خانه / بینش و رویا / آموزه ها / سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت بیست و نهم و سیم)

سخنرانی استادِ صالح حضرت آیت الله حسین انصاریان در رمضان ۹۵ (قسمت بیست و نهم و سیم)

قسمت بیستم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

امام صادق علیه السلام شیعه را که شیعه هستند نه آنی که نام شیعه به روی اوست، طبق روایت مفصلی که کلینی در جلد اول کافی نقل می­کند به سه دسته تقسیم کردند. شیعه­ای که از حدّ کامل کامل­تر است از حدّ جامع جامع­تر است و آن شیعه­ای است که مسیر را دارد طی می­کند که خداوند مهربان به معنویتش به نورانیتش به ایمانش اضافه می­کند خودش آن قدرت را ندارد که بر خودش بیافزاید خدا به او می­افزاید. در این زمینه حضرت مثل می­زنند به اصحاب کهف، برای مستمعی که داشته مطالب حضرت را گوش می­داده می­خوانند آیه را فِتْیَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدىً  ﴿الکهف ، ۱۳﴾ اینها خدا باور واقعی بودند عیبی در ایمانشان نبود بر اثر همان ایمان کاملشان هم بود که دربار و ثروت و وزارت و صندلی و مقام را برای اینکه مطیع پادشاه زمانشان دقیانوس کافر نباشند رها کردند آمدند میان یک غار، با بقیه­ی داستانشان که همه می­دانید پس این بزرگواران از ایمان کامل برخوردار بودند اگر نبودند یک چنین حرکت عظیمی را نمی­کردند. ما داستان می­شنویم باید خودمان را جای آنها قرار دهیم تا درک کنیم که چه کار عظیمی و فوق العاده­ای را انجام دادند که به خاطر محبوبی که شناخته بودند باورش کرده بودند در حالی که نمی­دیدندش محبوب غایب، همه­ی مقامات و پول و قوم و خویش و رفیق و صندلی که مردم روزگار ما برای بدست آوردنش هم یقه پاره می­کنند هم حاضرند دینشان را رویش بگذارند رها کردند.

 یک شب در یک محل خیلی دوری که از تهران تا آنجا فاصله­اش با هواپیما دو ساعت بیشتر است تک و تنها با یک عالم خدمتگزاری نشسته بودم. با هم صحبت می­کردیم به مناسبتی آن برگشت به من گفت من از شعر خوشم نمی­آید ذوق شعری هم ندارم شعر هم حفظ نکردم گفتم مهم نیست دوست نداری شعر را خوشت نیامده حفظ هم نکردی اما اجازه بده من یک خط شعر برایت بخوانم فقط یک خط، دوتا هم نه، دیدید بعضی از خواننده­ها می­گویند این دیگر حرف آخرم است حرف آخر یک رب دیگر طول می­کشد گفتم یک خط شعر شاید از این یک خط شعر بدت آمد شاید خوشت آمد شاید نظرت عوض شد شاید عوض نشد گفت بخوان شب هم از نیمه گذشته بود من هم یک خورده سر حال بودم دوتایی­مان می­خواستیم دو سه ساعتی یک عبادتی را انجام دهیم باید از داخل اتاق می­رفتیم بیرون یک مسیر دوری را طی می­کردیم آنجا این عبادت را انجام می­دادیم. خواندم ولی بعد از خواندنم یک ذره ترسیدم چون دیدم به جان کندن دارد می­رسد چنان گریه کرد که بند هم نمی­آمد گریه­اش نمی­توانست حرف بزند گلویش را گرفت گریه من دیگر داشتم آماده می­شدم برای اینکه یک مشکلی برایش پیش بیاید که الحمدلله نیامد بعد به من گفت این شعر را یک بار دیگر بخوان من بنویسم با گریه نوشت. بهش گفتم گاهی شعر این است گوینده­اش را هم نمی­شناسم ولی به نظر من یکی از پر قیمتی­ترین شعرهای ایران است اوج شعر در ایران از زمان شاعران بزرگ زمان غزنویان شروع شده مثل رودکی که در آن زمان این شعر بلند معروف بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی، از زمان رودکی تا الان مضمون به این زیبایی ندیدم گوینده معلوم می­شود یک آدم عارف شوریده­ای بوده شعر این است اسم اصحاب کهف را بردم یاد این شعر افتادم از هرچه از هرچه پول، صندلی، مقام، شهرت، جمعیت، کف زدن­ها، زنده بادها، تملقات از هرچه غیر دوست چرا نگذرد کسی/ کافر برای خاطر بت از خدا گذشت وقتی کافر حاضر می­شود به خاطر بت از خدا بگذرد بگوید نمی­خواهمت قبولت ندارم دنبالت هم نمی­آیم حرف­هایت را هم گوش نمی­دهم نه، می­گوید دلم بتم را می­خواهد خب وقتی یک کافر از همه چیزش برای بتش می­گذرد چطور منی که ادعای ایمان دارم برای خدا از چیزی نگذرم که مانع راه من است از غیر دوست چرا نگذرد کسی/ کافر برای خاطر بت از خدا گذشت.

این چند نفر از همه چیز گذشتند آمدند در غار حالا غار کجا؟ دربار شاه کجا؟ از کجا به کجا آمدند در غار تاریک کجا؟ چون قرآن مجید می­گوید صبح­ها یک مقدار آفتاب می­تابید عصرها هم یک مقدار بقیه­اش خورشید نبود آفتاب نبود نیمه تاریک بود روز، خب این غار کجا؟ دربار دقیانوس کجا؟ خوابیدن روی خاک غار کجا؟ خوابیدن روی آن رختخواب­های ابریشمین حریر زربافت سلطنتی کجا؟ مونس بودن با درباریان و وزیران و وکیلان و سرهنگان و امیران و فرماندهان کجا؟ انس با یک سگ بیرون غار کجا؟ خوردن غذاهایی که چرب­ترین و لذیذترین غذاهای کشور بوده کجا؟ حالا با یک مقدار نان خشک و یک آبی سر بردن کجا؟ چه شد اینطوری شدند؟ ایمان ایمان بهشان می­گفت پروردگار شما به این زندگی درباری اصلا راضی نیست اما پروردگار شما به این غارنشینی­تان کاملا راضی است و آدم رضای محبوب را بر رضای خودش مقدم می­کند تا اینجا اینها آمدند یعنی تا ایمان کامل را آمدند تا ایمان جامع را آمدند دیگر در توان خودشان نبود به این ایمان اضافه کنند به آن معرفت به آن حال اضافه کنند از اینجا به بعد خدا وارد زندگیشان شد برای اضافه کردن ایمان و معرفت. فِتْیَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدىً  ﴿الکهف ، ۱۳﴾ من بهشان اضافه کردم ایمان و معرفت و عشق و محبت را و حال را.

خب یک آیه­ی قرآن هم بخوانم آیه­ی خیلی عرفانی است از نظر تاویل ظاهرش ساده به نظر می­آید در سوره­ی دهر است آیه­ی بیستم است جالب است که شماره­ی این آیه بیست است وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً  ﴿الإنسان ، ۲۱﴾ اینها آمادگی داشتند که شراب طهور را در حلقشان بریزم خودم شدم ساقی آنها خودم. به جبرئیل و میکائیل و به اسرافیل و به فلان بهشتی یا به آن پیغمبر یا به آن ولی الله نگفتم از شراب طهور خمخانه­ی من که خمخانه­ی وحدت است بریز در کامشان نه! فرشتگان لیاقت نداشتند که ساقی اینها شوند خودم شدم ساقی. این راه میانبر این راه کدام است؟ این را باید پیدا کرد.

یک شبی مشهد از منبر آمدم پایین خیلی هم شلوغ بود خیلی یعنی تراکم جمعیت خیلی بود داشتم از در آن محل منبر که محل خیلی بزرگی بود می­آمدم بیرون قاطی جمعیت یک ژنده پوشی از اینها به تور آدم بخورد آدم را تکان می­دهد یک ژنده پوشی در این لباس­های کهنه و لباس­های به قول لغت قدیم فارسی ژنده یعنی خیلی کهنه یک رفیق­هایی خدا دارد اگر آنها را در راه آدم قرار دهد معلوم می­شود که خواسته دست آدم را بگیرد و از این قبرستان دنیا بکشدش بیرون ببرد در جنات توحید، حال، معنویت. در این بالا رفتن امیرالمومنین می­فرماید صغر ما دونه فی اعینهم، همه چیز در چشمشان کوچک می­آید کوچک، نمی­توانند به آدم گیر بدهند نمی­توانند چون به چشم خیلی کوچک می­آید. لابه­لای جمعیت که من داشتم می­رفتم بیرون آمد یک کاغذ کهنه بهم داد مثلا از این یادداشت­های جیبی نصفش، نمی­شد بخوانم چون تراکم جمعیت زیاد بود به من گفت فردا شب می­آیم جوابش را می­گیرم و با یک حالی هم خداحافظی کرد.

 هنوز هم از اینها دارد خدا یکی بود قبل از شروع منبرهای شب­های ماه رمضان می­آمد وسط شماها می­نشست من اولین شبی که از روی منبر دیدمش دیدم چهره فرق می­کند با چهره­ها، پیش خودم گفتم این را من یک بار پنج شش سال پیش یک جا دیدمش آنجایی هم که دیدمش پنج شش­تا عالم چهره­دار تهران بودند خیلی بهش احترام کردند و مطالب الهی که آنجا پیش آمد این جوابش از همه زیباتر و بهتر بود. گفتم در دل خودم این برای چه پای منبر من آمده؟ بین من و این زمین تا آسمان فرق است کارش هم این بود یک بقچه­ی کهنه داشت سی چهل­تا کتاب داخلش می­گذاشت از خانه­شان طرف­های خاوران پیاده می­آمد تا بازار کتاب می­فروخت آن شب من از منبر آمدم پایین زودتر از لابه­لای جمعیت رفتم سلام کردم می­خواست برود گفتم وسیله شما را آورده؟ گفت نه گفتم ببرمتان؟ گفت می­روم چطوری می­روی تا خانه­تان؟ از اینجا تا خانه­تان خیلی راه است وسط­های خاوران در یک خیابان هشت متری فرعی گفت می­روم گفتم زورم برسد نمی­گذارم بروی بیایید ببرمتان گفت ببر. رفتم خانه­اش را یاد گرفتم شصت متر خانه بود دوتا اتاق تیر چوبی زن و بچه­اش یک طرف خودش هم یک طرف گرم هم بود کولر هم نداشت. فردا شب آمد پس فردا شب آمد گفتم آقا در این هوای گرم در این دوتا اتاق تیر چوبی کولر چرا نمی­گذارید؟ گفت که خرید و فروشم به اندازه­ی خرجم است به کولر نمی­رسد گفتم برایتان یک کولر بگذارم؟ گفت خودت دلت می­خواهد بگذار من بهت نمی­گویم کولر بیاور برای خانه­ی من من اصلا نمی­گویم. یک کولر نو فرستادم و نصب کردند و شب­ها می­آمد وقتی می­آمد جلسه تغییر می­کرد من حس می­کردم پنجاه سال تجربه­ی جلسات را دارم یک شب که می­خواستم برسانمش گفتم آقا تو موج علمی موج حکمتی موج عرفانی برای چه می­آیی در این جلسه؟ شما قدر خودتان را بدانید من یک نفرم یدالله مع الجماعه، برای من مثل روز روشن بود که آمدنش برای من نیست این روشن بود برایم اگر هم می­خواست به ذهنم بگذرد که این برای من آمده درجا پروردگار می­گفت غلط کردی فضولی هم موقوف چه داری که این برای تو بیاید؟ خودش همه چیز دارد گفتم آقا برای چه می­آیی؟ گفت در محرم صفر ماه رمضان خیلی جلسات را سر زدم یک شب یک روز دیگر هم نرفتم از در این جلسه که می­خواهم وارد شوم نور می­بینم و می­آیم زیر نور می­نشینم به من هم نگو نیا من می­آیم.

 این ژنده پوشان کهنه پوش در راه آدم خدا قرارشان دهد تحول عجیبی در فکر و روح آدم ایجاد می­کنند باور کنید آدم را از اشتهای به دنیا، اشتهای به پول جمع کردن، اشتهای به صندلی، اشتهای به ریاست می­اندازد تصرف معنوی می­کنند در آدم با تصرف آنها آدم یک مسافر پر قدرتی می­شود می­رود نمی­توانند هم آدم را برگردانند احتمالاً به قول امیرالمومنین تهمت هم به آدم بزنند بیچاره تا دیروز خیلی آدم معقولی بود خیلی خوب بود اما فکر کنیم ضربه­ی روانی خورده وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  ﴿القلم ، ۵۱﴾ یک خورده اختلال روانی پیدا کرده اصلا این سی چهل ساله که در خانه بود شب­ها اینطوری نبود الان چرا یک ساعت دو ساعت به نماز صبح گلوگیر گریه می­کند بلند هم گریه نمی­کند ما بیدار شویم مزاحم هیچ کس نیست اما چرا اینطوری شده؟ چرا یک حال دیگر شده؟ چرا با اشتها نمی­خورد؟ چرا دیگر لباس­های گران نمی­پوشد؟ یک چیزیش شده. این را امیرالمومنین می­گوید.

کاغذ را داد و رفت گم شد خیلی هم فردا شب منتظرش شدم نیامد و دیگر هم تا حالا نیامده بیست و پنج سال پیش دیدمش دیگر هم ندیدمش خیلی هم پیر نبود. آمدم خانه کاغذ را باز کردم از بیست و پنج سال پیش این کاغذ را نگهش داشتم الان نمی­دانم در این هزار هزار و چند جلد کتاب در کدام­ها گذاشتم باید بنشینم همه را ببینم دربیاورم. فقط همین را نوشته بود نه در مسجد گذارندم که رند است، مسجدی­ها که راهم نمی­دهند می­گویند این لایق مسجد نیست رند است نه در میخانه کاین خمار خام است، مسجد که راهم نمی­دهند میخانه هم قبولم نمی­کنند می­گویند حرفه­ای نیستی خامی برو اینجا پیدایت نشود. میان مسجد و میخانه راهیست غریبم گم شدم آن ره کدام است این را نشان آدم بدهد مسجد که چهل سال است داریم می­رویم خیلی تکان نخوردیم میخانه هم که با این محاسن و پیراهن بی­یقه راهمان نمی­دهند می­گویند جاسوس است آمده ما را لو بدهد نه در مسجد گذارندم که رندی/ نه در میخانه کاین خمار خام است/ میان مسجد و میخانه راهیست/ غریبم گم شدم آن ره کدام است؟ هنوز هم منتظرش هستم ببینمش نیامد نمی­آید دیده که من جوابش را بلد نیستم من لیاقتش را ندارم نیامد.

این یک گروه شیعه، که خودشان راه را آمدند جاده را طی کردند کامل شدند امنوا بربهم بعد پروردگار کامل­ترشان کرده و زدناهم هدی آن جاده بین مسجد و میخانه همین است و زدناهم هدی. بنده­ی من مسجد می­روی پیش نماز واجد شرائط خیلی که توانمند باشد تو را بیاورد در راه و نگذارد گمراه شوی بیشتر از آن کاری از دستش برنمی­آید مجالس گناه هم که راهت نمی­دهند با این قیافه­ات می­گویند آمده سرک بکشد فردا شب آدرسمان را بدهد بریزند داغونمان کنند آنجا که به جایی نرساندنت اینجا هم که راهت نمی­دهند می­ماند من، تو در حدّی ایمانت را، عشقت را، محبتت را، معرفتت را کامل کن آن وقت خودم می­آیم دنبالت می­برمت می­برم اکمل بشوی اتم بشوی. زدناهم هدی.

صف دوم هم آنهایی هستند که کامل هستند ولی دیگر بیشتر از آن طاقت نشان ندادند مثل اصحاب کهف در برنامه­ها و مشکلات طاقت نشان ندادند همان جا ماندند اما اهل گناه هم نیستند کامل­تر نشدند.

اما گروه سوم حضرت می­فرماید شیعه­ی ناقص هستند یعنی میوه­ی نیمه رسیده نه کال هستند و نه میوه­ی کاملا رسیده، اینها همان­هایی هستند که کم می­آورند ما باید دعایشان کنیم ما باید شفاعتشان کنیم ما باید از خدا برایشان درخواست مغفرت کنیم. به پیغمبرش در قرآن می­گوید وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ اینها بیشتر از این طاقت نشان نمی­دهند می­­لغزند گاهی دچار گناه می­شوند خودشان هم زبان قوی و حال قوی ندارند که خودشان را به آمرزش من برسانند تو برای آنها استغفار کن تو کمکشان کن وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ اگر پیغمبر من برای این دسته­ی سوم درخواست مغفرت کند همین­ها لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً  ﴿النساء، ۶۴﴾ می­فهمند که من توبه­شان را قبول کردم و رحمتم را شامل حالشان کردم اما کار خودشان نبوده کار پیغمبرم بوده که فرمود نگران من نباشید من بعد از مردنم هم در عالم برزخ پرونده­هایتان را به من ارائه می­دهند خوبی­هایتان را که ببینم شما شیعیان خوشحال می­شوم دعایتان می­کنم اما در هفته یک بار پرونده­تان را می­آورند پیش من بدی­هایتان را که می­بینم برایتان طلب مغفرت می­کنم می­گویم خدایا به اینها نگیر اینها ضعیف هستند اینها ناتوان هستند نمی­دانم از همه طرف محاصره در رحمت و مغفرت و عفو و گذشتیم فقط به خاطر گل جمال اهل بیت که شیعه­ی آنهاییم اگر پای آنها در میان نبود هیچ چی ما اصلا هیچ چیز نبودیم هیچ چیز نبودیم پای آنها در میان است.

قسمت سیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

در همه­ی جلسات گذشته شنیدید شیعه­ی واجد شرائط مسافر است نه مسافر به سوی دنیاست که این سفر خسارت بارترین سفر است یک عمری انسانی بدود راه برود همه­ی موجودیتش را هزینه کند و در این سفر و هزینه کردن این موجودیت تبدیل به زمین و خانه و پاساژ و پول نقد شود و از خودش بعد از هشتاد سال جز پوست و استخوانی که ظرف انواع بیماری­ها شده نماند. در نهج البلاغه از اینگونه افراد امام صریحا تعبیر به کوردل می­کند می­فرماید والاعما یتزود لها, کوردل هرچه جمع می­کند برای دنیا جمع می­کند. پول­هایی که پخش است می­دود در حدی که قدرتش برسد جمع کند قرآن می­گوید کل پول دنیا را هم که نمی­تواند جمع کند تنها که نیست هفت میلیارد نفر دنبال پول هستند نمی­گذارند که همه­اش به این برسد در مقابل کل پول جهان بعد از هشتاد سال چقدر جمع می­کند؟ حالا هرچه که جمع کند می­دود زمین جمع کند از پنج قاره­ی جهان چقدر زمین می­تواند جمع کند؟ چند هزار متر؟ چندتا ساختمان می­تواند جمع کند؟ حالا همه را که جمع کرد در حقیقت کل جمع شده­ها تجسم وجود خودش است همه را می­گذارد با یک پوست و استخوان با عنواع بیماری­ها می­رود در یک چاله­ی دو متری که عمقش است شاید هم کمتر طولش هم اندازه­ی قدش است عرض آن چاله هم به بدن نمی­خورد باید روی شانه بخوابانندش جا نمی­گیرد تمام شد. چه گیرش آمد؟ آن هیچ چیز گیرش نیامد ولی یک گوشه­ی دنیا را که خیلی هم کم است زمین جمع کرد و پاساژ جمع کرد و مغازه جمع کرد و پول جمع کرد خودش هیچ چیز گیرش نیامد. از لحظه­ی مرگش هم روایات می­گوید دچار یک اندوه و تاسف بسیار شدیدی می­شود که تمام زحماتش در دنیا ماند خودش رفت دست خالی و زحمات باقیمانده­اش هم به باد می­رود چون سیریش هم ندارد که بچسبد به ورثه­اش و جدا نشود.

یک درمانگاهی را در یک شهری داشتند می­ساختند به نام یکی از ائمه صد و چهل پنجاه متر زمین خرابه­ای که دیوار درستی هم نداشت بغل این درمانگاه بود به دوستانم گفتم این زمین را بخرید درمانگاه وسیع­تر شود در پنج طبقه، درمانگاه ساخته شد الان هم روزی صد صد و بیست­تا مریض می­بیند اما آن زمین وارد درمانگاه نشد زمین شش تومان بود قیمتش شش میلیون تا بیست میلیون تومان چک بیعانه دادیم گفت می­آیم محضر نیامد گفت کم است ما هم نداشتیم درمانگاه ساخته شد خودش هم دچار بیماری شدید آسم بود که دائم باید اسپری در جیبش بود گشتیم ببینیم کسی هست او را سر عقل بیاورد زمین شش تومانی را به ما بدهد بیست میلیون، یک چند نفری هم رفتند نشد ما داشتیم می­ساختیم آن هم مرد بعد کسی را دیدم گفتم چرا این زمین را نداد این رفیقت؟ آن قوم و خویشش بود گفت نداد گفتم ما که سه برابر و نیم قیمت روز خریدیم ازش گفت چهار برابر هم می­خریدید نمی­داد گفتم حالا ارثش برای بچه­هایش این زمین است؟ گفت نه این یک دانه­اش است در بهترین نقاط شهر شصت­تا مغازه دارد یک حمام دارد یک پاساژ دارد گفتم حالا از این شصت­تا مغازه کدام را بردین قبرستان باهاش فرو کردید در قبر؟ کدام کاشی آن حمام را بردید گذاشتید زیر سرش؟ از آن پاساژ کدام آجرپاره را بردید در قبر متکایش کردید؟

اینها مسافر نیستند آن مسافری که خدا می­خواهد انبیاء می­خواهند ائمه می­خواهند و به خیر مسافر هم می­خواهند انبیاء خدا ائمه­ی طاهرین اولیاء الهی ثابت کردند برای کسی جیب ندوخته­ایم خدا به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر دستور داد به مردم بگویید لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً ﴿الأنعام ، ۹۰﴾ ما ذره­­ای چون ما طلبه­ها می­دانیم نکره­ی در ثیاق نفی افاقه­ی عام می­کند لا اسئلکم جمله منفی است چون لا دارد اجرا نکره است الف و لام ندارد این افاقه­ی عام می­کند به هر صد و بیست و چهار هزار پیغمبر واجب کرد اعلام کنید من نوح برای نهصد و پنجاه سال زحماتم من ابراهیم برای نود سال جان کندنم من موسی برای این مقدار عمر تبلیغیم یک ارزن از شما نمی­خواهم. إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَى اَللّٰهِ ﴿یونس ، ۷۲﴾ ما یک کارفرما داریم اسمش پروردگار است پول ما را او می­دهد شما نمی­خواهد چیزی به ما بگویید چیزی می­خواهید به ما بگویید حرفمان را قبول کنید چون به سود خودتان است ما هیچ چیز دیگر نمی­خواهیم. أَنْ یَتَّخِذَ إِلىٰ رَبِّهِ سَبِیلاً  ﴿الفرقان ، ۵۷﴾راه سفر به سوی او را انتخاب کنید ما هیچ چیز دیگر از شما نمی­خواهیم انتخاب هم برای خودتان هرچه هم سود دارد برای خودتان اما خب بدنه­ی عظیمی از مردم عالم این سفر را نپذیرفتند.

امام صادق درباره­ی این گروه می­فرماید یقوموا قوما نفسه، این حدیث در معانی الاخبار شیخ صدوق است ایشان می­فرماید خواسته­های نامشروع خود را برای خود کعبه کردند و تا آخر عمرشان دور همین کعبه­ی هوای نفس طواف کردند تا مردند حرکتشان حرکت وضعی بود انتقالی نبود. دور خودشان چرخیدند در این چرخیدن عقلشان سرگیجه گرفت نفهمیدند چگونه زندگی کنند خود را فدای جمع کردن زمین و مغازه و ثروت و پاساژ و حمام و ماشین کردند تا بر اثر این همه گشتن و به دست آوردن پوست و استخوان شدند و مردند. تمام موجودیتشان هم که تبدیل به زمین و پول و مغازه شد ماند نبردند با خودشان، نبردند.

یک عده­ای هم امیرالمومنین می­فرماید مسافر شدند اما یک سوم جاده را رفتند آخر این یک سوم ماندند در جا زدند دیگر نرفتند یک عده­ای تا وسط راه آمدند آنجا در جا زدند بیش از طایفه­ی قبل، یک عده­ی کمی هم ماندند که رفتند و رسیدند. متن گفتار امیرالمومنین این است درباره­ی سه طایفه، آن طایفه­ی قبلی را حضرت جزو آدم­ها حساب نمی­کند در نهج البلاغه می­فرماید الصوره صوره الانسان، در یکی از خطبه­هایی است که بار معنویش و مطلبیش از خطبه­ی متقین سنگین­تر است بسیار سنگین­تر است، امیرالمومنین در این خطبه در شناساندن مسافران به سوی رب و در شناساندن در جا زدگان غوغا کرده من این را در ششصد صفحه تفسیر کردم مست می­کند آدم این خطبه را می­بیند چه حرف­هایی درباره­ی سفر کنندگان به سوی رب می­زند مستی می­خواهی این بهترین شراب است نهج البلاغه بخور تا ابد مستی، همین خطبه را به احتمال قوی خطبه­ی هشتاد و ششم است چه کار کرده. من وقتی اوصاف این مسافران به سوی رب را داشتم تفسیر می­کردم عقل را دیوانه می­کرد هزار و پانصد سال قبل چه کسی بوده او که به دریای بینهایت علم پروردگار وصل بوده دریا دریا علم از خدا می­ریخته در قلب امیرالمومنین دریا دریا، دریا چیست؟ ما هم گاهی از تنگی قافیه شعر را اینطور سرودیم والا اگر قافیه دستمان بود یا دستمان می­دادند اگر کسی ازمان می­پرسید علی کیست در جا می­گفتیم تجلی کل صفات پروردگار. چون تعریفی دیگر ندارد امیرالمومنین اصلا، این حرف­ها حرف­های کمی نیست که پیغمبر بهش بگویم لحمک لحمی دمک دمی این کم نیست این کم نیست که به امیرالمومنین بگوید انا و علی من شجره واحده و السائر الناس حتی انبیاء من شجره شطی، اصلا کوه­ها نمی­تواند تحمل کند این حرف را یا به علی بگوید انا و علی من النور واحد، ما دوتا نیستیم ما یک نوریم که از این نور یک شعاع به صورت نبوت جلوه کرده یک شعاع به صورت ولایت کلیه­ی الهیه نه ولایت بر مردم تنها مردم کی هستند؟ امیرالمومنین فرمود اگر پای هدایت شما نبود که باید ما مامور می­شدیم شما را هدایت کنیم خدا ما را از پیش خودش به دنیا نمی­آورد ما آنجا پیش خودش بودیم دائم در حال تقدیس و تحمید و تحلیل و تکبیر بودیم ما را چه به این خاک و خل­ها ما را چه به شما؟ ما را چه به این کوفه­ی خراب؟ ما را چه به این مکه­ی پر از بت پرست؟ ما را چه به این مدینه­ی پر از منافق؟ با تمام سلول­های بدنش غصه می­خورد تا پس فردا شب که سرش شکافت گفت فزت و رب الکعبه راحت شدم دارم به محل اصلیم برمی­گردم حالا اگر پای شما نبود پس ما را برای چه می­آورد اینجا؟ ما اهل اینجا نیستیم.

ایشان می­گوید الصورت صورت الانسان، قیافه زیبا، موهای خیلی عالی، پوست خیلی سفید، چشم خیلی براق در دل برو اما به من علی بگو اصلش را بگو من می­گویم والقلب قلب الحیوان، باطن سگ است روباه است الاغ است قاطر است برو بالاتر در مسائل شهوت­رانی خودش خانومش باطن خوک است. اما حالا برو در آن خطبه تعریفش را از محبوبان خدا دقت کن ان من احب عباد الله عبد اعانه علی نفسه، محبوب­ترین بنده پیش پروردگار آنی است که خداوند متعال تمام یاریش به او وصل کرده که در مقابل هیچ شیطان درونی و برونی زخم نخورد زخم نخورد در حمایت خودم در حصار خودم با خودم با من معیت دارد کدام شیطان سگ می­تواند به او حمله کند در حالی که در حمایت من است؟ با چه قدرتی می­تواند به این حمله کند؟ اصلا دیگر خودش شده تجلی گاه من.

یک جوانی در طواف چشم چرانی می­کرد خیلی حضرت ناراحت شد که ما حلال و حرام را گفتیم راه را گفتیم همه­ی حقیقت را گفتیم باز چرا اینقدر پررویی می­کنند مردم؟ آمد جلو یک کشیده­ی محکم بهش زد گفت دانسته گناه نکن آن هم در مسجد الحرام آن هم در طواف. گریه کنان دوید آمد پیش آن دومی که آن سال مکه بود گفت تو حاکم این مملکت باشی در مسجد الحرام در طواف بزنند در گوش من؟ گفت در گوش تو؟ آن هم در حکومت من؟ چه کسی زده در گوشت؟ گفت علی بن ابیطالب گفت سریع بلند شو جلسه را ترک کن برو آن دستی که به گوشت زده یدالله است من هیچ کاری نمی­توانم بکنم. این واصل به رب.

ما هم می­توانیم واصل شویم چرا نمی­توانیم؟ کجای قرآن گفته که این سفر خصوصی است محدود است کجا گفته؟ در چه روایتی گفته؟ مسافرها از نظر ظرفیت با هم فرق می­کنند نه اینکه جاده به روی یک عده­ای باز باشد به روی یک عده­ای بسته باشد نه! نه! چه حالی هم به آدم می­دهد چه حالی، بی­طاقت می­شود آدم.

آقا محمدرضای قمشه­ای یقینا در این صد و پنجاه ساله­ی اخیر بسیار کم نمونه است یقینا یقینا از او در کتاب­های علمی تعبیر می­کنند به استاد الاساتید یعنی یک مشت فیلسوف و حکیم و عارف و مجتهد با افتخار می­رفتند روی گلیم می­نشستند از او درس بگیرند نه طلبه می­فهمم دارم چه می­گویم من برای شناخت اینها که بیایم برای شما بگویم جان کندم. پنجاه سال است من در هیچ بیست و چهار ساعتی با کتاب جدا نبودم چیزی هم گیر من نیامده اما گیر شماها خیلی چیزها آمده خودم نه، خودم یک ضبط صوتم هی در مغزم نوار پر می­کنم از کتاب­ها می­آورم پیش شما باز می­کنم یکی هم نیست بلند شود بگوید آقا شیخ اینها را که گفتی چقدر در خودت است؟ من هم راست می­گویم هیچ چیز. خب قیامت می­خواهی چه کار کنی؟ می­گویم قیامت پشتوانه­ی نجاتم دو چیز است یکی ابی عبدالله یکی هم دعای این مردم هیچ چیز دیگر نیست.

آقا محمدرضای قمشه­ای مسافر علی رب که یک مدتی در اصفهان و یک مدتی هم در این مدرسه­ی صدر در حیاط جلوی مسجد امام در بازار مسجد شاه سابق زندگی می­کرد. چه استادی تازه ایشان با این عظمتش با این جلالت قدرش با این بزرگیش با آن عقلش با آن علمش با آن عبادتش می­گفت من اصفهان یک درسم پیش یک استادی بود که صبح بود اما تا روز مرگش این استاد ما قبل از اینکه کتاب را باز کند درس شروع کند زمستان و تابستان قبل از درس می­رفت روی پشت بام تمام پانزده­تا مناجات زین العابدین را مناجات خمس عشر، تائبین، راغبین، مشتاقین، متوکلین، متوسلین پانزده­تا را از حفظ زیر آسمان با گریه می­خواند بعد می­آمد کتاب را باز می­کرد می­گفت ما بدون اهل بیت بدون گریه بدون دعا از این علم­ها هیچ چیز حالیمان نمی­شود اول خودت را تصفیه کن تا علم حالیت شود بی­تصفیه به جایی نمی­رسد آدم. سی سال هم آدم قم درس بخواند بی­تصفیه یک قدم هم جلو نمی­رود بلکه علمش باعث هلاکتش می­شود چون به علمش مغرور می­شود با علمش متکبر می­شود با علمش احساس بزرگتری نسبت به همه می­کند با علمش می­گوید آن منم طاووس علیین شدم با علمش فکر می­کند بقیه باید خدمتگزارش باشند هر کدام اینها یک حجاب است بعد هم به ما می­گفت بی عبادت الله و بی وضو سر درس نیایید چون هیچ چیز حالیتان نمی­شود اول باید به محبوب راه پیدا کنید بعد درس را بفهماند بهتان.

خب آنی که دور خودش می­چرخد به قول امام صادق و به قول امیرالمومنین قیافه خیلی زیباست و آدم می­نمایاند باطن حیوان خالی است اینها هیچ چیز اینها زباله­های کره­ی زمین هستند. اما بقیه، متن روایت این است روایت را اگر خواستید ببینید یک کتابی داریم دوازده جلد چهارصد و پنجاه سال پیش نوشته شده شرح دو جلد اصول کافی است نویسنده­اش ملا صالح مازندرانی است که عالم کم نمونه­ای در کل اصفهان بود و خواهر علامه­ی مجلسی هم همسرش بود کجا رفتند اینها؟ کجا رفتند آن خانم­ها؟ کجا رفتند؟ کجا رفتند آن پدرزن­ها و مادرزن­ها؟

شب عروسیش به عروس گفت به من اجازه می­دهید من یک مشکل بسیار سنگین علمی دارم چون فردا درس دارم این را حلش کنم بعد بیایم حجله؟ عروس گفت علم عبادت است عروسی هم عبادت است این عبادت بالاتر از این عبادت است شما دنبال حل مشکل علمیت باش کتاب را باز کرد در آن صفحه­ای که مشکل علمی داشت خیلی فکر کرد نشد خوابش برد شب عروسی سحر که بلند شد برای نماز شب دید یک تکه کاغذ روی صفحه­ی کتاب است کل مشکل علمی کتاب را برایش حل کرده عروس خوانم نوشته. نماز شبش را خواند نماز صبحش را خواند به عروس خانم گفت زنی مثل تو را خدا نصیب من کرده انگار از خودم عالم­تری من چطوری خدا را شکر کنم؟ چه بگویم به خدا؟

کجا هستند آن دامادها؟ عروس­ها؟ پدرزن­ها؟ مادرزن­ها؟ حجله هم مگر می­شود کلاس علم؟ مگر داماد هم با بودن عروس به این زیبایی حال دارد بایستد نماز شب بخواند و گریه کند؟ چه شد زندگی اینقدر فرق کرد تغییر کرد سادگی­ها کجا رفت قناعت­ها کجا رفت محبت­ها کجا رفت سفرهای الی الله کجا رفت؟

ایشان نقل می­کند امیرالمومنین فرمود العلم نهر، علم کلش یک رودخانه است هیچ چیز دیگر نیست با چشم علی و الحکمه بحر، اما دانشی که اسمش حکمت است خدا هم در قرآن چند بار اسم برده علم را اسم برده أُوتُوا اَلْعِلْمَ ﴿النحل ، ۲۷﴾اما حکمت را یک جور دیگر تعریف می­کند می­گوید یُؤْتِی اَلْحِکْمَهَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ اَلْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ﴿البقره، ۲۶۹﴾آن علمی که خلاصه­ی علم انبیاء و اولیاء و ائمه است این حکمت است والحکمه بحر، دریاست و العلماء یعنی آنهایی که کتاب­ها را منتقل به مغزشان کردند نه به قلب و جان لنگ لنگ جاده را می­روند و العلم حول البهر نحر یطوفون، یک قدمی کنار این رودخانه می­زنند یک قدمی به جایی می­رسند بالاخره نهایت این است که در قیامت یک درجه از جاهلان بالاتر باشند خدا بگوید بارک الله عمرت را حرام نکردی باز رفتی دنبال علم جاهل که یک قدم هم برنداشت این مال تو که یک رتبه بالاتری حالا پرونده را بده بیرون ببینیم چیزی داری با این علمت چه کار کردی بازی کردی؟ سر ملت را کلاه گذاشتی؟ کنار علم جیب دوختی؟ پول بردی؟ بده بیرون پرونده را آن هم پیش چه قاضیی که تا عمق پرونده را می­بیند می­بیند.

سخت دارم می­گیرم انگار بهتان ببخشید. می­خواهم به خودم و به شما در باطنمان یک فشاری با این یکی دو شب بیاید آشغال­هایمان را بریزد بیرون که شب نوزدهم سبک بال باشیم برای پرواز استعاغلتم علی الارض نباشیم قرآن می­گوید چرا چسبیدید به زمین ول نمی­کنید چه خبرتان است؟ و العلماء حول النهر یطوفون و الحکماء فی وسط البحر یغوصون، حکیمان خودشان را وسط دریا رساندند چون دانش آنها دریایی است وسط دریا دارند غواصی می­کنند یغوصون نمی­گوید شنا می­کنند دارند می­گردند دنبال گوهرهای گرانبها که حالا بسته به نیتشان که چه نیتی داشته باشند چه گیرشان بیاید ولی همان جا غواصی می­کنند جلوتر نمی­روند اما و العارفون، که یکی از کامل­ترین­هایش خود امیرالمومنین است ندیدید در دعای کمیل چه زاری می­زند یا غایت آمال العارفین ای انتهای آرزوی عارفان که هیچ چیز را جز تو آرزو ندارند ای منتهای آرزوی عارفان یک بار یک بار اگر بگویی بنده­ی من تا ارش رود خنده­ی من یک بار حالا به اینجا رسیدم یا می­رسم که یک بار به من بگویی عبدی بنده­ی من که تا ارش رود خنده­ی من و العارفون آنهایی که یا غایت آمال العارفین هستند. به به از این حرف و العارفون فی سفن النجاه یصیرون، اما عارفان به حق که همه چیز را تکاندند کل دنیا را نعمت الله می­بینند یک خورده­اش را برداشتند لباس کردند و یک تکه خانه برداشتند برای سکونت و یک خورده غذای دنیا را می­خورند همه­اش به خاطر اینکه بتوانند سفر کنند نه عاشق دنیا هستند نه برده­ی دنیاست و العارفون اما عارفان فی سفن النجاه، نه یک دانه کشتی نه دوتا کشتی با کشتی­هایی در این دریا یصیرون ساحلشان قرب الله لقاء الله است وصال الله است جنه الله است هر اسمی دلتان می­خواهد رویش بگذارید هر اسمی.

یک لطیفه هم برایتان بگویم خیلی سنگین است برای خودم هم سنگین است بگویم و برویم. قدم آخر شب را مثل هر شب برداریم ببینیم تا کجا ما را می­برد چه کار می­کند؟ به یک عارفی گفت که چه دیدی در این زندگی؟ گفت یک شب روی پشت بام خانه­مان نشسته بودم این را دیدم یک زن و شوهری با هم حرف می­زدند زن گفت من پدر و مادر و خواهر و برادرهایم را همه را رها کردم و دل به تو دادم آمدم به تو شوهر کردم با بود و نبودت هم ساختم هیچ چیز نگفتم گاهی داشتی گاهی نداشتی گاهی نمی­توانستی یک نان بیاوری خانه گاهی نمی­توانستی برای من لباس بخری با بود و نبودت ساختم با سرما و گرمای زندگی ساختم تمام توقعم این بود که فقط در زندگیم تو را ببینم این توقع را نداشتم در حالی که من قصد کاملم این بود تو را ببینم تو به دیگران نظر داشته باشی نمی­دانستم من زن بی­عیبی بودم برایت چرا نگاهت به کس دیگری است؟ گفت شوهر جوابی نداد من هم این طرف پشت بام خودمان زانویم را بغل گرفتم زار زار گریه کردم گفتم در قرآن بگردم ببینم این حرف این زن و شوهر کجای قرآن است دیدم در این آیه است در این آیه اینجا دیگر من دارم جان می­کنم و حرف می­زنم در این آیه إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ﴿النساء، ۱۱۶﴾ بنده­ی من هر گناهی که کردی می­بخشم الا گناه چشم برداشتن از من و چشم دوختن به بت این را نمی­بخشم من می­خواستم تو فقط خودم را ببینی چشمی که بهت دادم برداشتی رفتی هی آن زن این دختر این پول این شهوت این صندلی کجا داری می­روی؟ این را نمی­بخشم. کجا می­روی؟ امشب یک خورده برای خودمان گریه کنیم گریه­ی بر خودمان همان گریه­ی برای خداست چشم گریان چشمه­ی فیض خداست. اگر آقایی و کرمت نبود که ما فردا شب و شب نوزدهم رویمان نمی­شد بیاییم پیشت.

فرزین نجفی پور : مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...