خانه / بینش و رویا / آموزه ها / سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت یازدهم و دوازدهم)

سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت یازدهم و دوازدهم)

قسمت یازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.
از فرمایشات حضرت باقر علیه السلام که مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی یک متن بسیار مهم و پرباری را نقل می­کند استفاده می­شود که شیعه در شیعه بودنش ادعای بی­ریشه و بی­پایه و خیالی و گمانی و خلاصه ادعای دروغ ندارد. عملا شیعه است باطنا شیعه است آنی که ادعا دارد ولی باطنش عملش این ادعا را بدرقه نمی­کند شیعه نیست گرچه حضرت می­فرماید خودش را به شیعه بودن ببندد, البته لازم است متن آن روایت بطور کامل خوانده شود چون چنین متنی را هیچ کدام از فرهنگ­های زمینی از زمان امام باقر تا حالا ندارند حتی در فرهنگ غرب آموزش و پرورش غرب و دانش غرب و حتی در رشته­های روانکاوی و روانشناسی غرب هم چنین متنی وجود ندارد.
امام باقر وقتی که خصلت­های شیعه را در این متن بیان می­کنند نشان می­دهند که یک شیعه­ی واقعی در حد ظرفیت خودش و گنجایش خودش تقریبا یک انسان کاملی است یک انسان جامعی است یک معدنی است که سرمایه­های عظیمی در این معدن هشتاد نود کیلویی جمع است که این سرمایه­های عظیم هم در این معدن نمی­تواند سرپوشیده بماند پنهان بماند بلکه این معدن تمام این سرمایه­هایش را عاشق است به دیگران هم انتقال دهد هرچه هم که برایش زحمت داشته باشد بالاخره انتقال معرفت می­خواهد به اینکه چگونه انتقال دهد زحمت بدنی دارد کم خوابی دارد یک سلسله محرومیت­های اجتماعی دارد وقتی اجتماع اجتماع خوبی نباشد و اجتماع پر از حسود و مغرور و متکبر و کوتاه­بین باشد ولی این معدن عظیم با این سرمایه­های گران عین یک دکتر دوره­گرد که دنبال مریض می­دود دوا بهش بدهد دنبال کسانی که از معنویت از اعتقاد از اخلاق از عمل تهیدست هستند می­دود که جیب جان و قلب و مغز و روان آنها را هم پر کند و مهم کارش این است که تا آخر عمرش هم خسته نمی­شود سست نمی­شود تنبل نمی­شود کسل نمی­شود چون می­داند با چه کسی دارد معامله می­کند برای کجا دارد معامله می­کند و در این معامله و تجارت چه سود و بهره­ی عظیم معنوی وجود دارد به خاطر آگاهی به این مسائل راه وجودش به طرف کسالت و خسته شدن و تنبلی بسته است و همه جا را هم مسجد برای انتقال این سرمایه­های عظیم قرار می­دهد.
یک وقتی من در سه ماه تعطیل مدارس تهران شاگرد بازار بودم. صاحب کار من آن وقت من سیزده چهارده سالم بود گاهی در برابر جنسی که فروخته بود چک گرفته بود به من می­فرمود این چک را برو از بانک پولش را بگیر بردار بیار. آن وقت هم چهار پنج­تا بانک بیشتر نبود بیشتر مردم هم در بانک ملی حساب داشتند آن بانکی که من را می­فرستاد روبروی سبزه میدان بود که الان هم هست سالن بزرگی دارد و دو طرفش هم کارمندهای بانک هستند آن زمان هم کارمندهای بانک کمتر از یک در میان کراواتی بودند و شکل و قیافه غربی داشتند یکی دو بار چکی که من بردم باید به یک باجه­ی معینی می­دادم آن هم یک نمره به من می­داد می­گفت که صدایتان می­کنم مثلا اگر چک پول داشت بیایید پول را بهتان بدهم. صدایم می­کردند می­رفتم پول را که به من می­داد روی پول هم یک دانه آدرس چاپی می­گذاشت آنجا اولین بار وقتی من پول را گرفتم در جیبم گذاشتم آن آدرس هم جدا برداشتم دیدم آدرس هیئت در شب جمعه است که البته بعد از اینکه طلبه شدم همین کارمند بالای بانک بازنشسته شده بود ده شب ایام شهادت صدیقه کبری من را دعوت می­کرد اما نمی­دانست من آنم, من می­دانستم آن آن است و کاری هم بهش نداشتم هر وقت می­آمد بانک یک بسته از این آدرس­ها پیشش بود هم به بانکی­ها می­داد هم به مشتری می­داد می­گفت حالا که مشتری­های بانک من را می­شناسند بالاخره به من احترام می­کنند شاید هم پیش خودشان بگویند حالا یک شب برویم هیئت که ما را ببیند زودتر کار ما را راه بیاندازد البته او اهل این حرف­ها نبود یک آدم منظمی بود یک آدم درستکاری بود بهش هم در نماز جماعت اقتدا می­کردند علمای معروف تهران هم بهش ارادت داشتند یعنی آن ده شب روضه شبی ده­تا پانزده­تا از وزن­های علمی روحانی تهران شرکت می­کردند این شیعه. یعنی در بانک است و پشت باجه ولی باجه مسجد است برایش هم دارد کار می­کند کاری که رفته قم از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی وقتی قبول شده کارمند رسمی بانک بشود اجازه گرفته که نکند این حقوقش مال حلال مخلوط به حرام باشد, مرجع تقلیدش هم بهش گفته بود حقوقی که می­گیری من پاک بودنش را به عهده می­گیرم شما سر برج, آن زمان, دوتا تک تومان به عنوان رد مظالم به یک مستحق واقعی بده که اگر احتمالا در ماهی دویست تومان چهارصد تومان حقوقت مال مجهول المالکی باشد وارد سفره­ات نشود.
این رسم را شیعیان واقعی هم زمان ائمه­ی طاهرین داشتند یک مرتبه یک شیعه از نظر فکر اجتماعی و روز و جامعه­شناسی یا اقتصاد قوی بود دولت بنی عباس می­فرستاد دنبالش که ما کارمند خوب می­خواهیم مدیر خوب می­خواهیم حتی تا پست نخست وزیری نمی­دانستند هم که اینها شیعه هستند چون شیعه در تقیه به سر می­برد می­آمدند از امامشان می­پرسیدند که فرستادند دنبال ما برویم کارمند شویم برویم؟ حضرت می­فرمود شرط کنید با من که به مردم شیعه به مردم مظلوم به مردمی که گرفتارند با قدرتتان با آبرویتان با پولتان کمک کنید اجازه می­دهیم بروید. یعنی کارمند را می­گفتند برو و محل کارت را مسجد قرار بده یعنی محل رجوع بندگان الهی برای حل مشکلاتشان.
این وضع شیعه است شیعه­ای که واقعا ادعایش در تشیع با وضع باطن و با وضع ظاهرش کاملا مساوی است از آنهایی نبوده و نیست که هرگز حدیث غائب و حاضر شنیده­ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است ظاهرم با خداست قیافه­ام هم خدایی نشان می­دهد یقه­ام هم دینی نشان می­دهد ولی سرتاپا نان­خور شیطانم این دیگر شیعه نیست که, این کفران کننده­ی به نعمت­های پروردگار مهربان عالم است وقتی که ما در قرآن در آیات مربوط به مومنان صالحان متقیان آیات را می­خوانیم که امام صادق می­فرماید اینها چند گروه نیستند عنوانشان چندتاست متقی, مومن, صالح, همه یعنی شیعه­ی واقعی یک معدن است این تعبیر را پیغمبر هم دارند یک خورده جامع­تر و با دایره­ی گسترده­تر الناس المعادن کالمعادن الذهب و الفضه, عباد خدا معدن طلا و نقره هستند آشغال ندارند عباد خدا, الناس المعادن کالمعادن الذهب و الفضه, طلا هستند و نقره هر دو در وجودشان پر است شیشه خرده ندارند حلبی زنگ زده ندارند معدن آشغال نیست که یک بخشش طلا باشد یک بخشش نقره بقیه­اش هم زباله, نه! شیعه یک معدن الهی است و در این معدن تمام ارزش­ها ظهور داده شده با کمک ارتباط با ائمه­ی طاهرین و بعد هم این معدن را دوره­گردی می­کند خرج کند. خوب هم خرج می­شود خوب هم جواب می­دهد در این دوره­گردی.
چهل و سه چهار سال قبل من در یک شهر بزرگی که مرکز استان بود منبر می­رفتم. آنجا هم مثل بقیه­ی شهرها در چهل و سه چهار سال پیش همه نوع فساد موج می­زد عروسی­های مختلط, بی­حجابی­های خیلی زشت, قمار, عرق, شراب, کاباره, سینما, محله­های بدکاره­ها همه چیز داشت کم نداشت از سفره­ی گناه. یک چندتا جوان می­آمدند پای منبر اینها یک شب بعد از منبر گفتند ما یک ده دقیقه یک رب می­خواهیم شما را ببینیم گفتم فردا تشریف بیاورید آمدند. گفتند در این شهر بالا شهر اینها را برای دوستانی می­گویم که با سایت ما در ارتباط نیستند فکر می­کنم این داستان روی سایت باشد یا مهمانان جدید امسالند و خبر ندارند می­گویم که بدانید شما اگر شیعه­ی واقعی هستید معدن طلا و نقره­ی خدایید این معدن باید خرج شود خوب هم جواب می­دهد خیلی خوب. گفتند در خیابان بالا شهر که محل زندگی ثروتمندان این شهر است بیشتر هم بی­دین هستند کنار رودخانه در یک زیرزمین دویست و چهل پنجاه متری یک کافه است که دو روز در میان یا گاهی در مواقع خاص یک روز یک ماشین هفت تن عرق خالی می­کند تا ده شب هم همه­اش خورده می­شود. خیلی هم جوان می­رود آنجا گفتند حالا پیرمردهایی که می­روند آنجا حالا دیگر جهنم را انتخاب کردند اما جوان­ها که انتخاب جهنم نکردند اگر هم بهشان بگویید جهنم را انتخاب کردید نه! باورشان نمی­آید. کاری می­شود کرد؟ گفتم کاری که می­شود کرد اما شما نمی­توانید کاری بکنید شما جوان­ها اگر بخواهید کاری بکنید می­خواهید با جنگ و دعوا و فریاد و سنگ و چوب کاری بکنید اداره­ی ساواک شاه هم بسیار قوی است همه­تان را از زندگی می­اندازد راهش هم این نیست آدرس به من بدهید ببینم من می­توانم کاری بکنم یا نه. گفتم هیچ کدامتان هم نیایید آدرس دادند یک تاجری اهل همان شهر بود ولی تهران زندگی می­کرد آن ده شبی که من آنجا بودم ایشان هم آنجا بود بهش گفتم من فردا می­خواهم زیارت یکی از بندگان خدا بروم شما هم می­آیی؟ گفت می­آیم کاری ندارد. گفتم پس یازده صبح خوب است؟ گفت خیلی خوب است. به راننده­اش گفت فردا یازده بیا که من با ایشان می­خواهیم دیدن یک بنده­ی خدا برویم بنده که می­گفتم نه آدم مومن, نه آدم متدین کل هستی در گردونه­ی بندگی هستند یعنی محکوم اراده و حکومت پروردگارند می­خواهد نماز بخوانند می­خواهد نخوانند همه بنده هستند حالا شما بنده­ی سالم و زیبا و خوب پروردگارید آنهایی هم که الان روزه می­خورند عرق می­خورند قمار می­کنند شب­ها زن و مرد پسر و دختر جلسه دارند آنها هم بنده­های زشت خدا هستند بنده­های بی­ریخت خدا هستند بنده­های دم دار و سم دار و شاخ دار خدا هستند. این را باید شما که شیعه هستید دمشان را قیچی کنید شاخشان هم بشکنید ولی راه دارد جواب هم می­دهد.
پیرمرد هفتاد و چهار پنج ساله کنار من نشست و راننده را بهش آدرس دادم گفتم اینجا برو. آن هم نمی­دانست کجا داریم می­رویم وقتی رسیدیم بر خیابان روبروی تابلو گفتم که محلی که می­خواهم بروم زیارت یکی از بندگان خدا اینجاست گفت اشتباه نیامدیم؟ گفتم چطور؟ گفت من اهل این شهر هستم اینجا کاباره است عرق فروشی است گفتم همین جا من می­خواهم بروم زیارت, زیارت که فقط زیارت مکه و کربلا و مشهد نیست یک زیارت هم زیارت گنهکار مریض است آن از زیارت­های خیلی مهم است خیلی مهم. امام یا کعبه به زیارت ما نیاز ندارد ولی اینها به زیارت ما محتاجند گفت باشد هر چه شما بگویید. چهار پنج­تا پله که می­رفتیم پایین کنار پله یک اتاقک بود که مدیر کاباره در آن اتاق بود اتاق شیشه­ای, پله­ها که تمام می­شد از این طرف هم چهارتا پله می­خورد می­رفت در سالن یعنی این اتاقک در زاویه­­ی پله­ی خیابان به پایین و پایین به داخل سالن بود یک مرتبه صاحب کاباره چیزی که به عمرش ندیده بود نشنیده بود در کشور اتفاق نیافتاده بود آن هم آن زمان, دید یک کسی با عبا و عمامه و قبا و محاسن دارد از پله­ها می­آید پایین. شما می­گویید مثل اسفند روی آتش مثل پروانه از جا پرید در اتاق را باز کرد آمد گفت ببخشید اشتباه آمدید گفتم شما ببخشید من درست آمدم من قدم اشتباه برنداشتم گفت می­دانید اینجا کجاست؟ گفتم با علم به اینکه می­دانم آمدم پنج دقیقه هم با شما کار دارم فروکش کرد گفت بفرمایید. من با آن آقا رفتیم داخل اتاقک گفت فرمایشی دارید؟ اول دقت کردم در موی سر و صورتش دیدم قسمتی از موهای دو طرف سر سفید شده این خیلی برای من مهم بود خیلی, چون من با همین حربه توانستم کارم را پیش ببرم آن روز هم تیغ نزده بود موهای سفید توی صورتش پیدا بود اما کم گفتم که من آمدم اول سوال کنم شما اهل چه مکتبی هستید؟ چون اگر مسیحی بود یا یهودی بود کار پیش نمی­رفت گفت من شیعه هستم گفتم که برای این کار آمدم نمی­خواهم دست به چیزی بزنم مامور جایی هم نیستم مسافرم مهمان شهرتان هستم لباسم هم که می­بینی چه کاره هستم من آمدم به شما از جانب کسی که تو و زن و بچه­ات را خلق کرده یک پیغام بدهم پیغمبر هم نیستم امام هم نیستم پیغام خدا را در کتاب­های مهم­مان نوشتند و آن پیغام هم این است خدا می­فرماید من از بنده­ی خودم وقتی سر و صورتش سفیدی مو زده حیا می­کنم عذابش دهم. حرف خیلی زیبایی است نه؟ خیلی خدا خوب است نه؟ خیلی. خب با این خدای خوب که همیشه آدم باید آشتی باشد خوب است دیگر خوب خوب است خوبی هم در او بینهایت است خوبی هم در او دائمی است همیشگی است قطع هم نمی­شود هر شب جمعه هم مخصوصا ماه رمضان می­خوانید یا دائم الفضل علی البریه, ای کسی که احسانت به تمام جنبندگان وصل است و نمی­برد قیچی نمی­شود دائمی است بر شما هم واجب است آن گونه که در این جلسات از طریق قرآن و روایات خدا را می­شناسید به زن و بچه انتقال دهید واجب است. از کجا می­گویم واجب است؟ ممکن یکی­تان بگویید مگر تو مرجع تقلیدی فتوا می­دهی واجب است حرام است, نه من مرجع تقلید نیستم فتوا هم نمی­دهم سوره­ی مبارکه­ی تحریم آیه­ی شش قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نٰاراً ﴿التحریم ، ۶﴾خودتان و زن و بچه­تان را از درگیر شدن با آتش قیامت حفظ کنید آن هم با شناخت خدا میسر است و گوش دادن به حرفش. خیلی مهم است نمی­گوید کدام بنده­ام مطلق است روایت, من حیا می­کنم بنده­ام را که موی سفید به سر و صورتش دمیده عذاب کنم یک عمری ما باید از تو حیا کنیم کار برعکس شده تو از ما حیا می­کنی این دیگر چه مساله­ای است؟ این هضمش خیلی مشکل است خیلی مشکل است خیلی.
در روایات دارد گاهی فرشتگان از گناه بعضی­ها به تنگ می­آیند به پروردگار می­گویند در دهانش نمی­زنی؟ نه جانش را نمی­گیری؟ نه گرفتاری برایش پیش نمی­آوری؟ نه انتقام این همه گناه را نمی­گیری؟ نه. روایت است این روایات هم روایاتی نیست که ساختگی باشد این روایات مبین رحمت واسعه­ی حق است ساختن این گونه روایات هم به درد روایت سازان جانی و خائن نمی­خورده پول از داخلش در نمی­آمد آنها روایت ساختند فلان زن با اینکه با امیرالمومنین جنگ کرده با اینکه دل پیغمبر را خون کرد زمان زن و شوهر بودنش روایت ساختند فلان زن سیده نساء العالمین است خب این روایت خیلی پول از داخلش درمی­آمده ساختند. یا روایت ساختند اولین زنی که قیامت از آدم تا آخرین نفر وارد بهشت می­شود فلان زن است خب این پول از داخلش درمی­آمده میلیونی هم از داخلش درمی­آمده اما اینکه حالا یک روایتی است که به گوش مردم برسد تغییر حال درشان ایجاد کند شرم برایشان بیاورد این پول از داخلش درنمی­­آمده که این را تازه می­زدند که پخش هم نشود. خدایا پس چه کارش می­خواهی بکنی با این همه گناه؟ می­فرماید می­خواهم مهلتش دهم وقت بدهم بهش در آن مهلت شاید بیدار شود اگر بیدار شد و توبه کرد من هم کل گذشته­اش را چشم پوشی می­کنم خوب است که این خدا آدم با آن زندگی کند قهر هم نمی­کند از آدم غیر این معشوقه­های ظاهرند که تا یک چلوکباب بهش ندهی یا بگویی وقت ندارم می­گوید برو یکی دیگر را پیدا کن دیگر هم به من زنگ نزن دنبال من هم نیا. با آن آدم بسازد که خیلی بهتر است که از کوره هم در نمی­رود قهر هم نمی­کند سرم هم داد نمی­کشد بگوید برو یک خدای دیگر پیدا کن دیگر دنبال من نیا نه!
گفتم من این پیغام را از خدا برایت آوردم یک خورده فکر کرد به پهنای صورتش اشک ریخت گفت من همه چیزم را عوض می­کنم ولی من دیروز یک کامیون هفت تن مشروب خالی کردم درآمد زیادی ندارم باید اینها بفروشم و چکی که دادم به کارخانه آن وصول شود گفتم دیروز پریروز کلا این دو روز چقدر مشروب خریدی؟ گفت هفت هزار تومان خیلی پول بود هفت هزار تومان هفت هزار تومان را شمردم گذاشتم روی میزش گفتم این پول کل مشروب­هایت خدا اینطوری به تو لطف دارد می­خواهی این مشروب­ها را یک هفته بفروشی ببین دو دقیقه خدا نقد از تو خرید خدا نقد می­خرد نسیه ندارد این پول. الان هم خودت بلند شو با من بیا پایین برویم داخل سالن گفت چشم از در سالن که وارد شدیم دوتاییمان خب آن را که می­شناختند یک عده­ای روی میز خمار بودند یک عده­ای مست بودند یک عده­ای اول کارشان بود آنها هم همه بهتشان برد بهتشان برد مریض هستند عباد خدا طبیب می­خواهند نمی­دانستند اگر می­دانستند هم اینطوری با من حرف نمی­زدند چون چندتایشان گفتند از دیدنت خوشحالیم بیا سر میز ما بنشین فکر کردند من هم آمدم آنجا با این لباس مشروب بخورم واقعا تعارف می­کردند روی محبت. گفتم نه فقط محبت کنید من کل این مشروب­ها را خریدم پولش را هم دادم نخورید آنها هم گفتند چشم مست و غیر مست بلند شدند و رفتند. برگشتم گفتم که با همدیگر برویم کل مشروب­ها را خالی کنیم در این رودخانه تا برای تغییر شغلت هم یک فکری بکنم مشروب­ها همه خالی شد و آمدیم خانه بچه­ها را زنگ زدم آمدند گفتم کاباره بسته شد حالا فقط یک کمک می­خواهم اینجا را تغییر شغل دهید گفتند آن مشکلی ندارد چون آنجا بزرگ بود ما چهارصد دست ظرف کامل دیس, بشقاب, سبزی خوری, ماست خوری, قاشق, چنگال, دیگ, گاز هنوز لوله کشی گاز نبود کپسول می­آوریم و می­رویم آنجا را مجهز می­کنیم یک دویست سیصد کیلو هم گوشت راسته بهش می­دهیم فردا آنجا که تجهیز شد روز پانزده شعبان اعلامیه می­دهیم تابلو می­زنیم اینجا شده چلوکبابی و این کارها را هم یک شبانه روز کردند روز پانزده شعبان هم چلوکباب را راه انداختند و عالم بزرگ آن شهر که جزء مراجع بود من را خواست گفت که سریع بهش پیغام دهید که دویست­تا چلوکبابش را امروز پای من بگذارد من می­خرم بقیه­اش را هم مردم خریدند گفتم آقا این سی چهل سال مشروب فروش بوده الان خانه دارد زندگی دارد لباس دارد زن و بچه­اش لباس دارند شیعه هر جا گیر می­کند خداوند ائمه­ی طاهرین یک عالم ربانی گذاشته که از طرف آنها اجازه دارد گره از مشکل باز کند ایشان فرمودند من کل خانه و لباس­هایش و اجناسش را کاباره­اش را مالش را قبول کردم حلال, کاری دیگر ندارد راه برای بهشت باز برود دیگر به طرف بهشت تا اوایل انقلاب هم زنده بود و من هر سال می­رفتم می­آمد پیش من از دنیا رفت.
شیعه یک دکتر متحرک است یک معدن زنده است سرمایه­های عظیمی در باطنش در این معدن دارد که این سرمایه­ها را مفت خدا پیغمبر و ائمه در این معدن ریختند بهش هم گفتند هم خودت بخور هم به دیگران بخوران هزینه کن هزینه.
یک روایت هم برایتان بگویم ارزش شیعه, روایت که نه یک قطعه از بزرگترین عالم دویست و شصت هفتاد سال پیش کسی که به داد فرهنگ شیعه رسید والا آن زمان فرهنگ اهل بیت را به مرز نابودی رسانده بودند حق عظیمی به شیعه دارد محقق بزرگ مرحوم وحید بهبهانی که شاگردهایش از قوی­ترین مراجع بعد خودش شدند مثل بحر العلوم خیلی شخصیت عظیمی بود ایشان در احوالات خودش نوشته خیلی فوق العاده بوده وحید بهبهانی اصلا مستقلا هم درباره­ی زندگیش کتاب نوشته شده به نام وحید بهبهانی. یک شجره­ی طیبه­ای بود که سیصد سال هم در این خانواده بهترین آخوند از طریق نوه­های پسری و دختری رشد کرد الان هم در قم چندتا را دارد که در مرز مرجعیت هستند خیلی خانواده­ی با برکتی هستند وحید بهبهانی می­گوید حقش هم هست شما هم حقتان است ولی یک کاری بکنید که به این حق برسید. گفت یک شب در عالم مکاشفه رویا هر چه, محضر مبارک حضرت ابی عبدالله الحسین رسیدم عرض کردم یابن رسول الله یک سوال من بیشتر ندارم علمی هم نیست یک سوال خیلی مهمی است فرمودند وحید بپرس سوالت را گفتم کسی که با شماست عاشق شماست همراه شماست اقتدا کننده­ی به شماست در برزخ در معرض سوال قرار می­گیرد که دو فرشته­ی پر قدرت بیایند و با آن فریاد آخرتیشان بگویند من ربک؟ من نبیک؟ آدم ترس از این دارد که صدای آنها را بشنود دستپاچه شود زبانش بند بیاید. ابی عبدالله به من فرمودند وحید در تمام فرشتگان خدا کدام فرشته جرأت دارد سراغ شما را بگیرد جرأت, این ارزش شیعه. فرشته چه کسی است بچسب به دامن ابی عبدالله فرشته چه کاره است؟

قسمت دوازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.
فهم یعنی درک و یافتن راه و طریق و آنچه که به خیر دنیا و آخرت انسان و همراهان انسان است نعمت ویژه‌ای است. بخشی از فهم سرچشمه‌اش خود انسان است، همه بدیهیات را که نیازی هم به دلیل و برهان و درس خواندن ندارد مردم می‌فهمند، روشنایی است، تاریکی است، رنج رفاه، شب، روز، رنگ‌ها، اینها امور بدیهی است که انسان از همان وقتی که وارد عرصه زندگی می‌شود می‌فهمد، بچه دو ساله سه ساله، چهار ساله امور بدیهی را می‌فهمد. درک می‌کند.
یک بخش این مسئله به خاطر اینکه خود ما قدرت نداریم درک بکنیم، فهماندنش واگذار شده به پاکترین، عاقلترین، درست‌کارترین، و صادق‌ترین انسان‌ها که انبیاء الهی هستند و ائمه طاهرین و اولیاء خدا، یک بخش فهم هم مستقیما از جانب خدا عطا می‌شود ولی شرطش این است که انسان با پاکسازی کل درون و برون خودش را به قرب پروردگار، قرب معنوی، نزدیک کند خداوند متعال به انسان یک سلسله از عالی‌ترین مسائل را می‌فهماند.
یکی از چهره‌های برجسته شیعه که در خدمت به فرهنگ اهل بیت کم نمونه بود، من طلبه قم بودم که ایشان در کرمانشاه از دنیا رفت، و طبق وصیت خودش جنازه‌اش را بردند نجف کنار حرم امیرالمومنین دفن کردند، در حد مرجعیت بود، شخصیت تقوایی بود، انسان بسیار زاهدی بود که من هر سفری برای منبر می‌روم کرمانشاه دامادشان، نوه‌هایشان، می‌آیند هر شب پای منبر و من از آنها هر سال مطالب جدیدی از آن مرحوم از زبان اینها که کنارش بودند می‌شنوم.
این مجموعه برای من تعریف کردند پدر ایشان از قویترین خان‌های منطقه بود، خانی که خان بود، خان قلابی نبود خان حقیقی بود یعنی یک خان قدرتمند، خان تفنگ‌دار، خان حکومت‌کننده بر مردم منطقه، ایشان در سن سیزده چهارده سالگی در آن دستگاه عظیم خانی و حکومت بابا و قدر ت بابا و اینکه کنار پدر یک تعدادی تفنگدار و حقوق بگیر زندگی می‌کردند در آن فضا خدا به این بچه سیزده چهارده ساله فهماند که راه سعادت دنیا و آخرت تو تحصیل علوم دین است، کسی در آن دستگاه نبود که با آخوندی موافق باشد، با حوزه‌ها موافق باشد، با علوم الهی موافق باشد، این فهماندن مستقیم کار پروردگار بود به خاطر اینکه این بچه فوق العاده در آن دستگاه پاک بود.
پدر بهش می‌گوید می‌خواهی بروی طلبه بشوی؟ می‌گوید بله می‌گوید دنبال من بیا، می‌برد در زیرزمین خانه خان‌منشی با طناب می‌پیچد و مدتی در آن زیرزمین کتک می‌خورده و زجر بهش می‌دادند احتمالا دور از چشم پدر گاهی مادرش روی محبت مادری آبی، غذایی نانی برایش می‌برده. ولی تادلتان بخواهد کتک را می‌خورد، زندانی را می‌کشد، دست و پا بسته در این زندان نمناک زیرزمین می‌گذراند، بعد پدر به خیال اینکه ا ز رأی خودش کاملا برگشته می‌آید دست و پایش را باز می‌کند و دو تا لگد هم بهش می‌زند و یک دو تا برو گمشو هم بهش می‌گوید و ایشان هم می‌آید بیرون از آن زندان و پای پیاده حرکت می‌کند می‌آید قصر شیرین و می‌آید خسروی و می‌آید خانقین و می‌آید کاظمین و می‌رود نجف و مجتهد جامع الشرائط از نجف برمی‌گردد در حالی که پدر دیگر از دنیا رفته بود، اطراف استان اهل حق فراوان بودند، علی اللهی فراوان بودند، بی‌دین فراوان بوده متجاوز فراوان بوده، بی‌نماز فراوان بوده، چهل سال بین این مردم پیاده می‌رود، با اسب می‌رود، با قاطر می‌رود، در دهات‌ها شب می‌ماند، با مردم تماس می‌گیرد بالای ده هزار بی‌دین و علی اللهی را ایشان شیعه ناب الهی تربیت می‌کند. این نتیجه آن فهمی است که پروردگار عطا می‌کند.
کی به حر بن یزید گفت راهت غلط است در لشگر عمرسعد طلبه که نبوده، درسخوانده حوزه که نبوده، منبری که نبوده، امام جماعت که نبوده به قول قمر بنی هاشم یا نفس لا تخشی من الکفار سی هزار کافر آنجا بوده، یعنی سی هزار مخالف خدا، مخالف انبیا، مخالف نبوت پیغمبر، مخالف ولایت امیرالمومنین، موافق سقیفه، موافق معاویه موافق یزید موافق آدمکشی، موافق مومن‌کشی، موافق غارتگری، موافق جنایت. کی در آن جمعیت به ایشان فهماند راهت باطل است؟
یک پاکی در خودش بود، یک ادب باطنی در خودش بود که آن پاکی و ادب را یک نخودش را آن سی هزار نفر نداشتند آن ادب باطنی را هم دو بار نشان داد دو بار، روز دوم محرم با ابی عبدالله که گفتگو کرد طول کشید، امام قانع نمی‌شد به پیشنهادهای حر، حر هم قانع نمی‌شد به پیشنهادهای ابی عبدالله اختلاف در گفتار بود. صحبت تمام نشده موذن اذان ظهر را گفت ابی عبدالله به حر آزادانه فرمودند شما که اهل نماز هستی بااین هزار نفری که با تو هستند برو نماز ظهرت را بخوان به جماعت من هم با این هفتاد و دو سه نفر نمازم را می‌خوانم، نماز ظهر که تمام شد دوباره بیا بحث را ادامه می‌دهیم، اینجا اولین باری بود که آن ادب باطن نفسی را به ابی عبدالله نشان داد گفت حسین جان با بودن تو ادب است که من جلو بایستم دیگران به من اقتدا بکنند؟ من درست است باند یزید هستم، ولی در نماز که باند یزید نیستم، در عبادت خدا که باند یزید نیستم، شما بایست جلو من به شما اقتدا می‌کنم خود این ادب یک کلید است. برای اینکه زمینه فهماندن را از جانب خدا فراهم بکند بی‌علت که خدا نمی‌فهماند.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری، ارادتی بنما تا سعادتی ببری، یک چیزی باید آدم نشان بدهد به پروردگار که رحمت پروردگار به نفع انسان به جوش بیاید، گیر یک گناه کبیره دارد می‌افتد نشان بدهد خودش را به خدا، دندان گناه را بکشد خدا دری از رحمت باز می‌کند، مشکلی را حل می‌کند، یک نگاهی از نامحرم بپوشاند تا در تماشای جلال و جمال به روی دل باز بشود، از یک ظاهری آدم باید چشم بپوشد که آدم را به عالم باطن راه بدهند، یک کاری باید کرد. تا آنها هم یک کاری برای آدم بکنند. اذکرونی اذکرکم، بنده من تو بیا که من هم بیایم، تو نیامده به من می‌گویی بیا، آمدن من به سوی تو گره به زلف آمدن تو به سوی من خورده، اوف بعهدی اوف بعهدکم شما به تعهد دینداری‌تان وفا بکنید من هم به تعهد پرداخت بهشت به شما وفا بکنم.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری، ارادتی بنما نشان بده، تا سعادتی ببری، گفتگو داغ شد، حر لجبازی کرد حق را نپذیرفت، امام هم برگشت به او فرمود سکلتک امک، مادر به عزایت گریه کند، این دومین باری است که دارد ادب نفس و ادب باطن را نشان می‌دهد سرش را انداخت پایین بعد سرش را بلند کرد خیلی آرام گفت که کسی که اسم مادر من را می‌برد جوابش این شمشیر بود، می‌زدم، تحمل این که اسم مادرم را از کسی بشنوم در من نبود، اگر کسی حرف مادر من را به من می‌زد جواب دهانش با این شمشیر بود، اما یا ابا عبدالله مادر تو منبع پاکی است، منبع فضیلت است، منبع درستی است، منبع عفت و عصمت است، جگرگوشه پیغمبر خداست، من جواب حرف شما را به احترام صدیقه کبری نباید بدهم. جوابی هم ندارم بدهم. جواب هم نداد.
این دوبار ادب نفسی را که نشان روز عاشورا به دادش رسید، خود پروردگار به او فهماند که این جبهه صددرصد باطل است و عاقبت جهنم است، آن جبهه صددرصد حق است و عاقبت لقاء و قرب و رضا و جنت من است، این یک نمونه فهم، درباره یک کسی که در باند یزید بود آن یک نمونه فهم درباره پسری که پدرش خان بود با همه شرایط خانی، ولی فهم فهم عطا شده حر را کجا برد، و مرحوم آیت الله آقا شیخ فرج الله را کجا برد.
کم نبود منافع آن فهم، مردم یمن که از شیعیان ناب و خالص بودند و هستند از پیغمبر منبری خواستند، که این منبری برود یمن دین را به مردم یاد بدهد، پیغمبر امیرالمومنین را که بیست و پنج شش سالش بود انتخاب کرد فرمود برو یمن تا بیرون مدینه هم بدرقه‌اش آمد، بیرون از مدینه به امیرالمومنین فرمود لان یهدی الله بک رجلا خیر لک مما طلعت علیه الشمس او غربت علی جان اگر یک نفر گمراه به دست تو هدایت بشود ثوابش برای تو بیشتر است بهتر است از آنچه که خورشید بهش می‌تابد. آن وقت یک خان‌زاده خدا بهش بفهماند برو طلبه شو بعد بیا بالای ده هزار نفر بی‌دین و منحرف را نجات بده یک نفرش خیر لک مما طلعت علیه الشمس، چه برسد به بالای ده هزار نفر.
این سه بخش فهم، فهم بدیهیات، فهمی که انبیاء و ائمه طاهرین و اولیاء الهی وسیله رسیدن به این فهم هستند فهم اعطایی پروردگار مهربان عالم، این فهم سوم خیلی فهم مهمی است. دو تا روایت هم در این زمینه برای نورانی‌تر شدن مجلس عنایت کنید. یک روایت از رسول خدا یک روایت هم از امیر مومنان علیهم السلام. اما پیغمبر ارزش فکر را پیغمبر می‌گوید، دنبال کردن فهم را امیرالمومنین می‌گوید گفتار پیغمبر ارزش فکر و نتیجه‌اش است، گفتار امیرالمومنین در آن دستور به فهمیدن است، برو بفهم، اما کلام پیغمبر.
ان التفکر حیاه قلب البصیر، نشستن و فکر کردن و اندیشه کردن و تعقل کردن و سنجش عاقبت خودسنجش اعمال خود انسان را به فهمیدن می‌رساند، و قلب را زنده می‌کند. ان التفکر حیاه قلب البصیر اندیشه کردن دل مرده را زنده می‌کند حر یزید را حر حسینی می‌کند، خان‌زاده را مرجع تقلید می‌کند، دل را زنده می‌کند. کما یمشی المستنیر فی الظلمات بالنور فعلیکم یحسن التخلص و قله التربص، آدمی که با فهم و با اندیشه و با تفکر زنده می‌شود پیغمبر می‌فرماید مثل چراغ به دستی است که در تاریکی‌ها در پرتو نور این چراغ دارد حرکت می‌کند یحسن التخلص، خیلی زیبا خودش را از آن تاریکی‌ها بیرون می‌برد، و قله التربص، چون چراغ دارد و نور دارد درنگش، ایستادنش، معطل شدنش، در برابر موانع بسیار اندک است چون هر مانعی را در نور می‌بیند می‌پیچد و مانع را دور می‌زند سرگردان نمی‌شود، حیران نمی‌شود، در برابر مانع شکست نمی‌خورد، زانو نمی‌زند به قول پیغمبر حیارا سکارا لا مسلمون و لا نصاری نمی‌شود که در زندگی‌اش سرگردان و حیران باشد نه مسلمان واقعی باشد نه مسیحی واقعی، به قول قرآن مزبزبین بین هولاء لا اله هولاء و لا الا هولاء سرگردان بین این طرف و آن طرف است،
آدمی که می‌فهمد راه این است که خدا قرار داده، آدمی که می‌فهمد حلال اینی است که خدا قرار داده، حرام اینی است که خدا قرار داده، خب خودش را نجات می‌دهد، در برابر موانع نمی‌ایستد مانع را برطرف می‌کند می‌رود یحسن التخلص و قله التربص و اما کلام امیرالمومنین.
کلام خیلی سبکی صادر شده، با سجع و قافیه، نبه بالتفکر قلبک و جاف فی اللیل یا ان اللیل جنبک و اتق الله ربک، قلبک، جنبک، ربک، سه تا راهنمایی خیلی مهم، امیرالمومنین می‌فرماید بلند شو دلت را با کمک فکر و اندیشه و فهم هشیار کن، بیدار کن، به حرکت مثبت بیاور که عاشق چه اموری در این دنیا باشد و متنفر از چه اموری در این دنیا باشد رها نکن دل را که برود عاشق یزید بشود دشمن ابی عبدالله، برود عاشق شکم بشود دشمن روزه، برود عاشق رفاه‌طلبی بشود شصت سال یک بار صبح بلند نشود دو رکعت نماز برای سازنده‌اش و رزاقش بخواند، بیدار کن دلت را، بینا کن دلت را، برو دنبال کن چشم برای دلت ایجاد کن، که حق را ببیند، باطل را ببیند، خوب را ببیند، بد را ببیند، راه را ببیند، چاه را ببیند.
نبه امر واجب است، بالتفکر قلبک و جاف ان اللیل جنبک، شب را تا طلوع آفتاب با خواب نکش، نابود نکن، ضایع نکن، خداوند به شب نظر خاصی دارد، یکی از علمای بزرگ من با دو گوش خودم شنیدم خیلی هم اهل گریه بود این عالم بزرگ، من طلبه نبودم عاشق منبر و گریه‌هایش بودم، ایشان روی منبر واقعا بال و پر می‌زد حالا آن که دیده بود که نمی‌گفت چی دیده بود از شب واقعا بال و پرمی‌زد، دست و پا می‌زد می‌گفت برادران ولو شده پنج دقیقه به اذان صبح بلند شوید در رختخوابتان بنشینید می‌خواهید هیچ کاری هم نکنید نکنید، آن لحظه را بیدار باشید که فیوضات خدا می‌آید در جیب شما هم بریزد، خواب نباشید، به خواب‌ها هیچی نمی‌دهند.
اصرار امیرالمومنین است جاف ان اللیل جنبک شبت را به خواب نابود نکن ولو شده دو دقیقه پنج دقیقه به اذان صبح، روی همان تخت و تشک بشین بگو خدایا بنده خوبی نبودم، مقصر هستم، دستم خالی است خیلی هم خالی است مولای من خدایا علی هر شب مثل مادر بچه مرده گریه می‌کرد می‌گفت آه من قله زاد و بعد السفر علی ناله می‌زد آه می‌کشید خدایا توشه آخرتم کم راه دور، چه کنم؟ بگو من هم دنبال آن علی هستم ولی حال ندارم یازده رکعت نماز شب برایت بخوانم، حال ندارم دستم را دراز کنم ده بیست تا یارب بگویم، استغفرالله بگویم، ولی اینقدر حال دارم بهت بگویم بد هستم با خوبی‌هایت بدی من را جبران کن این را که می‌توانم بگویم.
و اتق الله ربک، خدا را همیشه ناظر خودت بدان، پایت را کج برندار دارد می‌بیند، حرف کج نزن دارد می‌بیند، لقمه کج نخور دارد می‌بیند، بدرفتار با خودت و با زن و بچه‌ات و با مردم نباش دارد می‌بیند این دو روایت.
و اما اوصاف مردم فهمیده، پیغمبر می‌فرماید ده ویژگی دارند آنهایی که فهمیده هستند یک ویژگی‌شان را نزدیک یک ساعت روز گذشته شنیدید، یهلم امن جهل علیه، در مقابل کارهای جاهلانه افراد برادر، خانواده، زن و بچه، مردم، با مدارا و نرمخوئی و خوشخویی برخورد می‌کنند و به اصطلاح گفتاردرمانی می‌کنند طرف مقابل را، اگر گوش داد به نفع خود طرف مقابل است گوش هم نداد که آدم یک مدتی دیگر هم ادامه می‌دهد نشد خدا به پیغمبر می‌گوید رهایش کن دیگرکاری به کارشان نداشته باش.
و اماویژگی دوم اهل فهم، یتجاوز عمن ظلمه، هستند در خانواده‌اش در دوستانش، در مردم، اهل هیئتش، اهل مسجدش، به او بد برخورد می‌کنند، ظلم بهش می‌کنند ناراحتش می‌کنند، پیغمبر می‌فرماید گذشت می‌کند، هیچ وقت ظلم آنها را نقطه درگیری با آنها و دست به یقه شدن قرار نمی‌دهد، نقطه ریختن آبروی آنها قرار نمی‌دهد، نقطه تلخ کردن آنها قرار نمی‌دهد، آنها زشت عمل کردند، بد گفتند، ناسزا گفتند، گوش ندادند یتجاوز این تا آخر عمرش فقط گذشت به کار می‌گیرد.
وجود مبارک حضرت باقر العلوم در راه داشتند می‌رفتند، باقر یعنی شکافنده، حضرت را می‌گویند باقر علوم الاولین و الآخرین، کسی که حقایق علوم گذشتگان و آیندگان پیشش بود همه را دل و مغزش شکافته بود، یک مسیحی مخالف به حضرت برخورد آمد اسم حضرت را الف را حذف کرد، به حضرت گفت انت بقر؟ اسمت گاو نیست؟ حضرت فرمودند نه، اسمم گاو نیست بقر نیست باقر هستم، خیلی‌ها در همین اول کار لنگ هستند، خیلی‌ها در همین نقطه اول هیجان‌زده می‌شوند از کوره درمی‌روند داد می‌کشند، دست به یقه می‌شوند، بی‌تربیت، بی‌ادب، نفهم جاهل، پست، امام باقر فقط یک کلمه فرمود نه، من اسمم بقر نیست باقر است.
گفت که تو بچه آن زن آشپز نیستی؟ می‌خواست مادر حضرت را تحقیر کند ظاهرا مادر حضرت هنر آشپزی بالایی داشت زن‌ها مهمانی داشتند یا در خانه مهمانی بود دیگر نمی‌رفتند آشپز بیاورند خود مادر حضرت باقر همسر زین العابدین، غذا درست می‌کرد هم برای خودشان، هم اگر همسایه‌ها می‌گفتند سی تا مهمان داریم می‌فرمود من می‌آیم برای همشان پخت و پز می‌کنم، تو پسر آن زن آشپز نیستی؟ حضرت فرمودند پسر زن آشپز هستم ولی آشپزی خیلی شغل محترمی است ننگ و عار نیست آشپز بودن مگر جناب مسیحی آشپزی ننگ است عار است؟
دوباره مسیحی داد زد، گفت تو پسر آن زن فحاش بد زبان نیستی؟ امام باقر علیه السلام فرمود اینی که در حق مادر من می‌گویی اگر راست می‌گویی مادر من بدزبان بوده حالا ماکه یک دفعه بدزبانی از مادرمان ندیدیم اما تو می‌گویی مادرم بدزبان است، اگر مادرم بدزبان است خب کاری ندارد که خدای من خدای تو هم هست دستت را بلند کن به پروردگار بگو خدایا مادر باقر را ببخش اگر بدزبان بوده، اگر مادرم بدزبان نبوده به خدا بگو خودت را ببخشد چون داری به مادرم تهمت می‌زنی.
یتجاوز عمن ظلمه، مسیحی دید چه داستان عجیبی است بهش گفتم تو گاو هستی، بهش گفتم برو بچه ننه آشپز، بهش گفتم مادرت بدزبان و فحاش بوده، در جواب اولی به من نرم گفت نه من اسمم باقر است بقر نیست آشپزی هم عار و ننگ نیست اگر تو می‌دانی مادرم فحاش بوده دعایش کن خدا بیامرزد اگر نبوده دعا کن خدا تو را بیامرزد، گفت یابن رسول الله من می‌خواهم مسلمان بشوم، و یک مسلمان خوبی شد بیخود نگفتند بگذر، بیخود نگفتند انتقام‌گیر نباش بیخود نگفتند دست به یقه نشو معلوم می‌شود گاهی گذشت آدم یک بی‌دین را دیندار می‌کند، یک مسیحی را شیعه می‌کند. این ویژگی دوم اهل فهم است.

فرزین نجفی پور: مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...