: به من اجازه رفتن به میدان بده، امام سخت گریه کرد، عباس علیه السلام عرض کرد: سینه ام تنگ شده و از زندگی دلتنگ گشته و به تنگ آمده ام، می خواهم انتقام خون شهیدان را از دشمن بگیرم.

امام حسین علیه السلام فرمود: برو برای این کودکا تشنه لب، اندکی آب بیاور.

حضرت عباس علیه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خیام می گشت و نگهبانی می کرد و مراقب بود تا دشمن جلو نیاید.

در این هنگام زهیر بن قین (یکی از یاران با وفای امام حسین) نزد عباس علیه السلام آمد و عرض کرد: در این وقت آمده ام تا تو را به یاد سخن پردت علی علیه السلام بیندازم، عباس علیه السلام که می دید خیام اهلبیت در خطر تهدید دشمن است، از اسب پیاده نشد و فرمود: «مجال سخن نیست ولی چون نام پدرم را بردی، نمی توانم از گفتارش بگذرم، بگو که من سواره می شنوم ».

زهیر گفت: پدرت هنگامی که خواست با مادرت ام البنین علیها السلام ازدواج کند، به برادرش عقیل فرموده بود زن شجاعی از خاندان شجاع برایم پیدا کن، زیرا می خواهم فرزند شجاعی از او به دنیا بیاید و حامی و ایثارگر فداکار برای برادرش حسین علیه السلام باشد. بنابراین ای عباس، پدرت تو را برای چنین روزی (عاشورا) خواسته است مبادا کوتاهی کنی.

غیرت عباس با شنیدن این سخن به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تا سمه رکاب قطع گردید و فرمود: ای زهیر! آیا با این گفتار می خواهی به من جرئت بدهی، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمی دارم و در حمایت از حریم او کوتاهی نخواهم نمود.

«والله لاریتک شیئا ما رایته قط ».

: «به خدا قسم فداکاری خود را به گونه ای ابراز کنم و به تو نشان دهم که هرگز نظیرش را ندیده باشی ».

آنگاه عباس علیه السلام به سوی دشمن حمله کرد، آن گونه که گوئی شمشیرش، آتشی است که در نیزار افتاده است، تا اینکه صد نفر از قهرمانان دشمن را کشت.

از جمله با «مارد بن صدیف تغلبی » قهرمان بی بدیل دشمن جنگ تن به تن کرد، نیزه بلند مارد را از دست او درآورد و نیزه را تکان سختی داد و فریاد زد: «ای مارد، از درگاه خدا امیدوارم که با نیزه خودت، تو را به جهنم واصل کنم ».

آنگاه آن نیزه را در کمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمین انداخت، با اینکه جمعی از دشمن به کمک مارد آمدند، عباس علیه السلام هماندم نیزه را به گلون مارد فرود آورد که مارد به زمین افتاد و گوش تا گوش او بریده شد و به هلاکت رسید، و در این درگیری شدید جمعی دیگر نیز بدست عباس علیه السلام کشته شدند. 

حضرت عباس علیه السلام به سوی دشمن شتافت، آنها را موعظه کرد، و از عاقبت بد ترسانید، ولی نصایح آنحضرت در آن کوردلان اثر نکرد، عباس نزد برادرش حسین علیه السلام بازگشت، شنید صدای العطش کودکان بلند است.

در روایتی آمده: خیمه ای مخصوص مشکهای آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خیمه شد، دید اطفال آن مشکهای خالی را برداشته و شکمهای خود را بر مشکهای نم دار می گذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور دیدگانم صبر کنید اکنون می روم و برای شما آب می آورم ».  در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشک خود را برداشت و به سوی فرات رهسپار گردید.

آری عباس علیه السلام مشک را پر از آب کرد، ولی از آب نیاشامید و به خود خطاب کرد و گفت:

یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی هذا الحسین وارد المنون و تشربین بارد المعین تالله ما هذا فعال دینی

«ای نفس! بعد از حسین، زندگی تو ارزش ندارد، و نباید بعد از او باقی بمانی، این حسین است که لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد می خواهی آب گوارا و خنک بیاشامی، سوگند به خدا دین من اجازه چنین کاری را نمی دهد».

و به نقل بعضی، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمی زنم در حالی که آقایم حسین علیه السلام تشنه باشد.

«والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا». 

عقل می گوید: آب بیاشام تا نیرو بگیری و بتوانی خوب بجنگی، ولی عشق و وفا و صفا می گوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشی و آنها تشنه باشند؟

بعضی نقل کرده اند حضرت علی علیه السلام در شب ۲۱ رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سینه اش چسبانید و فرمود: پسرم، بزودی در روز قیامت بوسیله تو چشمم روشن می گردد.

«ولدی اذا کان یوم عاشورا، و دخلت المشرعه، ایاک ان تشرب الماء و اخوک الحسین عطشان.

«پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی با اینکه برادرت تشنه است!». 

آنحضرت با همان یکدست حمله بر دشمن کرد، بسیاری از شجاعان دشمن را بر خاک هلاکت افکند. در این بحران، حکیم بن طفیل از کمین نخله ای بیرون جهید و ضربتی بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع کرد (فقطع یده من الزند).

آنحضرت مشک را به دندان گرفت و همت می کرد تا مشک را به خیمه ها برساند که ناگاه تیری بر مشگ آب آمد و آب آن ریخت، و تیر دیگری بر سینه اش رسید و از اسب بر زمین افتاد. 

ابی مخنف می نویسد: وقتی که دستهای عباس علیه السلام جدا شد، در حالی که از دو طرف دستش قطرات خون می ریخت به دشمن حمله کرد تا اینکه ظالمی با گرز آهنین بر سر مبارکش زد و آن را شکافت، آن هنگام آن مظلوم به زمین افتاد و در خون خود غوطه ور گردید و صدا زد:

«یا اخی یا حسین علیک منی السلام »: «ای برادرم حسین خدا حافظ ». 

و طبق روایت مشهور، صدا زد:

«یا خاه ادرک اخاک »: «ای برادر، برادرت را دریاب ».

امام حسین علیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عباس شتافت او را غرق در خون دید که پیکرش پر از تیر شده و دستهایش از بدن جدا گشته و چشمهایش تیر خوده اند.

«فوقف علیه منحنیا و جلس عند راسه یبکی حتی فاضت نفسه ».

: «با کمر خمیده به عباس نگریست و سپس در بالین او نشست و گریه کرد تا عباس به شهادت رسید».

نیز نقل شده: با صدای بلند گریه کرد و فرمود:

«الان انکسر ظهری و قلت حیلتی و شمت بی عدوی ».

:«اکنون پشتم شکست، و رشته تدبیر و چاره ام از هم پاشید، و دشمن بر من چیره شد و شماتت کرد». 

———-

مطابق معتبرترین نقلها اولین کسی که از خاندان پیغمبر شهید شد،جناب علی اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود،یعنی ایشان وقتی شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسی نمانده بود،فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء.آمد عرض کرد:برادر جان!به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلی از این زندگی ناراحت هستم.جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد،گفت:بروید برادران! من می خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم.می خواست مطمئن شود که برادران مادری اش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود.

بنا بر این ام البنین است و چهار پسر،ولی ام البنین در کربلا نیست،در مدینه است.آنان که در مدینه بودند از سرنوشت کربلا بی خبر بودند.به این زن،مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستی اش همین چهار پسر بود،خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند.البته این زن زن کامله ای بود،زن بیوه ای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود.گاهی می آمد در سر راه کوفه به مدینه می نشست و شروع به نوحه سرایی برای فرزندانش می کرد.تاریخ نوشته است که این زن خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود.هر کس که می آمد از آنجا عبور کند متوقف می شد و اشک می ریخت.مروان حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند بی اختیار می نشست و با گریه این زن می گریست. این زن اشعاری دارد و در یکی از آنها می گوید:

لا تدعونی ویک ام البنین

تذکرینی بلیوث العرین

کانت بنون لی ادعی بهم

و الیوم اصبحت و لا من بنین (۱)

مخاطب را یک زن قرار داده،می گوید:ای زن،ای خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنین می نامیدی،بعد از این دیگر ام البنین نگو،چون این کلمه خاطرات مرا تجدید می کند،مرا به یاد فرزندانم می اندازد،دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید،بله،در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند.

رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل مرثیه بسیار جانگدازی دارد،می گوید:

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید

ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد

لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد (۲)

پرسیده بود که پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است.او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او می گفتند قمر بنی هاشم،ماه بنی هاشم.در میان بنی هاشم می درخشیده است.اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشته اند هنگامی که سوار بر اسب می شد،وقتی پاهایش را از رکاب بیرون می آورد،سر انگشتانش زمین را خط می کشید.بازوها بسیار قوی و بلند،سینه بسیار پهن.می گفت که پسرش به این آسانی کشته نمی شد.از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند.آن وقت در این مورد مرثیه ای گفت.می گفت:ای چشمی که در کربلا بودی،ای انسانی که در صحنه کربلا بودی آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار می کردند.پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند.وای بر من!به من گفته اند که بر شیر بچه تو عمود آهنین فرود آوردند.عباس جانم،پسر جانم!من خودم می دانم که اگر تو دست در بدن می داشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.

و لا حول و لا قوه الا بالله

پی نوشت ها:

۱) منتهی الآمال،ج ۱/ص ۳۸۶٫

۲) همان.

———————————————————————–

کسانی که حسین علیه السلام خود را به بالین آنها رساند مختلف بودند،هر کس در یک وضعی قرار داشت.وقتی امام وارد می شد یکی هنوز زنده بود و با آقا صحبت می کرد، دیگری در حال جان دادن بود.در میان کسانی که ابا عبد الله علیه السلام خود را به بالین آنها رسانید،هیچ کس وضعی دلخراش تر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس برای او نداشت،برادری که حسین علیه السلام خیلی او را دوست می دارد و یادگار شجاعت پدرش امیر المؤمنین است.در جایی نوشته اند ابا عبد الله علیه السلام به او گفت:برادرم «بنفسی انت »عباس جانم!جان من به قربان تو.این خیلی مهم است.عباس در حدود بیست و سه سال از ابا عبد الله علیه السلام کوچکتر بود(ابا عبد الله ۵۷ سال داشتند و عباس یک مرد جوان ۳۴ ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنی و تربیتی به شمار می رفت،آنوقت به او می گوید: برادر جان!«بنفسی انت »ای جان من به قربان تو!

ابا عبد الله کنار خیمه منتظر ایستاده است.یک وقت فریاد مردانه ابا الفضل را می شنود.(نوشته اند ابا الفضل علیه السلام چهره اش آنقدر زیبا بود که «کان یدعی بقمر بنی هاشم »در زمان خود معروف به ماه بنی هاشم بود.اندامش به قدری رسا بود که بعضی از اهل تاریخ نوشته اند:«و کان یرکب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فی الارض »سواراسب تنومندی شد،پایش را که از رکاب بیرون می کشید،با انگشت پایش می توانست زمین را خراش بدهد.حالا گیرم به قول مرحوم آقا شیخ محمد باقر بیرجندی یک مقدار مبالغه باشد،ولی نشان می دهد که اندام بسیار بلند و رشیدی داشته است، اندامی که حسین از نظر کردن به آن لذت می برد).وقتی که حسین علیه السلام به بالای سر او می آید،می بیند دست در بدن او نیست،مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است.بی جهت نیست که گفته اند:«لما قتل العباس بان الانکسار فی وجه الحسین »عباس که کشته شد،دیدند چهره حسین شکسته شد.خودش فرمود:

«الان انقطع ظهری و قلت حیلتی ».

و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

———

چه کم و کسری در زندگی عباس بن علی،همان طوری که مقاتل معتبر نوشته اند، وجود دارد؟قبلا اگر نبود برای ابو الفضل جز همین یک افتخار،با ابو الفضل کسی کاری نداشت.با هیچ کس غیر از امام حسین کاری نداشتند.خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند به هیچ کس دیگر کاری ندارند. وقتی که شمر بن ذی الجوشن از کوفه می خواهد حرکت کند بیاید به کربلا،یکی از حضاری که در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندی داشت،به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند،خواهش می کنم امان نامه ای برای آنها بنویس.ابن زیاد هم نوشت.شمر خودش هم در یک فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنی از قبیله ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببینید،ادب را ببینید!این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام فریادش را بلند کرد:«این بنوا اختنا،این بنو اختنا»خواهرزادگان ما کجا هستند؟خواهرزادگان ما کجا هستند؟ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا»جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است.آقا که اجازه داد، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟»چه می گویی؟شمر گفت:مژده و بشارتی برای شما آورده ام،از امیر عبید الله برای شما امان آورده ام،شما آزادید،الآن که بروید جان به سلامت می برید.گفتند:خفه شو!خدا تو را لعنت کند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه ای که آورده ای.ما امام خودمان،برادر خودمان را اینجا رها کنیم به موجب اینکه ما تامین داریم؟!

در شب عاشورا اول کسی که نسبت به ابا عبد الله اعلام یاری کرد،همین برادر رشیدش ابوالفضل بود.بگذریم از آن مبالغات احمقانه ای که می کنند،ولی آنچه که در تاریخ مسلم است،ابوالفضل بسیار رشید،بسیار شجاع،بسیار دلیر،بلند قد و خوشرو و زیبا بود(و کان یدعی قمر بنی هاشم)که او را«ماه بنی هاشم »لقب داده بودند.اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از علی علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است که علی به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنی برای من انتخاب کن که «ولدتها الفحوله »از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لی فارسا شجاعا»دلم می خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید.عقیل،ام البنین را انتخاب می کند و می گوید این همان زنی است که تو می خواهی.تا این مقدار حقیقت است.آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا می شود،بنابر یکی از دو روایت،ابوالفضل می آید جلو،عرض می کند برادرجان،به من هم اجازه بفرمایید،این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمی آورم،می خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما کنم.من نمی دانم روی چه مصلحتی-خود ابا عبد الله بهتر می دانست-فرمود:برادرم!حالا که می خواهی بروی،پس برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری.(این را هم عرض کنم:لقب «سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود،چون یک نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشکافد و برای اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود که[از آب]ممنوع بودند،ولی در این خلال توانستند یکی دو بار آب تهیه کنند.از جمله در شب عاشورا تهیه کردند،حتی غسل کردند،بدنهای خودشان را شستشو دادند).فرمود:چشم.

حالا ببینید چه منظره با شکوهی است،چقدر عظمت است،چقدر شجاعت است،چقدر دلاوری است، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است،چقدر معرفت است،چقدر فداکاری است!یکتنه خودش را به این جمعیت می زند.مجموع کسانی را که دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته اند.خودش را وارد شریعه فرات می کند.اسب خودش را داخل آب می برد.این را همه نوشته اند:اول،مشکی را که همراه دارد پر از آب می کند و به دوش می گیرد.تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طوری که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست می برد زیر آب،مقداری آب با دو مشت خودش تا نزدیک لبهای مقدس می آورد.آنهایی که از دور ناظر بوده اند گفته اند اندکی تامل کرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روی آب ریخت.آنجا کسی ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتی بیرون آمد یک رجزی خواند که در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب می کند،می گوید:

یا نفس من بعد الحسین هونی

و بعده لا کنت ان تکونی

هذا الحسین شارب المنون

و تشربین بارد المعین

هیهات ما هذا فعال دینی

و لا فعال صادق الیقین (۱)

ای نفس ابو الفضل!می خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانی.حسین دارد شربت مرگ می نوشد،حسین با لب تشنه در کنار خیمه ها ایستاده است و تو می خواهی آب بیاشامی؟ !پس مردانگی کجا رفت؟شرف کجا رفت؟مواسات کجا رفت؟همدلی کجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستی؟مگر تو تابع او نیستی؟هرگز دین من به من اجازه نمی دهد،هرگز وفای من به من اجازه نمی دهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون می دانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است که این آب را به سلامت برساند،برای اینکه مبادا تیری بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازه ای پیش آمده است.فریاد کرد:

و الله ان قطعتموا یمینی

انی احامی ابدا عن دینی

و عن امام صادق الیقین

نجل النبی الطاهر الامین

به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید،من دست از دامن حسین بر نمی دارم.

طولی نکشید که رجز عوض شد:

یا نفس لا تخش من الکفار

و ابشری برحمه الجبار

مع النبی السید المختار

قد قطعوا ببغیهم یساری (۲)

در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشته اند:با آن هنر فروسیتی که[در او]وجود داشته است،به هر زحمت بود این مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت.دیگر من نمی گویم چه حادثه ای پیش آمد،چون خیلی جانسوز است. ولی اشعاری است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ می شود،آن را هم عرض می کنم.

ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می آمد و در آنجا برای فرزندان خودش نوحه سرایی می کرد.نوشته اند اینقدر نوحه سرایی این زن دردناک بود که هر که می آمد گریه می کرد،حتی مروان حکم که از دشمن ترین دشمنان بود.

این زن گاهی در نوحه سرایی خودش همه بچه هایش را یاد می کند و گاهی بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنی ارشد فرزندان او بود،هم از نظر کمالات جسمی و روحی.

من یکی از دو مرثیه ای را که از این زن به خاطر دارم برای شما می خوانم.به طور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز می خوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهی این گونه می خواند،می گوید:

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید

ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد

لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد (۳)

می گوید ای چشم ناظر،ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را می دیدی،ای کسی که در کربلا بودی و می دیدی،ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشت سرش بر این جماعت پست حمله برده بودند،ای چنین شخصی، ای حاضر وقعه کربلا،برای من یک قضیه ای نقل کرده اند،من نمی دانم راست است یا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفته اند،در وقتی که دستهای بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد می گوید ابوالفضل،فرزند عزیزم!من خودم می دانم اگر تو دست می داشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو بشود.اینکه آمدند چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.

و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

پی نوشت ها:

۱) بحار الانوار،ج ۴۵/ص ۴۱٫

۲) همان،ص ۴۰٫

۳) منتهی الآمال،ج ۱/ص ۳۸۶٫

————-

حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در روز چهارم شعبان سال ۲۶ ه . ق (۱) در مدینه منوره دیده به جهان گشود .

پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد .

مادر بافضیلتش فاطمه معروف به «ام البنین » دختر حزام بن خالد کلابی بود . (۲)

واژه «عباس » از نظر لغوی به معنای «بسیار ترش رو» است . و یا به معنای شیری که شیران دیگر از او فرار کنند . (۳) انتخاب این نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است . لذا مورخان نوشته اند «سماه امیرالمومنین علیه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته وسطوته و صولته وعبوسته فی قتال الاعداء وفی مقابله الخصماء; علی علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید که به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویی با جنگجویان آگاهی داشت .» (۴)

گاهی هم حضرت امیر علیه السلام قنداقه عباس را می گرفت، آستین او را بالا می زد و بازوانش را می بوسید و گریه می کرد و می فرمود: «دستهای او در راه یاری برادرش حسین قطع می شود .» (۵)

حضرت عباس القاب مختلفی دارد که هر یک بیانگر بخشی از مقام، عظمت و سجایای اخلاقی اوست . «ممقانی » شانزده لقب برای او برشمرده است; مانند:

۱ . ابوالفضل; یعنی پدر فضایل (و یا او پسری به نام فضل داشت) ;

۲ . ابوالقربه; که سقا و آبرسان بود;

۳ . قمر بنی هاشم; چون دارای چهره ای زیبا بود . صاحب مقاتل الطالبین می نویسد:

«عباس، زیبا و نیک منظر بود، وقتی بر اسبی درشت هیکل سوار می شد، پاهایش به زمین کشیده می شد و به او قمر بنی هاشم می گفتند!» (۶)

استاد مرتضی مطهری می گوید:

«عباس اندامی بسیار بلند و قامتی رشید و زیبا داشته که امام حسین علیه السلام از نگاه کردن به او لذت می برد .» (۷)

۴ . عبد صالح (بنده شایسته) ;

۵ . المواسی (ایثارگر) ;

۶ . الفادی (فداکار) ;

۷ . الحامی (حمایت کننده) ;

۸ . الواقی (نگهبان و محافظ) ;

۹ . الساعی (تلاشگر) ;

۱۰ . باب الحوائج (وسیله برآمدن حاجات) ;

۱۱ . حامل اللواء (پرچمدار) ;

و …

عباس با لبابه دختر عبید الله بن عباس (پسر عموی پدرش امام علی علیه السلام) ازدواج کرد و از او دو فرزند به نام عبیدالله و فضل (۸) داشت .

و اکنون در این نوشتار به بهانه تولد آن حضرت در چهارم شعبان که «روز جانباز» نیز نامیده شده است، بر آنیم تا گوشه هایی از فضایل و اوصاف آن حضرت را که می تواند الگو و اسوه ما باشد تقدیم شما خوانندگان گرامی مخصوصا جانبازان عزیز کنیم:

الف) طاعت و بندگی
آنچه بیشتر از چهره حضرت عباس در ذهنها به تصویر کشیده شده و زبانها گویای آن است شجاعت اوست و حال آنکه قبل از همه چیز آن حضرت یک بنده سراپا تسلیم الهی است، و تمام عظمتها و ارزشهای او زیر سایه همین بندگی و اطاعت محض الهی قرار دارد که به نمونه هایی اشاره می کنیم:

۱ . بنده صالح خدا: امام صادق علیه السلام این لقب گران سنگ را به او داد; چنان که در زیارتنامه آن حضرت می خوانیم:

«السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله … ; سلام بر تو ای بنده صالح و فرمان بر خدا .» (۹)

۲ . آثار سجده بر پیشانی: قرآن یکی از نشانه های بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانی آنها می داند:

«سیماهم فی وجوههم من اثر السجود» ; (۱۰) «نشانه های آنها در صورتهایشان بر اثر سجده های زیاد [در پیشگاه الهی نمایان] است .»

و حضرت عباس این گونه بود; در تاریخ می خوانیم:

«وبین عینیه اثر السجود; [در پیشانی] و بین چشمان او اثر سجده [نمایان] بود .» (۱۱)

نقل شده که روی قاتل عباس که از طایفه «بنی دارم » بود، سیاه شده بود . علت را از او پرسیدند . گفت: «من مردی را که در وسط پیشانی او اثر سجده بود کشتم که نامش عباس بود .» (۱۲)

و جعفر نقدی درباره او چنین می گوید: «وهو من عظماء اهل البیت علما وورعا ونسکا وعباده; او از بزرگان اهل بیت است از نظر دانش و پارسایی و نیایش و عبادت .» (۱۳)

این ویژگی عباس برای تمامی شیعیان درس بزرگی است تا بندگی خدا را در راس همه کارهای خود قرار دهند و راز و نیاز و عبادتهای شبانه و سجده های طولانی برای خدا را در زندگی خویش هرگز فراموش نکنند .

بسوزان دلی را که سوزی ندارد

سحر کن شبی را که روزی ندارد

الهی به آن سر که شور تو دارد

به آن دل که در سینه، نور تو دارد

به شوق شهیدان در خون تپیده

به اشک یتیمان محنت کشیده

به نام عزیزی که نام از تو دارد

به ملک ولایت، مقام از تو دارد

چنان کن که شرمنده، فردا نباشم

سرافکنده در پیش زهرا نباشم

ب) ولایت مداری و امام شناسی:
از ویژگیهای مهم حضرت عباس امام شناسی و اطاعت مطلق از امامان خویش بود .

پس از شهادت پدر بزرگوارش امام علی علیه السلام ودایع امامت و مقام ولایت تامه به امام حسن مجتبی علیه السلام سپرده شد . عباس با جان و دل، فرمان بردار و مطیع بی چون و چرای برادر و امام خود بود . وقتی امام حسن علیه السلام مجبور شد با معاویه صلح کند و مورد طعن و شماتت «یا مذل المؤمنین; ای خوارکننده مؤمنان » قرار گیرد، حضرت عباس بیش از پیش همراه و در رکاب امام خویش بود، و با شمشیر برهنه مانند یک سرباز جانباز از برادر و امام خویش محافظت می کرد . در مراسم تشییع آن حضرت که جنازه را تیرباران کردند، بر حضرت عباس خیلی گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسین علیه السلام نبود، از یکایک آنان انتقام می گرفت .

بعد از شهادت امام حسن علیه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسین بن علی علیهما السلام بود .

در مورد ولایت مداری و امام شناسی حضرت عباس به نمونه هایی اشاره می شود:

۱ . در زیارتنامه آن حضرت که از سخنان امام صادق علیه السلام است چنین می خوانیم:

«… المطیع لله ولرسوله ولامیرالمؤمنین والحسن والحسین صلی الله علیهم; [سلام بر تو ای بنده صالح و] مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان و حسن و حسین که درود خدا بر آنان باد .» (۱۴)

۲ . هنگام خروج از مدینه امام حسین علیه السلام ندا داد: «این اخی – این قمر بنی هاشم فاجابه العباس لبیک لبیک یا سیدی فقال له الامام علیه السلام: قدم لی یا اخی جوادی فاتی العباس بالجواد الیه; کجاست برادرم … کجاست ماه بنی هاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله ای آقای من! آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود: ای برادر، اسبم راحاضر کن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود .» (۱۵)

۳ . در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد کربلا شد . یکی از نقشه های او برای کاستن از یاران امام حسین علیه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود . وقتی جناب عباس شنید که شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نکرد و جواب او را نداد، تا اینکه امامش به او فرمان داد که جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: «چه می گویی؟» عرض کرد: «شما و برادرانت در امانید .» عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد:

«تبت یداک و لعن ما جئت به من امانک یا عدو الله اتامرنا ان نترک اخانا وسیدنا الحسین بن فاطمه وندخل فی طاعه اللعناء واولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له; دستهایت بریده باد و لعنت [خدا] بر آنچه که از امان نامه آورده ای . ای دشمن خدا! آیا دستور می دهی که ما برادرمان و آقایمان حسین علیه السلام پسر فاطمه علیها السلام را رها کنیم و داخل اطاعت لعنت شدگان و فرزندان لعنت شدگان شویم؟ [عجبا] آیا به ما امان می دهی در حالی که فرزند رسول خدا [حسین بن علی] در امان نیست .» (۱۶)

این جملات حاکی از معرفت و عشق عمیق حضرت عباس به امام خویش حسین بن علی علیه السلام است . به این جهت است که مورخان نوشته اند; عباس در کربلا به خاطر تعصبات قبیله ای و خانوادگی با دشمن نمی جنگید:

«… بل کان یعرف ان دین الله قائم بالحسین وهو عمود الدین، مجاهد عن دین الله وعن شریعه المصطفی وحامی عن ابن رسول الله وعن بنات الزهراء کما قال انی احامی ابدا عن دینی وعن امام صادق الیقین نجل النبی الطاهر الامین; بلکه همواره می شناخت که دین خدا به حسین علیه السلام پاینده است و او ستون دین است و برای دین خدا و شریعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جهاد [و مبارزه] می کند و [بدین جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمایت و پشتیبانی کرد; چنان که خود فرمود:

«به خدا اگر دست راستم را قطع کردید براستی [همچنان] از دینم حمایت می کنم و از امامی که یقین راستین دارد [دفاع می کنم; آن امامی که] پسر دختر پیامبر پاک و امین می باشد .» (۱۷)

از این جا به ویژگی سومی در وجود حضرت عباس پی می بریم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .

ج) بصیرت ژرف:
بیشتر منحرفان از امامت و ولایت، ظاهر بین و ساده اندیشند . قرآن کریم درباره دنیاپرستان می فرماید: «یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا وهم عن الآخره هم غافلون » ; «آنان تنها ظاهری از زندگی دنیا را می دانند و از آخرت غافلند .» (۱۸) ولایت مداران باید ژرف اندیش و ژرف نگر باشند .

از امتیازات ویژه حضرت عباس، بصیرت نافذ و ژرف اندیشی خاصی بود که تمام خطوط جامعه و رگه های کفر و نفاق را به خوبی می شناخت، و ولایت مداران را نیز دقیقا شناسایی کرده بود . امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس می فرماید:

«کان عمنا العباس نافذ البصیره; عموی ما عباس دارای بصیرت ژرف بود .» (۱۹)

در مقابل، یکی از کاستیهای عمر سعد که به دام یزید و ابن زیاد افتاد، نداشتن تیزبینی و بصیرت بود . ابن زیاد با بهره برداری از این کمبود فکری، فردی فرومایه و هزار چهره یعنی «شبث ربعی » را با او همراه ساخت تا او را توجیه کند . شبث کوشید به عمر سعد القا کند که حسین، کافر حربی است که قتلش واجب می شود و به همین جهت، قتل او در ماه حرام اشکالی ندارد . (۲۰)

ولایت مداری و ژرف اندیشی، از نیازهای شدید زمان ما برای تمام طبقات است; چرا که بصیرت ژرف و عمیق اندیشی باعث می شود خطوط فکری و سیاسی را بخوبی بشناسند و در موضع گیریها دقیقا بر خط صحیح و مستقیم امامت و ولایت سیر نمایند .

د) شجاعت:
از صفات بارز و برجسته حضرت عباس که همگان حتی غیرمسلمانان با آن آشنایی دارند، شجاعت و دلیری ایشان است . از آغاز امیرالمؤمنین علیه السلام برای این موضوع سرمایه گذاری نموده بود، آنجا که به برادرش عقیل – که اطلاعات وسیعی از نسب قبایل عرب و تاریخ گذشته آن روز داشت – سفارش فرمود که از اقوام اصیل و شجاع عرب، همسری برای من انتخاب کن که زاده شجاعان و وارث دلاوری و شهامت باشد; زیرا می خواهم از این ازدواج، فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید . عقیل پس از بررسی و جستجو «ام البنین کلابیه » را پیشنهاد کرد، که حضرت با او ازدواج کند; چرا که در جامعه [آن روز] شجاع تر و دلیرتر از اجداد و پدران او نبود . (۲۱)

از «حضرت ام البنین » چهار پسر رشید و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنیا آمدند، که بزرگ ترین و شجاع ترین آنها حضرت عباس بود .

استاد شهید مطهری می گوید:

«آرزوی علی علیه السلام در ازدواج با ام البنین در وجود مقدس حضرت ابوالفضل علیه السلام تحقق یافت .» (۲۲)

به نمونه هایی که شجاعت آن حضرت را می رساند اشاره می کنیم:

۱ . درباره ویژگیهای حضرت عباس در تاریخ می خوانیم:

«کالجبل العظیم وقلبه کالطود الجسیم لانه کان فارسا هماما وبطلا ضرغاما وکان جسورا علی الطعن والضرب فی میدان الکفار والحرب; [عباس] مانند کوهی بزرگ، و قلبش بسان کوهی خشن [و استوار] بود; چرا که او جنگ آوری بلند همت و سلحشوری شیرگون بود و در [وارد کردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با کفار جسور [و بی باک] بود .»

۲ . در معالی السبطین چنین بیان شده است: «ولا یقاس بشجاعته الا شجاعه ابیه واخیه; شجاعت عباس با شجاعت پدرش [علی علیه السلام] و برادرش [امام حسین علیه السلام] مقایسه می شود .» (۲۳)

و در ادامه می گوید: «در شجاعت عباس همین بس که وقتی دشمنان صدای او را می شنیدند رگهای بدنشان می لرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلبهایشان از وحشت می تپید و پوست بدنشان جمع می شد . با توجه به این شجاعت و شهامت بود که ابن زیاد برای او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود می خواست که او را از حسین علیه السلام بگیرد .» (۲۴)

همین شجاعت و قدرت او بود که پشتوانه محکمی برای امام حسین علیه السلام بود; هرچند تکیه امام حسین علیه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس که یک بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع یاری خدا از طریق اسباب طبیعی بود; لذا شهادت حضرت عباس سخت بر امام حسین علیه السلام اثر گذاشت و صریحا آنگاه که کنار بدن برادر آمد فرمود:

«الآن انکسر ظهری وقلت حیلتی; اکنون کمرم شکست و راه چاره ام کم شد .» (۲۵)

این سخنان از زبان معصومی صادر می شود که تعارف و زیادگویی و خلاف واقع در کلام و مرامشان راه ندارد . و وقتی که عباس اجازه میدان خواست امام حسین علیه السلام فرمود:

«اذا مضیت تفرق عسکری; هرگاه [از دستم] بروی سپاهم از هم می باشد .»

تاریخ نویسان نوشته اند:

«لم یبق الحسین بعد ابی الفضل الا هیکلا شاخصا معری عن لوازم الحیاه; از امام حسین بعد از [مرگ] ابی الفضل جز هیکلی [و مشتی استخوان] خالی از لوازم حیات و زندگی باقی نماند .» (۲۶)

دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پیدا کردند، و بر اصحاب و خیمه های امام حسین علیه السلام حمله ور شدند . در تاریخ می خوانیم:

«لما قتل العباس تدافعت الرجال علی اصحاب الحسین; (۲۷) هنگامی که عباس کشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حمله ور شدند .»

تا تو بودی خیمه ها آرام بود

دشمنم در کربلا ناکام بود

تا تو بودی من پناهی داشتم

با وجود تو سپاهی داشتم

تا تو بودی خیمه ها غارت نشد

بعد تو کس حافظ یارت نشد

تا تو بودی چهره نیلی نبود

دستها آماده سیلی نبود

تا تو بودی دست زینب باز بود

بودنت بهر حرم اعجاز بود

تا که مشکت پاره و بی آب شد

دشمن پر کینه ات شاداب شد

ه) وفا و فداکاری عباس:
یادم ز وفای اشجع الناس آید

وز چشم ترم سوده الماس آید

آید به جهان اگر حسین دگری

هیهات برادری چو عباس آید

وفا از بارزترین صفات مردان تاریخ و نشانه قوت دین و قدرت امانت داری است . وفا دژ مستحکمی است که انسان را تا پایان خط در مسیر راه نگه می دارد .» (۲۸)

در وفا و فداکاری نیز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوی پاکان وفادار، و فداکاران ایثارگر است . در این بخش پایانی، به نمونه هایی از وفا و فداکاری حضرت عباس اشاره می کنیم:

۱ . رد امان نامه:
رد امان نامه ابن زیاد و شمر – که قبلا به آن اشاره شد – نشانه وفای عباس است .

۲ . اعلان وفاداری در شب عاشورا:
در شب عاشورا امام حسین علیه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم; پس همه آزادید بروید و بیعتی که از جانب من به گردن شما بود برداشتم و این شب که شما را فرا گرفته فرصتی است، آن را شتر رهوار خود کنید و به هر سو که می خواهید بروید .» آنگاه چراغ را خاموش کرد و فرصت خوبی برای رفتن بود .

اولین کسی که وفای کامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن علی علیه السلام فقال له: لم نفعل ذلک؟ النبقی بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابدا; آنگاه عباس، فرزند علی آغاز به سخن نمود، پس به امام حسین علیه السلام عرض کرد: برای چه این کار را انجام دهیم؟ آیا برای آنکه بعد از شما باقی باشیم؟ نه، خدا این را [یعنی جدایی از شما را] هرگز به ما نشان ندهد .» (۲۹)

شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و محتاج این درم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

این مهر برکه افکنم و این دل کجا برم

۴ . اوج وفا در شط فرات:
حضرت عباس علیه السلام بعد از شهادت علی اکبر می خواست به میدان برود، اما برادر به او اجازه میدان رفتن نداد، بعد از اصرار زیاد فرمود: مقداری آب برای کودکان بیاور .

پیشانی حسینش را بوسید و به سوی فرات حرکت کرد، مشک را پر از آب کرد، خود نیز تشنه بود، می خواست آب بنوشد: «فذکر عطش الحسین ومن معه فرقی الماء; (۳۰) سپس به یاد تشنگی حسین و همراهان [و کودکان] افتاد، پس آب را [روی آب] ریخت .» و بر خود خطاب کرد:

یا نفس من بعد الحسین هونی

وبعده لا کنت ان تکونی

هذا الحسین وارد المنون

و تشربین بارد المعین

تالله ما هذا فعال دینی (۳۱)

«ای نفس! بعد از حسین خواری و ذلت بر تو باد و بعد از او [حسین علیه السلام] تو نباید باشی تا زنده بمانی، حسین در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنک و گوارا می نوشی؟ به خدا قسم این کار دین [و آیین] من نیست .»

آنگاه فریاد برآورد: «والله لا اذوق الماء وسیدی الحسین عطشانا; (۳۲) به خدا قسم آب نمی نوشم در حالی که آقای من حسین تشنه است .»

عباس بی وفا تو نبودی کنون چه شد

نوشی تو آب مانده حسینت در انتظار

اعتراف دشمن به وفای عباس
هنگامی که وسایل غارت شده کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود . یزید و حاضران در مجلس دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده، ولی دستگیره آن سالم است . یزید پرسید: «این پرچم را چه کسی حمل می کرد؟» گفته شد: «عباس بن علی » . یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:

«انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن والضرب الا مقبض الید التی تحمله; به این پرچم بنگرید، [که بر اثر صدمات] نیزه و زدن [شمشیر] جایی از آن سالم نمانده جز دستگیره آن که [پرچمدار] آن را با دست حمل می کرده است .»

سالم ماندن دستگیره پرچم، نشان از آن دارد که پرچمدار تمام ضربات نیزه و شمشیر را که بر دستش وارد می شده تحمل می کرده ولی پرچم را رها نساخته است .

آنگاه یزید گفت: «ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه; لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختی ای عباس! [و ناسزا زیبنده تو نیست ]. این چنین است [رسم و معنای] وفاداری برادر نسبت به برادرش .» (۳۳)

آری، وفای حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست که پلیدترین دشمنان او هم نمی توانند آن را انکار کنند .

پنج امامی که ترا دیده اند

دست علم گیر تو بوسیده اند

چشم خداوند چو دست تو دید

بوسه زد و اشک زچشمش چکید

وفا و فداکاری عباس در سخنان معصومین علیهم السلام
۱ . امام سجاد علیه السلام فرمود: «رحم الله عمی العباس فلقد آثر وابلی وفدی اخاه بنفسه حتی قطعت یداه; خداوند رحمت کند عمویم عباس را که حقیقتا ایثار و جانبازی نمود و جانش را فدای برادر نمود تا آنجا که دستهایش قطع شد .» (۳۴)

۲ . امام صادق علیه السلام فرمود:

«اشهد لقد نصحت لله ولرسوله ولاخیک فنعم الاخ المواسی; شهادت می دهم که تو برای خدا و رسولش و برادرت خیرخواهی نمودی، پس تو چه نیکو برادر فداکار بودی .» (۳۵)

۳ . امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه خطاب به عمویش عباس می فرماید: «السلام علی ابی الفضل العباس المواسی اخاه بنفسه; سلام بر ابوالفضل العباس که با جان خویش با برادر همدردی [و برای او فداکاری] نمود .»

پی نوشت:

۱) برخی سال تولد او را سال ۲۴ ه . ق دانسته اند، ر . ک: حسین اسدی، اسوه های عاشورا .

۲) منتهی الامال، ج ۱، ص ۱۳۶ .

۳) معارف و معاریف، ج ۷، ص ۲۰۶ .

۴) جعفر نقدی، زینب کبری، ص ۱۲ .

۵) معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۶ .

۶) تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۲۸ .

۷) علامه مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج ۲، ص ۱۱۸ .

۸) منتهی الامال، ج ۱، ص ۱۳۷ – ۱۳۸ . برخی نوشته اند که او دو فرزند دیگر به نام محمد و قاسم داشت که در کربلا به شهادت رسیدند . ر . ک: الوقایع و الحوادث، ملبوبی، ج ۳، ص ۳۰ .

۹) مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس، ص ۷۱۵ .

۱۰) فتح/۲۸ .

۱۱) ذریعه، ص ۱۲۲ .

۱۲) الوقایع والحوادث، ج ۲، ص ۳۰; سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص ۲۹۳ .

۱۳) زینب کبری علیها السلام، ص ۱۲ .

۱۴) مفاتیح الجنان، ص ۷۱۵ .

۱۵) موسوعه کلمات الحسین علیه السلام، ص ۲۹۸ .

۱۶) وقایع الایام، ویژه محرم، ص ۲۶۴ .

۱۷) معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۷۰; نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص ۱۷۷ .

۱۸) روم/۷ .

۱۹) نفس المهموم، ص ۱۷۶; ر . ک: اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۴۳۰ .

۲۰) جام عبرت، سید حسین اسحاقی، ج ۲، ص ۱۰۴ .

۲۱) منتهی الامال، ص ۱۳۶; ر . ک: تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۲۸ .

۲۲) حماسه حسینی، ج ۱، ص ۵۹ .

۲۳) معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۶۷ .

۲۴) همان .

۲۵) مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۳۰ .

۲۶) مقتل مقرم، ص ۲۶۹ .

۲۷) ذریعه، ص ۱۲۴ .

۲۸) عناوین برگرفته از روایات است . ر . ک: منتخب میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ص ۵۴۲ .

۲۹) همان، ص ۴۰۰ .

۳۰) کبریت الاحمر، ص ۱۵۹; منتخب التواریخ، ص ۲۵۸ .

۳۱) ر . ک: ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۳۴۵ .

۳۲) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴۱; ترجمه مقتل ابی مخنف، ص ۹۷ .

۳۳) دین و تمدن، ج ۱، ص ۲۸۸ و ر . ک: سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص ۳۰۰ .

۳۴) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۹۸; تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۲۸ .

۳۵) مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس علیه السلام .

————–

الگوی جانبازی

چهره; یک سرباز فداکار و جان بر کف وقتی به خوبی آشکار می شود که برای دفاع از ارزش های خود، بدون هیچ گونه چشم داشتی تلاش می کند. این چهره هنگامی سرمشق جانبازی است که در روزگار تنهایی، پایبندی او به ارزش ها و اعتقادات، مانع از زمین گذاشتن سلاحش می شود. او در چنین شرایطی می کوشد برخلاف بی وفایی دیگران وکوشش دشمن برای از هم گسیختن صفوف مبارزان به وسیله; تهدید، تطمیع و تبلیغات سوء، بر مرام خود پافشاری کند و پرچم وفاداری را بر زمین نگذارد. سرباز فداکار اگر چه مرگ را پیش چشمان خود می بیند، نمی ترسد و همچنان با روحیه; عالی به مبارزه; خویش ادامه می دهد. خون چنین سربازی، بزرگ ترین تضمین برای بقای ارزش ها و معتقدات او است؛ زیرا سبب بیداری چشم های خواب آلوده و فطرت های غبار گرفته می شود.

حرکت و حضور حضرت عباس(ع) در این نهضت و شهادت او در راه رسیدن به هدف عالی خود، گویای بزرگیِ حماسه و عرفان اوست. او که در آغاز حرکت، بی وفایی یاران را دیده بود، از حرکت و پویایی باز نایستاد؛ چرا که از کودکی برای جانبازی در راه حق، آموزش دیده بود. هم او بود که باران تیر و سیل شمشیرها در آخرین لحظات، سبب ایستایی او نگردید و از مبارزه، آن هم با دستانی که جدا شده بود، باز ننشست و هم چنان مشک را به سینه می فشرد؛ هم او بود که رمز بقای خود و آیین خود را در فنای خویش جست و جو می کرد و سرانجام نیز بدان دست یافت.

اسطوره وفاداری

پیروزی و سربلندی هر نهضت و حرکتی مرهون وفاداری یارانی است که در آن حضور یافته اند تا نهضت با اتکا به وفای آنان به اهداف شکوهمندانه; خود دست یابد. در زیارتنامه حضرت عباس(ع) می خوانیم:

«اَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلیمِ وَ التَّصْدِیقِ وَ الْوَفاء و النَصیحَه; لِخَلَفِ النَّبی؛ گواهی می دهم که از جانشین پیامبر(ص) [پیشوای خود] پیروی کامل داشتی و نسبت به او راست کردار و وفادار و خیرخواه بودی.»

او قهرمانانه در راه وفاداری به آیین خود، برادران و فرزندان خویش را به میدان جنگ فرستاد و برای اینکه پایبندی خویش را به این پیمان بیشتر به اثبات رساند، با شهادت آنان خم به ابرو نیاورد و خود نیز جان بر سر این پیمان نهاد.

نوشته اند هنگامی که کاروان اسیران کربلا را در شام، به کاخ یزید بردند، در میان وسایل غارت شده شهیدان، پرچمی بود که از ضربات دشمن بسیار آسیب دیده بود. یزید با حیرت به آن نگاه کرد و پرسید: «این پرچم در دست چه کسی بوده است؟» گفتند: «عباس بن علی.» آن گاه سرگردان بین حیرت و احترام، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب نگاه کنید. ببینید که بر اثر ضربات شما هیچ جای سالمی ندارد، ولی انتهای آن که در دست علمدار بوده، سالم است.» این سخن کنایه از این بود که پرچمدار، ضربات تیغ های برهنه و برّانی را که به دستش می خورده، تاب آورده، ولی پرچم را رها نکرده است. آن گاه رو به حاضران، با صدای بلند گفت: «نفرین از نام تو دور باد ای عباس! به راستی که این معنای کامل وفای برادر نسبت به برادر است.»[۱] همچنین او در صحنه ای دیگر آن گاه که بر امواج بستر دل انگیز آب روان نگاه می کند، لبان خشکیده; محبوب خود را در نظر می آورد و داغ تشنگی را از یاد می برد و وفاداری او برگ دیگری بر برگ های زرین عاشورا می افزاید.

اسوه ولایت پذیری

ولایت پذیری در اصل، به معنای ایجاد توازن در پذیرش سرپرستی و دوستی پیشوایان دینی و بیزاری از دشمنان آنهاست.

حضرت عباس(ع) که باور و اعتقادش، تمام تلاش ها و موضع گیری های او را در مسیر ولایت قرار داده است، بهترین اسوه; ولایت پذیری است؛ چون خط سیاسی او پیوسته بر اطاعت از امام و مخالفت رفتاری و گفتاری با دشمنان امام استوار بود. او، این ویژگی را تا لحظه; شهادت زنده نگه داشت که بهترین گواه بر این سخن، تقاضای دشمن برای جدا شدن او از صف هواداران ولایت و رد کردن آن از سوی حضرت عباس(ع) بود. در عصر تاسوعا، دشمن کوشید با استفاده از روابط قومی و قبیله ای، عباس(ع) را از لشگر حسینیان جدا سازد. به همین منظور، شمر بن ذی الجوشن که نسبت خانوادگی با ام البنین(ع) داشت، به خیمه; عباس(ع) نزدیک شد و فریاد زد: «خواهرزاده های ما کجایند؟[۲]» شمر از قبیله بنی کلاب بود و در عرب رسم بود که دختران قبیله; خود را خواهر می گفتند. شمر پا را فراتر نهاد و برای رسیدن به مقصود خود به عباس(ع) امان نامه تسلیم کرد. دشمن که برق شمشیر و توفان دستان عباس(ع) در دفاع از ولایت را در جنگ های پیشین دیده بود، می خواست با این حربه; پوسیده، شکست را بر سپاه امام تحمیل کند. رفتار عباس(ع) در این مورد گویای دفاع راستین او از حریم ولایت و برائت از دشمنان است. او بدون کوچک ترین توجه به مناسبات قبیله ای و قوم گرایی ها، فریاد کشید و گفت: «دست هایت بریده باد! خداوند تو و امانت را لعنت کند. آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا(ص)، حسین(ع)، امان ندارد؟ به ما امر می کنی که به اطاعت این نفرین شدگان الاهی و فرزندان ملعون و پلید آنان در آییم؟»[۳] او این گونه بر چکاد افتخار ایستاد و بلندترین چکامه را در ولایت پذیری سرود.

الگوی رشادت و شجاعت

آن گونه که از منابع تاریخی بر می آید حضرت عباس(ع) دارای ورزیدگی اندام و تناسب اعضایی بوده که بیانگر توان جسمی بالای او بوده است که تا اندازه ای از ویژگی های ارثی او بوده است. چرا که هم پدر او از ابرپهلوانان عرب به شمار می رفته و هم خاندان مادری او گُرد میدان بوده اند. مادر او ام البنین ، از خانواده ای شجاع و دلاور بود.

از دیگر دلایل این قدرت جسمی، افزون بر فرآیند ارثی، این بوده که او از کودکی با ورزش و چالاکی انس داشت. ورزش و کار در مزرعه و آموزش های نظامی دست به دست هم داد و از عباس(ع)، جوانی نیرومند و شجاع ساخت.

آورده اند روزی امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد نشسته بود و مردم را پند می داد. مردی اعرابی وارد مسجد شد. سلام کرد و صندوقی را که همراه داشت، بر زمین گذاشت و به حضرت گفت: «ای پیشوای من! پیش کشی برای شما آورده ام.» آن گاه صندوقچه را گشود و شمشیری آب دیده و منحصر به فرد را از آن بیرون آورد و به حضرت تقدیم کرد. در همین هنگام، حضرت عباس(ع) که نوجوانی رشید بود، وارد شد و پس از سلام، با ادب در گوشه ای ایستاد. نگاهش در برق شمشیر گره خورد. حضرت علی(ع) متوجه علاقه و شگفت زدگی عباس شد و از او پرسید: «پسرم دوست داری این شمشیر برای تو باشد؟» عباس، با شادی پاسخ داد: «آری، پدر!» حضرت، برخاست و با دست خود، شمشیر را بر بلندای قامت استوار او حمایل کرد. سپس به برازندگی شمشیر بر اندام رشید و تناور فرزندش نگریست و اشک بر محاسن سفیدش جاری شد. حاضران پرسیدند: «یا امیرالمؤمنین! چرا گریه می کنید؟» حضرت فرمود: «روزی را می بینم که او با این شمشیر، نفس دشمن را در سینه حبس می کند و بی امان بر آنان می تازد و سرانجام به شهادت می رسد.»[۴]

درخشش او در جنگ های گوناگون به ویژه کربلا، یادآور نبردهای پیروزمندانه علی(ع) بود. او با سه تن از شجاعانِ دشمن، قهرمانانه می جنگد و هر سه را به هلاکت می رساند. نخستین آنان که دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه ای بلند در دست گرفته بود وقتی به میدان آمد، نیزه اش را به حمایل سینه حضرت فرو کرد. عباس(ع) سرِ نیزه او را گرفت و پیچانید و از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد.[۵]

الگوی چیرگی سخن در بیان حق

سخن دانی و سخنوری نیز میراث گرانسنگی بود که حضرت عباس(ع) از پیوند امیر بیان علی(ع) و بانوی ادب، ام البنین(ع) به دست آورده بود. پدرش کسی بود که در جنگ ها، فی البداهه رجز می سرود و مادرش نیز بانویی ادب دوست و شاعری توانا و از خاندانی ادب دوست و شاعر پرور بود.

میراث سخن که توشه ای پربار از پرورش عباس(ع) در دامان پدر و مادری این چنین است در صفحه های روشنی از تاریخ زندگانی عباس(ع) هویداست. او شب عاشورا، وقتی غربت و تنهایی امام خویش را دید، هنگامی که امام حسین(ع) بیعت خود را از همه; همراهان برداشت و فرمود: «هر کس که می خواهد برود، می تواند.» عباس(ع) به نمایندگی از عاشوراییان برخاست و گفت: «کجا برویم؟ آیا تو را در میان دشمنان دین تنها بگذاریم و به فکر خود باشیم؟ آیا پس از تو زنده بمانیم؟ خداوند هرگز نخواهد که شاهد چنین چیزی باشیم.»[۶] پس از اتمام خطبه، امام در پشتیبانی از ایشان به بنی هاشم گفت: «بار سنگین را باید اهلش بردارند. فردا صبح، شما [بنی هاشم] نخستین گروهی باشید که به میدان می روید. ما پیش از آنان به استقبال مرگ می شتابیم تا مردم نگویند یاران را پیش فرستادند و بعد خودشان شمشیرکشیدند.»[۷]

حضرت زینب(س) می فرماید: «نیمه های شب عاشورا دیدم عباس در جمع برادران و پسرعموها و برادر زادگانش دو زانو نشسته است و چون شیری هژبر برای آنان سخن می رانَد و آنان را برای یاری امام خویش بر می شورانَد. آنان نیز سخن وی را تأیید می کردند.»[۸]

رجزخوانی از شیوه های حماسی در نبرد رویارو با دشمن است که افزون بر تقویت روحیه لشکر خودی، تضعیف روحیه; دشمن و بیانگر اهداف جنگجو از گام نهادن به میدان مبارزه است. وی همانند پدر بزرگوارش آنچنان در میدان، رجزخوانی می کرد که دشمن پیش از رویارویی، گرده خویش را بر باد رفته توفان شمشیرش می دید. حضرت عباس(ع) در جریان مبارزه; کوتاه خود، رجزهای فراوانی سرود که از ایمان سرشار، شجاعت لبریز و غیرت بی کران او حکایت می کند که پیشانی تاریخ، مثنوی خانه آن است.

هم او بود که باران تیر و سیل شمشیرها در آخرین لحظات، سبب ایستایی او نگردید و از مبارزه، آن هم با دستانی که جدا شده بود، باز ننشست و هم چنان مشک را به سینه می فشرد؛ هم او بود که رمز بقای خود و آیین خود را در فنای خویش جست و جو می کرد و سرانجام نیز بدان دست یافت.

یزید با حیرت به آن نگاه کرد و پرسید: «این پرچم در دست چه کسی بوده است؟» گفتند: «عباس بن علی.» آن گاه سرگردان بین حیرت و احترام، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب نگاه کنید. ببینید که بر اثر ضربات شما هیچ جای سالمی ندارد، ولی انتهای آن که در دست علمدار بوده، سالم است.»

پی نوشت ها

۱٫ محمد محمدی اشتهاردی، سوگنامه آل محمد، قم، انتشارات ناصر، چاپ ششم، ۱۳۷۳، ص ۲۹۹، برگرفته از: دین و تمدن، ج ۱، ص ۲۸۸٫

۲٫ الکلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، انتشارات اسوه، قم، ۱۳۷۲، چاپ ۲، ج ۴، ص ۱۲۰٫

۳٫ امین الاسلام فضل بن الحسن الطبرسی، اعلام الوری، باعلام الهدی، تهران، درالکتب الاسلامیه، بی تا، ص ۲۳۷٫

۴٫ ناصری، محمد علی، مولد العباس بن علی(ع)، قم، انتشارات شریف الرضی، ۱۳۷۲، ص ۶۱٫

۵٫ محمدباقر البیرجندی، کبریت الاحمر، تهران، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۷۷ ه‍. ق، ص ۳۸۷٫

۶٫ سیدابن طاووس، اللهوف، قم انتشارات اسوه، ۱۴۰۴ ه‍. ق، ص ۹۱٫

۷٫ موسوعه کلمات امام الحسین، ص ۴۰۹٫

۸٫ معالی السبطین، ج ۲، ص ۳۴۰ با تلخیص.

فرزین نجفی پور: مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...