خانه / بینش و رویا / آموزه ها / سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت بیست و سوم و بیست و چهارم)

سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت بیست و سوم و بیست و چهارم)

قسمت بیست و سوم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.
شیعه­ی واقعی طبق آیات قرآن و روایات مسافر به سوی حق است بعضی­ها به قول قرآن مجید از اول مسافرند بعضی­ها مسافران الحاقی­اند. یک چند سالی از عمرشان که می­گذرد بیدار می­شوند بینا می­شوند و همراه این کاروان حرکت می­کنند. آن ایامی که مسافر نبودند ولی محب اهل بیت بودند قرآن را قبول داشتند اگر لغزش­هایی گناهانی خطاهایی از آنها سر زده باشد در همان ابتدای سفر مورد مغفرت و رحمت الهی قرار می­گیرند چون بنا نداشته و بنا هم ندارد که در مغفرت و رحمت را به روی کسی ببندد. آنی که به سوی مغفرت و رحمت حرکت می­کنند به رحمت و مغفرت می­رسد یقینا، شکی نیست اگر اشتباه کاری خطا کاری گنهکاری قبل از سفرش به خاطر این گناهانش در هنگام سفرش ناامید از رحمت خدا باشد علنا در قرآن این ناامیدیش را گناه کبیره دانسته و مساوی با کفر، درست هم هست چون اگر دل ناامیدی ناامیدی را بشکافیم به این معنا می­رسیم که خدا قدرت بخشیدن و رحمت آوردن بر من را ندارد. محدود کردن قدرت حق یعنی خدا از خدایی خودش انداختن البته در ذهنش، این کفر است.
این مسافر بر اساس تعالیم قرآن و روایات اهل بیت یک نگاه درست و صحیح و سالمی به دنیا دارد یک نگاه صحیح و سالمی به شیطان دارد یک نگاه صحیح و سالمی به خواسته­های درونش دارد اما نگاه صحیحش به دنیا این است که به هر چی دنیا نگاه می­کند آنها را نعمت الله می­بیند یعنی در اتصال با پروردگار می­بیند نگاهش به شیطان همانی است که از قرآن یاد گرفته بود که شیطان در هر لباسی که هست بیشتر هم هم نوع خودشان است مِنَ اَلْجِنَّهِ وَ اَلنّٰاسِ ﴿الناس ، ۶﴾ یعنی آن انسان آن رفیق آن پدر آن خواهر آن مادر آن همسر آن فرزندی که پایش را در یک کفش کرده شما را گمراه کند آن دشمن شماست دشمن من هم هست با این نگاه صحیح هیچ وقت به پرستش و به عبادت و به اطاعت شیطان تن نمی­دهد با خیلی از این شیاطین هم درگیر فیزیکی نمی­شود اگر پدرش شیطان بود جنگ نمی­کند تلخی با پدر نمی­کند رنج به پدر نمی­دهد، به مادر تلخی نمی­کند، به همسر تلخی نمی­کند یک حکم از جانب خدا دارد وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلىٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ ﴿لقمان ، ۱۵﴾ اگر محکم ایستادند که پسرم، شوهرم، دخترم، برادرم، رفیقم خدا را رها کن دین را رها کن امروز با این پیشرفت علوم دیگر روز دینداری نیست خدا بهش یاد داده فَلاٰ تُطِعْهُمٰا دعوتشان را به بی­دین شدن قبول نکن اما وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی اَلدُّنْیٰا مَعْرُوفاً برخوردت و روش با اخلاقت با آنها پسندیده باشد با هر دشمنی که دستور برخورد فیزیکی نداریم با دوتا دشمن دستور برخورد جنگی داریم یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ جٰاهِدِ اَلْکُفّٰارَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ اگر بناست به اسلحه کشیدن بر ضد منافقین و کافرانی که اول آنها به روی شما اسلحه می­کشند اسلحه بکشید جنگ میدان گسترده­ای ندارد پدر و مادر بی­دین هستند قرآن می­گوید پسندیده با آنها رفتار کن ولی دعوتشان را قبول نکن. لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ ﴿المنافقون ، ۹﴾ با بچه­هایتان هم برخورد فیزیکی نکنید اگر خواستند توجه شما را از ذکر الله که قرآن است اهل بیت هستند ببرّند. وظیفه­ات این بوده پسر و دختر مومنی بار بیاوری یک مدتی هم مومن بودند حالا بی­دین شدند به حرفت هم گوش نمی­دهند حالا که به حرفت گوش نمی­دهند نماز دیگر نمی­خوانند روزه دیگر نمی­گیرند حجاب را رعایت نمی­کنند خدا می­گوید جنگت با آنها این باشد که تو هم به حرف آنها گوش نده همین، آنها گوش نمی­دهند به حرف تو تو هم به حرف آنها گوش نده. جنگ همه جایی نیست این را ما باید از طریق قرآن دقت داشته باشیم که اسلحه جایش معین شده قهر جایش معین شده با هر کسی به تناسب نسبتش با انسان خداوند دستور برخورد داده.
پسر متوکل که یکی دو بار به هفتاد و دو قبر در کربلا حمله کرد دستور داد شخم بزنند شخم هم زدند البته شیعیانی بودند که جای همه­ی قبرها را می­شناختند کاملاً، نگذاشتند از بین بروند یک بار هم دستور داد فرات را ببندند به روی این هفتاد و دو قبر که سیلابی خراب کند هفتاد و دو قبر را که موفق نشد آب تا کنار هفتاد و دو قبر آمد ولی جریان پیدا نکرد ایستاد. پسر این آدم به حضرت هادی گفت پدرم مخالف شماست ضد شماست به ائمه توهین می­کند پسرش شیعه بود اجازه می­دهید من پدرم را بکشم؟ فرمود نه وظیفه­ی تو نیست گفت خیلی آدم بی­دینی است فرمود بی­دین باشد تو اگر اقدام به این کار کنی پدر را بکشی شش ماه بیشتر زنده نخواهی بود خدا می­زندت تو این کار را نکن.
موارد برخورد همه جا بیان شده خب این شیطان است و اما خواسته­های نفس، درون، می­خواهم­هایی که صدایشان دائماً شنیده می­شود اینها را هم قرآن و اهل بیت می­گوید اگر این می­خواهم­ها هماهنگ با قرآن و روایات است گوش بده از درونت صدا می­آید پول حلال می­خواهم خب برو دنبال پول حلال ارضاء شو، از درونت صدا می­آید که غریزه­ی جنسی دارد فشار می­آورد سرکوبش نکن نزنش می­توانی ازدواج کن با یک خانواده­­ای که سخت نگیرند خودت هم سخت نگیر ارضاء شو اما اگر این خواسته­ها بی قید و شرط باشد صدا می­شنوم از درونم پول می­خواهم از هر جا که می­توانی بیاور، ارضاء غریزه می­خواهم به هر شکلی که می­توانی انجام بده قرآن می­گوید این دشمن است شیطان هم دشمن است دنیای حرام هم دشمن است اینها را باید از سر راه کنار بزنی تا بتوانی بروی چون اینها نمی­گذارند حرکت کنی و قعدت بی اغلالی، در کمیل است که من را این زنجیرهای عشق به دنیای غلط و پیوند با شیطان دشمنت و دشمنم و پیوند با خواسته­های نامشروع زمین­گیر کرده قعدت بی اغلالی قدرت حرکت را از من گرفته نمی­گذارند به سوی تو بیایم خب اینها را باید از جلوی راه برداریم. یکی از اول نگذاشت این سه­تا دشمن راه پیدا کنند در جاده خب دارد می­رود سالک الی الله است بی­ مزاحم دارد می­رود بی مزاحم.
یک رفیقی داشتم این بدنش مزاحمش نبود خیلی هم دوستش داشتم بیشتر هم ایامی که ثواب بیشتری داشت زیارت مومن پیشش می­رفتم صد و یک سالش بود این منظم زندگی کرده بود در عبادت، در رفاقت، در معاشرت، در زن و بچه داری به من می­گفت یک دانه قرص تا حالا من نخوردم یک قاشق چای خوری شربت نخوردم اصلا بدنش مزاحمش نبود نه مزاحم روزه­اش بود، روزه هم می­گرفت در آن سن نه مزاحم عبادتش بود شب­ها هم چهار ساعت می­خوابید بقیه­اش را مست بود و غرق عشق با پروردگار مستی بهانه کردم و چندان گریستم/ تا کس نداند آن که گرفتار کیستم. هیچ چیزش را نشان هیچ کس نمی­داد که من کیم من چیم من چقدر علم دارم مجتهد جامع الشرائط بود و یک گوشه داخل یک اتاق با دویست سیصدتا کتاب و یک گلیم و یک والر از این چراغ قدیمی­ها که هم اتاق را گرم می­کرد و هم رویش غذا می­پخت هم زندگی می­کرد دائم هم مشغول نوشتن یا عبادت بود. یک روز رفتم پیشش گفتم حالتان چطور است؟ گفت یک دورنمایی حس می­کنم که یک خورده گاهی سرم درد می­کند یک دورنمایی، آن درد هم مزاحمش نبود حرکتش را ادامه می­داد چون نه از پا افتاده بود نه پادرد داشت نه بدن درد داشت نه ضعف داشت نه ناتوانی داشت نه مزاج ناسالمی داشت هم دو سه­تا بچه و یک چندتا نوه­ی بسیار پر ارزش داشت یک روز آمدند تهران گفتند شما آماده باشید ما ماشین را بیاوریم دم در همین اتاق سوارتان کنیم ببریمتان قم اینجا که جا ندارید همه­مان بیاییم الان بیست و دو سه نفریم بچه­ها و نوه­ها بیاییم قم یک چند روز بمانید همه خوب شما را ببینند. گفت من که از زمانی که شما از هشتاد سال پیش به دنیا آمدید دیدمتان می­خواهید چه کار من را ببرید قم من اینجا هستم و اتاقی و کتابی و معشوقی و محبوبی و اصرار کردند سوارش کردند بچه­هایش می­گفتند رسیدند قم در خانه­ی یکی از بچه­ها دستش را گرفتند از ماشین آوردند پایین اتاق هم آماده کرده بودند یک تشک هم انداخته بودند ملافه هم رویش کشیده بودند پشتی هم گذاشته بودند آرام آوردنش نشاندنش روی پتو تکیه داد یک دو کلمه زیر لب با پروردگار نشنیدند چه گفت از دنیا رفت.
یک عده­ای از اول جاده مزاحم ندارند یعنی نگذاشتند مزاحم پیدا کنند مثل انبیاء، مثل ائمه. از چهارده سالگی تا بیست و یک سالگی زن جوان زیبای ثروتمند عشوه گر طناز کپسول شهوت کنار یوسف بود اما نتوانست جلوی حرکت یوسف را بگیرد او حرکتش را داشت ادامه می­داد آن هم برای گناه دست و پا می­زد غش می­کرد گریه می­کرد اما یوسف احساس مزاحمت نمی­کرد.
یک عده­ای نه، یک چند سالی می­گذرد پر از مزاحم است زندگیشان بیدار می­شوند شروع می­کنند این مزاحم­ها را رد کردن چون اگر بمانند نمی­گذارند برود خوب هم ردشان می­کنند مثلا اگر دنیایشان دنیای حرامی بوده به فرموده­ی قرآن فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ ﴿البقره، ۲۷۹﴾ دنیای دشمن را که خودشان چهره­ی دشمنی بهش دادند از سر راه برمی­دارند می­روند دینشان را می­دهند بدهی­شان را می­دهند مال مردمی که خوردند می­دهند حلالیت می­طلبند یک رفیق داشتم همینطور بود هفت هشت بار هم با هم مشهد می­رفتیم خالکوبیده و قوی و که خیلی هم در صبحانه عاشق کله پاچه بود شش هفت­تا را هم با خودش می­برد هرچه دلشان می­خواست می­خوردند بعد که از مغازه می­خواستند بیایند بیرون خودش تعریف می­کرد اینها را برای من، کله پاچه­ای می­گفت پول گفت دوتا کشیده بهش می­زدم و یک یه خم می­گرفتم می­خواباندمش زمین می­گفتم که برو از یکی دیگر پولش را بگیر. این وقتی بیدار شد بیدار شد بیدار، علت بیداریش هم این بود که به یک آخوند الهی عارف زاهد واجد شرائطی خورد که من به آن آخوند ارادت داشتم زیاد هم می­رفتم پیشش حرف خدا را که برای من می­زد نور از دهانش می­زد بیرون حالا من یا در جوانیم خیلی پاک بودم چشمم باز بود یا چشمم را باز می­کرد ببینم. او اثر عجیبی روی این گذاشت تمام مغازه­ها و چلوکبابی­ها و کله پاچه­ای­ها را که پولشان را نداده بود رفت گفت هرچه دلتان می­خواهد از من بگیرید من ده دفعه آمدم شما پول بیست دفعه را بگیرید خیلی­ها که نگرفتند گریه­شان گرفت گفتند بخشیدیم گفت من فقیر نیستم کاسب شدم درآمدم هم خوب است به خاطر سلامتش مشتری هم خیلی داشت می­گفت من ندار نیستم پولتان را بگیرید می­گفتند نمی­خواهد چطور تو با خدا آشتی کردی ما هم این مقدار می­خواهیم به تو کمک کنیم پول را ببر بگذار در سرمایه­ات. هر کس را زده بود رفت راضیش کرد هر کس مرده بود رفت در خانه­ی زن و بچه­اش پولی که بدهکار بود به زن و بچه­اش داد مرده­ها را رفت از وارثشان رضایت گرفت خودش هم رد مظالم داد موانع برطرف شد راه افتاد چه راه افتادنی. یک بار فقط بچه­هایش گفتند هوای جنوب شهر آلوده است بیا برویم بالای شهر گفت نمی­آیم بچه­ها رفتند یک خانه­ی حسابی حیاط­دار حوض­دار باغ و باغچه دار گرفتند ولی چهار پنج روز بعد دوباره من پایین دیدمش گفتم مگر نرفتی بالا گفت سه چهار شب دیدم صدای اذان نمی­آمد مسجد هم دور بود دینم را برداشتم و در رفتم اینطوری سالک شده بود همه له له می­زنند بروند خیابان­های بالا خیابان­های بالایی که خانه باغ دارد استخر دارد جکوزی دارد درخت دارد گل دارد این رفت دید جهنم است برایش یک چنین حسی را خدا می­دهد به رفیقش. تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار/ که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند.
خب آنی که بعد از چند سال سالک می­شود یقین باید داشته باشد گناهان چند ساله­ای که مسافر نبوده حتما یقینا بخشیده می­شود و مورد رحمت قرار می­گیرد. در کتاب اصول کافی من بعضی روایت­های خیلی مهم دقیق را برای باور کردن مردم از آن کتاب نقل می­کنم بعد از کتاب­های فیض بعد از کتاب­های شیخ حر عاملی بعد از مرحوم مجلسی رده بندی کردم روایت انتخاب کردن را اول کافی که یکی از مهم­ترین کتاب­های شیعه است.
به یک گنهکاری یک عابد ظاهر الصلاحی گفت از بس گناه کردی والله خدا دیگر تو را نمی­بخشد به پیغمبر زمان امام صادق می­فرماید خطاب رسید برو به آن عابد بگو دل بنده­ام را رنجاندی قسم خوردی من نمی­بخشمش کل گناهانش را بخشیدم حالا تو را نمی­بخشم. برای چه در سینه­ی بنده­ی گنهکارم زدی؟ به تو چه؟ تو چه کاره­ی بنده­ی من بودی؟ اصلا چه کاره­ی من بودی که از جانب من قسم خوردی تو را نمی­آمرزد؟ به تو چه؟ فضولی چرا کردی؟ پس سالک یقین کند که در سلوک مغفرت و رحمت بدرقه­اش است یقین کند اگر ناامید باشد یٰا بَنِیَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْکٰافِرُونَ ﴿یوسف ، ۸۷﴾ همین است عجب آیه­ای یعنی در این آیه اجازه نمی­دهد که، در سوره­ی یوسف است اجازه نمی­دهد یک بنده­اش که می­خواهد رو کند به پروردگارش ذره­ای از رحمت و مغفرت خدا ناامید شود اجازه نمی­دهد که یک چنین فکری در سرش بزند یا یک چنین چیزی به قلبش خطور کند اجازه نمی­دهد. شما زیاد نمی­دانید من هم به خدا از شما کمتر می­دانم این مساله را نمی­دانید چه خدایی دارید شما نمی­دانید من هم که این همه آیه و روایت درباره­ی خدا دیدم کمتر از شما می­دانم چون باز ذهن شما صاف­تر است ذهن ما با این رشته­های علمی شلوغ است شما بهتر از من می­دانید من نه، من کمتر از شما شما می­دانید ولی نمی­دانید، شما می­دانید که صاحبی دارید مالکی دارید خدایی دارید می­دانید اما نمی­دانید چه خدایی چه اخلاقی دارد چه محبتی دارد چه لطفی دارد.
خب سالک یعنی شیعه یعنی مسافر به سوی حق اگر اول جاده است حسابش را با دشمنان همان وقت تسویه می­کند به دنیای حرام می­گوید نه، به شیطان می­گوید نه، به هوای نفس یعنی مجموعه­ی خواسته­های نامشروع هم می­گوید نه خب دشمن کنار رفت جاده باز شد می­رود. گاهی در مسیر مثل این رفیق من که می­گفت یک درد مختصری از سرم انگار حس می­کنم گاهی در مسیر یک ناله­ی بسیار ضعیف و بی­جاذبه از دنیای حرام و شیطان و هوای نفس می­شنود که بس است یک خورده هم به من رو کن خیلی ضعیف. این صدا هست تا کی؟ تا دم مرگ، ملک الموت نیامده پروردگار جلوی هر سه می­ایستد سایه روی بنده­ام نیاندازید این باید سالم از دنیا برود نمی­گذارد نه دنیا جلوه کند نه شیطان نه هوای نفس. این آدم که آخر جاده است مرگ برای او به آسانی عوض کردن یک پیراهن است پیراهن دنیا را درمی­آورد پیراهن قرب الهی را می­پوشد تمام. اینهایی که از مرگ می­ترسند نمی­دانند مرگ یعنی چه مرگ یعنی برای سالک، لباس نو پوشیدن برای دیدن محبوب لباس کهنه­های پنجاه شصت ساله را درآوردن چرک و کثیف و از لباس پول و شهوت و اینها همه درآمده­اند و یک دانه لباس پوشیدن برای زیارت محبوب و تنها هم نمی­میرید ها ابدا.
سوره­ی فصلت را ببینید نمی­گذارد تنها بمیرید نمی­گذارد إِنَّ اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَهُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا ﴿فصلت ، ۳۰﴾ من ملائکه­ام را به بدرقه می­فرستم به استقبال می­گویم بروید و مسافر به سوی من را بیاورید پیش خودم اول هم تا جا ندارد بهش بگویید لاتخافوا از هیچ چیز نترسید و لا تحزنوا غصه­ی هیچ چیز را هم نخورید قبل از مردنش بهش بگویید وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ﴿فصلت ، ۳۰﴾ ما آمدیم بهت مژده دهیم خانه­ای که دنبالش بودی درش را باز کردند بفرما همین این مردن.
خب سالک همه­ی دنیا را نعمت می­بیند خوب این را دقت کنید من می­خواهم یک روایت نصفه خطه برای تکمیل بحث پانزده شبم از حضرت مجتبی برایتان بخوانم یعنی این روایت پر کردن ظرف این پانزده شب است لبریز کنم. سالک دنیا را نعمت می­بیند سالک دشمن را دشمن می­بیند سالک هوای نفس را دشمن می­بیند ولی غرائز طبیعی را دوست می­بیند و دنیا را هم نعمت شیطان را هم که نمی­شود که دوست ببینندش آن بر دشمنی­اش پا برجاست. چقدر زیبا فرموده حضرت مجتبی اگر از امام مجتبی غیر از این نصفه خط هیچ چیز باقی نمانده بود که در تحف العقول حسن بن شعبه­ی حرانی که کتاب برای هزار و صد سال پیش است اگر حضرت غیر از این نصفه خط حرف نداشت به نظر ما طلبه­ها حرف را در دنیا کامل کرد و شهید شد اگر هیچ چیز دیگر نگفته بود. الخیر الذی نصفه خط است الخیر الذی لا شر فیه، خیری که هیچ زیانی خسارتی بدی سوئی باهاش گره نمی­خورد سالم سالم می­ماند الخیر الذی لا شر فیه، شر در اینجا یعنی ضرر زیان خسارت بدی سوء خیری که هیچ زیانی به زلفش گره نمی­خورد شکرا نعمه و الصبر علی النازعه، شکر نعمت است نعمت چیست؟ خودت نعمتی خودت، مگر گوشت نعمت خدا نیست؟ مگر چشمت نعمت نیست؟ مگر دستت نعمت نیست؟ مگر انگشتانت نعمت نیست؟ مگر زیباییت نعمت نیست؟ مگر موهای قشنگت نعمت نیست؟ مگر قد آراسته­ات نعمت نیست؟ مگر آنچه صبحانه و نهار یا ماه رمضان است افطار و سحر سر سفره­ات است نعمت نیست؟ مگر سوادت نعمت نیست؟ مگر زن خوبت نعمت نیست؟ مگر بچه­ی خوبت نعمت نیست؟ مگر اولاد خوبت نعمت نیست؟ مگر پول حلالت نعمت نیست؟ امام مجتبی می­فرماید خیری که ضرر کنارش پیدا نمی­شود شکر نعمت است شکر یعنی چه؟ طبق آیه­ای که پریشب خواندم اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ ﴿سبإ، ۱۳﴾ شکر یعنی هرچه نعمت خدا بهت داده این را هزینه­ی خودش کنی بگویی به جای اینکه صورت خوشگلم را به این دختره ببازم خوب صورتم را می­آورم روی مهر ابی عبدالله می­گذارم سبحان ربی الاعلی و بحمده می­گویم این چشم­های قشنگم را به جای اینکه به این دختره بدهم می­نشینم برای ابی عبدالله گریه می­کنم می­نشینم برای خودت نصفه شب گریه می­کنم این گوشم را می­دهم به صدای قرآن می­دهم به صدای علی می­دهم به صدای زینب کبری چرا گوشم را بدهم به عشقبازی­های افراطی شهوانی حرام، شکر نعمت یعنی هر نعمتی که بهت داده هزینه خودش کنی و چون در دنیا زندگی می­کنی چون در دنیا زندگی می­کنی بر مشکلات رنج­ها فشارها کمبودها دری وری­های مردم صبر کنی خودت را نگه داری نگه داری مثل کوه بایستی. این کل معنای سلوک الی الله.
خیلی با خودم کلنجار رفتم از صبح تا وقتی داشتم می­آمدم طرف منبر که امشب آخر منبر را باید چه کارش کنم همین جا یاالله بگوییم و برویم شب پانزده ماه رمضان است به این نتیجه رسیدم که حضرت مجتبی که چهل و هفت سالگی شهید شدند حضرت مجتبی با پای بدون کفش و بدون جوراب از داخل اتاقش بیست و پنج بار مکه رفت سنگلاخ­های بین مکه و مدینه را دیدید کوهستان است کلش زبر است زمخت است بیست و پنج بار با پای بی­جوراب و بی­کفش رفت مکه پول هم داشت در کاروان هم اسب داشت پیاده رفت می­رسید دم در مسجد الحرام همه داشتند می­ریختند داخل امام می­آمد طرف دست راست در صورتش را می­گذاشت روی دیوار گلی صورتش را نه یک طرف صورت صورت را روی دیوار مثل زن جوان مرده گریه می­کرد بیست و پنج بار پیاده، می­گفت یا محسن قد عطاک المصیب من کمت گذاشتم یابن رسول الله به ما چه یاد می­دهید ما چه بگوییم؟ فتجاوز ان قبیح ما عندی به جمیل ما عندک بدی­های من را با خوبیهای خودت ببخش اینها را داشتم در ذهنم می­گذراندم بعد به این نتیجه رسیدم که اگر حضرت امشب لطف کرده بودند آقایی کرده بودند بزرگی کرده بودند می­آمدند در این جلسه من در مسیر منبر پایشان را می­بوسیدم سوال می­کردم یابن رسول الله آخر منبر هر شب را نروم حضرت می­گفت من اصلا آمدم بنشینم پیش این مردم گریه کنم خب باشد باشد.

 

قسمت بیست و چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین صلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.
انسان‌های فهیم خردورز، خردمند، که توفیق فهم مسائلی را پیدا کردند و براساس آن مسائل هم زندگی می‌کنند همواره به یک حقیقت قرآنی توجه دارند که گوشه‌ای از این حقیقت قرآنی از اواخر قرن هجدهم میلادی برای دانشمندان جهان‌شناس رخ نشان داده است. اما قرآن مجید به گوشه‌ای از این حقیقت اشاره نمی‌کند کل حقیقت را بیان می‌کند.
براساس فهمی که از این حقیقت قرآنی پیدا کردند به فرموده آیات و روایات فقط دنبال خیر هستند، و با تمام وجود از هر شری، سوئی، بدی، پرهیز می‌کنند گرچه برایشان سخت باشد تلخ باشد، و آنها را در مذیقه قرار بدهد و به خاطر درک همین حقیقت است که پیغمبر می‌فرماید به ده خصلت آراسته شدم، که سومین از آن ده خصلت فروتنی و تواضع است. هم تواضع به خدا، که به معنای اطاعت از خواسته‌های پروردگار است، هم تواضع به مردم مخصوصا فرودستان‌شان.
آن حقیقت قرآنیه این است که تمام جهان فقط بافتش بر عناصر مادی نیست، جهان فقط ترکیبی از اکسیژن و هیدروژن و کربن و سایر عناصر کشف شده شمرده شده نیست، این ظاهر جهان است بافت باطن جهان بر شعور است، الان من در ذهنم بیش از ده تا آیه هست درباره این مسئله مثلا در سوره نور خدا می‌فرماید من فی السماوات من فی الارض، پرندگان بال گشوده که دارند دنبال اهدافی می‌روند، این بخش در آیه سوره نور است درباره خود آسمان‌ها و زمین، آسمان‌ها و زمین. من فی السماوات و الارض، چهار تا، و الطیر صافات تمام پرندگان بالدار، پنجم النجم، در سوره الرحمن هر چه از زمین روئیده می‌شود هر چی. و الشجر هر چی درخت در این عالم هست این شش تا، کلی‌تر را در قرآن مجید سوره اسراء احتمالا ان من شیء چیزی در این عالم وجود ندارد این کلی‌تر، آسمان‌ها و زمین، من فی السماوات من فی الارض، و الطیر، و النجم، و الشجر قرآن می‌گوید کل هم تسبیح خدا را می‌گویند هم حمد خدا را و قد علم کل صلاته و تسبیحه، کل موجودات عالم هم درک به نمازو به تسبیحشان دارند می‌فهمند. هم تسبیح‌شان را می‌فهمند هم نمازشان را می‌فهمند.
پس ما موجود بی‌شعور نداریم، موجود نفهم در عالم طبیعت نداریم، کل عالم روح فهم دارد، غیر ازاین کالبد و جسدی که دارد. از این حقیقت گوشه اندکی برای دانشمندان قرن هجدهم به بعد روشن شده که آمدند قاطعانه اعلام کردند تمام حیوانات شعور دارند نطق هم دارند. ولی دیگر این حرف را راجع به ریگ‌ها، سنگها، به آب و ابر و درخت هنوز نگفتند قرآن گفته، قرآن هم نطق حیوانات را گفته در سوره نمل و هم شعور حیوانات را در سوره نمل.
اینهایی که اهل فهم هستند در نگاه پیغمبر این حقیقت را می‌دانند که بر کل عالم سایه انداخته و آن شعور و درک و فهم کل جهان است. این جهان باشعور، این جهان با فهم، به گونه‌ای سازماندهی شده که در برابر تمام اعمال خوب و بد ریز و درشت، و کوچک و بزرگ انسان‌ها عکس العمل ایجاد می‌کند. جاده فراری هم خدا قرار نداده، که یکی کسی بگوید من از عکس العمل جهان نسبت به اعمالم فرار می‌کنم، خودم را پنهان می‌کنم نمی‌شود، اصلا نمی‌شود.
یک کتابی داریم من از زمان طلبگی این کتاب را می‌شناختم کل کتاب حدیث است، به نام اثنی عشریه فی مواعظ الادبیه این اسم عربی کتاب است خیلی هم روایات نابی دارد، روایاتی که با کل وجود انسان سروکار دارد، در این کتاب مولف آن نقل می‌کند روایت است، قصه نیست، داستان نیست، تمثیل نیست، ساختگی نیست، روایت است، مردی ثروتمند جوان دارای همسری جوان، براساس ثروتشان سفره نهار پهن کرده بودند غذاهای متنوعی هم سر سفره بود دو نفری بودند، یک مرغ بریان هم در سفره بود، یک کسی آمد در زد مرد آمد دم در گفت تهیدست هستم نیازمند هستم، فقیر هستم گرسنه هستم الان، سر ظهر است اگر چیزی دارید به من کمک بکنید مرد گفت برو خدا روزی‌ات را جای دیگر حواله کند ما چیزی نداریم به تو بدهیم برو. همه مردم فکر نمی‌کنند که سوختن دل یک انسان به خاطر محروم نماندنش، به خاطر ظلم کردن به او، به خاطر ردکردنش آتش می‌شود می‌افتد در زندگی ولو فقیر هم نخواهد.
چو آید اگر بنا باشد خداوند لطفش را، محبتش را، نعمتش را بفرستد، چو آید به موئی توانی کشید، چو برگشت اگر بنا باشد خدا پس بگیرد زنجیرها بگسلد، اگر ثروتم را با قویترین زنجیرها بسته باشم وقتی اراده او تعلق بگیرد به اینکه پس بگیرد تمام زنجیرها مثل خمیر وا می‌رود، برمی‌گردد. این ثروتمند که کار آن روزش در حافظه و شعور جهان عکسش افتاد جهان براساس جریاناتی که خدا در اختیارش گذاشته روزگارش برگشت ثروت رفت، خانه رفت، متاع رفت کارش به جایی رسید که به همسرش گفت از دادن خرجی محدود هم من به تو ناتوان هستم پیش من بمانی باید گرسنه و تشنه بمانی طلاقش داد چون نداشت خرجش را بدهد.
یک آقایی حالا کاسب بوده، مغازه داشته در یک جریان خرید و فروشی این زن را دید شما همسر کی هستی؟ گفت من همسر داشتم ندارم، گفت من در به در دنبال یک همسر باوقار و با حجاب و با عفت متدینه‌ای می‌گردم اینها انگار در شما هست، شما می‌آئی همسر من بشوی؟ گفت می‌آیم، زن و شوهر شدند، یک روزی این زن و شوهر سفره‌ای را پهن کردند با غذاهای خیلی مدل بالا آن روز به نظرشان رسید دوتایی با همدیگر سر یک سفره پر که همه چیز دارد بنشینند، یک مرغ درسته بریان هم دردیس وسط سفره بسم الله الرحمن الرحیم دست ببرند به غذا در زدند، در به سالن نهار نزدیک بود، شوهر این زن که شوهر دومش بود گفت کیست؟ گفت مستمند هستم فقیر هستم، هیچی ندارم، محتاج به یک لقمه نان خالی هستم به خانمش گفت همه جور غذا که سر این سفره هست دیس مرغ را بردار بهش بده حالا یا ببرد یا دلش می‌خواهد بیاید داخل یا دم در بخورد، مرغ درسته را برد فقیر قبول کرد زن برگشت به جای اینکه دستش را به خوردن غذا ببرد زار زار گریه کرد، شوهرش بهش گفت چه است؟ گفت این گدا شوهر من بود و من را نشناخت چون من رویم را گرفته بودم داستانی دارد این شوهر من، یک روزی عین این سفره در خانه ما افتاده بود، شوهر من هم مست و مغرور ثروت یک گدای مظلومی آمد در خانه ما را زد، من که قدرتی نداشتم جلوی شوهرم بایستم شوهرم به گدا گفت برو خدا روزی‌ات را جای دیگر حواله بدهد ما چیزی نداریم بدهیم. حالا از بدبختی او گریه‌ام گرفت این یک وضع بالایی داشت، الان ذلیل و بدبخت و محتاج و دوره‌گرد و گدا، ای کاش آن روز یک تکه از آن مرغ را به آن گدا می‌داد، به خانم گفت ناراحت نباش آن گدا من هستم من بودم آمدم در خانه شما، شوهر تو من را محروم کرد خدا که من را محروم نکرد.
کل آن ثروت را از آن شوهر حافظه عالم به ارادت الله گرفت آورد داد به این، جهان برای اهل فهمی که پیغمبر می‌گوید یک چنین جهانی است، اهل فهم نه اهل علم خیلی از اروپایی‌ها عالم هستند خیلی از ما ایرانی‌ها هم عالم هستیم، خیلی از اروپایی‌ها لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و پرفسوری و فوق دکترا هستند خیلی از ماها هم همینطور هستیم اما نمی‌فهمیم چگونه زندگی کنیم، علم را نمی‌گویم، ما عالم بدبخت عالم بی‌دین، استاد دانشگاه معلم داریم که فهم چگونه زیستن را ندارند بازاری، خیابانی، پاساژی بانکی انواع مردم، اینی که پیغمبر می‌فرماید نمی‌گوید آدم عاقل می‌گوید صفه العاقل، ویژگی آدم فهمیده، ده ویژگی است. چرا رویکرد به این ده ویژگی داشته؟ چون حقیقت جهان را فهمیده. از کجا فهمیده؟ چون با قرآن انس داشته.
آنهایی که عالمند ولی با قرآن انس ندارند نفهمند عالمند ولی نفهمند، این جمله بی‌احترامی نیست؟ عالمند نفهمند، نه این جمله اختراع من نیست این آیه را عنایت کنید یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَیٰاهِ اَلدُّنْیٰا، به ظاهر زندگی عالمند، که پنیر می‌خواهند بخرند لیقوان بخرند یا تبریز بخرند، نان بخواهند بخرند نان جو بخرند یا نان گندم بخرند، پارچه می‌خواهند بخرند کدام فاستونی را بخرند ماشین می‌خواهند بخرند کدام مدل را، اینها را عالمند، وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَهِ هُمْ غٰافِلُونَ ﴿الروم ، ۷﴾، اما نسبت به چگونه زیستن نفهمند. چون نفهمند خیلی از اروپایی‌ها و بعضی از ایرانی‌ها آراسته به این ده ویژگی که پیغمبر می‌فرماید نیستند. چون نمی‌فهمند.
اینها فهمیدند از طریق قران که جهان بافت باطنش بر شعور است، آئینه است، همه رفتار و کردار ما در آن منعکس می‌شود آن هم آرام آرام به اعمال بشر عکس العمل نشان می‌دهد. مثلا قرآن می‌گوید وقتی کل شما افتادیددر وادی گناه من هم بلای قحطی و خشکسالی را بهتان حاکم می‌کنم، مثلا قرآن می‌گوید وقتی همتان افتادید به گناه همتان را گرفتار همدیگر می‌کنم که هیچکدامتان از دست همدیگر راحت نباشید، نضیق بعضکم بعضا، همتان را گیر همدیگر می‌اندازم. با ظاهر آراسته می‌آید کاملا اعتمادت را جلب می‌کند بعد کلاهی سرت می‌گذارد که جبران ندارد.
گناه کاری می‌کند که همتان دهانتان را باز بکنید ببینید کی لقمه در گلویش است هنوز فرو نرفته با مرفق دست بکنید لقمه از گلوی همدیگر بکشید بیرون، گناه کاری می‌کند که غذاهایتان مضر بشود جنس‌ها تقلبی بشود، غذا می‌خورید برای سلامت از یک گوشه بدن سرطان دربیاید، الان چقدرکود شیمیایی مضر به خورد تمام سبزیجات و میوه‌جات می‌دهند شما پیرمردها قدیم یادتان است این همه بیمارستان در تهران نبود این همه مریض‌خانه در ایران نبود، این همه بیماری در ایران نبود، اصلا تا هفتاد هشتاد سال پیش مردم اسم سرطان نمی‌شنیدند، اسم ضعف اعصاب نمی‌شنیدند، نمی‌شنیدند که بچه ده ساله مرض قندش سیصد و چهارصد باشد، بچه چند ساله سکته کند بمیرد، قبرستان‌ها پر از جوان است.
وقتی همتان آلوده به گناه بشوید همتان را گیر همدیگر می‌اندازم، کشاورز را هر چی بهش می‌گویند گوش نمی‌دهد برای اینکه خربزه یک کیلویی چهار کیلو بشود، برای اینکه خیار به جای دو ماه ده روزه خودش را نشان بدهد، اضافه‌تر کود می‌دهد و مردم را بدن هفتاد میلیون نفر را دچار آلودگی می‌کند من تهران زندگی می‌کنم گیر کشاورز آنور ایران هستم آن آنجا زندگی می‌کند گیر من است، همه گیر همدیگر هستید، دولت گیر ماست ما هم گیر دولت هستیم چقدر ناله می‌کنیم حل نمی‌شود.
این فهم صاحبان فهم درست، ده تا خصلت دارند، خصلت اولشان نرمی، مدارا، با کسانی که کارهای جاهلانه دارند چون اگر نرمی و مدارا نکنند دشنه را فرو می‌کنند در قلبش آبرویش را می‌برند، یک جا زیرش می‌گیرند با ماشین رحم که ندارد آدم نفهم، مدارا می‌کند، خوش اخلاقی می‌کند، شاید عوض بشود نشد هم این ضرر نمیکند.
دوم از بدی دیگران نسبت به خودش گذشت می‌کند چشم‌پوشی می‌کند، اخلاق خدا را مراعات می‌کند. و یعفو امن ظلمه و یتواضع لمن هو دونه، تواضع می‌کند به مردم، دو تا دستور تواضعی از قران برایتان بخوانم چقدر زیباست، به کی می‌گوید تواضع کن؟ به کسی که کل آفرینش، کل فرشتگان، کل جن در برابرش متواضع هستند به پیغمبر می‌گوید وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِمَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ ﴿الشعراء، ۲۱۵﴾، حبیب من نهایت فروتنی را در برابر مردم با ایمان داشته باش مردم مومن چقدر ارزش دارند که خدا به پیغمبر واجب کرده در برابر مردم مومن فروتن و خاکسار و متواضع باشند. این یک آیه.
این آیه عام است، یک آیه هم فروتنی را واجب کرده بر فرزندان، وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً ﴿الإسراء، ۲۴﴾، پسران و دخترانی که پدر و مادرتان زنده هستند آیه دارد می‌گوید کدام پدر و مادر؟ اینجا دیگر نمی‌گوید پدر و مادر مومن، آنجا به پیغمبر می‌گوید نهایت فروتنی را برای مومنان داشته باش، ولی غیر از مومنان را تبلیغ کن، هدایت کن، اگر با تو سر جنگ داشتند نشین در خانه جواب جنگشان را بده، اما فروتن برای مومنان، ولی اینجا نمی‌گوید پدر و مادر مومن، به فرزندان می‌گوید به دختران و پسران در برابر پدران و مادرانتان هر کسی هستند متدین به هر دینی هستند نهایتا بی‌دین هستند باشند، مشرک هستند باشد، کافر هستند باشد، اوج تواضع را نسبت به آنها داشته باش در حرف زدن با هر دویشان قولا کریما سخنان با ارزش و عاطفی بگو، و در برابر هر دویشان هم دستت را به جانب من بردار بگو رب ارحمهما خدایا به اینها رحم کن کماربیانی صغیرا، اینها من بچه بودم خیلی زحمتم را کشیدند، این دو دستور تواضع.
از ویژگی‌های فهمیده‌های عالم، حرف در اینجا تمام، حالا یک روایت از امام ششم بشنوید که خوبی‌ها عکس العمل دارد، ثلاثه تورث المحبه، چه روایت جالبی، این را من هم تجربه کردم شماها هم تجربه کردید برایمان حسی است این روایت قولی نیست، سه چیز است محبت همگان را به طرف شما جلب می‌کند سه چیز، یک الدین، به خدا قسم به من این مراجعات شده قبل از انقلاب آدمی بوده کاباره‌ای بوده، سینمایی بوده، کاسب بوده، رفت و آمد با قهوه‌خانه‌ها داشته آمده به من گفته من چون در سینماها کاباره‌ها انواع زنان و دختران را دیدم برای تشکیل زندگی دنبال یک دختر دیندار با حجاب هستم سراغ داری کسی را؟ بهش گفتم با وضع تو که دختران خانواده‌های ماها با تو ازدواج نمی‌کنند، گفت چرا ازدواج نمی‌کنند چون من وقتی بیایم با آنها حرف بزنم قول مردانه می‌دهم سبیل گرو می‌گذارم که کل این رفت و آمدها را قطع کنم و فقط با همسرم باشم و با بچه‌هایم. و رفته زن گرفته چادری، با عفت، خانواده دینی، تورث المحبه یعنی به یک زن دیندار چادری آدم‌های بد هم محبت دارند، ارتباط باطنی دارند، دوستشان دارند.
خدا هم چهار تا بچه بهش داد از وقتی هم آن خانم را عقد کرد همه آنها را که قول داده بود بریدچون لاتهای قدیم مرد بودند، لاتهای الان لوس هستند و پوک، نمره ندارند. لاتهای قدیم جوانمرد بودند عیار بودند، قولشان قول بود، سبیلشان سبیل بود، لاتهای الان آشغالند، چهار تا بچه خدا بهش داد دو تا پسر پشت سرشان دو تا دختر، اسم پسر اولی را گذاشت حسین، دومی راگذاشت ابوالفضل، دخترها را گذاشت فاطمه و زینب، زن گرفتند و شوهر کردند خودش هم از دنیا رفت خدا رحمتش کند قول داده بود کاسب خوبی هم بود، نماز اول وقتش هم مطلقا ترک نمی‌شد نه ظهر و نه غروب.
بدان مملکت هم دینداران واقعی را دوست دارند، حالا ظاهر دیندار و باطن ما را که خدا می‌داند ولی ظاهرمان که دیندار هستیم ظالم نیستیم، بدکار نیستیم، معصیت کبیره نمی‌کنیم این چیزها را از ما نمی‌بینند دوستمان دارند دو سه روز در میان یکی از آن قدیمی‌ها گوشه خیابان ایستاده من تا از ماشین پیاده می‌شوم یک روز هم نیامده مسجد می‌گوید عاشقت هستم، نوکرت هستم قربانت بروم دوست دارنددیندار را.
سه چیز است محبت مردم را جلب می‌کند یکیش دینداری است، دوم تواضع است، مردم از آدم متکبر افاده‌ای خوششان نمی‌آید، اصلا. یک واعظ نمره‌ یکی تهران داشتیم واقعا نمره یک جایش خیلی خالی است، سید درس‌خوانده، من کلاس هشتم نهم بودم محل ما خیابان خراسان بود پیاده ماه رمضون‌ها بعد از درس می‌رفتم تا بازار مسجد جامع که منبر او را برسم یک ساعت و نیم دو ساعت هم منبر بود، هیچ کس هم خسته نمی‌شد انواع آدم‌ها هم پای منبرش بودند ان زمان من دیده بودم از استاد دانشگاه تا آدمی که از رویش تا نوک پایش خال کوبیده عاشقش بودند، یک بار محرم و صفر در بازار در یک مسجدی منبر داشت منبر تمام شد از پله‌های نوروزخان آمد بالا یک لبوفروش سر پله‌ها با گاری ایستاده بود برگشت به این انسان عارف عالم واعظ با کرامت گفت که آقا ایشان فرمودند چیه قربونت بروم؟ قربون آن شکل و قیافه‌ات بروم چیه؟ گفت یک تکه دیگر لبوی آخوندخور داریم این تحقیر است دیگر گفت یک تکه دیگر لبوی آخوندخور داریم می‌خوری؟ ایشان فرمود بله، اتفاقا چند وقت است لبو نخوردم قاچ کن در بشقاب بده به من، گفت می‌ایستی دم گاری؟ گفت نه آمد دم پیاده رو عبایش را برداشت تا کرد انداخت در پیاده‌رو عمامه‌اش را برداشت به دیوار تکیه داد او هم بشقاب لبو را آورد گذاشت شروع کرد خوردن، یک دو سه تا از آن بازاری‌های رده بالای متدین آمدند از سر پله‌های نوروزخان بالا دیدند این منبری رده اول تهران جزو رده‌های اول بود تک نبود در رده اولی،عبا را پهن کرده عمامه را برداشته دارد لبو می‌خورد با دست، گفتند آقا مردم اینجوری ببینند دیگر پای منبرت نمی‌آیند، گفت تو رو خدا؟ گفتند آره نمی‌آیند گفت اگر مردم به خاطر لبو خوردن من می‌خواهند نیایند پای منبر حقایق الهی را نشوند نیایند آنها نمی‌آیند یک عده دیگر می‌آیند، لبو فروش هم ماتش برده بود پول هم دو برابر بهش داد، گفت شب است داری می‌روی پیش زن و بچه‌ات یک چیزی اضافه بخر برایشان.
لبو فروش دیگر دنبال ایشان را گرفت روزها لبویش را می‌فروخت و شبها هم دنبال ایشان می‌رفت پای منبرش، محبت می‌آورد تواضع، و سوم دست به جیب بودن است، هرآدم خوبی و هر آدم بدی از بخیل بدش می‌آید، یک فقیری آمددر خانه بخیلی را زد، بخیل طبقه دوم بود داشت غذا می‌خورد آمد در ایوان گفت کیه؟ گفت یک کمکی به ما بکن الحمدلله چه خانه‌‌ای داری، چه حیاتی داری، چه زندگی داری، ثروتمند هم سرش را بلند کرد گفت خدایا در دل یک آدمی بینداز که آن آدم به این محبت کند اگر خودش ندارد برود یک جای دیگر آبرو بگذارد به این فقیر کمک کند سه تا حواله داد، فقیر هم تکیه داد به در گفت خدایا به جبرئیل بگو، به میکائیل بگوید به عزرائیل بگوید جان این مرتیکه را بگیرد. یعنی آدم‌های بد هم از بخیل بدشان می‌آید در حدی که می‌خواهند بمیرد بخیل، ثلاثه تورث المحبه الدین، و التواضع و البذل.
خدایا شب پانزدهم ماه رمضان است، نصف شد ماه، به مولود امشب امام مجتبی، توفیق زیبا شدن وجود ما را به این خصلت‌های معنوی و اخلاقی که بخشی از آن صفات خودت است به همه ما و به زن و بچه‌ها و به نسل ما و به مردم این مملکت عنایت بفرما.
رفتنی هستیم‌ها، حیف است برای آخرت بهترین توشه‌ها را تهیه نکنیم، حیف است، داریم می‌رویم نمی‌توانیم هم ترمز کنیم دارند ما را هل می‌دهند و می‌برند.

فرزین نجفی پور : مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...