خانه / زمینه ساز ظهور / دشمن شناسی / مراحل تکامل شیطان از خوارج تا داعش – قسمت پنجم

مراحل تکامل شیطان از خوارج تا داعش – قسمت پنجم

خطبه‏ ها و نامه‏ هاى خوارج

اگر بتوانیم خطبه‏ ها و نامه‏هاى بازمانده از خوارج را که در کتابهاى تاریخى آمده است به عنوان بخشى از ادبیات خوارج بپذیریم، آنها نیز چندان ارزش ادبى ندارند و تنها به عنوان اسناد تاریخى مى‏توانند مورد توجه قرار گیرند.

البته خوارج خطباى زیادى داشته‏اند که اسامى بعضى از آنها و قسمتهایى از خطبه‏ هایشان را جاحظ آورده است.(۱)همچنین خطبه‏هایى از سران خوارج را طبرى و دیگران نقل کرده‏اند، از جمله خطبه عبداللّه‏بن وهب راسبى در حروراء و خطبه حماسى شبیب در یکى از جنگها و از همه مهمتر دو خطبه مفصّل ابوحمزه شارى که در مسجد مدینه ایراد نمود(۲)و چند خطبه و نامه از قطرى‏بن فجائه.(۳)

خطبه‏هاى خوارج نیز مانند شعرهایشان از مضمونهاى حماسى و تحریک کننده‏اى برخوردار است و بارهاى عاطفى دارد و عبارت آن ساده و غیرمتکلّفانه است، اما گاهى از جمله‏هاى کوتاه و مزدوج هم استفاده شده است، مثلاً در قسمتى از خطبه مفصّل ابوحمزه در مدینه چنین آمده است:

ثم و لّى یزیدبن معاویه، یزید الخمور، و یزید القرود، و یزید الفهود، الفاسق فى بطنه، المابون فى فرجه، فعلیه لعنه‏اللّه‏ و ملائکته.(۴)

در خطبه‏هاى نقل شده از خوارج کلیات مورد قبول همه فرقه‏هاى خوارج مطرح گردیده و به اختلافات درون گروهى اشاره نشده است، برخلاف چند نامه بازمانده از آنها که بیشتر در مورد اختلافات فرقه‏اى است و شامل انتقاد این فرقه از آن فرقه مى‏شود. نمونه آن، دو نامه‏اى است که میان نجده‏بن عامر رئیس فرقه نجدات و نافع‏بن ازرق رئیس فرقه ازارقه ردّ و بدل شده است(۵) که طى آن از عقاید یکدیگر سخت انتقاد کرده و به آیات قرآنى استشهاد نموده‏اند.
پى‏نوشتها:‌

۱ ـ البیان و التبیین، ج ۱، ص ۲۲۷ به بعد و ج ۳، ص ۲۱۴ به بعد.
۲ ـ ابن ابى‏الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۱۱۴ به بعد.
۳ ـ عمر فروخ، تاریخ الادب العربى، ج ۱، ص ۴۶۰٫
۴ ـ ابن‏قتیبه: عیون الاخبار، ج ۱، ص ۲۴۹؛ احمد زکى صفوت: جمهره خطیب العرب، ج ۲، ص ۴۷۰٫
۵ ـ ابن ابى‏الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۳۷٫

قیام صالح بن مسرح

صالح بن مسرح تمیمى مرد عابد و زردرو و در عین حال احمقى بود از خوارج که در شهر داراوارض موصل و جزیره زندگى مى‏کرد. او براى خود پیروانى داشت که که به آن‏ها قرآن و فقه تعلیم مى‏داد و موعظه مى‏کرد و خطبه مى‏خواند. یکى از خطبه‏هاى او را طبرى در تاریخ خود آورده که در آن، هم از عثمان و هم از امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه‏السلام اظهار بیزارى و برائت کرده است.(۱)

صالح نخستین کس از خوارج صفریه بود که قیام کرد(۲) و به خروج علیه ظلم و جهاد با مخالفان دعوت نمود و مردم او را اجابت نمودند. او کسانى را به اطراف و اکناف فرستاد تا نیرو جمع کنند. در این میان، نامه‏اى از شبیب بن یزید خارجى به او رسید که نوشته بود تو اراده خروج کرده‏اى، اگر این کار را انجام بدهى تو بزرگ مسلمانان هستى و ما دنبال کس دیگرى جز تو نخواهیم رفت و اگر مى‏خواهى خروج را به تأخیر بیندازى ما را با خبر کن، زیرا اجل‏ها زود مى‏رسد و من مطمئن نیستم که مرگ مرا دریابد در حالى که با ستمگران جهاد نکرده‏ام.

صالح در پاسخ شبیب نوشت: چیزى مانع از خروج من نیست جز انتظار رسیدن تو. پیش ما بیا که تو کسى هستى که از اندیشه و رأى تو بى‏نیاز نیستیم.

وقتى نامه صالح به شبیب رسید، یاران خود را فراخواند و همراه با آن‏ها به دارا پیش صالح آمد. صالح پیک هایى به نزد هواداران خود فرستاد و به آن‏ها پیغام داد که اول ماه صفر سال هفتاد و شش خروج خواهد کرد. همه آن‏ها نزد او جمع شدند و از او پرسیدند که آیا پیش از جنگ، مخالفان را به سوى عقیده خود دعوت کنیم یا نه؟ او گفت: بهتر است که دعوت کنید تا حجت بر آن‏ها تمام شود.

صالح به آن‏ها گفت: بیشتر شما پیاده هستید و محمد بن مروان مرکب‏هاى بسیار دارد، اول به او حمله کنید تا مرکب به دست بیاورید. و آن‏ها همان روز حمله کرده و مرکب‏هاى او را تصاحب نمودند محمد که امیر جزیره بود از خروج آن‏ها با خبر شد و عدى بن عدى کندى را با هزار تن براى مقابله با آنان فرستاد. عدى با سپاه خود به دوغان آمد و به صاحل پیغام داد که منطقه را ترک کند، زیرا دوست ندارد با او بجنگد، صالح سخن او را نپذیرفت و با یاران خود به سپاه عدى حمله کرد. صالح، شبیب را در میمنه و سوید بن سلیم را در میسره سپاه خود قرار داد و خود در قلب لشکر جا گرفت. لشکر صالح، عدى را غافلگیر نمود و در حالى که آن‏ها هیچ گونه آمادگى نداشتند بر سرشان ریخت و شکست سختى به آن‏ها داد و هرچه در لشکرگاهشان بود غارت کرد و عدى بن عدى پا به فرار نهاد.

محمد بن مروان از شکست عدى در مقابل خوارج ناراحت و بر او خشمناک شد، سپس خالد بن جزء سلمى را با هزار و پانصد تن به جنگ صالح بن مسرح فرستاد و نیز حرث بن جعونه را با هزار و پانصد تن دیگر روانه کرد و به آن‏ها گفت: شما دو نفر با سپاهیان خود بر این خارجى بتازید و هر کدام که از دیگرى سبقت بگیرد امیر کل او خواهد بود.

دو فرمانده در تعقیب صالح حرکت کردند و از محل اقامت او پرسیدند. به آن‏ها گفته شد که صالح در «آمد» است، پس به آن سو رهسپار شدند. صالح که از آمدن این دو سپاه با خبر شده بود، شبیب را با جمعى از سپاه خود به مصاف حرث بن جعونه فرستاد و خود با جمعى دیگر به طرف خالد رفت و جنگ سختى در گرفت. وقتى فرماندهان سپاه محمد بن مروان دیدند که کار سخت شده است هر دو پیاده شدند و اکثر افراد سپاه نیز پیاده شدند و سپاه صالح نتوانستند با ایشان مقابله کنند، زیرا با نیزه‏ها و تیرها به آنان حمله مى‏شد. جنگ بسیار شدیدى رخ داد و تا شب ادامه یافت و بسیارى از دو طرف زخمى شدند.

صالح با یاران خود مشورت کرد. شبیب گفت: این‏ها به خندق خود متکى هستند؛ نظر من این است که عقب نشینى کنیم. صالح گفت: نظر من هم همین است. این بود که شبانه حرکت کردند و ارض جزیره و موصل را پشت سر گذاشتند و به دسکره رسیدند. چون این خبر به حجاج رسید سه هزار کس از اهل کوفه را به تعقیب آن‏ها فرستاد. دو سپاه در محلى میان موصل و جوخى به یکدیگر رسیدند و پس از جنگى شدید، سپاه خوارج تارومار شد و خود صالح به قتل رسید و شبیب هم از اسب به زمین افتاد و باقیمانده سپاه خوارج را صدا کرد و به آن‏ها گفت که پشت به هم کنند و به این صورت به حصارى که در آنجا بود پناه ببرند. آن‏ها نیز این کار را کردند. سپاه کوفه درب حصار را آتش زدند و به خیال اینکه آن‏ها کشته خواهند شد آنجا را رها کرده، به لشکرگاه خود بازگشتند. شبیب به یاران خود گفت: منتظر چه چیزى هستید؟ اگر تا صبح اینجا بمانیم همه ما هلاک خواهیم شد. گفتند: نظر تو چیست؟ گفت: شما نخست با من و یا هر کس دیگرى که صلاح مى‏دانید بیعت کنید، سپس از اینجا بیرون رویم و سپاه کوفه را غافلگیر کنیم. آن‏ها با شبیب بیعت کردند و از حصار بیرون آمدند و غافلگیرانه بر سر سپاه کوفه ریختند و آن‏ها را شکست دادند و اموال موجود در لشکرگاه را به غنیمت گرفتند.(۳)

قیام شبیب بن یزید

همان گونه که گفته شد پس از مرگ صالح بن مسرح، خوارج پیرو او با شبیب بن یزید بیعت کردند. شبیب پس از جمع‏آورى نیرو و جلب کمک‏هاى چند تن از سران قبایل، سپاه خود را به طرف مداین آمد، سپس به جوخى و تکریت رفت. سپاه کوفه که در مداین گرد آمده و زهر چشمى از شبیب دیده بودند از ترس او مداین را ترک کرده، همگى به کوفه گریختند.

شبیب این بار با حجاج بن یوسف طرف بود. حجاج سپاه عظیمى به استعداد چهار هزار تن آماده کرد و به فرماندهى جزل بن سعید به سوى مداین فرستاد. جزل وقت گذرانى مى‏کرد و بیشتر بن حفر خندق مى‏پرداخت. حجاج او را عزل کرد و به جاى او سعید بن مجالد را برگزید و به او دستور داد که بیدرنگ با خوارج درگیر شود و به آن‏ها مهلت ندهد. در این هنگام شبیب با یاران خود را در محلى به نام قطیطیا بود که سپاه سعید بن مجالد آن‏ها را محاصره کرد. شبیب با سپاه خود حمله کرد و سپاه کوفه را شکست داد و سعید بن مجالد را کشت.(۴)

شبیب با افراد خود از آنجا حرکت کرد و یک شب به طور ناگهانى وارد کوفه شد. البته در بین راه چندمورد با افراد حجاج بن یوسف درگیر شده بود. وقتى وارد کوفه شد با عمود خود بر در قصر کوبید به گونه‏اى که اثر آن تا مدت‏ها دیده مى‏شد. افراد شبیب چندین تن را در کوفه کشتند، ولى زود از آنجا رفتند. حجاج بن یوسف شش هزار تن از سپاهیان خود را به تعقیب شبیب فرستاد. آن‏ها شبیب را دنبال مى‏کردند و شبیب به سوى قادسیه رفته بود.

شبیب بار دیگر با سپاه حجاج رو برو شد. جنگ سختى در گرفت و امراى لشکر حجاج یکى پس از دیگرى کشته شدند تا اینکه زائده قدامه نیز کشته شد. اینجا بود که شبیب دستور داد جنگ متوقف گردد و سپاه حجاج به بیعت با شیب دعوت شوند. خوارج نیز چنین کردند و باقیمانده سپاه حجاج به نام محمد بن موسى اعلام موجودیت کرد که سپاه شبیب او وافرادش را سرکوب کردند و همه کسانى که با شبیب بیعت کرده بودند شکست خوردند و شبیب لشکرگاه آن‏ها را غارت نمود.(۵)

حجاج بن یوسف که پى در پى از شبیب شکست خورده بود این بار عبدالرحمان بن محمد بن اشعث را براى جنگ با شبیب انتخاب کرد و شش هزار سپاهى در اختیار او گذاشت و دستور داد که به دنبال شبیب برود و هر کجا که او را یافت با وى بجنگد. ضمنا عبدالرحمان و سپاهش را تهدید کرد که اگر شکست بخورند و فرار کنند آن‏ها را سخت عقوبت خواهد کرد.

عبدالرحمان با سپاه خود به راه افتاد. شبیب که از حرکت سپاه حجاج باخبر شده بود با کارهاى ایذایى خود سپاه حجاج را خسته و فرسوده کرد. او در سرزمین‏هاى سنگلاخ و دشوار حرکت مى‏کرد و در جایى اقامت مى‏گزید و وقتى سپاه کوفه نزدیک مى‏شد به جاى دیگر مى‏رفت تا اینکه افراد سپاه کوفه به کلى خسته و ملول شدند و نزدیکى‏هاى کوفه در جایى اردو زدند و کارى به کار شبیب که در آن حوالى بود نداشتند. حجاج از این کار با خبر شد و عبدالرحمان را از فرماندهى برکنار کرد و به جاى او عثمان بن قطن را برگزید و دستور اکید براى جنگ با خوارج به او داد. شبیب و افراد او که صد و هشتاد و یک تن بودند، براى حمله به سپاه کوفه خود را آماده کردند و با یک حمله آرایش نظامى آن سپاه را به هم ریختند و بسیارى از آن‏ها را کشتند که از جمله آن عثمان بن قطن بود و بدین گونه یک بار دیگر سپاه حجاج شکست سختى را از شبیب متحمل شد.(۶)

حجاج دوباره دست به کار شد و این بار سپاهى به مراتب قوى‏تر و بیشتر از پیش آماده کرد. سپاه پنجاه هزار نفرى حجاج به فرماندهى عتاب بن ورقاء که تجربیاتى در جنگ با خوارج از رقى داشت به سوى شبیب به راه افتاد. افراد شبیب ششصد تن بودند و نزدیکى‏هاى مداین اقامت داشتند. حمله ناگهانى شبیب به سپاه عظیم کوفه، سرنوشت جنگ‏هاى قبلى را به دنبال داشت و باز هم سپاه کوفه شکست خورد و فرماندهانش کشته شدند.(۷)

به گفته مسعودى پس از این جنگ‏هاى متعدد که حجاج مفتضحانه شکست مى‏خورد شبیب با همسرش غزاله وارد کوفه شد. غزاله نذر کرده بود که در مسجد کوفه نماز بخواند، آن هم در رکعت اول سوره بقره و در رکعت دوم سوره آل عمران را قرائت کند. غزاله در مسجد جامع کوفه نذر خود را عملى کرد و نماز خواند. مردم کوفه در این سال که سال هفتاد و هفت بود این شعر را زمزمه مى‏کردند:

وفت الغزاله نذرها یا رب لا تغفر لها
یعنى غزاله به نذر خود عمل کرد، خدایا! او را نبخشاى.(۸) حجاج بن یوسف که خود را در مقابل شبیب ناتوان یافت به ناچار به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و از او کمک خواست. عبدالملک نیز شش هزار تن را به فرماندهى سفیان ابن ابرد کلبى به کمک حجاج فرستاد. سپاه شام با همکارى سپاه کوفه در نزدیکى‏هاى کوفه با شبیب درگیر شدند. جنگ سختى در گرفت و افراد بسیارى از دو طرف کشته شدند که از جمله آن‏ها برادر شبیب و همسرش غزاله بود. شبیب دیگر تاب مقاومت نیاورد و عقب نشینى کرد و به شهر انبار رفت. سپاه حجاج او را تعقیب نمود و پس از چند درگیرى، سرانجام شبیب به اهواز برگشت و مجددا با سپاه شام به فرماندهى سفیان بن ابرد درگیر شد و هنگامى که شبیب از روى پل نهر دجیل رد مى‏شد پاى اسبش گیر کرد و خود به رودخانه افتاد و غرق شد. طبق بعضى از روایات ابى مخنف، هنگام عبور شبیب از پل بعضى از یاران او خیانت کردند و طناب پل را بریدند.(۹)

جنازه شبیب را از آب گرفتند و نزد حجاج فرستادند. دستور داد سینه او را شکافتند و قلبش را بیرون آوردند و دیدند که مانند سنگ سخت و سفت است.(۱۰)

قیام شوذب یشکرى

پس از سرکوبى قیام‏هاى مهم خوارج از رقى و نجدات و صفریه که همگى در زمان عبدالملک بن مروان اتفاق افتاد، مدت‏ها از سوى خوارج حرکت قابل ذکرى رخ نداد تا اینکه در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز شخصى به نام شوذب که به او بسطام هم گفته مى‏شد در جوخى جمعى از خوارج را به دور خود جمع نمود و آماده خروج گردید. عمر بن عبدالعزیز پس از آگاهى از این حرکت خوارج نامه‏اى به شوذب نوشت و از وى خواست که پیش او بیاید تا با یکدیگر مناظره و مباحثه کنند، سخن هر طرف که حق شد طرف دیگر تابع او گردد. شوذب دو تن از یاران خود را جهت مناظره با عمر بن عبدالعزیز نزد او فرستاد. نمایندگان شوذب با عمر وارد مباحثه شدند و مباحثه آن‏ها چندین روز طول کشید. یکى از نمایندگان شوذب تسلیم شد و به عمر بن عبدالعزیز پیوست، و این در حالى بود که محمد بن جریر با دو هزار سپاهى از سوى والى کوفه به جوخى رفته بود و مقابل افراد شوذب قرار داشت، اما هیچ‏گونه درگیرى اتفاق نمى‏افتاد.

دراین میان، عمر بن عبدالعزیز از دنیا رفت و یزید بن عبدالملک به خلافت رسید. والى کوفه جهت خوش خدمتى به خلیفه جدید به محمد دستور داد که با شوذب وارد جنگ شود و این در حالى بود که هنوز فرستادگان شوذب برنگشته بودند و شوذب از مرگ عمر بن عبدالعزیز اطلاع نداشت.

وقتى شوذب تحرّکات لشکر کوفه را دید کسى را نزد ابن جریر فرستاد و از او پرسید که هنز مهلت مقرر به پایان نرسیده است؛ منظور شما چیست؟

ابن جریر پیغام داد که ما نمى‏توانیم شما را رها کنیم. و بدین گونه جنگ میان دو طرف آغاز شد. عده‏اى از خوارج و جمع کثیرى از اهل کوفه کشته شدند و جنگ با شکست سپاه کوفه و مجروح شدن ابن جریر پایان یافت. آن‏ها به سوى کوفه بازگشتند و خوارج آنان را تا نزدیکى‏هاى کوفه تعقیب کردند.

یزید بن عبدالملک براى سرکوبى شوذب دو هزار تن را به فرماندهى تمیم بن حباب فرستاد و این گروه نیز در مقابل خوارج شکست خوردند. مجددا نجده بن حکم را با سپاهى به جنگ خوارج فرستاد؛ او نیز شکست خورد. سپس شحاح بن وداع را با دو هزار تن فرستاد، او نیز مانند اسلافش کارى از پیش نبرد و شکست خورد. تا اینکه سعید بن عمرو با ده هزار تن به خوارج حمله کرد و وقتى شوذب و یاران او خود را در برابر این نیروى عظیم یافتند غلاف شمشیرهاى خود را شکستند و با تهور تمام جنگیدند و نزدیک بود این بار هم سپاه خلیفه شکست بخورد، ولى به هر صورتى بود مقاومت کردند و همگى خوارج از جمله شوذب کشته شدند و شورش بى فرجام او نیز سرکوب گردید.(۱۱)

قیام ضحاک بن قیس شیبانى

جمعیتى از خوارج به فرماندهى سعید بن بهدل به سوى عراق عزیمت کردند. در بین راه سعید بن بهدل در گذشت و به جاى او با ضحاک بن قیس شیبانى بیعت شد. او با یاران خود به موصل و از آنجا به شهر زور آمد. خوارج صفریه نیز دور او را گرفتند و شمار آنان به چهار هزار تن رسید و این در حالى بود که بنى امیه و عمال آن‏ها در عراق دچار اختلاف شدید شده بودند. ضحاک با استفاده از موقعیّت مناسب به سوى عراق حرکت کرد. وقتى این خبر به عمال بنى امیه رسید اختلافات خود را کنار گذاشتند و آماده دفع خوارج شدند. ضحاک به نزدیکى کوفه آمد و در نخیله اقامت نمود. روز پس از ورود به نخیله میان خوارج و سپاه بنى امیه جنگ سختى در گرفت و سپاه بنى امیه شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند.(۱۲)

پس از این درگیرى، ضحاک بر کوفه مسلط گردید و وارد آنجا شد و از سوى دیگر اختلافات داخلى میان عمال بنى امیه از نو بالا گرفت. ضحاک به قصد تصرف واسطه به آنجا رفت. مجددا عمّال بنى امیه با یکدیگر متحد شدند و به جنگ او شتافتند، ولى این بار نیز شکست از آنِ آنها بود. عبداللّه‏ بن عمر که داعیه حکومت عراق از سوى خلیفه شام را داشت همراه با سلیمان بن هشام بن عبدالملک در مقابل ضحاک تسلیم شدند و با او بیعت کردند. شاعرى از خوارج درباره بیعت مفتضحانه ابن عمر و سلیمان با ضحاک چنین گفت:

الم‏تر ان اللّه‏ اظهر دینه فصلت قریش خلف بکر بن وائل(۱۳)
کار ضحاک بالا گرفت و جمعیت کثیرى دور او جمع شدند. مى‏گویند سپاه او به صد و بیست هزار تن رسیده بود و در میان ایشان زنان بسیارى بودند که زره پوشیده و مى‏جنگیدند.(۱۴) اهل موصل به ضحاک نامه نوشتند و از او دعوت کردند که به شهر آن‏ها برود. او نیز این کار را کرد و پس از درگیرى مختصرى با عامل خلیفه، به کمک مردم، آن شهر را تصرف نمود.

خبر تصرف موصل در حالى به مروان رسید که شهر حمص را محاصره کرده و با مردم آنجا در حال جنگ بود. او به پسرش عبداللّه‏ که عامل او در جزیره بود نوشت که به سوى نصیبین برود و فتنه ضحاک را سرکوب کند. عبداللّه‏ با هفت هزار سپاهى خود بدان سمت حرکت کرد. ضحاک نیز به سوى نصیبین رفت و سپاه عبداللّه‏ را به محاصره در آورد. از طرفى، خود مروان نیز براى مقابله با ضحاک حرکت کرد و در محلّى به نام کفرتوثا به همدیگر رسیدند و جنگ بسیار شدیدى در گرفت، به طورى که ضحاک و شش هزار تن از خواص اصحابش از اسب‏ها پیاده شدند و با تمام قدرت جنگیدند، اما سپاه مروان به آن‏ها غلبه کردند و اکثر آن‏ها را کشتند و در میان کشته شدگان خود ضحاک بن قیس هم بود. وقتى مروان خبر کشته شدن ضحاک را شنید کسانى را به صحنه جنگ فرستاد. آنان جنازه او را یافتند و سرش را بریدند. مروان سرِ او را به شهرهاى جزیره فرستاد تا در آنجا گردانیده شود.(۱۵)

پس از کشته شدن ضحاک، خوارج با شخصى به نام خیبرى بیعت کردند و به جنگ با مروان ادامه دادند، اما خیبرى هم کشته شد؛ آنگاه با شیبان بن عبدالعزیز یشکرى بیعت کردند. طبق مشورت سلیمان بن هشام که در میان خوارج بود شیبان سپاه خوارج را به ساحل شرقى نهر دجله روبروى موصل حرکت داد. مروان نیز در ساحل دیگر دجله اردو زد. ماه‏ها به همین حالت گذشت تا اینکه یکى از فرماندهان مروان به نام ابن هبیره توانست کوفه را از تصرف خوارج بیرون آورد. مروان از ابن هبیره خواست که به طرف موصل لشکر بفرستد. وقتى خوارج خود را ضعیف یافتند از مرکز خود در موصل عقب‏نشینى کردند و به طرف اهواز و فارس رفتند؛ اما مروان آن‏ها را تعقیب مى‏کرد تا اینکه سپاه خوارج متفرق شدند و سلیمان بن هشام به سند گریخت و شیبان به ساحل شرقى بلاد عرب رفت و در عمان به وسیله امیر آنجا کشته شد.(۱۶)

قیام طالب الحق و ابوحمزه خارجى

در سال صد و بیست و هشت ابو حمزه مختار بن عوف ازدى که از خوارج اباضى بود به مکه رفت و در موسم حج با عبداللّه‏ بن یحیى معروف به طالب الحق (که او نیز از خوارج اباضى بود) ملاقات نمود و به او گفت: تو را مى‏بینم که به سوى حق دعوت مى‏کنى. من مردى هستم که قوم من از من اطاعت مى‏کنند، بیا با من پیش آن‏ها برویم. این دو تن به حضرموت رفتند و در آنجا ابوحمزه با طالب الحق بیعت نمود تا با آل‏مروان و بنى امیه مبارزه کنند.(۱۷)

سال بعد در موسم حج، ابوحمزه از طرف طالب الحق با هفتصد نفر به مکه آمد و در مراسم حج، از آل مروان اعلام برائت کرد. در آن موقع عبدالواحد بن سلیمان که والى مکه و مدینه بود به خاطر حج به ابوحمزه پیشنهاد صلح و پرهیز از جنگ داد. ابوحمزه قبول کرد و مراسم تمام شد و عبدالواحد بى آنکه کارى به کار خوارج داشته باشد مکه را ترک کرد و به مدینه آمد.(۱۸)

عبدالواحد سپاهى را در مدینه تدارک دید و به فرماندهى عبدالعزیز بن عبداللّه‏ براى جنگ با ابوحمزه روانه کرد. ترکیب این سپاه براى جنگیدن مناسب نبود، زیرا اکثر افراد آن را اشراف مدینه تشکیل مى‏دادند که با لباس‏هاى فاخر و تکبّر و فخرفروشى در آن سپاه شرکت کرده بودند. این سپاه از مدینه خارج شد و در محلى به نام قدید رحل اقامت افکند. در این هنگام سپاهیان ابوحمزه بر سر آن‏ها ریختند و بسیارى‏شان را کشتند که غالبشان از قریش بودند. این خبر که به مدینه رسیدند، زنها نوحه سر دادند و از مدینه خارج شده، نزد جنازه کشته شدگان آمدند و عبدالواحد حاکم مدینه به سوى عبدالملک به شام گریخت.

واقعه قدید راه را براى ابوحمزه هموار کرد و او در سال صدو سى بدون درگیرى وارد مدینه شد و در آنجا به منبر رفت و خطبه‏اى خواند و طى آن از مظالم بنى امیّه و لزوم مبارزه با آن‏ها سخن گفت. همچنین ابوحمزه به مردم مدینه گفت که ما نمى‏خواهیم شما را بکشیم؛ بگذارید ما با دشمنان خود بجنگیم. اما اهل مدینه نپذیرفتند و به خوارج حمله بردند و نتیجه آن این بود که بسیارى از آن‏ها به دست افراد ابوحمزه کشته شدند که در میان آنان فرماندهشان عبدالعزیز هم بود.

ابوحمزه بر مدینه مسلط شد و در آنجا چندین خطبه خواند. او مردى بلیغ و سخنور بود. متن سخنرانى‏هاى او را طبرى و دیگران آورده‏اند.(۱۹)

مدت اقامت ابوحمزه در مدینه را سه ماه ذکر کرده‏اند و گفته شده که در این واقعه هفتصد تن از مردم مدینه کشته شدند.(۲۰)

ابوحمزه با مردم مدینه وداع کرد و گفت: اى مردم! ما به سوى مروان مى‏رویم؛ اگر بر او پیروز شدیم عدل را برقرار خواهیم ساخت و سنّت پیامبر را اجرا خواهیم کرد. آنگاه ابوحمزه با سپاه خود به طرف شام حرکت کرد.(۲۱)

از آن طرف، مروان چهار هزار سپاهى را به فرماندهى ابن عطیه سعدى براى جنگ با خوارج آماده کرد و به آن‏ها دستور داد که پس از جنگ با خوارج به طرف یمن بروند و با عبداللّه‏ بن یحیى طالب الحق بجنگند.

ابن عطیه با سپاه خود حرکت نمود و در وادى القرى با ابوحمزه و یارانش روبرو شد و با آن‏ها جنگید و شکستشان داد و بسیارى از ایشان را کشت که از جمله آن‏ها ابوحمزه و بشکست نحوى بود که این دومى کاتب خوارج بود و در مدینه زندگى مى‏کرد و چون ابوحمزه به مدینه آمد به او ملحق شد.

به روایت مسعودى، ابوحمزه در وادى القرى کشته نشد، بلکه به مکه گریخت و در آنجا کشته شد.(۲۲)

به هر حال، ابن عطیه پس از پیروزى بر ابو حمزه و کشتن افراد او اندک زمانى در مدینه درنگ کرد، سپس به مکه رفت و از آنجا با سپاه خود براى جنگ با عبداللّه‏ بن یحیى طالب الحق به سوى یمن شتافت. طالب الحق خبر آمدن سپاه ابن عطیه را شنید و از صنعا خارج شد و با یاران خود به استقبال ابن عطیه رفت. دو سپاه درگیر شدند و این بار نیز ابن عطیه پیروز گردید و سپاه خوارج شکست خورد و طالب الحق کشته شد و سر او را نزد مروان بردند.(۲۳)

مسعودى مى‏گوید که جنگ میان ابن عطیه و طالب الحق در ناحیه طائف و ارض جرش اتفاق افتاد و پس از کشته شدن طالب الحق و بسیارى از یاران او، باقیمانده سپاهش به حضرموت گریختند و تا کنون که سال سیصد و سى و دو مى‏باشد اکثریت اهالى حضرموت خوارج اباضى و هم عقیده با خوارج عمان هستند.(۲۴)

این بود خلاصه‏اى از قیام‏هاى خوارج در زمان بنى امیه. به طورى‏که دیدیم این قیام‏ها با اینکه از سوى فرقه‏هاى مختلف خوارج انجام مى‏شد، از لحاظ تاکتیک هایى که اعمال مى‏کردند به یکدیگر شباهت داشت و سرنوشت آن‏ها نیز مشابه هم بود.

در زمان بنى عباس نیز قیام‏هاى پراکنده‏اى از سوى خوارج به وقوع پیوست که چندان مهم نبود. اینک ما به چند مورد از آن‏ها اشاره مى‏کنیم.

قیام شیبان بن سلمه

پس از پیروزى سپاه ابو مسلم بر نصر بن سیار در مرو و فرار نصر به سرخس، شیبان بن سلمه که از خوارج بود با على بن کرمانى براى جنگ با نصر بن سیار متحد شدند. علت اتحاد این بود که شیبان، نصر را از جهت اینکه عامل مروان بود دشمن مى‏داشت و ابن کرمانى از این جهت که نصر پدر او را کشته بود با او مى‏جنگید. در این میان، ابن کرمانى با ابومسلم مصالحه کرد و از شیبن بن سلمه جدا شد.

ابومسلم به شیبان نوشت که با او بیعت کند، اما شیبان در پاسخ ابومسلم اظهار داشت که تو باید با من بیعت کنى. ابومسلم به او پیغام داد که اگر با ما بیعت نکنى باید محل خود را ترک کنى و به جاى دیگرى بروى.

شیبان به سرخس رفت و جمع کثیرى از بکر بن وائل دور او جمع شدند. ابومسلم چند تن را پیش شیبان فرستاد و از او خواست که دست از مخالفت بردارد. شیبان فرستاده‏هاى ابومسلم را زندانى کرد. وقتى این خبر به ابومسلم رسید به بسام بن ابراهیم دستور داد که به طرف شیبان برود و با او بجنگد. سام دستور ابومسلم را اطاعت کرد و به شیبان و سپاه او حمله کرد. در این حمله، شیبان و جمعى از سپاه او کشته شدند و فتنه شیبان سرکوب شد. گفته شده است که پس از قتل شیبان و یاران او، مردى از بکر بن وائل نزد فرستادگان ابومسلم که در زندان بودند آمد و همه آن‏ها را کشت.(۲۵)

قیام ملبد بن حرمله شیبانى

در سال صد و سى و هفت در عهد منصور عباسى مردى از خوارج به نام ملبد بن حرمله شیبانى در ناحیه جزیره خروج کرد. براى سرکوبى او سپاهیانى که در جزیره بودند ـ به تعداد هزار نفر ـ به او حمله کردند، ولى ملبد آن‏ها را شکست داد. سپس یزید بن حاتم با او درگیر شد و شکست خورد. منصور عباسى که از جریان ملبد ناراحت شده بود مهلهل بن صفوان را با دو هزار تن از برگزیدگان سپاه خود به سوى ملبد فرستاد، ولى ملبد این سپاه را هم شکست داد و لشکرگاه آنان را غارت کرد.

منصور براى سرکوبى ملبد این بار نزار را که یکى از فرماندهان سپاه خراسان بود به سوى او فرستاد، ولى او نیز شکست خورد. سپس زیاد بن مشکان را فرستاد که او نیز به همان سرنوشت فرماندهان قبلى دچار شد. بعد صالح بن صبیح با سپاه عظیمى به سوى ملبد حرکت کرد. ملبد این سپاه را هم شکست داد تا اینکه حمید بن قحطبه مأمور سرکوبى ملبد شد، ولى او نیز نتوانست کارى از پیش ببرد و حتى حمید در محاصره سپاه ملبد قرار گرفت و با دادن صد هزار درهم خود را نجات داد.(۲۶)

منصور این بار عبدالعزیز بن عبدالرحمان را به همراهى زیاد بن مشکان به جنگ ملبد فرستاد، ولى ملبد در سر راه عبدالعزیز کمین کرد و ناگهان بر او تاخت و او و سپاهش را از بین برد.

منصور که به خطر جدّى ملبد پى برده بود خازم بن خزیمه را با هشت هزار سپاهى براى دفع فتنه ملبد اعزام داشت. خازم به موصل آمد و با سپاه ملبد درگیر شد. ملبد از منطقه دور شد و خازم خیال کرد که او قصد فرار دارد و لذا وى را تعقیب نمود و از لشکرگاه خود که دور آن خندق حفر کرده بود دور شد. ناگهان ملبد حمله کرد و جنگ بسیار سختى در گرفت، به طورى‏که دو طرف مرکب هایشان را رها کردند و با شمشیرها به یکدیگر حمله ور شدند و بسیارى از شمشیرها شکسته شد. خازم دستور داد که با تیر و کمان به سپاه ملبد حمله شود. در این تیراندازى بود که ملبد و بسیارى از یاران او کشته شدند و بقیه پا به فرار گذاشتند.(۲۷)

قیام‏ هاى دیگر خوارج در عصر عباسى

علاوه بر دو موردى که گفتیم قیام‏هاى دیگرى هم از طرف خوارج در عصر بنى عباس اتفاق افتاد، اما این قیام‏ها نسبت به قیام‏هاى عصر بنى امیه، هم از نظر تعداد بسیار اندک بود و هم از نظر اهمیت چندان مهم نبود و فورا سرکوب مى‏شد. ذکر آن‏ها به طور بسیار خلاصه در تاریخ آمده است:

۱٫ قیام عبدالسلام بن هاشم یشکرى در سال صدو شصت و دو در قنسرین در عهد مهدى عباسى.(۲۸)

۲٫ قایم خوارج موصل در سال صد و شصت و شش در عهد مهدى عباسى.(۲۹)

۳٫ قیام صحصح خارجى در جزیره در سال صد و هفتاد و یک در عهد هارون الرشید.(۳۰)

۴٫ قیام ولیدبن طریف تغلبى در جزیره در سال صدو هفتاد و هشت در عهد هارو الرشید.(۳۱)

۵٫ قیام مسارو بن عبدالحمید در سال دویست و پنجاه و سه در موصل در عهد المعتز باللّه‏ عباسى که قیام نسبتا مهمى بود.(۳۲)

البته در عهد بنى عباس دو جنگ بسیار مهم میان سپاه خلیفه و خوارج اباضى اتفاق افتاد که یکى از آن‏ها در افریقا و طرابلس بود و دیگرى در بحرین و عمان. شرح این دو واقعه را در بخش خوارج در بلاد مغرب و عمان آورده‏ایم.

همچنین بعضى از خوارج علیه خلفاى فاطمى نیز قیام کرده‏اند که از جمله آن‏هاست قیام ابو یزید خارجى بر ضدّ القائم فاطمى. ابویزید از خوارج اباضى بود و دردسرهاى بسیارى براى خلیفه فاطمى به وجود آورد و سرانجام به وسیله اسماعیل پسر خلیفه سرکوب شد.(۳۳)

پى‏نوشتها:‌
۱٫ تاریخ طبرى، ص۵۵۶٫
۲٫ ابن کثیر: البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۰٫
۳٫ ابن اثیر: الکامل، ج۴؛ ص ۴۴٫ تاریخ طبرى، ج۳، ص۷۶٫
۴٫ ابن اثیر: همان، ص۴۷٫
۵٫ ابن اثیر: همان، ص۵۱؛ ابن اعثم کوفى: الفتوح، ج۷، ص۸۵٫
۶٫ ابن اثیر: همان، ص۵۳٫
۷٫ ابن اثیر: همان، ص۵۷٫ به قول حمداللّه‏ مستولى: «از هیچ دشمن آن زحمت به حجاج نرسید که از او» (تاریخ گزیده، ص۲۷۵).
۸٫ مسعودى: مروج الذهب، ج۳، ص۱۳۹٫ گفته شده است که در سپاه شعیب دویست و پنجاه زن از خوارج شرکت داشتند که همگى داراى شمشیر بودند (ابن اعثم: الفتوح، ج۷، ص۸۷).
۹٫ تاریخ طبرى، ج۳، ص۵۹۱٫ به روایت یعقوبى طناب پل را اهل شام بریدند (تاریخ یعقوبى، ج۳، ص۲۱). این مطلب را هم بگوییم که منظور از نهر دجیل در اینجا رود کارون است، زیرا عرب‏ها به کارون «دجیل الاهواز» مى‏گفتند. البته روخانه دیگرى هم به‏ام نهر دجیل وجود دارد که از دجله جدا شده و از شما بغداد مى‏گذرد. دجیل مصغر دجله است (رجوع شود به لسترنج: جغرافیاى تاریخى سرزمین‏هاى خلافت شرقى، ترجمه محمود عرفان، ص۲۵۰).
۱۰٫ مسعودى: مروج الذهب، ج۳، ص۱۴۰٫
۱۱٫ ابن اثیر: الکامل، ج۴، ص۱۵۵ و ۱۶۷٫
۱۲٫ ابن اثیر: همان، ص۲۹۰٫
۱۳٫ تاریخ طبرى، ج؛، ص۲۸۹٫ مسعودى نیز این شعر را آورده و به جاى «اظهر دینه»، «انزل نصره» دارد. ضمنا به گفته او نه پیش از ضحاک و نه بعد از وى کسى از خوارج بر عراق مسلط نشده بود (التنبیه والأشراف، ص۲۸۲).
۱۴٫ پطروشفسکى: اسلام در ایران، ص۶۶٫
۱۵٫ ابن اثیر: الکامل، ج۴، ص۲۹۶٫ ابن العبرى محل کشته شدن ضحاک را مرج راهط از نواحى دمشق مى‏داند. (تاریخ مختصر الدول، ص۱۱۱).
۱۶٫ ولهاوزن: الخوارج و الشیعه، ص۱۰۴٫
۱۷٫ ابن اثیر: الکامل، ج۴، ص۲۹۷٫
۱۸٫ تاریخ طبرى، ج۴، ص۳۱۸٫
۱۹٫ همان، ص۳۲۹٫
۲۰٫ همان، ص۳۳۰٫
۲۱٫ ابن اثیر: الکامل، ج۴، ص۳۱۵٫
۲۲٫ مسعودى: مروج الذهب، ج۳، ص۲۴۲٫
۲۳٫ تاریخ طبرى، ج۴، ص۳۳۱٫
۲۴٫ مسعودى: همان، ج۳، ص۲۴۲٫
۲۵٫ تاریخ طبرى، ج۴، ص۳۲۴٫
۲۶٫ ابن اثیر: الکامل، ج۴، ص۳۵۸٫
۲۷٫ همان، ص۳۵۹٫
۲۸٫ همان، ج۵، ص۶۱٫
۲۹٫ همان، ص۷۰٫
۳۰٫ همان، ص۸۴٫
۳۱٫ همان، ص۹۷٫
۳۲٫ همان، ص۳۳۴٫
۳۳٫ ابن خلکان: وفات الاعیان، ج۱، ص۲۱۲٫ مؤلف جهانگشاى جوینى (ص۱۶۰) این ابو یزید را سنّى مذهب مى‏داند که اشتباه است. مرحوم محمد قزوینى در حواشى خود بر این کتاب اشتباه او را تذکر داده است (ص۳۵۸).

۴٫ خوارج ‏در شهرهاى ‏اسلامى

خوارج در ایران

بطوریکه گفتیم در جنگ و گریزهاى بسیارى که میان خوارج و بنى امیه در گرفت سپاه خوارج در شهرهاى ایران براى خود پناه مى‏جستند و این شهرها جولانگاه خارجیان شده بود. شهرهایى که محل تاخت و تاز آنان بود شامل مثلثى مى‏شد که قاعده آن را شهرهاى خوزستان مانند اهواز و رامهرمز و شوشتر و شهرهاى سیستان و کرمان و فارس و رأس آن را پس از عبور از اصفهان و رى شهرهاى مازندران تشکیل مى‏داد.

اینکه خوارج شهرهاى ایران را پناهگاه و محل استراحت و تجدید نیروى خود قرار داده بودند، دلیل روشنى دارد و آن اینکه ایرانیان اسلام را به خاطر جاذبه‏هاى خاص آن و براى ارزش‏هاى والایى چون عدل و مساوات پذیرفته بودند، اما آنچه از خلفا و حاکمان رسمى اسلامى و کارگزاران محلى آن‏ها مى‏دیدند درست در جهت خلاف بود و از طرفى، گروه خوارج با حرف‏هاى فریبنده خود چنین تبلیغ مى‏کردند که آن‏ها طرفداران اسلام راستین هستند و با خلفا به سبب دورى آن‏ها از اسلام مى‏جنگند و گروه‏هاى غیر مذهبى و بى‏مبالات را نیز با وعده‏هاى خوشایند و تشویق به اینکه به خلیفه خراج و مالیات ندهند به سوى خود جلب مى‏کردند.

خوارج در اوایل قرن دوم هجرى در شهرهاى ایران، به خصوص در سیستان و کرمان، نفوذ سیاسى و نظامى وحتى فکرى یافته بودند و در جنگ‏هاى خود علیه سپاه خلیفه از این پایگاه‏ها استفاده مى‏کردند.

حتى در چند مورد توانستند دولتکهایى نیز تشکیل بدهند و سرو صدایى راه بیندازند، اما در هر بار بزودى سقوط کردند و دولتشان مستعجل بود.

خوارج در طبرستان

پس از تارومار شدن خوارج ازارقه به وسیله مهلب ـ که پیش از این شرح آن گذشت ـ یکى از گروه‏هاى انشعابى ازارقه به رهبرى قطرى بن فجائه به طبرستان (مازندران کنونى) رفت و از اسپهبد فرخان فرمانرواى آن سرزمین خواستار شد که او را پناه بدهد و طى نامه‏اى به او نوشت که ما قومى هستیم که از جور سلطانمان فرار کرده‏ایم و ما قومى هستیم که به کسى ستم روا نمى‏داریم و مال کسى را غصب نمى‏کنیم و بى اجازه وارد منطقه کسى نمى‏شویم! اسپهبد اجازه داد و قطرى و یارانش در طبرستان اقامت گزیدند، اما وقتى زخم‏هایشان بهبود یافت مرکب‏هایشان فربه شد، قطرى قاصدى را به سوى اسپهبد فرستاد و به او پیشنهاد کرد که یا اسلام را بپذیرد و یا با خوارى و ذلّت جزیه بدهد.

اسپهبد پاسخ داد که شما رانده شده و آواره بودید و ما به شما پناه دادیم. اکنون با ما این گونه سخن مى‏گویید؟ قطرى پیام فرستاد که در دین ما جز این راهى نیست. به دنبال این پیام‏ها کار به جنگ کشید و خوارج که افرادى جنگ دیده و کارآزموده بودند اسپهبد را شکست دادند و بر طبرستان مسلط شدند و چند ماه حکومت طبرستان در دست آن‏ها بود تا اینکه حجاج بن یوسف لشکر عظیمى به طبرستان اعزام کرد و اسپهبد طبرستان نیز که به رى گریخته بود نیروهاى خود را جمع کرد و به یارى سپاه حجاج، خوارج را شکست دادند و قطرى کشته شد و سر او را نزد حجاج فرستادند.(۱)

قیام حمزه سیستانى

سیستان یکى از مراکز مهم خوارج بود، زیرا این ناحیه از مرکز خلافت دور و علاوه بر این به وسیله شنزارهاى وسیع از سایر نقاط مجزا بود؛ به همین جهت خوارج آن جا را یکى از پناهگاه‏هاى مهم خود قرار داده بودند این خوارج بیشتر از اهالى سیستان بودند و گویى مرادشان از این قیام دینى، رهانیدن سرزمین خود از چنگ عرب‏هاى غالب بوده است و اتفاقا بزرگترین پیشوایان این گروه در سیستان از ایرانیان بودند.(۲)

یکى از قیام‏هاى مهم خوارج سیستان که به رهبرى یک خارجى ایرانى اتفاق افتاد قیام حمزه بن آذرک یا حمزه بن عبداللّه‏ بود که در عهد هارون و مأمون انجام گرفت. حمزه در سال ۱۸۰ به سفر حج رفت و در این سفر با یاران و پیروان قطرى بن فجائه تماس گرفت و چون به سیستان برگشت مخالفان عباسیان و خوارج را دور خود جمع کرد و سپاهى عظیم فراهم آورد و عمال هارون الرشید را شکست داد و مردم سیستان را از اداى خراج بازداشت و خود نیز از آنان چیزى نگرفت و از این به بعد دیگر از این نواحى خراجى به بغداد فرستاده نشد.

از این پس حمزه با على بن عیسى عامل خراسان و سرداران او جنگ‏هاى بزرگ کرد و کرمان و خراسان و سیستان را بر خلیفه و عمال او تباه نمود و با آنکه خلیفه نامه‏اى مبنى بر امان به حمزه نوشت، او حاضر به مصالحه نشد…. خوارج در شهرها و قریه‏ها بر هیچ کس ابقا نمى‏کردند؛ حتى کودکان دبستان را نیز با معلم در مسجدها محصور مى‏کردند و مسجد بر سر ایشان فرود مى‏آوردند و در بعضى جاها نیز خانه‏ها را آتش مى‏زدند.(۳)

حمزه سى هزار سپاهى براى جنگ با خلیفه گردآورد و تا نیشابور پیش راند ولى چون در اینجا شنید که هارون درگذشته است به سند و هند رفت و تنها پنج هزار تن از سواران خود را در خراسان و سیستان و فارس و کرمان گماشت و گفت تا نگذارند این ظالمان بر ضعیفان ستم کنند.(۴)

دلاورى‏هاى حمزه آذرک که سال‏ها بیم و وحشت در دل خلیفه افکنده بود گویا منشأ داستان معروف «امیر حمزه» شده باشد.(۵)

از گفته بغدادى چنین بر مى‏آید که حمزه از نظر فکرى از خوارج ازارقه بوده است، زیرا او اعتقاد داشت که اطفال مشرکان در جهنم هستند و مخالفان خود را مشرک مى‏دانست و در جنگ، خانه‏هاى آن‏ها را آتش مى‏زد و اسیران آن‏ها را مى‏کشت(۶) و این امر با عقاید گروه ازارقه مطابقت مى‏کند.

حمزه با گروه‏هاى دیگر خوارج مانند بیهسیه و خازمیه و ثعالبه و خلفیه نیز جنگید و این نشان مى‏دهد که او حتى خوارج دیگر را که کاملاً با او هم عقیده نبودند کافر مى‏دانست.

پس از مرگ حمزه، خوارج شخصى به نام ابواسحاق و پس از او ابو عوف را به ریاست خود برگزید و همچنان به تاخت و تاز پرداختند.

آیا یعقوب لیث صفارى به خوارج تمایل داشت؟

به طورى که مى‏دانیم یکى از قیام‏هاى مهم ایرانیان علیه خلفاى بغداد که به تشکیل اولین دولت مستقل ایرانى بعد از اسلام منجر شد، قیام یعقوب بن لیث صفار بود که سلسله سلاطین صفارى را پایه گذارى کرد.

یعقوب از گروه عیاران و جوانمردان سیستان بود. در بسیارى از منابع تاریخى آمده است که یعقوب در ابتداء رئیس راهزنان و دزدان بود. اما شبانکاره‏اى جریان راهزنى او را به این صورت نقل مى‏کند که او با دویست نفر به سر حد بلاد کفر مى‏رفت و کاروان‏هاى آن‏ها را مى‏زد و اگر مسلمانى در کاروان بود با او کارى نداشت.(۷) او توانست با رشادت‏ها و دلاورى‏هاى خود در مقابل کارگزاران خلیفه بغداد قد علم کند و قسمت‏هاى مهمى از شهرها و ایالت‏هاى ایران را تحت سیطره خود در آورد. دامنه قدرت یعقوب از سیستان به کرمان و فارس و خوزستان و خراسان و طبرستان (مازندران) رسید و حتى کابل را نیز فتح کرد و زبان فارسى و شعر فارسى را رواج داد.(۸)

درباره یعقوب لیث بعضى‏ها مدعى شده‏اند که شیعه بوده و بعضى‏ها احتمال داده‏اند که از خوارج باشد. قاضى نوراللّه‏ شوشترى از تاریخ گزیده نقل مى‏کند که یعقوب لیث شیعه بوده است و از جمله دلایل تشیّع او داستانى را نقل مى‏کند که گویا درنزد او کسى از عثمان بن عفان به بدى یاد کرد. او خواست آن شخص را مجازات کند، گفتند: اى امیر! منظور او عثمان بن عفان سنجرى که شیخ شماست نبود، بلکه منظور او عثمان بن عفان خلیفه دوم است. در این حال، یعقوب گفت: پس او را رها کنید! مرا با صحابه کارى نیست.(۹)

به نظر ما این داستان نمى‏تواند دلیل تشیّع او باشد زیرا:

اولاً، صحت داستان مورد تردید است و حتى در بعضى از تواریخ همین داستان درست بر عکس نقل شده و گفته‏اند که نزد او از عثمان به بدى یاد کردند، خواست مجازات کند، به او گفتند منظور این شخص عثمان خلیفه نیست، بلکه عثمان سنجرى است.(۱۰)

و ثانیا اگر هم داستان درست باشد دلیل بر تشیّع نیست زیرا، خوارج نیزعثمان را قبول نداشتند و از او به بدى یاد مى‏کردند.

قراینى در دست است که نشان مى‏دهد یعقوب به خوارج تمایل داشته است، زیرا علاوه بر اینکه سیستان در آن زمان مهد خوارج بود و تمام حرکت‏ها به وسیله آن‏ها انجام مى‏گرفت، شواهد تاریخى نشان مى‏دهد که او به خوارج میل و رغبتى داشته است. مثلاً در نامه‏اى که یعقوب به عمّار خارجى مى‏نویسد ضمن آنکه او را دعوت به همکارى مى‏ند از حمزه بن آذرک خارجى (که پیش از این از او یاد کردیم) با تجلیل و احترام فراوان نام مى‏برد(۱۱) و نیز به وسیله پسر عمّ خود از هر بن یحیى گروه‏هاى بسیارى از خوارج را به دور خود جمع کرد و به آن‏ها خلعت داد و وعده کرد که قدر و منزلت آن‏ها را زیاد کند(۱۲) و در نامه‏اى که به ابراهیم بن اخضر رئیس خوارج خراسان مى‏نویسد مى‏گوید: «تو و یاران دل قوى باید داشت که بیشتر سپاه من و بزرگان همه خوارج‏اند و شما اندرین میانه بیگانه نیستید…»(۱۳)

البته یعقوب گاهى با بعضى از خوارج که سدّ راه او مى‏شدند مى‏جنگید. داستان سرکوبى عمّار خارجى و عبدالرحمان خارجى در کتاب‏هاى تاریخى آمده است. اما جنگ درون گروهى در میان خوارج بسیار بوده است.

مطلب دیگر اینکه یعقوب به طبرستان نیز حمله کرد تا حکومت علویان را که از شیعیان زیدى بودند براندازد. حسن بن زید داعى کبیر ناگزیر به فرار شد و یعقوب در تعقیب او شهرهاى مازندران را مورد تاخت و تاز قرار داد و حتى بعضى جاها را آتش زد.

یعقوب در تعقیب داعى کبیر به کجور آمد و خراج دوساله از مردم آن‏جا بستاند، چندان که در رویان قحط شد و نان نماند که مردم بخورند.(۱۴) جالب اینکه راهنماى او در لشکرکشى به طبرستان یکى از خوارج به نام بدیل کشى بود.(۱۵)

با همه این احوال، ما معتقدیم که یعقوب لیث از خوارج نبود، بلکه او با یک سردار ملى با تمایلات ناسیونالیستى بود که فقط به ایران مى‏اندیشید و هدف او تشکیل یک حکومت مستقل و قدرتمند در ایران بود و رفتار او با خوارج از مصلحت‏هاى حکومتى سرچشمه مى‏گرفت.

بقایاى خوارج در ایران

همان گونه که پیشتر گفتیم خوارج در اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجرى در شهرهاى ایران نفوذ سیاسى و نظامى وحتى فکرى نیرومندى یافته بودند. به خصوص در شهرهاى سیستان و کرمان نفوذ بیشترى داشتند، اما به تدریج قدرت سیاسى و نظامى آن‏ها از بین رفت و به صورت افراد سر به زیر و سازشکارى در آمدند؛ ولى اندیشه انحرافى آن‏ها کم و بیش به اکثر شهرها راه یافته بود و حتى در خراسان و ماوراءالنهر نیز کسانى از فکر آن‏ها طرفدارى مى‏کردند. ابن فضلان در سفرنامه خود مى‏نویسد: «در بلاد خوارزم قریه‏اى را دیدیم که به آنجا اردوکو و اهل آنجا را کردلیه مى‏گفتند. سخن گفتنشان مثل صداى قورباغه بود و آن‏ها بعد از هر نمازى از امیرالمؤمنین على بن ابى طالب رضى اللّه‏ عنه تبرّا مى‏کردند».(۱۶)

از آنجایى که به گفته مقریزى، نجده از خوارج، مذهبش را در مرو آشکار کرد(۱۷) بعید نیست کسانى که ابن فضلان دیده است از خوارج باشند. از مؤلف حدود العالم نیز نقل شده است که در سال ۳۷۲ در گردیز مردمان خوارج بودند.(۱۸)

همچنین در شهرهاى سیستان کسانى به عنوان خوارج زندگى مى‏کردند که سعى داشتند خود را افرادى متدیّن و قابل اعتماد معرفى کنند. به گفته یاقوت در اوایل قرن هفتم در سیستان عده کثیرى خارجى مى‏زیستند که آشکارا به مذهب خود مؤمن بودند. خارجیان در آن زمان به صورت فرقه مسالمت کارى در آمده بودند و خوارج محل به امانت و دیانت و عدالت شهرت داشتند. سپس یاقوت داستانى نقل مى‏کند که گویا بازرگانى به سیستان مى‏آید و وارد دکه پیشه ورى مى‏شود و چون سرِ قیمت چیزى چانه مى‏زند، پیشه‏ور مى‏گوید: برادر! بدان که من از خوارج هستم و لذا از راه عدالت و راستى منحرف نمى‏شوم و شرم دارم که به تو زیانى برسانم.(۱۹)

همچنین کرمان و شهرهاى اطراف آن، مانند جیرفت و سیرجان، در عهد بنى امیه پایگاه مطمئنى براى خوارج شده بود وخوارج با همه اختلافات درون گروهى که داشتند، در هر کجا که از ناحیه سپاه خلیفه شکست مى‏خوردند به کرمان مى‏گریختند و در آنجا تجدید نیرو مى‏کردند و حملات خود را پى مى‏گرفتند. به خصوص فرقه ازارقه از خوارج، بیشتر در کرمان مقیم بودند. مؤلف تاریخ کرمان مى‏گوید: «شبیب بن یزید خارجى پس از جنگ‏هاى سختى با حجاج به کرمان رفت. ازارقه در کرمان بودند، مقدم او را گرامى داشتند و شبیب تقویت شد و مجددا به جنگ حجاج رفت».(۲۰)

خوشبختانه به تدریج اندیشه خارجیگرى در ایران از میان رفت و ما اکنون در شهرها و قراءِ ایران جایى را سراغ نداریم که از خوارج پیروى کنند.

خوارج در عمان

سر سختى و سازش ناپذیرى خوارج و عقیده افراطى آن‏ها سبب شد که نتوانند در کنار دیگر مسلمانان زندگى کنند، زیرا آن‏ها مسلمانانِ غیر خودشان را مشرک مى‏دانستند و شهرهاى اسلامى را بلاد شرک مى‏انگاشتند و در نتیجه، جنگ با آن‏ها را یک وظیفه شرعى تلقى مى‏کردند و همین امر باعث شد که آنها، هم با مردم و هم با حکومت‏ها همواره در حال جنگ و ستیز باشند و طبیعى بود که حکومت‏ها نیز سرکوبى آن‏ها را در رأس برنامه‏هاى خود قرار داده بودند.

امیرالمؤمنین علیه‏السلام چنین وضعى را براى آن‏ها پیش بینى کرده و خطاب به آن‏ها فرموده بود:

اَما اَنَّکُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدى ذُلاً شامِلاً وَ سَیْفا قاطِعا وَاَثَرَهً یَتَّخِذُهَا الظّالِمُونَ فیکُم سُنَّهً.(۲۱)

شما پس از من با ذلت فراگیر و شمشیر برنده و استبدادى روبرو خواهید شد که ستمگران آن را درباره شما به عنوان یک سنّت قرار خواهند داد.

به هر حال، خوارج در این جنگ و گریزها گاهى مجبور مى‏شدند به شهرهاى دوردستى کوچ کنند و در این مسافرت‏ها بود که عقاید خودشان را منتشر مى‏ساختند و اى بسا موفقیت هایى نیز به دست مى‏آوردند.

به طورى که پیش از این شرح دادیم، مرکز درگیرى خوارج و سپاه خلفا بصره و کوفه بود و هرگاه که خوارج شکست مى‏خوردند به شهرهاى دیگر عقب‏نشینى مى‏کردند و گاهى مجبور مى‏شدند به شهرهایى که فاصله زیادى از بصره و کوفه داشت فرار کنند. این عقب نشینى زمانى به طرف شمال و شهرهاى ایران، زمانى به طرف شرق و جنوب شرقى و شهرهاى یمن و حجاز و حضرموت و بحرین و عمان و گاه نیز به سمت غرب و جنوب غربى و بلاد مغرب و شهرهاى افریقا و بربرها بود.

در مورد فعالیت‏هاى خوارج در شهرهاى ایران در فصل پیش سخن گفتیم و اینک فعالیّت‏هاى خوارج را دربلاد دیگر به خصوص عمان و بلاد مغرب بررسى مى‏کنیم و یادآور مى‏شویم که هم اکنون نیز گروه هایى از خوارج در عمان و لیبى و الجزایر و تونس زندگى مى‏کنند و حتى در بعضى از شهرها داراى اکثریت هستند.

به طورى که در فصول آینده خواهیم گفت، خوارج به فرقه‏هاى مختلفى منشعب شدند و هر گروهى عقاید و شیوه‏هاى خاصى پیدا کردند. گروه ازارقه که تندروترین گروه خوارج بودند بیشتر در شهرهاى ایران پراکنده شدند و گروه نجدات به سوى یمن و صنعا رفتند و گروه‏هاى اباضى و صغرى که معتدل‏ترین گروه خوارج بودند در عمان و شهرهاى مغرب جاى گرفتند.

گروه‏هاى ازارقه و نجدات به زودى از بین رفتند ولى گروه‏هاى اباضیه و صفریه به خاطر معتدل بودنشان توانستند موفقیت هایى را کسب کنند.

فرقه اباضیه از خوارج که بصره را پایگاه فکرى خود قرار داده بودند برخلاف سایر گروه‏ها دست به خشونت نمى‏زدند و به جاى آن، از راه اعزام داعى و مبلّغ به شهرها، عقاید خود را تبلیغ مى‏کردند و با فرستادن گروه‏هایى تحت عنوان «حمله العلم» به شهرها تعلیمات لازم را از لحاظ فکرى و سیاسى مى‏دادند و در صورت فراهم شدن زمینه، به فکر تشکیل حکومت مى‏افتادند. گفته شده است که مشایخ اباضیه بصره، به ویژه ابوعبیده، توانستند در نیمه اول قرن دوم سه مرکز امامت اباضى مستقل از یکدیگر در حضرموت و مغرب و عمان به وجود آورند. البته نویسندگان معاصر اباضى بر خلاف اسلاف خود مدعى‏اند که اباضیه جزءِ خوارج نیستند. در این‏باره به زودى به تفصیل بحث خواهیم کردم.

خوارج در عمان

از آغاز حرکت خوارج و درگیرى‏هاى آن‏ها با امویان گروه‏هاى مختلف خوارج در شهرهاى اسلامى پخش شدند. از جمله شهرها و مناطقى که مورد توجه خاص خوارج قرار گرفت منطقه عمان در جنوب خلیج فارس بود. فرقه‏هاى گوناگون خوارج به عمان رفتند اما هیچ‏کدام جز فرقه اباضیه

نتوانستند نفوذ پیدا کنند و چنانکه خواهیم دید اباضیه بر عمان مسلط شدند و تشکیل حکومت دادند و تا کنون نیز پا برجا مانده‏اند.

خوارج نجدات به رهبرى نجده بن عامر حنفى که نفوذ خود را تا شرق جزیره عربى بسط داده بودند سعى کردند در عمان هم نفوذ کنند و لذا لشکرى به فرماندهى عطیه بن اسود حنفى به آنجا فرستادند. عطیه بر عمان مسلط شد و پس از یک ماه توقف عمان را ترک کرد و ابوالقاسم را جانشین خود قرار داد، اما عمانى‏ها او را کشتند و نفوذ نجدات برافتاد و عمانیها مبادى فکرى خوارج تندرو مانند ازارقه و نجدات را نپذیرفتند.(۲۲) همچنین خوارج صفریه که به رهبرى شیبان بن عبدالعزیز در بحرین حکومت داشتند در برابر فشار سپاه عباسیان وارد عمان شدند، اما عمانى‏ها آن‏ها را نپذیرفتند و حتى با آن‏ها جنگیدند.(۲۳)

البته در بعضى از منابع اباضیه آمده است که مردم عمان قبلاً مذهب خوارج صفریه را پذیرفته بودند، اما بعدها آن را رها کرده، به اباضیه روى آوردند. یکى از مؤلفان اباضى که در قرن چهارم مى‏زیسته است مى‏گوید: اهل عمان بر غیر سبیل استقامت بودند ص ۱۴۶ و ۱۴۷ جا افتاده است و انحلال حکومت بنى‏امیه در سال ۱۳۲ هجرى به رهبرى جلندى تأسیس گردید. فترتى که از ضفع بنى امیه حاصل شد و نوعى خلأ قدرت به وجود آمد سبب گردید که رهبران فکرى اباضیه در بصره به دنبال شکست طالب الحق در حضرموت، متوجه عمان شدند و امامت ظهور را در عمان به دنبال بیعت با جلندى به عنوان نخستین امام ظهور اعلام کردند.(۲۴) اما به زودى از طرف سفاح خلیفه عباسى لشکرى به فرماندهى حازم بن خزیمه مأموریت یافت که، پس از سرکوبى شیبان خارجى در بحرین، به عمان برود و خوارج عمان را نیز سرکوب نماید. این سپاه در سواحل عمان پیاده شد و با مقاومت شدید اباضى‏ها به امامت جلندى روبرو گردید. سپاهیان خازم خانه‏هاى عمانى‏ها را آتش زدند و به هر حال پیروز شدند. در این جنگ حدود ده هزار عمانى کشته شدند که از جمله آن‏ها جلندى بود.(۲۵)

و بدین سان در سال ۱۳۴ نخستین حکومت اباضى در عمان برچیده شد و اباضى‏ها به مناطق داخلى عمان گریختند.

پس از پایان حکومت جلندى و سپرى شدن دورانى که اباضیه عمان در خفا به سر مى‏بردند، مجددا آن‏ها دور هم جمع شدند و شخصى را به نام محمد بن ابى عفان که عمانى نبود، بلکه اهل عراق بود، به رهبرى برگزیدند.(۲۶) البته طبق بعضى از منابع اباضى، ابن ابى عفان تنها امام دفاع بود.(۲۷) به‏زودى بر امام جدید خرده گرفتند و او را عزل کردند و با وارث بن کعب خروصى از قبیله یحمد بیعت نمودند و پس از او مدت‏ها امامت اباضى در آل یحمد بود.

در زمان وارث، هارون‏الرشید شش هزار سپاهى به فرماندهى عیسى بن جعفر به عمان فرستاد. در شمال صحار دو لشکر به هم رسیدند و سپاه هارون تارومار شد و عیسى بن جعفر اسیر و سپس کشته شد.(۲۸)

امامت اباضى بیش از صد سال در عمان ادامه یافت تا اینکه شخصى به نام صلت بن مالک خروصى به امامت انتخاب گردید. بى‏کفایتى او سبب شد که دو نفر به نام‏هاى راشد بن نضر و موسى بن موسى او را خلع کردند و مشترکا امامت را به دست گرفتند. به گفته سالم بن حمود، امامت راشد اسمى بود و امامت موسى واقعى.(۲۹)

پس از این امامت مشترک که پدیده نوظهورى بود، اباضیه عمان به دو دسته تقسیم شدند: نزوانیه و رستاقیه. نزوانیه امامت راشد و موسى را صحیح مى‏دانستند ولى رستاقیه آن را باطل مى‏شمردند. این امر سبب گردید که علماى اباضى با هم درگیر شدند و در صحّت و سقم و مشروعیت امامت راشد به بحث و جدل پرداختند. ابوبکر کندى با اینکه خود از نزوان است سخنان نزوانیه را رد مى‏کند و امامت موسى و راشد را باطل مى‏داند.(۳۰)

جالب اینکه پس از گذشت چند قرن از زمان راشد و موسى کسانى که در عمان پیدا شدند که برائت از آن‏ها را بر مردم واجب مى‏دانستند.(۳۱)

اختلاف نزوانى‏ها و رستاقى‏ها که در بعضى منابع از آن به عنوان اختلاف نزوانیها و یمانیها تعبیر شده(۳۲) دامنه گسترده‏اى یافت تا آنجا که جماعتى از آل یحمد در رستاق جمع شدند و به قصد عزل کردن راشد بن نضر به سوى خزوى حرکت کردند. راشد خبر دار شد و سپاهى به سوى آن‏ها فرستاد. دو سپاه در محلى به نام روضه با هم تلاقى کردند و جنگ سختى درگرفت و جمع کثیرى کشته شدند. رستاقى‏ها با اینکه تلفات زیادى داده بودند خود را به نزوى رسانیدند و به قصر راشد حمله کردند و یاران او را شکست دادند و او را از امامت عزل و اسیر کردند و به جاى او با عزان بن تمیم بیعت نمودند.(۳۳)

این اختلاف کمر اباضى‏هاى عمان را شکست تا جایى که علماى آن‏ها که خود دو دسته شده بودند بحث‏هاى کلامى گسترده‏اى در حقانیت یا بطلان امامت راشد بن نضر کردند و کتاب‏ها نوشتند. اختلافات و تکفیرها چندان زیاد شد که به گفته صاحب کتاب الاستقامه اکثر علما جلسه‏اى تشکیل دادند و حکم کردند به اینکه هم طرفداران موسى و راشد و هم کسانى که از آن‏ها تبرّا مى‏جویند هر دو گروه در ولایت و بر دین هستند.(۳۴)

در زمان امامت عزان بن تمیم که قدرت اباضیه به سبب جنگ داخلى تحلیل رفته بود، محمد بن نور از طرف معتضد عباسى به عمان حمله کرد و عمانى‏ها که تاب مقاومت نداشتند تسلیم شدند و سپاه اندک عزان تارومار گردید و خود عزان کشته شد وسر او را براى معتضد فرستاد.(۳۵)

طبرى و ابن اثیر که این جریان را بسیار خلاصه و در یک خط ذکر کرده‏اند نام فاتح عمان را محمد بن ثور گفته‏اند(۳۶) و مسعودى که اطلاعات نسبتا بیشترى داده است نام او را احمد بن ثور ذکر کرده و نام امام اباضى‏ها را در این زمان صلت بن مالک و نام محل درگیرى را «بروى»(۳۷) گفته که هر دو اشتباه است، بلکه نام امامشان در حمله محمد بن ثور غران و نام محل درگیرى «نزوى» بوده است.

منابع اباضى حمله محمد بن ثور را وحشیانه و قابل مقایسه با حمله مغول معرفى کرده‏اند. طبق این منابع او کتابخانه‏ها را سوزانید و نهرهاى آب را پر کرد و خرابى بسیار نمود.(۳۸)

پس از این جریان، امامت اباضى در عمان بر چیده شد و در طول تاریخ از قرن چهارم به بعد کسى که امامت اباضى را با قدرت و نفوذ عام به دست گیرد سراغ نداریم و عمان زیر سلطه عباسیان و دیلمیان و بنى‏نبهان و سلجوقیان در آمد و البته گهگاه حرکت‏هایى از طرف اباضیه مى‏شد و با امامى بیعت مى‏کردند اما بزودى شکست مى‏خوردند ولى، به هر حال، عقیده بیشتر مردم عمان همچنان اباضى باقى ماند.

خوارج در بلاد مغرب

یکى دیگر از سرزمین‏هاى اسلامى که گروه خوارج زمینه مساعدى براى گسترش نفوذ خود در آنجا یافتند شهرهاى تازه مسلمان شده شمال و شرق افریقا بود که در اصطلاح به آن‏ها بلاد مغرب گفته مى‏شود.

در میان فرقه‏هاى گوناگون خوارج، دو فرقه صفریه و اباضیه در بلاد مغرب منتشر شدند و نفوذ خود را توسعه بخشیدند و چنانکه خواهیم دید در آن سرزمین دولت‏هاى مقتدرى هم تشکیل دادند. البته فرقه صفریه به شرحى که خواهد آمد به تدریج از صحنه خارج شد ولى فرقه اباضیه به نفوذ خود در بلاد مغرب ادامه داد به گونه‏اى که هم‏اکنون نیز در قسمت‏هایى از لیبى و الجزایر و تونس پیروانى دارد.

پیش از آنکه به بررسى چگونگى ورود و انتشار خوارج و فعالیت هاى فرهنگى و سیاسى آن‏ها در بلاد مغرب بپردازیم، لازم است مطلبى را که نویسندگان اباضى معاصر مطرح کرده‏اند مورد بحث قرار بدهیم.

این نویسندگان مدعى شده‏اند که اباضیه جزءِ خوارج نیستند و نمى‏توان نام خوارج را بر آن‏ها اطلاق کرد. «معمر» یکى از نویسندگان معاصر اباضى نوشته است بر این موضوع تأکید دارد که اباضیه از خوارج نیستند. از جمله مى‏گوید: «اباضیه از دورترین مردم نسبت به خوارج و دشمن‏ترین مردم به آن‏ها هستند و مهمترین ایراد اباضیه بر فرقه‏هاى مختلف خوارج این است که آن‏ها خون و مال مسلمین را حلال مى‏دانند».(۳۹)

همچنین سالم بن جمود السیابى در جایى از کتاب خود سخنى از ابن خلدون نقل مى‏کند که ضمن آن از اباضیه به عنوان خوارج نام برده است. آنگاه مى‏گوید: «چه زمانى اباضیه جزء خوارج بودند؟ اى ابن‏خلدون! هم از لحاظ دینى و هم از لحاظ تاریخى به خطا افتادى اگر نگوییم که متعمّد هستى».(۴۰)

آقاى معمر مؤلفان کتاب‏هاى ملل و نحل به خصوص ابوالحسن اشعرى را مورد انتقاد قرار مى‏دهد از اینکه اباضیه را یکى از فرقه‏هاى خوارج معرفى کرده‏اند عصبانى مى‏شود.

مایه تعجب است که اینان چگونه چنین ادعایى مى‏کنند در حالى که علاوه بر همه کتاب‏هاى ملل و نحل و کتاب‏هاى تاریخى و ادبى و رجالى که اباضیه را از فرقه‏هاى خوارج نام برده‏اند و هیچ در آن تردید نکرده‏اند، در خود کتاب‏هاى قدیمى اباضیه نیز خوارج بودن اباضیه به وضوح دیده مى‏شود.

اباضى‏ها ابوبلال مرداس بن جدر را از ائمه خود مى‏دانند(۴۱) و معتقدند که اباضیه نخستین بار به وسیله او به عمان برده شد.(۴۲) ابوبلال که با یارانش در آسک (شهرى بود در خوزستان) کشته شد، در مرثیه او شعرهایى گفتند که در کتب اباضى‏ها هم آمده است؛ از جمله آن‏ها شعرى است که عیسى بن فاتک گفته و ابن سلام و دیگران آن شعر را آورده‏اند. در این شعرها به ابوبلال و یاران او «خوارج» اطلاق شده است:

االفا مؤمن فیما زعمتم و یهزمهم بآسک اربعونا
کذبتم لیس ذلکم کذاکم ولکن الخوارج مؤمنونا(۴۳)
همچنین در کتاب‏هاى قدیمى‏تر اباضى‏ها وقتى از ائمه و سلف صالح خود صحبت مى‏کنند، از عبداللّه‏ بن وهب که نخستین رهبر خوارج پس از جدایى آن‏ها از امیرالمؤمنین علیه‏السلام و فرمانده سپاه خوارج در جنگ نهروان بود و نیز از عبداللّه‏ بن اباض که از محَکّمه اولى بود، با احترام نام مى‏برند و در بعضى از مسائل با سیره آن‏ها استدلال مى‏کنند.

صاحب کتاب الاهتداء که در قرن پنجم مى‏زیسته مذهب اباضى را دین اهل استقامت از مسلمانان قلمداد مى‏کند و مى‏گوید: «این همان دین محمد و دین ابوبکر و دین عمر و دین عمّار یاسر و دین عبداللّه‏ بن وهب شارى امام اهل نهروان و دین عبداللّه‏ بن اباضى امام مسلمین و دین عبداللّه‏ بن یحیى امام طالب الحق است».(۴۴)

جالب است که آقاى معمر در کتاب خود (الاباضیه فى موکب التاریخ) که تمام شخصیت‏هاى تاریخ اباضیه را از ریز و درشت نام مى‏برد و هر کدام را با القاب و اوصفا پرطمطراق یاد مى‏کند از عبداللّه‏ بن اباض بنیانگذار اباضیه که نام این مذهب هم از نام او گرفته شده است نام نمى‏برد. دیگر اینکه در جاى جاى کتاب خود ضمن اینکه از خوارج بیزارى مى‏جوید به دفاع از مواضع خوارج مى‏پردازد. این امر هر صاحبنظرى را در صحت گفته‏هاى او دچار تردید مى‏کند و ادعاى او را زیر سؤال مى‏برد.

از همه این‏ها گذشته در کتابهاى اباضیه خروج خوارج بر امیرالمؤمنین علیه‏السلام و شعار معروف آن‏ها «لا حکم الاّللّه‏» کارى درست و مطابق حق قلمداد شده است. آن‏ها راه اهل نهروان را حق و راه آن حضرت را پس از تحکیم باطل مى‏دانند.

کرمى سخنى دارد که خلاصه‏اش این است: اجماع اهل حق قائم است بر اینکه اهل نهروان بر آن حجتى که ازجانب خدا بر آن‏ها بود ثابت قدم ماندند و پیشى گرفتند و به خاطر آن جنگیدند.(۴۵)

و همو مى‏گوید: هر کس از مسلمانان برطریق اهل نهروان باشد و آن را تغییر ندهد پس او حجت تامه‏اى دارد بر سبیل آنچه که بر پیامبر و ابوبکر و عمر گذشته است.(۴۶) نویسنده دیگر اباضى مى‏گوید: اهل نهروان عموما اباضى بودند. نفوس کریمه آن‏ها وادارشان کرد تا در مقام مجاهده با نفس براى تعظیم امر خدا خود را به خطر اندازند. و همو مى‏گوید: اهل نهروان با کلمه مقدس «لا حکم الاّ للّه‏» بر على ابن ابى طالب خروج کردند.(۴۷)

با توجه به مطالب بالا آیا مى‏توان گفت که اباضیه از خوارج نیستند و حتى آن‏ها از خوارج بیزارند؟

البته اباضیه، تندرویهاى گروه‏هاى دیگر خوارج مانند ازارقه و نجدات را ندارند، ولى این دلیل نمى‏شود که آن‏ها از خوارج نباشند. خوارج اصطلاحى است که بر کسانى اطلاق مى‏شود که در جنگ صفین بر امیرالمؤمنین علیه‏السلام خروج کردند و شعار «لا حکم الاّ للّه‏» دادند و جنگ نهروان را به وجود آوردند، و کسانى که همین عقیده را داشته باشند و اهل نهروان را تأیید کنند از خوارج هستند و اگر بعدها میان آن‏ها انشعاب حاصل شد و با قبول و تأیید اهل نهروان، در بعضى از مسائل اختلاف کردند و به گروه‏هاى متعددى منشعب شدند مطلب دیگرى است.

عجیب‏تر از آقاى على یحیى معمر، نویسنده دیگرى از اباضى‏هاى الجزایر است که در وارونه کردن حقایق تاریخى سنگ تمام گذاشته است. او آقاى سلیان بن داود بن یوسف مؤلف کتابى است به نام الخوارج هم انصار الامام على که در سال ۱۴۰۳ ه . ق. در الجزایر چاپ شده است.

البته او در این کتاب، برخلاف آقاى معمر، اباضیه را از جمله چهارگروه اصلى خوارج مى‏داند،(۴۸) ولى سخنانى مى‏گوید که به راستى مایه شگفتى است. او که کتاب خود را به حضرت على و امام حسن و امام حسین علیهم‏السلام و عبداللّه‏ بن وهب و حرقوص بن زهیر اهدا مى‏کند، مدعى مى‏شود که خوارج یاران باوفاى على علیه‏السلام بودند و در وفادارى او باقى ماندند و آن حضرت نمى‏خواست با اهل نهروان بجنگد، اشعث بن قیس او را به این کار مجبور نمود(۴۹) و همچنین اشعث به دستور معاویه، امیرالمؤمنین را در مسجد کوفه به شهادت رساند.(۵۰)

او دراین کتاب تمام کاسه کوزه‏ها را بر سر اشعث بن قیس و مسعر بن فدکى مى‏شکند و این دو نفر را از خوارج نمى‏داند، ولى مالک اشتر را از سران خوارج به حساب مى‏آورد(۵۱)، در حالى که در جایى از کتاب خود مى‏گوید که خوارج بصره مسعر بن فدکى را به فرماندهى خود برگزیدند.(۵۲)

این نویسنده براى اثبات اینکه خوارج دوستان امیرالمؤمنین علیه‏السلام بودند به مطالب عجیب و بى مدرکى متمسّک مى‏شود. مثلاً مى‏گوید علت اینکه خوارج از عبداللّه‏ بن زبیر در مکه جدا شدند این بود که دیدندابن زبیر عداوت على علیه‏السلام را در دل دارد و طبعا آن‏ها نمى‏توانستند بادشمن آن حضرت اتفاق کنند.(۵۳) درحالى که در تمام منابع تاریخى آمده است که خوارج ابن زبیر را از آن جهت ترک کردند که دیدند او درباره عثمان بن عفان با آن‏ها هم عقیده نیست.(۵۴) و نیز استدلال مى‏کند به اینکه عکرمه غلام ابن عباس که ازخوارج بود در فضایل على علیه‏السلام حدیث نقل کرده است.(۵۵) در حالى که به فرض صحّت، امکان دارد آن احادیث را قبل از جریان حکمیت نقل کرده باشد. و عجیب‏تر اینکه از مسعودى نقل مى‏کند که وقتى خوارج به حروراء رفتند یکى از شعراى آن‏ها در مدح امیرالمؤمنین علیه‏السلام چنین سروده است:

و بالاصلع الهادى علىّ امامنا رضینا بذاک الشیخ فى العسر و الیسر
رضینا به حیا و میتا فانه امام الهدى فى موقف النهى و الامر
معلوم مى‏شود که این نویسنده براى اثبات مطلب خود همه چیز حتى تحریف در نقل را جایز مى‏داند؛ زیرا مسعود که این شعرها را نقل کرده مى‏گوید این شعرها را یکى از کسانى که در جریان تحکیم حاضر بوده سروده است.(۵۶) جاى تأسف است که چگونه این نویسنده به مسعودى نسبت مى‏دهد که یک از شعراى خوارج وقتى که آن‏ها به حروراء رفتند این شعر را گفته است! البته مضمون شعر به روشنى گواهى مى‏دهد که نه از خوارج، بلکه بر ضدّ خوارج است.

از این گونه سخنان سست و بى‏اساس و ادعاهاى عجیب و غریب در این کتاب بسیار است و ما تنها نمونه‏هایى از آن را آوردیم و نمى‏دانیم که هدف این آقایان از این چرخش صد و هشتاد درجه‏اى چیست. آیا به راستى از مواضع مسلّم اسلاف خود دست برداشته‏اند و یا جهت تحکیم وحدت میان مسلمانان اقدام به چنین تنازلهایى مى‏کنند و یا هدف دیگر در کار است؟ خدا داناتر است.

انتشار خوارج در بلاد مغرب

همان گونه که گفتیم دو گروه از خوارج در شهرهاى مغرب عربى و شمال و شرق افریقا منتشر شدند که عبارت بودند از گروه صفریه و گروه اباضیه. شاید علت انتشار عقیده خوارج در این سرزمین‏ها که از نژاد بربرها بودند این باشد که آن‏ها اسلام را به خاطر ارزش‏هاى انسانى آن پذیرفته بودند، اما وقتى زیر بار ستم خلفاى اموى و عباسى و کارگزاران آن‏ها قرار گرفتند، براى مبارزه با دستگاه خلافت این عقیده را دستاویز خوبى یافتند و به گفته آقاى دکتر محمد اسماعیل «از آنجا که بربرها مورد ستم خلفا بودند و خوارج قیام علیه آن‏ها را لازم مى‏دانستند بربرها در مذهب خوارج توجیه خوبى براى شورش مى‏دیدند».(۵۷) و به گفته آلفردبل «دعوت خوارج با مزاج بربرها که خواهان استقلال بودند سازگار بود و بزودى آن‏ها فهمیدند که نمى‏توانند بر ضدّ خلفا انقلاب کنند مگر اینکه واقعا به عقیده خوارج ایمان بیاورند و همین کار را هم کردند».(۵۸)

مى‏دانیم که قسمت هایى از افریقا توسط عمرو عاص در زمان خلیفه دوم و قسمت‏هاى بیشتر آن به وسیله عبداللّه‏ بن سعد بن ابى سرح در زمان خلیفه سوم فتح شد.(۵۹) سرزمین‏هاى فتح شده که آشنایى چندانى با اسلام نداشتند با موج تبلیغات خوارج روبرو شدند و گروه خوارج صفریه به وسیله عکرمه مولى ابن عباس و شاگردان وى، و گروه خوارج اباضیه به وسیله فرستادگان و مبلّغان، حوزه اباضى بصره دست به فعالیت زدند.

خوارج صفریه در مغرب اسلامى

عکرمه غلام آزاد شده ابن عباس بود و به خاطر مصاحبت طولانى با ابن عباس اطلاعات فراوانى به خصوص در موضوعات تفسیرى به دست آورده بود به طورى که آراء تفسیرى او – متأسفانه حتى در کتب شیعه ـ منعکس مى‏باشد. عکرمه از خوارج صفریه بود و به اکثر شهرها از جمله خراسان و شام ویمن و مصر و افریقا مسافرت کرده بود. گفته مى‏شود که اهل افریقا عقیده صفریه را از او گرفتند.(۶۰)

عکرمه خود از نژاد بربرها بود و طبعا به زبان و آداب و رسوم آنجا آشنایى کامل داشت. حتى منابع اباضى نیز از انتشار صفریه به وسیله عکرمه در افریقا یاد کرده و گفته‏اند که سلمه بن سعید و عکرمه با هم به افریقا آمدند. سلمه مردم را به مذهب اباضیه و عکرمه به مذهب صفریه دعوت مى‏کردند.(۶۱)

میسره مطغرى از رؤساى قبایل بربر با عکرمه ملاقات کرد و مذهب خوارج را از او گرفت و منتشر ساخت(۶۲) و نیز ابوالقاسم سمکو شیخ مکناسه با عکرمه تماس گرفت وصفریه را در مناطق گوناگون بربرها و دوسان منتشر کرد، به طورى که به سمکو «شیخ الصفریه» مى‏گفتند.(۶۳)

ابن حجر پس از ذکر این مطلب که خوارج مغرب از عکرمه اخذ کرده‏اند، در اینکه او از چه گروه از خوارج بوده است تردید کرده و مى‏گوید ابن مدینى گفته که او بر رأى نجده بوده و ابن معین گفته که او بر رأى صفریه بودو و عطا گفته که او اباضى بوده است.(۶۴)

در صورتى که اگر خارجى بودن عکرمه ثابت باشد بى‏شک از صفریه بوده است زیرا، علاوه بر مطالب بالا، در منابع اباضى ذکرى از عکرمه به عنوان ناشر اباضیه در افریقا به میان نیامده و گروه نجدات از خوارج نیز در افریقا وجود نداشته است.

مرکز گروه صفیه ازخوارج در بلاد افریقا شهر نوساز قیروان(۶۵) بود. گروه اباضیه که مى‏خواستند در افریقا حکومت مطلقه داشته باشند، صفریه را مانع کار خود مى‏دیدند و لذا ابوالخطاب اباضى به قیروان حمله کرد و آن شهر را به تصرف در آورد. پس از شکست صفریه در قیروان، ابوقره صفرى در نواحى تلمسان، و ابوالقاسم سمکو در سجلماسه تشکیل حکومت دادند.

خوارج صفریه توانستند در سال ۱۴۰ از اضطراب احوال افریقا استفاده کنند و دولتى در سجلماسه تشکیل دهند. قبیله مکناسه عمده‏ترین گروه تشکیل دهنده دولت بنى مدرار در سجلماسه بود که البته سودانى‏ها هم کمک کردند. نخستین دولت صفرى به رهبرى عیسى بن یزید سودانى تشکیل شد، ولى پس از مدتى عیسى را کنار گذاشتند و با ابوالقاسم سمکو ملقب به مدارا بیعت کردند و دولت بنى‏مدرار تأسیس شد.(۶۶)

همزمان با تأسیس دولت بنى مدرار، چنانکه خواهیم گفت دولت بنى رستم در شهر تاهرت به وسیله اباضى‏ها تأسیس شد. دو دولت خارجى همواره با هم در جنگ و ستیز بودند تا اینکه عبدالرحمان بن رستم یکى از دخترانش را به ازدواج یکى از پسران ابومنصور مدرار درآورد و دو دولت در اثر این ازدواج مدت‏ها در کنار هم بودند.(۶۷)

خوارج صفریه افریقا با حملات پى در پى سپاه خلفاى عباسى و فاطمى از بین رفتند، ولى خوارج اباضیه با وجود شکست‏ها و تلفات بسیار باقى ماندند.

خوارج اباضیه در مغرب اسلامى

مذهب اباضى نخستین بار توسط سلمه بن سعید به افریقا راه یافت. او در اوایل قرن دوم هجرى به افریقا آمد. ده سال نگذشته بود که دعوت او مابین تلمسان و سرت منتشر شد و مذهب اباضى غالب ساکنان لیبى و تونس و الجزایر گردید. سلمه هیئتى رابه عنوان هیئت علمى به بصره مرکز شعاع اباضیه فرستاد و آن‏ها به عنوان «حاملان علم» به مغرب بازگشتند و هر کدام در جایى مشغول دعوت شدند.(۶۸)

این گروه که در منابع اباضى «حمله العلم» نام گرفته‏اند از ابوعبیده مسلم بن ابى کریمه رهبر فکرى اباضى در بصره دستور مى‏گرفتند. پس از آنکه زمینه‏هاى لازم فراهم شد با اشاره ابوعبیده، اباضى‏هاى لیبى با ابوالخطاب عبدالاعلى المعافرى به عنوان امام ظهور بیعت کردند و در شهر طرابلس حکومت را به دست گرفتند و این اولین دولت رسمى اباضى‏ها در لیبى بود.

منصور خلیفه عباسى براى سرکوبى ابوالخطاب لشکرى به طرابلس فرستاد و اباضیان در جنگ با لشکر خلیفه شکست سختى خوردند و خود ابوالخطاب نیز کشته شد. مدتى حکومت در دست عمال خلیفه بود تا اینکه مجددا اباضى‏ها با ابو حاتم یعقوب بن حبیب بیعت کردند و جنگ‏هاى متعددى میان او و سپاه خلیفه در گرفت و سرانجام ابوحاتم نیز کشته شد و اباضیها تارومار شدند و بقایاى آن‏ها به جبل نفوسه پناه بردند.

پس از شکست ابوحاتم و اباضیان لیبى، مرکز حکومت و امامت اباضى به الجزایر منتقل شد و اباضى‏هاى الجزایر با عبدالرحمان بن رستم بیعت کردند و او در شهر تاهرت تشکیل حکومت داد ودولت بنى رستم پایه‏گذارى شد(۶۹) و اباضى‏ها لیبى نیز از تاهرت تبیعیت کردند.

عبدالرحمان بن رستم مؤسس بنى رستم ایرانى بودو نسب او به شاپور ذوالاکتاف مى‏رسید.(۷۰) بعضى‏ها نسبت او را به رستم فرخزاد و بعضى‏ها به انوشیروان مى‏رسانند. او از شاگردان ابوعبیده در بصره بود و همراه با حمله العلم به افریقا آمد و در زمان ابوالخطاب قاضى طرابلس بود.(۷۱)

درست است که مرکز حکومت اباضى در تاهرت قرار گرفت اما به نظر مى‏رسد که مرکز فرهنگى وعلمى آن‏ها جبل نفوسه در لیبى بود. منابع اباضى مى‏گویند که عبدالوهاب یکى از حاکمان بنى رستم در تاهرت از اباضى‏هاى جبل نفوسه خواست که صد نفر از علما را جهت مناظره با معتزله پیش او بفرستند.(۷۲) این در حالى بود که به خاطر تسامح بنى رستم، علماى اهل سنّت ومذاهب دیگر به تاهرت رفت و آمد داشتند و با علماى اباضى درباره مسائل عقیدتى بحث و جدل مى‏کردند.(۷۳)

در زمان عبدالوهاب و جانشین او افلح، شخصى به نام خلف بن سمح باامامت عبدالوهاب و افلح مخالفت کرد و در طرابلس ادعاى امامت اباضیه را نمود و جمعى هم به او پیوستند. گرچه خلف بن سمح به وسیله افلح سرکوب شد ولى این موضوع سبب گردید که میان اباضیه مغرب اختلاف افتاد به گونه‏اى که طرفداران خلف بن سمح را فرقه نکاریه مى‏نامیدند.(۷۴) این مسأله باعث نگرانى‏هاى اباضیه در مشرق گردید. ابن سلام در کتاب خود متن نامه‏اى را از شخصى به نام ابوعیسى ابراهى بن اسماعیل خراسانى که فقیه اباضى در شرق بود آورده که خطاب به برادران اباضى خود در مغرب نوشته و در آن ادعاى خلف بن سمح را رد کرده مغربى‏ها را به اطاعت از عبدالوهاب فراخوانده است.(۷۵)

بدین سان ضعف و فتور در دولت و امامت اباضى راه یافت و حکومت بنى‏رستم راه زوال و اضمحلال پیش گرفت تا اینکه در سال ۲۹۷ به وسیله ابوعبداللّه‏ شیعى یکى از دعاه فاطمى‏هاى مصر سقوط کرد.(۷۶) دولت بنى رستم در مغرب صد و سى و شش سال طول کشید.(۷۷)

با سقوط دو دولت بنى مدرار و بنى رستم، امامت و حکومت اباضیه در مغرب اسلامى از بین رفت و تنها در بعضى از مناطق مانند جبل نفوسه تشکیلاتى داشتند که چندان مهم نبود اما، به هر حال، اباضیه به عنوان یک فکر و یک مذهب در بعضى از بلاد افریقا باقى ماند و هم اکنون نیز طرفداران آن در لیبى و الجزایر کم نیستند.

پى‏نوشتها:‌
۱٫ حسن الدجیلى: فرقه الازارقه، ص ۱۵۸٫ تاریخ یعقوبى، ج۳، ص۲۲؛ دینورى: الاخبار الطوال، ص۲۸۰؛ ظهیر الدین مرعشى؛ تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص ۴۵؛ عبدالرفیع حقیقت: تاریخ نهضت‏هاى ملى ایران، ص۱۷۲٫ البته جریان تسلط قطرى بر طبرستان در این کتاب‏ها با تفاوت‏هاى مختصرى آمده است و ما آن‏ها را جمع‏بندى کردیم.
۲٫ ذبیح اللّه‏ صفا: تاریخ ادبیات ایران، ج۱، ص۳۵؛ عبدالحى حبیبى: تاریخ افغانستان، ص۳۵۰٫
۳٫ عبدالرفیع حقیقت: تاریخ نهضت‏هاى ملى ایران، ص۳۰۰ و ۳۰۱؛ عبدالحسین زرین کوب: تایخ ایران بعد از اسلام، ص۴۵۷٫
۴٫ تاریخ سیستان از مؤلف ناشناخته، ص۱۸۰٫
۵٫ عبدالحسین زرین کوب: دو قرن سکوت، ص۲۰۹٫
۶٫ بغدادى: الفرق بین الفرق، ص ۹۸ ـ ۱۰۰
۷٫ مجمع الأنساب، ص۱۹٫
۸٫جریان قیام عیاران و چگونگى حال یعقوب و جزئیات کار او به طور مشروح در کتاب ارزشمند تاریخ سیستان از یک مؤلف ناشناخته با نثرى دلپذیر آمده است. درباره این کتاب رجوع شود به محمد تقى بهار: سبک‏شناسى، ج۲، ص۴۴٫
۹٫ قاضى نوراللّه‏: مجالس المؤمنین، ج۲، ص۳۳۸ – ۳۴۰٫ نویسندگان روسى (تایخ ایران، ترجمه کریم کشاورز، ص۲۰۳) نیز یعقوب لیث و برادرش عمرو را شیعه مى‏دانند.
۱۰٫ قاضى احمد کاشانى: تاریخ نگارستان، ص۹۳٫
۱۱٫ باستانى پاریزى: یعقوب لیث، ص۲۳٫
۱۲٫ همان، ص۲۲؛ دکتر زرین کوب: تاریخ ایران بعد از اسلام، ص۵۲۴٫
۱۳٫ تاریخ سیستان، ص۲۱۸٫
۱۴٫ ظهیر الدین مرعشى: تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص۲۹۱٫
۱۵٫ عبدالرفیع حقیقت: تاریخ نهضت‏هاى ملّى ایران، ص۵۷۵؛ محمد جواد مشکور: تاریخ ایران زمین، ص۱۶۲٫
۱۶٫ رحله ابن فضلان، ص۸۲٫
۱۷٫ مقریزى: الخطط، ج۲، ص۳۵۴٫
۱۸٫ عبدالحى حبیبى: تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص۸۸۵٫
۱۹٫ پطروشفسکى: اسلام در ایران، ص۶۷٫
۲۰٫ وزیرى کرمانى: تاریخ کرمان، ص۲۲۵٫
۲۱٫ نهج البلاغه، خطبه ۵۸٫
۲۲٫ محمدرشید العقیلى: الاباضیه فى عمان و علاقاتها مع الدوله العباسیه، چاپ سلطنت عمان، ص۵٫
۲۳٫ تاریخ طبرى، ج۶، ص۱۱۵٫
۲۴٫ همان، ص۱۵٫ امام ظهور در مقابل امام دفاع است. این دو اصطلاح در عقاید اباضى جایگاه ویژه‏اى دارد.
۲۵٫ تاریخ طبرى، ج۶، ص۱۱۵٫
۲۶٫ سالم بن جمود السیابى: عمان عبر التاریخ، ج۲، ص۱۰٫
۲۷٫ الاباضیه فى عمان، ص۳۰٫
۲۸٫ عمان عبر التاریخ، ج۲، ص۲۹ و ۳۰٫
۲۹٫ همان، ص۱۳۱٫
۳۰٫ ابوبکر احمد بن عبداللّه‏ نزوانى: الاهتداء، چاپ سلطنت عمان، ص۲۳۷٫
۳۱٫ عمان عبر التاریخ، ص۱۶۱٫
۳۲٫ الاباضیه فى عمان، ص۳۷٫
۳۳٫ عمان عبر التاریخ، ص ۱۳۵ ـ ۱۳۹٫
۳۴٫ الاستقامه، ج۲، ص۹۵٫
۳۵٫ عمان عبر التاریخ، ص۱۸۳٫
۳۶٫ تاریخ طبرى، ج۸، ص۱۶۶؛ ابن اثیر: الکامل، ج۶، ص۷۶٫
۳۷٫ مسعودى: مروج الذهب، ج۴، ص۱۵۶٫
۳۸٫ عمان عبر التاریخ، ص۱۶۸٫
۳۹٫ على یحیى معمر: الاباضیه فى موکب التاریخ، چاپ قاهره، ج ۳، ص۱۶۵٫
۴۰٫ سالم بن جمود السیابى: عمان عبر التاریخ، ص۱۹۵٫
۴۱٫ ابن سلام اباضى: بدء الاسلام، ص۱۱۰٫
۴۲٫ العقیلى: الاباضیه فى عمان، چاپ سلطنت عمان، ص۷٫
۴۳٫ بدء الاسلام، ص۱۱۱؛ احسان عباس: شعر الخوارج، ص۱۲٫
۴۴٫ احمد بن عبداللّه‏ نزوانى: الاهتداء، چاپ سلطنت عمان، ص۲۳۷٫
۴۵٫ الاستقامه، چاپ سلطنت عمان، ج۱، ص۱۱۸٫
۴۶٫ همان، ص۶۳٫
۴۷٫ شماخى: القول المتین، ص۵۱ و ۵۳٫
۴۸٫ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام على، ص۵۰٫
۴۹٫ همان، ص۹۱٫
۵۰٫ همان، ص۱۹۶٫
۵۱٫ همان، ص۱۰۰٫
۵۲٫ همان، ص۱۳۱٫
۵۳٫ همان، ص۵۲٫
۵۴٫ تاریخ طبرى، ج۳، ص۳۹۸٫
۵۵٫ الخوارج هم انصار الامام على، ص۱۱۹٫
۵۶٫ مسعودى: مروج الذهب، ج۲، ص۳۹۹٫
۵۷٫ الخوارج فى الغرب الاسلامى، ص۳۴٫
۵۸٫ الفرق الاسلامیه فى الشمال الافریقى، ترجمه عبدالرحمان بدوى، چاپ لیبى، ص۱۴۷٫
۵۹٫ بلاذرى: فتوح البلدان، ص۲۲۷٫
۶۰٫ ابن عدى جرجانى: الکامل فى الضعفاء من الرجال، ج۵، ص۱۹۰۵٫
۶۱٫ درجینى: طبقات الاباضیه، ورق ۶ به نقل از الخوارج فى الغرب الاسلامى، ص۲۸٫
۶۲٫ ابن خلدون: العبر (تاریخ ابن خلدون)، ج۶، ص۱۱۸٫
۶۳٫ دکتر محمود اسماعیل: الخوارج فى الغرب اسلامى، ص۳۹٫
۶۴٫ ابن حجر عسقلانى: تهذیب التهذیب: ج۷، ص۲۳۷٫
۶۵٫ این شهر توسط عقبه بن نافع در زمان حکومت معاویه بنا گردید. ضمنا قیروان یک کلمه فارسى و معرب کاروان است (سمعانى: الانساب، ج۴، ص۵۷۳).
۶۶- قلقشندى: صبح الاعشى، ج ۵، ص ۱۶۵٫
۶۷٫ الخوارج فى المغرب الاسلامى، ص۵۸ به بعد.
۶۸٫ على یحیى معمر: الاباضیه فى موکب التاریخ، ص۲۵ و ۲۶٫
۶۹٫ الخوارج فى المغرب الاسلامى، ص۶۵ به بعد.
۷۰٫ یاقوت حموى: معجم البلدان، ج۲، ص۸٫
۷۱٫ الخوارج فى المغرب الاسلامى، ص۱۰۸٫
۷۲٫ الاباضیه فى موکب التاریخ، ص۱۷٫
۷۳٫ الفرق الاسلامیه فى الشمال الافریقى، ص۱۴۹٫
۷۴٫ الاباضیه فى موکب التاریخ، ص۲۱۶٫
۷۵٫ ابن سلام اباضى: بدء الاسلام، ص۱۳۵٫
۷۶٫ الخوارج فى الغرب الاسلامى، ص۱۷۱٫
۷۷٫ رجب عبدالحلیم: الأباضیه فى مصر و المغرب، ص۱۱۰٫

ادامه دارد

فرزین نجفی پور: مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

فراخوان برای ساخت کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک با جایزه هر ماهه برای یک کلیپ

بدینوسیله فراخوان تهیه کلیپ ویژه سایت ماکزیمم تکنیک توسط تمامی کابران سایت اعلام میگردد. شرایط ساخت ...