خانه / بینش و رویا / آموزه ها / سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت سیزدهم و چهاردهم)

سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت سیزدهم و چهاردهم)

قسمت سیزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

از مجموعه­ی آیات و روایاتی که درباره­ی شیعه تاویل شده یا صریحا ذکر شده که خود من هم توفیق دیدن آن آیات و بخش مهمی از روایات را داشتم برمی­آید که شیعه­ی واقعی یک مسافر مخلص به سوی حضرت رب العزه پروردگار مهربان عالم است. قیامت هم مقصد اصلیش نیست قیامت هم برایش یک مکان است یک زمان است که در آنجا هم این سفرش ادامه دارد تا به فوز عظیم برسد. حداقل برای خود من هم روشن نیست فوز عظیم چه حقیقتی است؟ اگر این مسافر در آنجا مقصدش قرب حق نباشد بهشت برایش لذتی نخواهد داشت چون می­گوید من نمونه­های این میوه­ها را که در دنیا هم می­دیدم می­خوردم لذت می­بردم قانعش نمی­کند, لذا قرآن مجید مقامی که برایشان قرار داده از آن مقام تعبیر می­کند به فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ جایگاه صدق عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ  ﴿القمر، ۵۵﴾ در کنار پروردگاری که دارای قدرت بینهایت است آن حقیقت لذتشان این است. نه اینکه از بهشت لذت نمی­برند قانع نمی­توند بشوند.

در این زمینه یک آیه برایتان بخوانم که آیه­ی شریفه نشان دهنده­ی معرفت کامل و بالا و نورانی همسر فرعون است. وقتی که به خاطر ایمانش محکوم شد به اینکه دوتا کف دستش را بدن زن هم ظریف است طاقت بدن از مرد کمتر است حیف از بی­طاقتی, به قول قدیمی­ها بدا به حال آنهایی که کم طاقتند یا در مقابل لذت­های نامشروع به زانو درمی­آیند یا در مقابل دو روز تلخی به زانو درمی­آیند و آن ارتباط بسیار اثردار با پروردگار عالم را رها می­کنند. بنا شد دوتا کف دستش را و مچ پایش را با میخ­های سنگین آهنی بزرگ به زمین بکوبند این یکی از شکنجه­های فرعون بوده در سوره­ی فجر می­خوانیم وَ فِرْعَوْنَ ذِی اَلْأَوْتٰادِ  ﴿الفجر، ۱۰﴾ اوتاد جمع وتد است وتد یعنی میخ, شکنجه­گری که مردم را با میخ­های بزرگ سنگین شکنجه می­داد. خب معمولا هم اعلام می­کردند که شما محکومی به اینکه چهار دست و پایت را به زمین با میخ بدوزند ایشان خیلی راحت قبول کرد چرا راحت قبول کرد؟ چون یافته بود با تعلیمات سومین پیغمبر اولوالعزم پروردگار که مسافر است و مقصد سفر را هم انتخاب کرده بود حضرت رب العزه است. خب این میخ­ها با من می­خواهد چه کار کند؟ می­خواهد سفر من را سرعت دهد کاری نمی­خواهد بکند یک گناه عظیمی را در کشتن یک زن مومنه فرعون دارد گردن می­گیرد ولی برای من سرعت دادن به سفرم به سوی پروردگار است هم خودش را خوب شناخته بود هم معلم واقعی را که موسی بن عمران است هم زندگی محدود دنیای از دست رفتنی را و هم پروردگار جاویدان ابدی همیشگی که وجودش خیر محض است بالاخره من که باید از این دنیا بروم خب این دنیای من را فرعون از من بگیرد مهم نیست انگار یک دزد است زندگیم را زده مگر دنیای من چیست؟ چهارتا فرش اتاق­های دربار است و یک گلوبند قیمتی است و یک گوشواره است و یک دستبند است و یک کمد لباس, مردم بیشتر از این دنیا که سهمی ندارند ما که راهی برایمان باز نیست مالک آسمان­ها شویم یا مالک پنج قاره شویم یا مالک همه­ی خوراکی­ها شویم یا مالک همه­ی پوشاکی­ها شویم یا مالک همه­ی زیورها شویم, حالا ما مردهای شیعه که بدنمان با طلا سر و کار ندارد طلا را که بهمان گفتند سراغش نروید گفتیم چشم اگر سر و کار با نقره داریم دوتا رکاب انگشتر است چیزی نیست اگر همسرانمان سر و کاری با طلا دارند یک گردنبند است دوتا گوشواره است دوتا انگشتر است این دوتا رکاب نقره­ی انگشتر من چه مقدار از صدها تن نقره­ی بیرون یا در معدن است؟ یا طلاهای همسر من چه مقدار از صدها تن طلای در معدن یا طلاهای بیرون کشیده شده­ی در خزانه­های دولت­هاست؟ و تا کی هم می­ماند این انگشتر؟ آن گردنبند؟ نهایتا خیلی که نگهش دارند تا روی سنگ مرده شور خانه است آنجا درش می­آورند. از کل پارچه­های پنج قاره در یک پیراهن و زیرشلواری و زیرپوش و کت و شلوار مگر من چقدر سهم دارم سالی هزار متر که نمی­پوشم چقدر است پوشش من؟ از میلیون­ها تن گندم و برنج و نخود و لوبیا و سیب و پرتقال و نارنگی و خربزه و هندوانه و خیار در این چهل پنجاه سال چقدر سهم من است؟ یعنی من از یک کامیون ده تنی بیشتر هندوانه می­خورم؟ یا چقدر شکر می­خورم در چایی شیرین یا شیرینی مغازه­دار؟ این ارزیابی زیبا در ذهن این زن بود که منی که محکوم شدم دست و پایم را با میخ به زمین ببندند اولا یک دزدی به من زده چقدر مگر دارم که اینها را ببرد؟ خب ببرد و بعد هم سفر من را به پروردگار عالم جاده­اش را کوتاه کرده ما بنا بود هشتاد سال در دنیا زنده باشیم حالا در سی و پنج سالگی دارند ما را می­فرستند پیش پروردگارمان حالیشان هم نیست چه کار دارند می­کنند طرف هم احمق است بنابراین من نه از بردن مالم نگرانم نه از کشته شدنم و گرفتن جانم نگرانم. این چقدر حوصله است چقدر معرفت است چقدر کرامت نفس است چقدر استقامت و صبر است چقدر ظرفیت است؟

هنوز هم در کره­ی زمین در مملکت ما جوان­هایی, مردهایی, زن­هایی, دخترهایی هستند که در شکست یک امر عشقی مجازی نه حقیقی, سفره­ی عشق مجازی غریزه­ی جنسی است هیچ چیز دیگر نیست بیش از این هم عشق مجازی محدوده ندارد چقدر هم در برابر انبیاء و اولیاء خدا این عشق مجازی کوچک بوده که از لابه­لای فرمایشات امیرالمومنین درمی­آید که برای دوتا ظرف دستشویی چه خبر است مردم در این دنیا اینقدر دارند کل ملق می­زنند بالا پایین می­روند خرج­های سنگین می­کنند نهایت هم در شکست خوردنشان خودکشی می­کنند برای دوتا ظرف دستشویی که یکیش مال مرد است یکیش مال زن است حالا دختره گفته نمی­خواهمت یعنی نمی­خواهم که این ظرف دستشویی تو با ظرف کثافات بدن من یک جا جمع شود می­کشد خودش را, یا جوان عاشق یا دختر عاشق. یا جوانی که معشوقه می­گوید نیا خواستگاری من یا معشوقه­ای است که یا عاشقی است که به پسر می­گوید نیا خواستگاری من، در شکست عشقی در شکست مالی در شکست اجتماعی خودشان را می­کشند اما شما معرفت این زن را ببینید که شکست صددرصد مالی دارد می­خورد چون همه چیزش را دارند می­گیرند می­گوید یک دزد به ما زد خب ما را سبک کرد. چهار میخ هم دارند می­کشند من را من را در این سفر به سوی معشوق ازل و ابد دارند کمک می­دهند که این سفر را من بروم لذا قبول کرد اگر می­خواست قبول نکند به فرعون می­گفت نه نکش من را من جلوی موسی می­ایستم به تو هم کمک می­دهم جلوی حرکت آنها را هم من می­گیرم کلی مامور در اختیار من است کلی مزاحمت ایجاد می­کنم فرعون هم با جان و دل قبول می­کرد می­گفت اگر اینطوری می­خواهی عمل کنی پس ملکه­ی مملکت بمان. اما معرفت نمی­گذارد آدم در این مراحل شکست بخورد معرفت به حق به دنیای از دست رفتنی به وجود خود که خدا من را برای خودش خلق کرده خلقتک لاجلی عشق داشتم که یک موجودی را فقط برای خودم بسازم من نه آسمان می­خواهم نه زمین نه موجودات دیگر را من تو را می­خواهم چون تو را می­خواهم خلقت کردم نیازی هم بهت ندارم عشقم کشیده که یک موجودی را برای خودم خلق کنم به همه­ی موجودات عالم بگویم این علف برای تو، این غار برای تو, این دره برای تو، این دریا برای شما ماهی­ها نهنگ­ها اسب­های آبی فیل­های آبی، این جنگل­های برای شما خرس­ها شیرها زرافه­ها ولی انسان برای من صحبتش هم نکنید چون هیچ کدامتان لیاقت اینکه برای من باشید را ندارید و این هفت میلیارد جمعیت زمین فعلا و گذشتگانشان این را یادشان رفته که خدا اعلام کرده کل جنگل­ها برای حیوان­های جنگلی فضا برای پرندگان دریا برای حیوانات دریایی مرغزارها برای گاو و خر، ولی تو مال من این کم مقامی است؟ این را آسیه درک کرده که من را خدا برای گلوبند و انگشتر و آرایش و خودنمایی و ننر بازی و عشق مجازی خلق نکرده این را از طریق موسی فهمیده بود من را برای خودش خلق کرده حالا یکی پیدا شده گفته تو که می­­خواهی هشتاد سال در دنیا باشی من سی سالگی می­خواهم بفرستمت پیش همانی که عاشقش هستی چه مژده خوبی به من دادند که من را با شکنجه دارند می­فرستند پیش معشوقم خب بفرستند.

در مسیر کربلا ابی عبدالله روی زین اسب خوابش برد همه­تان هم شنیدید ولی این چراغ نورانی اینجای سخن روشن شود به سخن جلوه­ی تامی می­دهد علی اکبر هم روی اسب کنار بابا در حرکت بودند امام خوابش برد وقتی سرش را از روی زین اسب بلند کرد با آن حالی که خودش داشت گفت انا لله و انا الیه راجعون علی اکبر برگشت گفت بابا چه شده کلمه­ی استرجاء انا لله و  انا الیه راجعون به زبانتان جاری کردید؟ فرمود روی اسب پسرم خوابم برد دیدم یکی دارد صدا می­زند این قافله دارد می­رود که آخر جاده بیافتد در دهان مرگ معلوم می­شود پسرم ما چند روز دیگر بیشتر زنده نیستیم نه پیرمردمان نه جوانمان نه متوسط­مان نه شیرخوارمان. گفت که پدر, سوال کرد، اولسنا علی الحق؟ فکر ما، نیت ما، بدن ما، خورد و خوراک ما، زنده بودن ما، حرکات ما آیا بر اساس حق نیست؟ قال علیه السلام بلی چرا پسرم همه چیز ما بر اساس حق است با لبخند گفت بابا اذا لا نوالی بالموت ما چه باکی از آن داریم که چهار روز دیگر کل­مان بیافتیم در کام مرگ خب بیافتیم. گفت پسرم خدا از من پدر به تو جزای خیر بدهد آخر آدم از آدم با معرفت خوشش می­آید ابی عبدالله می­بیند جوانش کوه معرفت است کوه بینایی است و برای اینکه بدانیم بخشی از جوان­های این کشور چقدر دارند لحظه به لحظه بدترین ضرر را می­کنند باید بیاییم کارهایشان را احوالاتشان را رفتار و نیتشان را فکرشان را با علی اکبر مقایسه کنیم که این کجا و شما گمراهان شهوتران شکم­چران جاهل به خدا و به دنیا و به متاع دنیا کجا؟ تو کجایی او کجاست؟ بین شما دوتا چقدر فاصله است؟

جوانی که الان در زندان است جرمش تجاوز به زور به دختر و زنی است که دزدیده و انداخته در ماشین برده بی­سیرتش کرده، خانه­ی مردم را زده، گاوصندوق مردم را زده، خیانت­های دیگر کرده این منبع آلودگی و پلیدی و نجاست را با علی اکبر که منبع معرفت و پاکی و عظمت و وقار و شرف و کرامت و علم و بصیرت و دانایی و عبادت است مقایسه کنید ببینید او در چه اسفل السافلینی است و علی اکبر در چه اعلی علیینی است. آن وقت قیمت علی اکبر برایتان روشن می­شود بی­ارزشی آن گروه هم برایتان روشن می­شود.

خیلی جالب است قرآن می­گوید یک عده­ای که قیامت وارد می­شوند فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَهِ وَزْناً  ﴿الکهف ، ۱۰۵﴾ هیچ ارزشی برای آنها قائل نمی­شوم چون یک ذره ملاک ارزش درشان نیست که بگویم آدم در این هشتاد سال عمری که بهت دادم یک بار یک نصفه لیوان آب به یک تشنه ندادی؟ آدم یک بار در این هشتاد سال عمر یک دانه یا رب نگفتی، یک بار پیشانی به سجده نگذاشتی چه ارزشی به تو بدهم؟ در حالی که مایه­های ارزش در تو نیست.

گفت یک دزدی به ما زده این فرش­ها و گردنبند و انگشتر را که می­خواستند در مرده شور خانه از من بگیرند به آرامی حالا یک دزدی روز روشن بنام فرعون به ما زده دارد می­برد خب ببرد مگر این چه که از من می­برد در مقابل آنچه که در پنج قاره است چقدر هست مگر؟ مورچه چیست که کله پاچه­اش باشد؟ خودش چه دارد؟ چقدر بدن دارد چقدر وزن دارد که حالا بیاییم بحث کله پاچه­اش را بکنیم؟ چقدر معرفت بالاست چقدر بالاست.

حالا هم با کشتن من دارد من را سفرم را کوتاه می­کند دوتا اجل ما داریم قرآن هم می­گوید یکی اجل مسمی است یکی اجل معلق است ممکن است آدم بماند بعد از نود سال که امضا شده بمیرد بمیرد ممکن است همین آدم نود ساله یک اجل دیگر هم خدا برایش رقم بزند که سی سالگی بمیرد. هر دویش اجل است هر دویش هم رقم خداست حالا مهم این است که به جایی رسیده که اگر ببرندش آن بهشتی که از طریق موسی و تورات یقین کرده می­بیند اگر برود در این بهشت قانع نمی­شود باز هم کم دارد باقی دارد آرام نمی­شود یک چیز دیگر باید کنار بهشت بگذارند که این دریای تلاطم روان و توقع و آرزو فروکش کند و قانع قانع شود.

وقتی میخ­ها را کوبیدند یک سنگ صد و پنجاه دویست کیلویی هم دستور داد کارگرها بلند کنند و رها کنند روی بدنش که از سر تا نوک پا بدن روی زمین پهن شود در آن حال، شروع کرد با پروردگار حرف زدن عجب حالی است چه لحظه­ی شیرینی است چقدر شیرین است گفت رَبِّ اِبْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی اَلْجَنَّهِ ﴿التحریم ، ۱۱﴾وای چه آیه­ای است کوه را داغون می­کند اگر آدم قرآن را بفهمد غوغا می­شود بفهمد ترجمه قرآن را نه، نه! دل با آیات ارتباط برقرار کند با چشم دل آیه را بخواند غوغا کرده این زن رب ابن لی بیتا عندک فی الجنه من بهشت بدون کنار خودت را نمی­خواهم چون من سیب و گلابی را که در دنیا خوردم آن هم در دربار این انگور و خربزه و هندوانه را که خوردم این سیب و پرتقال را که خوردم این گوشت ماهی را از رود نیل و گوشت گوسفند صحرای مصر را که خوردم حالا آنهایی که در بهشت می­خواهی به من بدهی رنگش و مزه­اش کامل­تر از اینهایی است که در دنیاست مگر میوه­ها و گوشت­های دنیا بالاخره من را آرام کرد دیگر من هیچ آرزویی برایم نماند؟ هیچ توقعی نماند؟ اگر می­خواهی من را ببری بهشت محبوب من بهشت من را آرام نمی­کند من پیش خودت آرام می­شوم نمی­دانم پیش خودت یعنی چه؟ ما که در آن کلاس نیستیم گاهی اینطور سخنرانی­ها آدم را غصه­دار می­کند خب ما نیستیم در آن کلاس نمی­دانیم ما هنوز از خیلی چیزها آزاد نشدیم خیلی.

یک زمانی دهه­ی عاشورا چهل سال پیش ما سه چهارتا واعظ مطرح بودیم یک جلسه­ای سه­تایمان را دعوت کردند جلسه از تقریبا هشت صبح بود تا یازده، یکی­مان روز اول نیامد روز دوم هم نیامد با اینکه اطلاعیه هم زیاد داده بودند در بازار یک مسجد خیلی مهم، من به کارگردان آن جلسه که در مسجد هر سال برقرار می­شد گفتم که چطور این بزرگوار که اسمش را نوشتید نیامده؟ گفت روز اول نیامد ما باهاش تماس گرفتیم گفت من نمی­آیم چرا برای آن آقا آن آقا بسیار واعظ مهمی بود چرا برای آن آقا نوشتید حضرت حجت الاسلام و المسلمین خطیب شهیر فلان کس، برای این طلبه­ی تازه از قم آمده یعنی من، اصلا من اعلامیه را هم ندیده بودم بعد از اینکه نشست برایم گفت فهمیدم گفت چرا برای این طلبه­ی تازه از قم آمده نوشتید مثلا چه و برای من لقبی پایین­تر از این دوتا نوشتید من نمی­آیم ما در آخوندهایمان در مداح­هایمان هنوز خیلی­ها گیر من هستند من، گیر حجت الاسلام و استاد و المسلمین و اینکه من مداح اول کشورم در بنر چرا اسم من را نازک­تر نوشتید اینها را من دیدم ها! برای اینها آدم باید خون گریه کند که چقدر بعد از پنجاه سال هنوز در بدبختی و منیت دست و پا دارند می­زنند و بوی گند این منیت را استشمام نمی­کنند. کت و شلواری­ها هم یک جور دیگر، اما یک زن می­آید می­گوید من به هیچ چیز جز تو دلم خوش نیست من به بهشتت هم دلم خوش نیست. گفت من آنجایی خوشم که تو هستی گر که باشد در میان گل خمی/ من را ببر در تون حمام شما جوان­ها ندیدید تون را حمام­ها بیرونش یک بیست­تا پله می­خورد ته پله یک اتاقک بود یک جایی داشت که یک تون­تاب آنجا می­نشست هیزم مرتب می­ریخت در یک دانه سوراخی که دیگ داخل خزینه­ی آب وسط آن سوراخی بود هیزم را می­گذاشت آب آن دیگ می­جوشید آب خزینه را هی داغ می­کرد آن آدم تون تاب هم اینقدر دود روی لباس و صورت و یقه که دودها هم چرب که دیگر پاک هم نمی­شد خودش هم می­رفت حمام اما دیگر سیاه شده بود. می­گوید من با تو خوشم گرچه باشم در گل خمی، من را ببرند در تون بگویند هزار سال اینجا زندگی کن می­گویم محبوبم هست؟ می­گویند بله می­گویم خوش خوشم. اما من را ببرند در آبادترین باغ دنیا بگویم محبوبم هست؟ بگویند نه می­گویم پس چرا من را دارید می­برید جهنم؟

برگردم به اول منبر ناراحت که نشدید؟ گاهی حرف­هایم غصه­دار است برای خودم می­گویم روی منبر که دارم می­گویم خودم را با آنها مقایسه می­کنم می­بینم هنوز دست خالی است خالی است با یک زن خودم را مقایسه می­کنم می­بینم هیچ چیز، هیچ چیز. چرا یک حرف­هایی یادمان دادند که خیلی غصه­مان نرود بالا سکته کنیم موسی بن عمران به پروردگار گفت یک چیزی در کشکولم دارم که تو خدا هم نداری و نمی­توانی هم بدست بیاوری نمی­توانی هم گیر بیاوری راه به دست آوردنش هم با قدرت بینهایتت برایت وجود ندارد بی­پرده بهت بگویم خیلی با هم رفیق بودند آن دوتا وَ کَلَّمَ اَللّٰهُ مُوسىٰ تَکْلِیماً  ﴿النساء، ۱۶۴﴾خیلی رفیق بودند اینها حرف­های خصوصی عاشق با معشوق است هیچ رودربایستی هم ندارد عاشق با معشوق می­گوید در کشکولم چیزی را دارم که تو نداری نمی­توانی هم گیر بیاوری نمی­توانی هم بدست بیاوری قدرتت هم بینهایت است همیشه تا خدایی دستت خالی است این را به ما یاد دادند یک خورده ما دلمان خوش باشد اگر نماز درستی نداریم روزه درستی نداریم معرفت درستی نداریم قدم درستی نداریم خوب است اینها یک حقایقی است که یک خورده به ما آرامش می­دهد خداوند فرمود موسی در کشکولت چه داری که من ندارم؟ با این خزانه­های بینهایتم، گفت خدایی مثل تو را دارم تو خدایی مثل من را داری؟ نه! می­توانی گیر بیاوری؟ نه! همه­ی دلخوشی من به همین است که تو را دارم این هم خیلی سرمایه است اگر دل من را به فلان فوتبالیست یهودی یا مسیحی یا برزیلی یا آرژانتینی یا دل من را به فلان هنرپیشه­ی خارجی و داخلی یا به فلان ماهواره یا به فلان معشوقه­ی پلید پر کرده بودی چه کار می­خواستم بکنم؟ حالا باز اگر نماز ندارم تو را دارم اگر روزه­ی درست و حسابی ندارم تو را دارم اگر یک آب خوردن حسابی ندارم اشک چشم که دارم اگر یک لباس پرقیمت سلطنتی ندارم هر سال که لباس توبه تنم می­کنم باز دارم تو را دارم تو را دارم تو را دارم.   

قسمت چهاردهم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

تفکر صحیح  سبب می‌شود که انسان یک سلسله واقعیات بسیار مفید را بفهمد و با آن واقعیات زندگی کند. و در حقیقت تفکر سپر پرقدرتی است که انسان را از افتادن در خطرات حفظ می‌کند.

در یکی از جلسات ماه مبارک همین مسجد یک جوانی در رمضان‌های گذشته مراجعه کرد یک نامه‌ای را به من داد و غیر از آن نامه خودش هم گفت اگر من می‌فهمیدم دچار یک بلای غیرقابل جبرانی نمی‌شدم، می‌گفت تک پسرهم هستم، مرگ من قطعی است، و نمی‌دانم بعد از من از داغ من  و فراق من چه بلائی سر پدر و مادرم خواهد آمد.

دنبال آرامش می‌گشت، که راهنمایی بشود حداقل خبری که دکترها بهش داده بودند یکی دو سال بیشتر زنده نمی‌مانی این دو سال را از چه راهی آرامش پیدا بکند. ده ثانیه، پانزده ثانیه، پنج ثانیه، بی‌فکری خطر و حسرت و اندوه و غصه طولانی برای انسان خواهد آورد.

من بهش گفتم چاره‌ای برایت نیست به پدر و مادرت هم نمی‌توانی بگویی با خداوند متعال حداقل این اختلاف حسابت را به خاطر این گناه حل کن. گناهت گناهی نیست که توبه نداشته باشد، توبه‌اش هم به این است که به راستی پشیمان هستی به پیشگاه حضرت حق ببری، تکرار هم که دیگر نمی‌توانی بکنی این گناه را، ضرر غیرقابل جبرانش دارد در تمام بدنت ظهور می‌کند. عیبی ندارد این گناه را شما هم بدانید من او را دیگر ندیدم نمی‌دانم کیست نمی‌دانم زنده است یا نه عیبی ندارد اگر آن گناه او را نابود کرده از خدا برایش طلب مغفرت بشود.

شما هم در قلبتان طلب مغفرت کنید در ابوحمزه ثمالی یکی از جملات شاهکارش این جمله است، اللهم اغفر للمومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات اللهم اغفر لحینا و میتنا و ذکرنا و اناثنا و صغیرنا و کبیرنا و حرنا و مملوکنا، یعنی شب ماه رمضان که زین العابدین از پروردگار درخواست بخشش و آمرزش می‌کند یک نفر را استثنا نمی‌کند، معنی جملات هم روشن بود. مومنین، مسلمین، زنده‌هایمان یعنی زنده‌های وابسته به ما طلب مغفرت برای شمر و یزید و خولی که نکرد، لحینا زنده‌های ما، و میتنا، مرده و زنده ما، کوچک و بزرگ ما، مرد و زن ما، آزاد و مملوک ما، برای همه از پروردگار طلب آمرزش می‌کرد سی شب، آن هم با گریه با اشک، با زاری.

دو کلمه حرف زد و رفت و بعد من نامه را خواندم نوشته بود یک سفر خارجی رفته بودم در همین کشورهای حاشیه خلیج فارس آنجا با یک زن بدکاره جوان زیبا آشنا شدم چند شبی که با او بودم بعد که آمدم ایران چند ماهی که گذشت دیدم تب به من حمله کرد، با این قرص‌های معمولی هم تب قطع نمی‌شد، رفتم طبیب آزمایش دقیق داده گفته شما این بیماری غیرقابل درمان ایدز را گرفتید و باید منتظر مردنت باشی، ده ثانیه بی‌فکری. ده ثانیه گول شهوت حرام را خوردن.

دیگر گناهان هم اگر برای آدم بیماری غیرقابل درمان نیاورد امیرالمومنین می‌فرماید در دوزخ این بیماری را می‌آورد ، که از آن درد جهنم یک نفر درمان نخواهد شد. همه گناهان بیماری می‌آورد، هم بیماری دنیایی می‌آورد، هم بیماری آخرتی می‌آورد، با فهم این مسائل و بلاها و خطراتی که سر دیگران به خصوص جوان‌ها آمده نه می‌خواهد بیاید انسان به این باب تفکر در قرآن و اسلام و روایات پی می‌برد که چه کار عظیم پرخیر باطنی است که قدمی را که می‌خواهد بردارد براساس فهم بردارد، لذا رسول خدا آمدند اعلام کردند تفکر ساعه کلمه ساعت هم در لغت اگر مراجعه بکنید منظور بین یک و دو نیست، بین سه و چهار نیست، ساعت یعنی زمان، معانی متعددی هم دارد مثلا یکی از معانی ساعت لحظه است، یک آن، یک ثانیه، که آیاتی که لغت ساعت در آن ذکر شده بعضی‌هایش به معنی قیامت است ان الساعه لاتیه، بعضی‌هایش هم به معنی یک چشم به هم زدن است. از جمله این آیه که به معنی یک چشم به هم زدن است ولی تعبیر به ساعت می‌کند طبق لغت.

فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَهً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ  ﴿الأعراف ، ۳۴﴾، مرگ هر کسی از شما برسد نه یک لحظه پس می‌افتد که دیرتر بمیرید نه یک لحظه پیش می‌افتد که زودتر بمیرید، سر همان لحظه‌ای که ما اراده کردیم چشمتان از دنیا بسته می‌شود. نمی‌مانید. مهلت پیدا نمی‌کنید.

تفکر ساعه یک ثانیه دو ثانیه، پنج ثانیه، در کاری که می‌خواهم قدم بردارم به طرفش فکر بکنم تا بفهمم که این قدم قدم خیر است یا قدم شر است، این خوردن خوردن خیر است یا خوردن شر است، این نگاه کردن نگاه کردن خیر است یا نگاه کردن شر است؟

زلیخا نگاه کرد نگاه شر، یوسف هم نگاه  نکرد نگاه خیر، انبیاء زندگی کردند زندگی به خیر، نمرودیان و فرعونیان بنی امیه‌ها بنی عباس‌ها، دولتهایی که بودند الان خیلی‌هایشان هستند دارند زندگی می‌کنند زندگی به شر، تشخیصش هم خدا به آدم داده یک مقدار فکر بکند چند لحظه که این زندگی خیر است یا شر است؟ این خوردن خیر است یا شر است؟ این رفاقت خیر است یا شر است؟ این ازدواج خیر است یا شر است؟ این بی‌گدار به آب زدن برای تجارت میلیاردی خیر است یا شر است؟ کسی پریشب آمد به من گفت گفت یکی از نزدیکان ما به شدت گرفتار شده احتمال اینکه تا آخر عمرش هم گره او باز بشود وجود ندارد، ولی حالا اگر دعا کاری می‌کند التماس دعا که امام صادق می‌فرماید در این موارد دعا هیچ کاری نمی‌کند.

چون باید با فکر وارد می‌شد، می‌گفت برادر کم سواد من یا قوم و خویش نزدیک کم سواد من، سی میلیارد تومان بدهی بالا آورده و در ازاء آن هم چیزی نیست که بپردازد این اسمش بی‌گدار به آب زدن است، یک کسی سر بازار تهران من را دید خیلی مضطرب و ناراحت معلوم شد که می‌آید پای منبرهایم، به من گفت ای کاش آن زمانی که آن دختر را دیدم می‌فهمیدم که نباید با او ازدواج بکنم نفهمیده ازدواج کردم حالا هم پیر شدم دیگر نزدیک مردنم سه تا دختر دو تا پسر ازاین خانم برای من به دنیا آمده هر پنج تایشان در بی‌دینی بی‌نمونه هستند و من الان که دارم می‌روم نمی‌دانم جواب خدا را چی بدهم که تو باعث شدی پنج تا بی‌دین نمره بیست ساخته بشود اینها هم حالا می‌روند زن می‌گیرندو شوهر می‌کنند و برای آنها هم بی‌دین می‌شوند تا قیامت، قیامت پرونده من را می‌آورند می‌بینند من سبب ده میلیون بنده بی‌دین شده شدم، بله جواب ندارد.

دخترها به هر کسی که نباید شوهر بکنند، پسرها هر کسی را نباید بگیرند، جوان‌ها در امر اقتصادی بی‌گدار که نباید به آب بزنند، منی که خودم می‌دانم ذهنش را ندارم قدرت فکری را ندارم، شرائطش را ندارم، نباید بی‌گدار به آب بزنم بروم طلبه بشوم من بروم طلبه بشوم مضر به حال اسلام هستم، در هر کاری باید فکر کرد. فکر هم به جایی نرسید قرآن یک جاده زیبا جلوی پایم باز کرده شاورهم فی الامر برو بااهلش، با متخصص، با فنی، مشورت کن. این که دلال ازدواج دختر و پسر شهوت جنسی و غریزه حیوانی باشد خب این ازدواج از آن درندگی درمی‌آید، بچه‌های درنده به وجود می‌آیند نسل بعد هم درنده می‌شود در این ازدواج‌های نامناسب است که پیغمبر میفرماید دختران آخرالزمان که شوهر می‌کنند مار و عقرب بزایند بهتر است از اینکه جنس دو پا بزایند. فسادش سنگین است بی‌فکر زندگی کردن.

معنی روایت، تفکر چه روایت پرقیمتی است ساعه فکر کردن به اندازه دو سه ثانیه، پنج ثانیه، خیر من عباده سنه، اگر یک مومنی یک برادر مسلمانی، یک جوانی، یک دختر جوانی، یک خانم جوانی چند لحظه برای ورود به کاری که تصمیم گرفته فکر بکند، و به نتیجه مثبت برسد که نه نباید انجام بدهد، و انجام هم نمی‌دهد یا باید انجام بدهد انجام می‌دهد، این چند لحظه فکر کردن که انسان را به فهم مثبت و منفی مسئله می‌رساند از یک سال همه جور عبادت بالاتر است و بهتر است. نمی‌گوید نماز، نمی‌گوید روزه خیر من عباده سنه از یک سال همه جور عبادت، شما اندوهی را از یک دلی برطرف کنی یک عبادت است، شما قد خمیده‌ای را از آن طرف خیابان دستش را بگیری بیاوری اینطرف خیابان که خدا گفته ارحم مهربانی کن و داری مهربانی می‌کنی این یک نوع عبادت است، شما دخترت را اگر می‌توانی زودتر شوهر بدهی شوهر بدهی که به گناه دچار نشود عبادت است. پسرت را زن بدهی عبادت است، در حدی که می‌توانی پولت را با خدا معامله بکنی نه کل را با شکم، آخه یک عده‌ای در جامعه ما حتی صد میلیاردشان هم بالاتر است ولی معامله‌شان با شکم است، یعنی تبدیل پول به این پاکیزگی به این تمیزی، به این خوبی، در حالی که می‌شود با این پول بهشت خرید، ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه، تبدیل کردن پول که کل صد میلیارد هم تبدیل نمی‌شود. چون بدن اینقدر نیاز ندارد یک مقداری تبدیل می‌شود تبدیل کردن ثروت میلیاردی به پر کردن چاه دستشویی خانه این هم شد کاردر این دنیا؟

نیازی نبود خدا ما را خلق بکند چاله‌های مستراح را پر کنیم، اینقدر گاو و خر و شتر و گوسفند و خرس و پلنگ و زرافه خلق کرده که می‌خورند و محصول خوراکشان را می‌ریزند در جنگل و در جاده و در بیابان و در صحرا. اینها زندگی بی‌فکرانه است.

خب کسی که از مسیر اندیشه کردن به فهمیدن می‌رسد، ببینید پیغمبر عظیم الشأن اسلام چه خصلت‌های پاکیزه‌ای را از آنها به ما خبر می‌دهد. یک صفت العاقل یعنی آنی که می‌فهمد، ان یحلم عمن جهل علیه، آدم فهمیده با آدم نفهم نادان که کارهایش براساس نادانی و جهالت است انتم قوم تجهلون این کلام یکی از انبیا به امتش است که شما کارهایتان کارهای جاهلانه است، برمبنای عقل و فکر و بیداری و اندیشه نیست چوب این کارهای جاهلانه را هم می‌خورید پایان کار هم خدا به آن پیغمبر فرمود اهلت که مومن هستند بردار امشب ازاین شهر برو بیرون که من اراده کردم کف شهر را بیاورم بالا بالا را ببرم زیر، و بر تمام اینها تا جان ندادند از آسمان سنگ ببارم. عاقبت کار جاهلانه. آدم فهمیده می‌فهمد که با آنهایی که کار جاهلانه در خانواده‌اش دارند، بیرون دارند و حاضر هم نیستند بیایند در راه فهم قرار بگیرند نباید برخورد نامناسب بکند، چون ضرر می‌کند، طرفش نمی‌فهمد احمق است، یک دفعه یک نیش چاقو فرو می‌کند در قلب در ریه یک دفعه می‌آید زندگی را آتش می‌زند، می‌رود آبروی آدم را می‌برد، پیغمبر می‌فرماید آدم‌های فهمیده با آنهایی که کار جاهلانه دارند با بردباری با حوصله، با حلم، با خوشروئی، برخورد می‌کنند برخوردشان هم گفتاردرمانی است، جواب داد که داد به نفع آدم نفهم است، جواب هم نداد که ایشان یک وظیفه الهی‌اش را ادا کرده.

و اما ویژگی دوم، چقدر این ویژگی پرقیمت است، و چقدر مرد و زن در کنار این مسئله دوم بی‌صبر و بی‌تحمل و بی‌حوصله و کم‌مایه هستند، بیشتر مرد و زن، انسان فهمیده بالاخره در این دنیا دارد زندگی می‌کند در این دنیا هزار جور حمله به آدم می‌شود ولو آدم نمره‌اش بیست باشد هیچ عیبی هم نداشته باشد مگر انبیا عیب داشتند اینقدر بهشان حمله می‌شد؟ نه آنهایی که حمله می‌کردند عیب داشتند آنهایی که دروغ می‌گفتند علیه انبیا عیب داشتند، آنهایی که تهمت می‌زدند عیب داشتند، انبیا که بی‌عیب بودند اولیاء که بی‌عیب بودند ولی یک مواردی هست که وقتی پیغمبر می‌فرماید به آدم بد می‌کنند، ظلم می‌کنند، حق را در حق آدم ناحق می‌کنند مورد هم معلوم است برای آدم فهمیده یتجاوز عمن ظلمه، فقط با گذشت و چشم‌پوشی برخورد می‌کنند این مثل آن عمل نمی‌کند. اگر آن ناسزا می‌گوید این اذا خاطبهم جاهلون قالوا سلاما، آن اگر داد می‌کشد این نه آرام حرف می‌زند، آن اگر گذشت ندارد از عمل بد ولی این از عمل بد او گذشت دارد.

یک روایت از ابن عباس عبدالله بن عباس برایتان بخوانم قبل ازاین روایت بسیار زیبا و کاربردی یک روایت از خود رسول خدا برایتان بخوانم که چه روایت پرقیمتی است. اول این روایت دارد قال فی خطبه یعنی پیغمبر یک روزی روی منبر نشسته بودند در سخنرانی‌شان رو کردند به همه علی اخبرکم بخیر خلائق الدنیا و الآخره، آیا شما مردم را به بهترین خلقیات دنیا و آخرت خبر ندهم؟ هیچ کس دلش نمی‌خواهد از این خبرها بهش نرسد همه دلشان می‌خواهد بفهمند، چرا می‌گوید و آخرت؟ چون این چهار مطلبی که در این روایت می‌گوید در آخرت سود سرشار دائمی دارد لذا می‌گوید بهترین اخلاق در دنیا و آخرت، یک تعفوا عمن ظلمک، آدم‌های باگذشتی باشید، واجب است در بعضی از اشتباه‌کاریهای همسرها مردها هم گذشت کنند، در بعضی از اشتباه‌کاریهای همسران گذشت کنند که زندگی به تلخی نکشد، به جار و جنجال نکشد، به نزاع نکشد، به دست بلند کردن روی همدیگر نکشد، نهایتابه جدایی و طلاق لعنتی نکشد، گذشت کنند.

و اتصل من قطعک، این بهترین اخلاق دنیا و آخرت است کسی که روی نفهمی با تو جدا شده، قهر کرده، تو نگذاری این جدایی و قهر بودن ادامه پیدا بکند برو با او آشتی کن، خیلی هم لذت دارد، خیلی. یک کسی به ناحق با من قهر کرد من با یکی از دوستان خیلی بزرگوارم که اینجا هم نشسته با همدیگر رفتیم پیشش، آدم معمولی هم بود کاسب بود، و با او هم زیاد صحبت کردیم حاضر نشد ازاشتباه خودش دربیاید و حاضر هم نشد اشتباه خودش را بپذیرد وقتی بلند شدیم بیاییم بیرون من با این لباس پیغمبر خم شدم کفش‌هایش را جفت کردم گفت نه نه ، گفتم چرا من کفش‌هایت راجفت کردم که قیامت به پیغمبر بگویم که تو گفتی آنی که باهاتون قطع رابطه کرده بروید وصل بشوید یا رسول الله من آخوند تا حد جفت کردن کفش یک آدم کاسب عادی حرف تو را تحمل کردم. این را به شما جوان‌ها بگویم بعد به هم سن‌هایم، که هر کسی به هر جا رسیده از گوش دادن به حرف خدا و پیغمبر رسیده. بی‌خودی چیزی به آدم نمی‌دهند. که خواجه خود روش بنده‌پروری داند.

می‌داند کی را بزند، کی را بلند کند، می‌داند در را به روی کی ببندد از بس پلید است ودرها را به روی کی باز بکند از بس نرم و خوب است می‌داند. و الاحسان الی من اساء الیه، سومین خلق بهتر در دنیا و آخرت نیکی کردن به کسی است که با تو بدی کرده، و اعطاء من حرمک، چهارمی هم این است اگر یک روزی رفتی گفتی یک دو شب فرشت را به من امانت بده عروسی بچه‌ام است این چهار تا بشقاب و چنگال و قاشق را به من بده مهمان دارم این دیگ و قابلمه را به من بده، نداد خیلی هم علنی موضع‌گیری کرد گفت دارم و نمی‌دهم، پیغمبر می‌فرماید اگر خودش آمد پیش تو از تو خواست نه نگو و گذشته را هم به رخش نکشی و بهش بپردازی.

اما در این چهار تا پیغمبر اولی را جلو انداخت، ان تعفو عمن ظلمک، یک جنگی بین پیغمبر و دو تا قبیله داشت درمی‌گرفت، که یک قبیله‌اش قبیله محارب بود اینها آدم‌های جنگجویی بودند و تسلیم به دین خدا هم نمی‌شدند، اذیت می‌کردند، عبدالله بن عباس می‌گوید ما رسیدیم در صحرا به یک منطقه‌ای که لشگر پیاده شد و چادر زد رسول خدا در حالی که دشمن هم ما را نمی‌دیدند، از  چادر آمدند بیرون رفتند طرف‌های بیابان که یک گودال بزرگی را پیدا بکنند برای تجدیدوضو، پیغمبر اکرم کارشان که تمام شد آمدند بیرون از آن چاله رگبار شدید باران گرفت، حتما دیدید باران‌های آنجا را باران‌های استوایی است به قول معروف مثل لوله آفتابه با شدت از آسمان می‌بارد سیل جاری شد، حضرت از آن سیل نمی‌توانستند عبور بکنند می‌برد آمدند در پناه یک درختی تکیه دادند که باران یک خرده بند بیاید این سیلاب سرازیر شده از تپه‌ها هم ردبشود راه باز بشود بیایند بین اصحابشان، یک کسی از آن قبیله جنگجو به نام حویرث بن حارث محاربی پیغمبر را دید، به رفیق‌هایش گفت که خودش گفت ما چرا با اینها بجنگیم من الان می‌روم سرش را می‌گذارم روی سینه‌اش و می‌آیم همه چیز تمام می‌شود وقتی نزدیک پیغمبر شد شمشیرش را برد بالا می‌خواست خیز بردارد که دیگر درنگی در کار نباشد، بزند یا پیغمبر را نصف کند یا سرش رااز بدن جدا بکند، یکی از فرشتگان پروردگار هلش داد با کله آمد روی زمین، ما هم داریم این فرشتگان را که کمکمان بکند، شما مدرک بالاتر از قرآن که نمی‌خواهید چون وجود ندارد ان الله یدافع عن الذین آمنوا دفاعگر مردم مومن خودم هستم. ما باید دفاع او را جلب بکنیم.

تا زمین خورد به شدت، شمشیر از دستش افتاد پیغمبر هم سریع شمشیر را بلند کردند فرمودند الان لغت عربی است، من یمنعک منی؟ کی می‌تواند تو را از دست من نجات بدهد؟ الان که گرفتار من هستی، یک نگاهی به پیغمبر کرد گفت هیچ کس را ندارم من را نجات بدهد من گیر افتادم اسیر هستم، باید آماده کشته شدن بشوم، کی را صدا بزنم من را نجات بدهد؟ ولی تو من را نکش، تلافی نکن، من به تو قول می‌دهم نه با تو، نه با یارانت تا آخر عمرم بجنگم نه کسی را بر ضد تو تحریک بکنم قول می‌دهم. پیغمبر اکرم هم شمشیر را بهش داد گفت شمشیرت برای خودت. این چه نقطه‌ای از گذشت است؟

حالا گذشت کردی ازدشمن، این چه روحیه باعظمتی است که اسلحه‌ای که از دست دشمن افتاده بود برای کشتن تو آورده بود دوباره بهش برگرداندی؟ شمشیر را گرفت و غلاف کرد و یک نگاهی به پیغمبر کرد و گفت انت خیر منی، تو خیلی بهتر از من هستی، چون اگر من بودم این کاری که تو کردی نمی‌کردم، بعد هم خداحافظی کرد رفت نایستاد با پیغمبر بجنگد، پیغمبر برگشتند، داستان را برای اصحاب تعریف کردند که مثلا من دیر آمدم علتش این بود هم سیل بود هم گیر یک قاتل افتادیم و داستان قاتل هم اینجوری شد بعد هم من بخشیدمش و گذشت کردم، از ظلمی که می‌خواست مرتکب بشود یا مقدماتش را فراهم کرده بود این خصلت انسان فهمیده.

البته خیلی از گذشت‌های پیغمبر بی‌دین‌ها را مسلمان کرد حالا این یک دانه عرب مسلمان نشد، رفت. می‌ارزد این زندگی چند روزه؟ که مردم بی‌قاعده، بی‌قانون، بی‌محبت، با دعوا، با نزاع، با درگیری، با جنجال، با قهر و طلاق زندگی کنند؟ اصلا نمی‌ارزد. دنیای این شکلی که ظرف دعوا و جنگ و نزاع و من و تو و بگومگو و قهر کردن و بخل کردن و حرص ورزیدن و طلاق دادن باشد این دنیا واقعا هیچی نمی‌ارزد. اما دنیای ایمانی آخرت‌ساز است خوب می‌ارزد.

فرزین نجفی پور: مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...