خانه / بینش و رویا / آموزه ها / معنای بصیرت و دیدن حقیقت باطن از زبان استاد آیت الله حسین انصاریان

معنای بصیرت و دیدن حقیقت باطن از زبان استاد آیت الله حسین انصاریان

بصیرت به معنى دانایى، بینایى، بینایى دل، هوشیارى، زیرکى و یقین است.(۱)
نزد اهل معنا، نیرویى نهانى و قوّهاى قلبى است که در شناخت حقایق تا عمق وجود و باطن ذات آن رسوخ مى کند.
برخى از اهل معرفت مى‏گویند: «بصیرت قوّه قلبى یا نیرویى باطنى است که به نور قدس روشن گردیده و از پرتو آن، صاحب بصیرت، حقایق و بواطن اشیا را در مى‏یابد. بصیرت به مثابه بَصَر (چشم) است براى نفس».(۳)
میان بَصَر که تأمین کننده نور ظاهرى، و بصیرت که آورنده نور باطنى است، تفاوت بسیار است؛ مانند:
۱٫ نور ظاهرى، تنها با بینایى انسان سر و کار دارد. خورشید و ماه و چراغ، بیش از این که فضا را روشن و بینایى انسان را یارى کند، کارى انجام نمىدهد. پس اگر انسانى ناشنوا بود یا در بویایى و لامسه و گویایى خود نقص داشت، با تابش آفتاب و مهتاب و نورهایى از این قبیل، مشکلاتش حل نمىشود. اما نور باطن همه نقصهاى (باطنى و معنوى) انسان را برطرف، و تمام دردهاى او را، درمان مى کند… .
در صورتى که درون کسى را روشن کرد، ساحت جانش چنان نورانى مى شود، که هم صحنههاى خوبى را در خواب و بیدارى مى بیند، هم آهنگهاى خوبى را مى شنود، هم رایحههاى دل انگیزى را استشمام مىکند و هم لطیفههاى فراوانى را لمس مى نماید.(۴)
۲٫ انسان دو چهره یا دوجنبه دارد: چهره ظاهرى یا مُلکى و چهره باطنى یا ملکوتى، خداوند براى دیدن ظواهر، بَصَر را به صورت بالفعل به انسان داده، بشر از آغاز تولد به کمک آن هر چه را که در شعاع چشم و منظر او قرار گیرد مى‏بیند. اما براى دیدن باطن و شهود ملکوت، قوه نورى را در نهاد او نهادینه نموده به نام بصیرت، که تا آن “نور استعدادى” از قوه به فعلیت در نیاید، رؤیت باطن و شهود ملکوت، میسر نخواهد بود.
صاحب جامع الاسرار مى‏نویسد: معناى سخن خداوند (نور على نور یهدى اللَّه لنوره من یشاء)،(۵) (… و من لم یجعل اللَّه له نوراً فماله من نور)،(۶) چیزى جز این نیست که تا نور حق حاصل نیاید و به دل و جان سالک نتابد، بصیرت در او پدید نیاید. نور حق سرمه چشم بصیرت است و تمام تلاش اهل مجاهده براى آن است که مورد عنایت حق قرار گیرند و نور حق بر دل و بر جانشان پرتو افکن گردد.(۷)
حافظ شیرازى که مى‏گوید:
گرنور عشق حق به دل و جانت افتد ـ باللَّه کز آفتاب فلک خوبتر شوى
ناظر به همین نور است. با پرتو افکن شدن نور حق است که سالک از تحیر و تردد مى رَهَد و سرانجام به حقیقت مى رسد.
راه تحصیل بصیرت
براى نیل به مقام رفیع بصیرت باید به بازسازى و اصلاح نفس خویش پرداخت.
مجاهده با هواى نفسانى و تهذیب روح از زنگارهاى گناه، و لطیف و شفاف ساختن آیینه دل به نور توحید، تنها صراط مستقیمى است که “حجاب دیدگان دل” را مى گشاید و آدمى را در معرض الهامات غیبى و مقام کشف و شهود قرار مى دهد.
۱٫ توبه: اولین گام براى تهذیب نفس و تحصیل بصیرت است. توبه از تقصیرات و گناهان، بلکه از کوتاهىها و جبران حق اللَّه و حق النّاسى است.
۲٫ ذکر خدا: ذکر زبانى، قلبى و عملى، موجب بصیرت مى گردد. امیرالمؤمنین(ع) مى فرماید: »مَنْ ذکر اللَّه استبصر؛(۸) هر کسى به یاد خدا باشد، بینایى و بصیرت یابد«.
۳٫ هم نشینى با علما: مجالست با علما که موجب بصیرت و بینایى است. على(ع) مى فرماید: »جاور العلماء تستبصر؛(۹) با دانایان بنشین تا آگاهى یابى«.
۴٫ خرد ورزى: کسى که هر خبر یا مطلبى را مى شنود، فوراً نمىپذیرد، بلکه پیرامون آن مى اندیشد و آن را از صافى عقل و اندیشهاش مى گذراند، بصیرت و بینایى مى یابد، چنان که آینده نگرى و به کارگیرى خرد در فرجام امور باعث بصیرت و بینایى مى گردد.(۱۰)
۵٫ زهد: زهد و عدم دلبستگى به دنیا، از امورى است که باعث بصیرت مى گردد.(۱۱)
۶٫ ارتباط با خدا: ازدیاد معرفت به خدا، انس با قرآن و معانى و معارف آن، توسل به ائمه(ع) و مناجات با خدا در خلوت مخصوصاً نماز شب از امورى هستند که موجب بصیرت و بینایى و برخوردارى از الهامات غیبى مى‏شود.
درجات و مراتب بصیرت
بصیرت باطنى و بینایى دل، درجات و مراتبى دارد. اوج آن مرتبهاى است که ائمه(ع) دارند.
امیرالمؤمنین(ع) مى‏فرماید: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً؛ اگر همه پردهها فرو افتد، چیزى بر یقین من افزوده نمی‏شود».(۱۲)
اگر چه آن مرتبه از یقین مخصوص اولیاى معصوم(ع) است، ولى دیگران نیز مى توانند مراتبى را تحصیل نمایند. هر کسى نور باطنى را از فطرت خدا داد خویش استخراج کند و چشم و گوشش باز شود، مى تواند خدا و نشانههاى او را با »چشم دل« ببیند و صداى تسبیح موجودات هستى را بشنود، که به حکم »یسبّح للَّه ما فى السموات و ما فى الارض«.(۱۳) همه آنان که در آسمان و زمینند، تسبیح خدا مى کنند. بسیارى از واقعیتها را که با ابصر نمىتوان دید، با بصیرت مشاهده مى کند، بلکه توانایى دیدن جهنم و شنیدن صداى زفیر آن را پیدا مى کند، چنان که قرآن مى فرماید: »کلاّ لو تعلمون علم الیقین لترونّ الجحیم، ثم لترونّها عین الیقین«.(۱۴)
آثار بصیرت
در حدیث نبوى آمده است که در دل هر بندهاى دو دیده نهانى است که به واسطه آن دو، غیب را مى نگرد و چون خدا بخواهد در حق بندهاى نیکى کند، دو چشم دلش را مى گشاید تا به واسطه آن، آنچه را که از دیدگان ظاهریش نهان است، بتواند دید.
از شمار انسانهاى صاحب بصیرت «حارث بن مالک بن نعمان انصارى» بود. پیامبر اکرم از او پرسید: “چگونه‏اى و در چه حالى؟” عرض کرد: “مؤمن راستین و اهل یقینم”. پیامبر فرمود: “علامت یقین و ایمان راستینت چیست؟” عرض کرد: “زهد و کناره‏گیرى نفسم از دنیا و دلبستگى آن، موجب شد که شبهایم را به بیدارى و عبادت و روزهایم را به روزه و تشنگى بگذرانم، از این رو به درجه‏اى از بصیرت و بینایى رسیده‏ام که گویى عرش پروردگارم را که براى حسابرسى بر پا شده است، مى بینم و بهشتیان را در حال زیارت یکدیگر مى‏نگرم و زوزه وحشتناک جهنمیان را از درون آتش می‏شنوم”. پیامبر فرمود: “بنده‏اى است که خدا قلبش را روشن کرده است. حال به برکت این نور الهى صاحب بصیرت شده‏اى پس آن را حفظ کن”.(۱۵)
این خاصیت نور باطنى یا بصیرت است که از فطرت انسان پرتو افشان مى شود و اگر منبع الهى آن (فطرت) زنده به گور نشود و غبار آلودگىها و تیرگى هواهاى نفسانى آن را نپوشاند، همواره چشم بصیرت باطن پر فروغ خواهد بود اما اگر در پشت ظلمت گناه پنهان گردد و انسان تبهکار، حقیقت خود را نبیند، از آن رو که نورى ندارد، خود را گم مى کند و پس از مدتى خویشتن را به کلّى فراموش مى نماید.
ــــــــــــــــــــــ
پى نوشت ها:
۱٫ دکتر محمد معین، فرهنگ فارسى، ج ۱، ص ۵۴۶٫
۳٫ دائره المعارف تشیع، جمعى از محققان، ج ۳، ص ۲۷۱٫
۴٫ آیت اللَّه جوادى آملى، تفسیر موضوعى ج ۱۴، ص ۱۳۲ – ۱۳
۵٫ نور (۲۴) آیه ۳۵٫
۶٫ همان، آیه ۴۰٫
۷٫ جامع الاسرار، ص ۵۱۰ و ۵۸۰ – ۵۷۹،.
۸٫ غررالحکم، ج ۵، ص ۱۶۶
۹٫ غررالحکم، ج ۳، ص ۳۸۷٫
۱۰٫ “من استقبل الامور ابصر” یا “من فکّر أبصر العواقب” ؛ همان.
۱۱٫ همان.
۱۲٫ بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۲۰۹٫
۱۳٫ جمعه (۶۲) آیه ۱٫
۱۴٫ تکاثر (۱۵۲) آیات ۷- ۶- ۵٫
۱۵٫ الکافى، ج ۲، ص ۵۴٫

منبع
سایت آیت االه انصاریان
عقل مسموع
وجود مبارک امیرمؤمنان علیه السلام عقل را که در فرمایشاتشان بیان می کنند و توضیح می دهند، می فرمایند: عقل در مرحله اول، آن زمانی که خداوند انسان را خلق می کند، عقل طبیعی است. قدرت دریافت عقل طبیعی، کم است، هر چند که بر این عقل طبیعی سالیان درازی عمر بگذرد، امّا درباره مرتبه عقل، حضرت می فرماید، عقل مسموع، عقلی است که صاحبش از طریق دو گوشش، دانش، معرفت و آگاهی را به خودش منتقل کرده است، و منظور حضرت از این دانش و آگاهی، چنان که از فرمایشات دیگرشان استفاده می شود، معرفتی دینی است که در نهج البلاغه می فرماید از رسول خدا، قرآن و امامان گرفته می شود. البته، وقتی که امامان را می فرمایند، خیلی احترام می کنند و می فرمایند، این امامانی که من می گویم در آسمان ها معروفند و شناخته شده اند و هنگام اسم بردن از آن ها می فرمایند، پدر و مادرم فدای آنها باد(نهج البلاغه، خطبه ۲۲۹).
گوش وقتی توفیق پیدا بکند، مفاهیم آیات قرآن کریم را بشنود؛ فرمایشات رسول خدا را بشنود؛ فرهنگ الهی ائمه را بشنود، تبدیل به عقل پخته می شود، و عقل مسموع، یک مقدار هم که آدم مواظب خودش باشد، دچار فساد و گناه نشود، میدان دار باطن انسان، این عقل، متکی به معرفت دینی می شود، و این عقل است که با تکیه بر معرفت دینی، مانند یک قلم پاک که به دست یک نویسنده پاک است، یک زندگی استوار، قوی و دارای اعمال صالحه و اخلاق حسنه را برای انسان می نویسد و ظرف وجود انسان را از خوبی ها پر می کند؛ خوبی هایی که برای خود انسان، ماندگار و ابدی است و یک چنین انسانی که  در قیامت وارد بر خدا می شود، به قول معروف، ملایکه الهی با سلام و صلوات او را وارد می کنند. در سوره رعد، آیه بیست و سه و بیست و چهار، می فرماید: یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ. سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ.:  به خاطر استقامتی که در دنیا در برابر فساد داشتند و خودشان را حفظ کردند، فرشتگان از هر طرف بر آن ها وارد می شوند و به آن ها سلام می کنند. جنس اینان که با قلم عقل متکی به معرفت دینی در صفحه وجودشان ثبت دایمی شده و باطل شدنی نیست، با قیمت بسیار سنگینی از جانب پروردگار بزرگ عالَم خریده خواهد شد: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ (یونس:۱۱)، وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ  (بقره:۲۰۷). بقیه هم که میدان دار زندگی و وجودشان، هوای نفسشان بوده است و به قول معروف، قلم، به دست دشمن بوده است رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ (ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۱۸). این سخن پیامبرصلّی الله علیه و آله و سلّم کاملاً بیان می کند که منظور از این نفس، نه آن نفس انسانی است، بلکه مجموعه خواسته های مادی بی حدود است. یک وقت خواسته های انسان محدود به حدود امور مثبت است. می گوید، مال می خواهم، ولی فقط حلال، هر چند که این مال حلال در زندگی من اندک باشد و من درکنارش زندگی ام را با زحمت اداره کنم، و این طور نمی گذارد که نفسش از دایره حدود الهی بیرون برود و میدان دار بشود و بگوید می خواهم و خیلی هم می خواهم، از هر راهی که بشود، می خواهم. صاحبان این خواسته ربا خور می شوند؛ قطعاً سارق می شوند؛ قطعاً رشوه گیر می شوند؛ بی برو و برگرد یقیناً غاصب می شوند؛ یقیناً حقوق برادر، پدر، مادر، زن، بچه، مردم، دولت و ملت را به یغما می برند؛ چون قلمِ زندگی، در دست دشمن است و دشمن هیچ رحمی ندارد، این ها روز قیامت با یک وجود پر از محصولات این نفس الّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ، وارد می شوند که جنسشان ابداً در محشر، در بین اولین و آخرین، خدا، فرشتگان و انبیا خریدار ندارد؛ چون به درد نمی خورد.

قصه گدا و کلاه بزرگ
یک زمانی که بیش تر شما یادتان نیست و من هم آخرهای این برنامه را یادم است، در ایران عموم مردم بدون کلاه جایی نمی رفتند و هر طایفه و قبیله ای در ایران و هر شهرش کلاه خاصی داشت؛ مثلاً منطقه وسیع استان خراسان، تقریباً از بعد از شاهرود تا نهبندان، پایین بیرجند، نزدیک افغانستان، و از آن طرف فریمان و تایباد و آن مناطق، و این طرف سرخس، پیر، جوان و متوسّط کلاه سرشان بود و کلاهشان هم سه متر، چهار متر  و پنج متر پارچه سفید یا زرد یا سبز بود که به سبک خاصی می بستند.
در شهرهای بزرگ مثل: تهران، تبریز و اصفهان تقریباً افراد بالا نشین و ثروتمند، کلاه پوستی به سر می گذاشتند؛ به خصوص کلاه هایی که از هند، پاکستان و افغانستان می آمد که خیلی دارای پشم و کلک طبیعی بود. گروه های مذهبی تهران، اصفهان و تبریز وامثال این شهرها، عرق چین می گذاشتند، و یک عده ای از متجدّد مأب ها شاپو می گذاشتند که یک لبه گرد داشت، و  به طور کلی، مردم آن زمان، بی احترامی می دانستند که بدون کلاه به مهمانی بروند؛ به مسجد بروند؛ به عروسی بروند؛ به محلّ عزا بروند و همه آن ها کلاه داشتند. در منطقه هایی که کلاهشان پارچه ای بود پارچه نرم، از پارچه هایی بود  که در قدیم معروف به ژرژت بود. بعضی ها هم پارچه هایی به نام کرباس را به سرشان می بستند که دست بافت کاشان، یزد و آن مناطق بود. آن هایی که از این نوع کلاه پارچه ای می گذاشتند، یک مقدار که معتبرتر و موجّه تر بودند، متر پارچه را بیش تر می گرفتند. آن ها مثلاً بزرگی کلاهشان، علامت شخصیت و اعتبارشان بود. یک کسی تهیدست، فقیر و ندار می آید و فکر می کند که با بزرگ کردن این کلاه سر، خودش را بزرگ بنماید، ولی چون پول نداشت، تقریباً دیگر آخر کاری بود که یک پارچه کهنه را به دست آورد و به اندازه شش متر آن را با همان سبکی که قدیم می بستند، به سرش بست و از خانه بیرون آمد. هر کسی که هم او را به این شکل می دید، چون نمی شناختش، خیال می کرد، بزرگی است و به او سلام می نمود و تعظیم می کرد و احترام می گذاشت. فکر می کرد او ملک التجّار، یا رئیس صنف، یا مدیر قبیله ای است. تا غروب آفتاب که داشت برمی گشت و هوا گرگ و میش شده بود و هنوز هوا روشن بود، یک رند سینه چاکی که شغلش دزدی بود و از هفت و هشت ده متری اش، از پشت سرش داشت می آمد و برایش معلوم نبود این پارچه شش و هفت متری کهنه است؛ چون هوا گرگ و میش بود. این دزد پیش خودش گفت، این الآن روی سرش هفت و هشت متر پارچه است و من اگر این پارچه را بدزدم، فردا صبح می توانم آن را به پارچه فروشی ای در جای دور دستی از شهر که نمی داند من دزدم، ببرم بفروشم و این طوری پول دو و سه روز زندگی ا م تأمین می شود. آرام آرام آمد و این کلاه بزرگ را از سر آن گدا برداشت و به سرعت شروع به دویدن کرد. این بزرگوار وقتی دید، آن دزد به سرعت هفت و هشت قدمی از او رد شد.  به آن دزد گفت که ای برادر دزد! همان جا بایست و من هم جلوتر نمی آیم و همین جا می ایستم و به دنبالت نمی آیم تا این کلاه را از تو بگیرم، ولی به هر کسی که به او علاقه داری، قَسَمت می دهم که این کلاه یک ذره زندگی تو را اداره نخواهد کرد. اگر به امید چنین کاری آن را از سر ما بلند کردی و در رفتی که فردا بروی آن را بفروشی و پولی به تو بدهند و آن تا چند روزی زندگیت را اداره بکند، والله این جور نیست. یک کمی آن طرف تر برو و ببین روشنایی چراغی پیدا می شود، بعد آن کلاه را واکن و ببین که آیا من درست می گویم؟ آن دزد هم کمی آن طرف تر، زیر یک نوری، وقتی پارچه را باز کرد، دید اولاً خود پارچه هفت و هشت متر نیست و پارچه دو متر است و کهنه هم هست، و ثانیاً لای این پارچه هم پر از کهنه پاره است که لای آن دو متر پارچه کهنه ریخته اند و طرف فقط آن را به سرش بسته تا آن را بزرگ نشان بدهد تا مردم خیال بکنند او آدم بزرگی است.
کلاه یک عده ای در زندگی قیامت، چنین کلاهی است که در آن فقط کهنه پاره است، نه فقط یک نمازی، نه یک روزه ای، نه یک خدمتی، نه یک کار مثبتی، نه یک کرامتی، نه یک حلّ مشکلی، شصت و هفتاد سال در این دنیا بدن را کهنه کرده و مرتّب هم توی آن آشغالِ گناه ریخته است. خودتان داوری کنید، در بازار قیامت، چه کسی این ظرف و محتویاتش را خواهد خرید؟ و با چه قیمتی؟ آیا مثلاً زنا قابل فروش است که کسی در قیامت به خدا بگوید، آن را از من بخر؟ آیا مشروبی که طیّ سی و چهل سال خورده شده و با گوشت و پوست یکی شده، قابل فروش است که کسی به خدا بگوید آن را از من بخر؟ آیا بی نمازی قابل فروش است که کسی به خدا بگوید چون من شصت سال نماز نخواندم، نماز نخواندن من را بخر؟ آیا اصلاً قابل خرید است؟ یک عده ای این طورند. آن هایی که قلم زندگی نویسی را  به هوای نفس می دهند و عقل در آن ها مُعطّل است؛ در وجودشان اسیر است؛ پشت تاریکی هوای نفس است، آن وقت این ها با محور بودن هوا، دنیا را نگاه می کنند و به همه چیز ها به عنوان ابزار لذت نگاه می کنند؛ آن هم لذت امروز، نه لذت فردا؛ چون آن ها فردا را که نمی بینند، الآن را می بینند؛ چون شماها فردا را می بینید؛ چون که از وقتی شیرخواره بودید، در بغل مادرتان در این مجالس آمدید و بعد هم که نمی شده شما را بین خانم ها ببرند، و شما چهار و پنج ساله بودید، پدرتان دستتان را گرفته و آورده است. بعد هم شما حقایق را از زبان اهل دل شنیدید و باور کردید و الآن دارای باور دینی و معرفت دینی هستید و میدان دار زندگیتان عقلتان است؛ چون اگر میدان دار زندگی تان، هوای نفستان بود، یک نفرتان این جا نبودید، و اگر این جا می آمدید، دو دقیقه که این حرف ها را می شنیدید، به شدت خسته می شدید و فرار می کردید. این که با اشتیاق از راه دور و نزدیک بلند می شوید و می آیید و با اشتیاق هم گوش می دهید و می پذیرید و قسمتی از آن را هم به عمل می گذارید؛ چون تمام این حرف ها که برای همه ما لوازم عملی ندارد. ما تا آن جایی که این مسایل برای مان تکلیف است، باید عمل کنیم. خیلی از مسایل هم تکلیف ما نیست؛ مثلاً ما مدیر کل نیستیم؛ وکیل نیستیم؛ وزیر نیستیم و مسئولیت سنگینی نداریم. حالا اگر کسی روی منبر از طریق عهدنامه مالک اشتر وظایف وزرا را بگوید؛ وظایف استانداران را بگوید؛ وظایف فرمانداران را بگوید؛ وظایف نظامیان را بگوید؛ وظایف دادگستری چی ها را بگوید و در آن جلسه هم از این آدم ها نباشد، البته، آن ها باید چنین سخنانی را بشنوند، و برای شما وظیفه ای نمی آورد که به آن عمل بکنید. بخشی از این سخنان را که در محدوده زندگی مان است، ما عمل می کنیم.
سؤال من این است که چرا شما حوصله می کنید و به مجلس سخنرانی می آیید؟ چرا حوصله می کنید نماز می خوانید؟ چرا حوصله می کنید می شنوید؟ چرا حوصله می کنید عمل می کنید؟ چون قلم نوشتن حیات شما، به دست عقل شماست که متکی به معرفت دینی است. آن است که نماز را، روزه را، انفاق را، رحم را و اخلاق را در زندگی تان نوشته است. این قلم همان قلم خداست که خداوند درباره آن فرموده است: أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ. «عقل»، قلم خداست؛ عقلی که متکی به معرفت دینی است. آن وقت شما قیامت وارد می شوید، می بینید این قلم شما که متکی به معرفت دینی بوده، عجب کتابی برای شما نوشته که پروردگار کلمه به کلمه این کتاب را؛ کلمه نماز را، کلمه روزه را، کلمه مهربانی را، کلمه تواضع را، کلمه مهرورزی را، کلمه به داد رسیدن را، با سنگین ترین قیمت، از شما می خرد، و چه بسا که فقط یک کلمه اش، باعث نجات شما باشد، و بقیه کلمات، اضافه سرمایه شما قرار بگیرد. چه بسا که یک کلمه اش باعث نجات بشود.

بهای بهشت
کتابی بسیار پرقیمت به نام ثواب الاعمال و عقاب الاعمال داریم که من شاید بیش از بیست بار این کتاب را خوانده ام. کتاب حدود هزار و دویست سال پیش نوشته شده و به احتمال قوی، در منطقه ری با قلم پاک وجود مبارک شیخ صدوق ابن بابویه نوشته شده است. در ابتدای این کتاب، صفحه سه، این روایت را نقل می کند: لَا اِلَهَ اِلَا اللهُ ثَمَنُ الْجَنَّه.: کسی که لا اله الا الله را مخلصاً بگوید، این لا اله الا الله مخلصانه او، بهای بهشت است. فردی به پیغمبرصلّی الله علیه وآله سلّم گفت، اخلاص در لااله الا الله چیست؟ پیغمبر صلّی الله علیه وآله سلّم فرمود: چنان پیوند داشتن با لا اله الا الله که یُحْجِزُهُ عَنِ الْمَعَاصِی (مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۲۸۸): قدم او را به طرف گناه متوقف می کند.
اگر چنین لا اله الا الله ای گفتی، حضرت می فرماید، آن، بهای بهشت است. حالا آدم با چنین بهشتی که زنده بوده و نگذاشته آدم به طرف گناه برود، وارد محشر بشود، سزاوار بهشت است. به راستی، آن وقت که بقیه اعمال را بخواهند مزد بدهند، دیگر چه چیزی را می خواهند به آدم عنایت کنند. خدا می داند.
چرا شما که محور زندگی تان عقل است، اما عقل متکی به معرفت دینی، در این چهل و پنجاه سال، این ظرف وجود را از این همه سرمایه های سنگین معنوی پر نکنید؟ این که من اصرار به معرفت دینی دارم، به خاطر آن است که کلّ اروپا و آمریکا، متکی به عقل تنهاست فقط که گاهی تزشان هم در مملکت ما گاهی به زبان بعضی چهره ها جاری می شود، «خردورزی». این«خردورزی»، مکتب اروپا و امریکاست. امّا آنچه که ما داریم، این عقل است: اَلْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ وَ اکْتَسَبَ بِهِ الْجَنَانَ (شیخ کلینی، کافی، ج۱، ص۱۱). عقلی که ما را در مدار بندگی خدا قرار می دهد و برای ما کاسبِ بهشت است، آن، عقل است، ولی عقل اروپایی ها هیچکس را در مدار عبادت قرار نمی دهد. آن ها خردورز مادی هستند و ما خردورز الهی هستیم. آن ها عقلشان بهشت را برای شان نمی خرد، ولی ما عقلمان بهشت را برای مان کاسبی می کند: عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ وَ اکْتَسَبَ بِهِ الْجَنَانَ. ما برای خردورزی اروپا و آمریکا یک جو قیمت هم قایل نیستیم. امّا ما برای خردورزی فاطمه زهرا علیها السلام، خردورزی امیرالمؤمنین علیه السلام، حضرت امام حسین علیه السلام، سلمان و ابوذر ارزش قایلیم؛ چون خرد، متکی به معرفت دینی بوده؛ یعنی صاحب این عقل آمده عقل را به سبب دین  به دست اراده خدا داده است.
هیچ وقت آدمی که دنیا را به عنوان ابزار لذت نگاه می کند، نمی آید صبح صبحانه بخورد و بگوید، توان بگیرم و به درب مغازه بروم که کار کنم و پول حلال به دست بیاورم و با ته مانده انرژی آن، ظهر به مسجد بروم و رو به قبله بایستم و با محبوبم مناجات کنم و دوباره بیایم ناهار بخورم و قدرت بگیرم و دو و سه ساعت دیگر بعد از ظهر، کار حلال کنم و اول مغرب و عشاء، بروم نماز بخوانم و بعد یک لقمه شام را هم با شادی و کیف، در کنار زن و بچه بخورم. برای خاطر این که توان داشته باشم یک ساعت مانده به نماز صبح، بیدار شوم و این انرژی گرفته شده از سفره دنیا را مصرف عشق بازی با خدا کنم.
آن کسی که محور او هوای نفس است، هیچ چیز را به این عنوان نمی بیند. او دارد برای خودش یک کلاه بزرگ قلابی درست می کند و درون آن را هم پر از پارچه کهنه می نماید. اما این یکی خودش را معدن می بیند و معدنش را دارد، از در و گوهر و جواهر آخرتی پر می کند.
روایتی را من در حاشیه منظومه حکمت مرحوم حاج ملا هادی سبزواری دیدم که روایت خیلی عجیبی است و به نظر من در روایات ما، یکی از درخشنده ترین روایات است. این روایت می گوید: در روز قیامت، خداوند به مؤمن می گوید، لحظه ای که مکلّف شدی و وارد مدار عبادت گشتی، از آن لحظه تا آخر عمرت، فرض کن هشتاد و پنج ساله می شود، پانزده سال آن را تو را معاف در نظر می گیرم و طیّ هفتاد سال دیگرش، آیا جنابعالی، بنده من، از این سفره باز عام طبیعت که من در اختیار تو قرار دادم، هفت میلیون لقمه خوردی؟ فرد می گوید: بله. خدایا! من هفت میلیون لقمه خوردم و عدد آن را که خودم نمی دانستم و شما خودتان شمار عدد لقمه هایم را می دانی. خداوند به او می گوید، برای خوردن این هفت میلیون لقمه، هفت میلیون بار سر سفره یک ذره خم شدی، این یک کار؛ دستت را باز کردی، این یک کار؛ لقمه را بلند کردی، این یک کار؛ گذاشتی درون دهانت، این یک کار؛ جویدی و دادی پایین، این یک کار. من می خواهم مزد این هفت میلیون لقمه خوردنت را حساب کنم و به تو بدهم.
خدا به ما لطف کرد که غافل از این حرف ها بار نیامدیم و در خانواده ای نبودیم که پدر و مادر ما را راهنمایی به خدا نکنند. راهمان به این مجالس افتاد وگرنه بالاترین تجارت را که سود ابدی و سرمدی دارد، از دست داده بودیم.
بیداری مفید
اگر هم بعد از مردن، ما را بیدار می کردند، این بیداری به درد ما نمی خورد. اصلاً آن موقع چه فایده ای دارد آدم بیدار بشود؟ چه فایده ای دارد آدم با چوب عذاب بیدار بشود؟
آیا نشنیدید اول دعای موسوم به دعای ابوحمزه ثمالی، زین العابدین علیه السلام زار زار گریه می کرد و می گفت:  إِلهِی لاتُؤَدِّبْنِی بِعُقُوبَتِکَ. : خدایا! من را با عذابت بیدار نکن. خدا من را با جهنم بیدار کند، چه به درد من می خورد؟ بلکه من می خواهم که علی علیه السلام من را بیدار کند؛ حضرت حسینعلیه السلام من را بیدار کند؛ قرآن من را بیدار بکند؛ این بیداری به درد می خورد. در این بیداری است که آدم شروع  به تجارت می کند. در این بیداری است که آدم درست می بیند. آدم می بیند همه نعمت ها، ابزار برای به کار گرفتن برای رسیدن به مقام قرب پروردگار است. این بیداری، قیمت دارد.
خدا می داند اهل دل برای این بیداری چه ارزشی قایل هستند. من حالا اگر بخواهم برای شما فقط از این کتاب ها اسم ببرم، شاید حدود ۱۵ عدد کتاب الآن در ذهن من است که اهل حال نوشتند. این بیداری، مقدمه رسیدن به همه مقاماتی است که پروردگار مهربان عالم برای انسان قرار داده است. این جا بهتر ببینیم نظر امیرمؤمنان علیه السلام راجع به این گونه از انسان ها و کیفیت نگاه آن ها به دنیا چیست. این ها در حالت بیدار به دنیا نگاه می کنند، در حالی که بقیه در جهالت خواب و کور به دنیا نگاه می کنند؛ در تاریکی هوای نفس، دنیا را می بینند. امیرمؤمنان علیه السلام از این بزرگواران که دارای عقل پخته مسموعِ متکی به معرفت دینی هستند، تعبیر فرمودند، به اولیاء الله و عاشقان خدا. تا آدم معرفت به خدا نداشته باشد که عاشق نمی شود.
این کلمه اولیاء الله را امیرمؤمنان علیه السلام از قرآن، از آیات شصت و دو و شصت و سه سوره یونس، گرفته است: أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ. الَّذِینَ آمَنُوا وَ کَانُوا یَتَّقُونَ. 
چقدر زیباست این فرمایشات امیرمؤمنان علیه السلام درباره اولیاءالله: إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا (نهج البلاغه، حکمت:۴۲۴) اولیا، عاشقان خدا و اهل معرفت، همان هایی هستند که نگاه آن ها به دنیا نگاه باطن بینی است؛ یعنی بعد از دنیا و زیر پرده دنیا، آخرت را می بینند و می بینند زندگی دایمی آن ها این طرف است. با دیدن باطن دنیا، خود را مسافر می بینند و می بینند یک روزی دستشان را می گیرند و چه بخواهند و چه نخواهند، آن ها از این جا به بیرون می برند. تا دستشان را نگرفتند که به بیرون ببرند؛ تا جایی که قدرت عقلی، بدنی و دینی دارند، از نعمت های دنیا برای ساختن آن زندگی بهره گیری می کنند إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا ؛ کنار مردم دیگر هستند، امّا مردم دیگر ظاهر دنیا را می بینند و خیال می کنند، همه عالم هستی همین است و ماورای آن را نمی بینند؛ باطن آن را نمی بینند. آن ها با خود می گویند، حالا که ما این جایی هستیم، پس بخوریم و کیف کنیم و هیچ چیزی از نظر لذت از دستمان نرود. بعد هم می میریم، خاک می شویم و تمام می شود. آن ها نمی دانند بعد از مردن، در یک بازاری آن ها را می آورند که می گویند، جنس قابل خرید دارید تا به ما بدهید و در برابرش ما بهشت را به شما بدهیم. اگر آن ها چنین جنسی نداشته باشند، قرآن می گوید، آن ها را در زنجیری که طولش هفتاد ذراع است، می بندند و در جهنم می اندازند و فریادرسی هم نخواهند داشت. آن ها آن جا بیدار می شوند که دنیا عجب باطنی داشته و ما باطن آن را که آخرت است، تکذیب و انکار می کردیم و می گفتیم، نه، خبری نیست. به آن ها می گویند: هذِهِ النَّارُ الَّتِی کُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ (طور:۱۴): این همان جهنمی است که قبلاً تا زمانی که زنده بودید، آن را انکار می کردید؛ این همان است که درباره آن می گفتید دروغ است. حالا می بینید که آن راست است و شما هیچ وسیله نجاتی هم ندارید؛ زیرا وسایل نجات، عبادات است؛ خدمت به مردم است، و آن بدبخت ها در دستشان هیچ چیزی نیست؛ وسایل نجات، ارتباط با انبیا است که آن ها رابطه نداشتند؛ ارتباط با ائمه است که آن ها رابطه نداشتند. یک حیوان دو پا بوده اند که فقط کار حیوانات را می کردند شغل آنها شغل حیوانات بود. چقدر امیرمؤمنانعلیه السلام عالی بیان کرده است: وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا (نهج البلاغه، حکمت:۴۲۴). «آجل»: یعنی آینده مدت. وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا: تا در دنیا هستند، به آباد کردن فردای شان اشتغال دارند؛ می خورند، امّا برای فردا؛ می پوشند، امّا برای فردا؛ ازدواج می کنند، امّا برای فردا؛ حرکت می کنند، امّا برای فردا؛ می گویند، امّا برای فردا؛ سکوت می کنند، امّا برای فردا. در دنیا، مثل ظاهر بین ها مغازه دارند؛ کارخانه دارند؛ گله گوسفند دارند؛ کشاورزی دارند، امّا وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا؛ یعنی به همه این ها مشغولند، امّا به خاطر فردا و برای فردا.
من در خیلی از شهرهایی که کشاورزی دارند، به منبر رفته ام  و خیلی چیزها از کشاورزها دیده ام که فرصت نشده آن ها را در سخنرانی هایم بگویم. یک بار کشاورز بی سوادی را در استان فارس دیدم که بعد از منبر به من گفت، آیا به من گوش می دهید تا من مطلبی را به شما بگویم، گفتم، بله، سخنت را بگو. او چنان زیبا مسأله زکات را برای من گفت که واقعاً برایم لذت بخش بود. او هم چنین گفت که من این را برای شما می گویم تا فردا که شما به منبر می روی، آن را به مردم بگویی. سخنش این بود: مردم! این جا منطقه کشاورزی است. آیا شما می دانید، زکات یعنی چه؟ یعنی این که بزرگواری به در خانه شما می آید و می گوید، به محضر برویم تا من آن سه هکتار زمینی را که متعلّق به من است، به نام تو کنم و تو آن را بکاری؛ گندم بکاری؛ جو بکاری؛ برنج بکاری؛ انگور بکاری، و پائیز به پائیز، از این سه هکتار هر چیز برداشت کردی، نود درصدش متعلّق به خودت، زن و بچه ات، و ده درصدش را هم به درب خانه من که مالک این سه هکتار هستم و آن را به نام تو کردم، بفرست. گفت، از مردم بپرسید، حالا اگر من ده درصد این بزرگوار را نبرم که به او بدهم، آیا خاین نیستم؟ خواهند گفت، چرا. اگر بپرسید، ظالم نیستم، خواهند گفت، چرا؛ چون این زمین هایی که در این منطقه ما هست، این ها را ما که نساخته ایم، این ها را خدا ساخته است و تنها مدتی در دست پدران ما بود و بعد که  نوبتشان تمام شد و مردند و رفتند، حالا مثلاً از بابای من پنج هکتار زمین به من رسیده و من هم می میرم  و آن ها را می گذارم و می روم. این پنج هکتار متعلّق به پروردگار است و من هم هر سال در آن گندم می کارم و به حکم خدا نود درصدش را خودم می خورم و ده درصدش را هم به صاحب زمین می دهم. آیا چنین کاری کار بدی است؟ سنگین است؟ بعد به مردم بگو: پس چرا زکات نمی دهید؟ آن کشاورز تا سخنش تمام شد، سه و چهار بار از من معذرت خواهی کرد و گفت که من پدر شهید هستم که تنها فرزندم شهید شد و سواد هم ندارم. من که از او خوشم آمده بود و می خواستم بیش تر درباره او بدانم، پرسیدم، آن زمان که از سپاه در خانه شما آمدند و خبر شهادت فرزندتان را به شما دادند، چه عکس العملی داشتی؟ گفت، از طرف سپاه کسی نیامد. من در زمین خودم داشتم بیل می زدم و آبیاری می کردم که یک مرتبه متوجّه شدم بچه ام دارد شهید می شود، بیل را به زمین گذاشتم و رو به جبهه ایستادم و به پروردگار گفتم، این جنس ناقابل من را از من بخر. بعد دو مرتبه مشغول به کارشدم. شب که به خانه رفتم، به همسرم گفتم، حسن شهید شده است. گفت، تو از کجا می دانی؟ هنوز که کسی به در خانه ما نیامده! گفتم، می آیند. یک هفته بعد آمدند و من و مادرش را صدا کردند و ساک بچه ام را دادند و گفتند، جنازه اش را آوردیم: نَظَرُوا إِلى بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلى ظَاهِرِهَا، وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا : زمانی که همه مردم امروز خود را در دنیا می بینند، آن ها دنیا را برای فردایشان می بینند.

منبع :
سایت آیت الله انصاریان
حتماً تا به حال شنیده اید که انسانهایی وجود دارند که آنقدر در عمل و نظر انسانهای وارسته ای هستند که خداوند به آنها چشم برزخی عطا کرده است. این افراد در همین دنیا زندگی می کنند اما چیزهایی مشاهده می کنند که انسان های عادی از درک آن عاجز و محجوب هستند.

قبر ، قیامت
اما سوال مهم اینجاست که آخرت چیست؟ جوابی که عقل و نقل آن را تأیید می کنند این است که آخرت باطن همین دنیاست.
دلایل قرآنی و روایی:
۱٫ «یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غافِلُون » “آنها تنها ظاهرى از زندگى دنیا مى دانند و از آخرت غافلند”( سوره روم آیه ۷)
این آیه بیان کرده است که آن افراد ظاهر دنیا را می دانند و هر مخاطبی از این جمله می تواند بفهمد که آن افراد باطن دنیا را نمی دانند و به طور عادی انتظار می رفت که گفته شود آنها از باطن دنیا غافلند، اما گفته شده است که آنها از آخرت غافلند. واضح است که این سیاق گویای این مطلب می باشد که آخرت باطن دنیاست. همانگونه که مثلاً به دوست خود می گوییم تو ظاهر کلام من را فهمیدی و چیز دیگر را نفهمیدی و منظور این است که باطن حرف من را نفهمیدی.
آخرت همان باطن دنیاست و در آخرت در واقع حجاب از چشم انسان برداشته می شود و انسان قادر می شود تا باطن و حقیقت را مشاهده کند. در آن هنگام است که باطن اعمال ما برای ما آشکار می شود که از این امر با تجسم اعمال نیز یاد می کنند. دین وسیله ای است که توجه انسان را از دنیا جدا می کند و انسان را متوجه و متذکر به باطن دنیا (آخرت) می کند.
۲٫ «کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ /لَتَرَوُنَّ الْجَحیم »”نه،قطعاً اگر به علم الیقین برسید/آن وقت دوزخ را خواهید دید”( سوره تکاثر آیه ۵و۶)
ظاهر این آیه اینست که اگر اینان علم الیقین داشتند آتش را مشاهده می کردند و نگفته در زمان و مکانی دیگر بلکه ظاهرش اینست که همین جا آتش وجود دارد اما این افراد نمی توانند مشاهده کنند.
خب این افراد که ظاهر را مشاهده می کنند پس لاجرم این آتش باید در ظاهر دنیا نباشد و غیر از ظاهر هم چیزی جز باطن نیست. پس آتش در باطن همین دنیاست.
۳٫ «إِنَّ الَّذینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیرا»” آنان که مال یتیمان را به ستمگرى مى خورند در حقیقت آنها در شکم خود آتش جهنم فرو مى برند و به زودى به دوزخ در آتش فروزان خواهند افتاد”
ظاهر این آیه هم گویای این است که کسانی که ظالمانه مال یتیم را می خورند، در واقع آتش می خورند. این آیه نمی گوید این افراد در زمان و مکانی دیگر آتش خواهند خورد بلکه ظاهرش این است که همین مال یتیم برای آنها آتش است. خب در اینجا که چیزی آتش نگرفت پس معلوم می شود که منظور ظاهر نیست و آتش، در باطن است.
۴٫ «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَهٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً وَ فِی الْآخِرَهِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَهٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور»”بدانید که زندگى دنیا بازیچه و لهو و زینت و تفاخر بین شما و تکاثر در اموال و اولاد است مثل آن بارانى است که کفار از روییدن گیاهانش به شگفت درآیند، و گیاهان به منتها درجه رشد برسند، در آن هنگام به زردى گراییده خشک مى شوند، دنیاى کفار نیز چنین است، البته در آخرت عذاب شدیدى است، و هم مغفرت و رضوانى از ناحیه خداست، و زندگى دنیا جز متاعى فریبنده نمى باشد.”(سوره حدید آیه ۲۰)
در این آیه قسمت «وَ فِی الْآخِرَهِ عَذابٌ شَدیدٌ…» را می توان به لَعِبٌ عطف کرد و به این ترتیب معنا اینگونه می شود که همین زندگی ظاهری دنیا که از این پنج چیز تشکیل یافته است یک باطنی دارد که آنها به صورت عذاب شدید و یا مغفرت و رضای خدا بوده و بدین نحو جلوه می نماید.
در روایات هم نمونه هایی می توان آورد که گویای همین مسأله است:
۱) روایت معراج
پیامبر (صلی الله و علیه و آله ) در شب معراج خود برخی از جهنمیان را مشاهده کردند.(۱) آنان زنانی بودند که در دنیا اعمال بدی را مرتکب شده بودند و به واسطه اعمال مختلف، به عذاب های مختلفی دچار شده بودند.
۲) حدیث حقیقت
بسیاری از انسانها تصور می کنند که باطن یک چیز و ظاهر چیز دیگریست و به طور کلی متفاوتند در حالی که ظاهر ظهور همان باطن است و اصلاً ظاهر بدون باطن بی معناست. ما همگی در عین حال که در ظاهر هستیم می توانیم به باطن توجه کنیم و ذکر گفتن چیزیست که همین کار را برای انسان انجام می دهد.
پیامبر (صلی الله و علیه و آله)، یک روز صبح، پس از برگزاری نماز صبح با اهل صفه، چشمش به جوانی افتاد با وضعیتی خاص، که توجه حضرت را جلب کرد. او حارثه بن نعمان انصاری بود. حضرت جویای احوال وی شد; و آنگاه صحبت هایی مطرح شد که به عنوان «حدیث حقیقت » شناخته می شود.
مرحوم کلینی در کتاب اصول کافی در باب «حقیقت ایمان و یقین» از «کتاب ایمان و کفر» درباره دیدار پیامبر (صلی الله و علیه و آله) و حارث، دو حدیث نقل کرده است که هر دو از قول امام صادق (علیه السلام) می باشد. مضمون این دو حدیث یکی است.
در این گفتگو اینگونه آمده است :”حارث به پیامبر (صلی الله و علیه و آله) می گوید گویا عرش پروردگارم را می نگرم که برای حساب گسترده گشته و گویا اهل بهشت را می بینم که در بهشت یکدیگر را ملاقات می کنند که گویا ناله اهل دوزخ را در میان دوزخ می شنوم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: او بنده ای است که خداوند دلش را نورانی فرموده و خطاب به او فرمود: بصیرت یافتی، ثابت باش.”(۲)
جوانی که به درجاتی از کمال رسیده بوده است بهشت و جهنم را می دیده است و پیامبر (صلی الله و علیه و آله) هم به نحوی بر آن صحه گذاشته اند. این تأیید این مسأله است که بهشت و جهنم مکان و زمانی دیگر ندارد بلکه به گونه ای بوده است که آن جوان در همان زمان و مکان در ورای ظاهر امری دیگر را مشاهده می کرده است.
در این زمینه می توان آیات و روایات زیادی آورد و همچنین به لحاظ عقلی و فلسفی این مسأله مقبول حکما بوده و می توان برای آن ادله فلسفی اقامه کرد، که از اطاله کلام صرف نظر می کنیم.
نتیجه:
بر اساس مطالب بیان شده می توان گفت که آخرت همان باطن دنیاست و در آخرت در واقع حجاب از چشم انسان برداشته می شود و انسان قادر می شود تا باطن و حقیقت را مشاهده کند. در آن هنگام است که باطن اعمال ما برای ما آشکار می شود که از این امر با تجسم اعمال نیز یاد می کنند. دین وسیله ای است که توجه انسان را از دنیا جدا می کند و انسان را متوجه و متذکر به باطن دنیا (آخرت) می کند.
«وَ ما هذِهِ الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» “و این زندگى دنیا چیزى جز لهو و بازى نیست و به درستى که زندگى حقیقى، آخرت است اگر بناى فهمیدن داشته باشند.”(سوره عنکبوت، آیه ۶۴)
نکته پایانی آن است که بسیاری از انسانها تصور می کنند که باطن یک چیز و ظاهر چیز دیگریست و به طور کلی متفاوتند در حالی که ظاهر ظهور همان باطن است و اصلاً ظاهر بدون باطن بی معناست. ما همگی در عین حال که در ظاهر هستیم می توانیم به باطن توجه کنیم و ذکر گفتن چیزیست که همین کار را برای انسان انجام می دهد.
منابع:
۱) معاد شناسی محمد حسین تهرانی ج۱۰ ص۳۷۰
۲) به نقل از سایت حوزه

منبع:
سایت آیت الله انصاریان
در روایتی زیبا بوی تعفن گناه این چنین مورد بیان قرار گرفته است: «از عبد اللَّه بن موسى بن جعفر (علیه السلام) از پدرش امام کاظم (علیه السلام) نقل شده: از آن حضرت پرسیدم که دو فرشته موکّل بر انسان مى دانند که او قصد گناه کرده و یا قصد ثواب دارد؟ در پاسخ فرمود: بوى مبال و بوى عطر یکى است؟ گفتم: نه، فرمود: راستى چون بنده قصد کار خوب کند، نفس او خوش بو برآید و فرشته دست راست به فرشته دست چپ گوید: برخیز، زیرا او قصد کار خوب دارد و چون آن کار خوب را انجام دهد، زبانش قلم او باشد و آب دهانش مداد او و آن را براى او ثبت کند و چون قصد گناه کند نفسش بد بو و درآید و فرشته دست چپ به فرشته دست راست گوید: توقف کن، او قصد بدکارى دارد و چون آن کار را بکند، زبانش قلم او باشد و آب دهانش مداد او و آن را بر او ثبت کند».[۱]

[۱]. الکافی(ترجمه کمره اى): ج ۵، ص۵۰۷٫

منبع
سایت آیت الله انصاریان
 

فرزین نجفی پور: مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...