خانه / بینش و رویا / آموزه ها / منظومه ای به نام نهج البلاغه (قسمت دوم)

منظومه ای به نام نهج البلاغه (قسمت دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلى الله على سیدنا و نبینا محمد و آله الطیّبین الطاهرین.

با بیان یک مقدمه کوتاه که از سوره مبارکه ص و صافات گرفته شده به خواست خدا و به توفیق او بحث وارد اصل خطبه مى‏شود.

کلام گاهى از استحکام بالاى ادبى برخوردار است اما معنایى که در خودش دارد معناى غلط و اشتباه و غیرمنطقى و غیرمعقول است. مثل اینکه یک دانشمند چیره دست لائیک مقاله اى را بنویسد علیه یک واقعیت چه به زبان عربى یا غیرعربى، از استحکام بالایى برخوردار باشد ولى آن معنایى را که در آن جملات و انشاء قصد کرده، غیرمنطقى و بى ربط باشد.

کلام امیرالمومنین مانند کلام حق و کلام همه انبیاء الهى علاوه بر اینکه از استحکام برخوردار است از نظر ترکیب ظاهر، از نظر باطن و معنا هم آن چه را که حضرت قصد کردند صحیح، سالم و حق است. یعنى مصداق آن معنا عینیت خارجى دارد و تحقق دارد و قابل رد و قابل ابطال تا ابد نیست. علتش هم این است که وجود مبارک امیرمومنان براساس آیه تطهیر با توجه به روایات فراوانى که در ذیل این آیه از شیعه و سنى هست امام (ع) از مصادیق این آیه هست و آیه (اطیعوالله و اطیعوا الرسول واولى الامر منکم‏) «۱» که با واو عاطفه اولى الامر به رسول و الله عطف داده شده و نشان مى‏دهد که اولى الامر در طول خدا و پیامبر است در شخصیت و صفات و ویژگى‏ها. بنابراین حضرت معصوم است و معصوم هم از عباد مخلص پروردگار است.

چهارویژگى براى عباد مخلص در قرآن مجید مى‏بینیم. یک ویژگى که قابل توجه است این است که پروردگار مهربان عالم مى‏فرماید: (فبعزتک لاغوینهم اجمعین* الاعبادک منهم المخلصین‏) «۲» اجمعین یعنى کل بنى آدم. مخلصین از دسترس همه شیاطین، انسى و جنى و از دسترس وسوسه‏ها و تردیدها و شک‏ها دورند. یعنى یک جایگاهى دارند که شیاطین به باطن و عقل و فکر و اندیشه آنها دسترسى ندارند. به همین خاطر مخلصین بندگانى هستند که در گرفتن حقایق از پروردگار در فهم، در عمل به حقایق و در ابلاغ حقایق هم اشتباه نمى‏کنند، بر این مبنا آنها حجت حق بر همه مردم هستند تا روز قیامت و فوق آنها محال است که تا روز قیامت به وجود بیاید. اگر فوقشان به وجود بیاید و اطاعت از اینها براى آن فوق واجب باشد طبق آیات قرآن مجید ترجیح بلامرجح پیش مى‏آید. یعنى اگر برتر از انبیاء و ائمه طاهرین در عقل و در علم و در اندیشه پیدا بشود و طبق قرآن این برتر واجب باشد که ماموم آنها و مطیع آنها باشد این ترجیح بلامرجح است. به این خاطر تا قیامت مخصلین حجت کامل بر بندگان حق هستند.

ویژگى دوم مخلصین: در سوره مبارکه صافات، ۳۹ و ۴۰ است. (وماتجزون الا ماکنتم تعملون‏) «۳» پاداش و جزا، همان عملى است که عاملین انجام دادند. البته صورت عمل در قیامت یا به صورت بهشت است یا به صورت عذاب است که در حقیقت طبق آیات قرآن بهشت عین عمل است. جزا هم همان اعمال است (الاعباد الله المخلصین‏) «۴»که آنها یک جزا و ویژگى دیگرى در پاداش پیش پروردگار دارند که در سوره مبارکه ق آیه ۳۵، البته در آیات قبلش یک علائم و نشانه‏هایى را بیان مى‏کند که مصداق اتم آن علائم مخلصین هستند مى‏فرماید (لهم مایشاءُون فیها) آنچه را که در بهشت بخواهند براى آنها فراهم هست منهاى بهشت آنچه که در بهشت مى‏خواهند (ولدینا مزید) «۵» نه عند الجنه. این خیلى مسئله است. لدینا، پیش ما. عباد مخلص ما غیر از (مایشاءُون فیها) اضافه هم دارند، چقدر اضافه دارند کتاب خدا بیان نمى‏کند.

سومین ویژگى مخلصین در صافات آیه ۱۲۷ و ۱۲۸ مى‏فرماید (فانهم لمحضرون‏) جامعه، ملت، مردم و امت همه در پیشگاه پروردگار براى رفتن به دادگاه و حسابرسى و مسئله حضور پیدا مى‏کنند (الا عبادالله المخلصین‏) «۶» که آنها یک بندگان ویژه‏اى هستند که عظمت و شخصیت آنها ایجاب نمى‏کند که آنها را احضار بکنند.

ویژگى چهارم مخلصین: که بیشتر هدف بحث همین آیه شریفه است پروردگار عالم مى‏فرماید: (سبحان الله عمایصفون‏) خدا پاک و منزه است از تمام اندیشه‏ ها و حرف‏ها و نظرها و مطالبى که درباره اش گفته مى‏شود و به آن وصفش مى‏کنند. این وصف‏ها شأن خدا نیست، ربطى به خدا ندارد هر چه هم که بار علمى و عرفانیش بالا باشد (الّا عبادالله المخلصین‏) «۷» مگر آنچه که بندگان مخلص درباره او بگویند.

خطبه اول نهج البلاغه بخش اولش وصف پروردگار است. قرآن مى‏گوید این درست است. اما قرآن مجید سخن فلاسفه و مکتب‏ هاى دیگر را در حق پروردگار قبول ندارد چون یا ناقص است یا افراط است یا جامع و مانع نیست ولى عباد مخلص خدا آنچه درباره پروردگار بگویند قبول و صحیح و درست است. وقتى که قرآن مجید وصف خدا را از عباد مخلص قبول بکند به طریق اولى ما باید مطالب این بزرگواران را درباره حقایق مادون خدا قبول بکنیم. یعنى آنچه را که این بزرگواران براى هدایت ما بیان مى‏کنند از سلامت و استحکام کامل برخوردارند و حق و درست است.

اما ابتداى خطبه. «عبادالله» این منادایى است که حرف ندایش محذوف است. منصوب بودنش به خاطر مضاف بودنش است. «ان من احب عبادالله الیه عبدا اعانه الله على نفسه» «۸» آنچه که در این خطبه قابل توجه است در این جمله، یکى این است که در جمله اول سه بار کلمه عباد، که دوبار به اسم ظاهر اضافه شده و یک بار هم به صورت نکره آمده، مورد توجه حضرت قرار گرفته و ابتداى جمله هم با «انّ» شروع کرده که حرف تاکید است و تمام حروف تاکیدیه چه در آیات و چه در روایات از جایگاه مثبتى برخوردارند یعنى باید معناى ادات تاکید حتما لحاظ بشود. در اینجا امیرالمومنین البته مى‏خواهند به ما بگویند براى خودشان که مسائل یقینى بوده و این ویژگى‏ها به عنوان ویژگى‏هاى اولیاى خدا قطعى بوده اما خطابشان به عبادالله است. «انّ» یعنى این مطالبى که من مى‏خواهم بگویم یقینى و حتمى و قطعى است و شک و شبهه اى در آن نیست. این مربوط به حرف تاکید.

اما مسئله عبادالله که ما در قرآن مجید و روایات، عبادى را هم ملاحظه مى‏کنیم که پروردگار عالم و رسول خدا و ائمه طاهرین به غیرخدا اضافه کردند. مثل این آیه شریفه (افرایت من اتخذ الهه هواه‏) «۹» اله یعنى معبود. آن‏ «من» عبد است که معبودش هواى نفس است پس عبد هواست. در روایات عبد الشهوه آمده. در فرمایش ‏هاى حضرت ابى عبدالله الحسین‏ «الناس عبیدالدنیا» «۱۰» آمده و عبد درهم و دینار باز در روایاتمان آمده است. اینجا که امیرالمومنین خطاب به عبادالله مى‏کند حتما منظورشان آن انسان‏هایى هست که در آخرین آیه سوره مبارکه بقره مطرحند (وقالوا سمعنا واطعنا) «۱۱» عبادالله کسانى هستند که بنده حقند یعنى به خواست‏هاى‏ پروردگار عالم عمل کرده است و حالا آمادگى دارد که مطالب امیرالمومنین (ع) را بشنود. خطاب، خطاب به افرادى است که لیاقت شنیدن را در خودشان ایجاد کردند. لیاقت عمل را در خودشان ایجاد کردند. با عقل دارند زندگى مى‏کنند حق را مى‏شنوند و باور مى‏کنند و قبول مى‏کنند و به عمل هم مى‏گذارند.

______________________________
(۱) نساء (۴): ۵۹٫

(۲) ص (۳۸): ۸۲) ۸۳؛ حجر (۱۵): ۳۹) ۴۰٫

(۳) صافات (۳۷): ۳۹٫

(۴) صافات (۳۷): ۴۰٫

(۵) ق (۵۰): ۳۵٫

(۶) صافات (۳۷): ۱۲۷ و ۱۲۸٫

(۷) صافات (۳۷): ۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۸) نهج البلاغه: خطبه ۸۶ (فى بیان صفات المتقین و صفات الفساق …).

(۹) جاثیه (۴۵): ۲۳٫

(۱۰) تحف العقول: ۲۴۵٫

(۱۱) بقره (۲): ۲۸۵٫

حالا جایگاه عبد و عبودیت را در قرآن مجید و روایات یک نگاهى مى‏کنیم که خیلى فوق العاده هست. در اولین آیه سوره مبارکه اسراء که گاهى به اشتباه سوره اسراء مى‏خوانند. اسراء درست است. (سبحان الذى اسرى بعبده‏) «۱» نه برسوله یعنى وقتى مى‏گوید عبد و این عبد هم حقیقت دارد در وجود رسول خدا و ایشان مصداق اتم و اکمل عبد هستند چنانچه در فرمایش‏هاى امیرمومنان آمده است. وقتى پیامبر را تعریف مى‏کنند مى‏فرماید «کان اعبدهم» او از نظر بندگى فوق تمام انسان‏هاى تاریخ بوده. وقتى که مى‏گوییم عبد و مصداقش هم درست و صحیح است و حقیقت دارد. وقتى مى‏گوییم عبد، رسالت هم در او هست، نبوت هم در او هست، اخلاص هم در او هست البته هر کسى به تناسب ظرفیت خودش. اینجا وقتى مى‏گوییم به پیامبر «بعبده» تمام مقامات و ارزش‏ها در این عبد بودن موجود است که باعث شده این عبد بودن با جذب همه آن ارزش‏ها که ایشان به مقام باعظمت معراج در بیدارى و با بدن مطهرشان برسند. تا قبل از اینکه هیئت بطلمیوس در بغداد ترجمه بشود و وارد زندگى مسلمانان بشود درباره معراج هیچ بحثى و رد و ایرادى نبود. مسلمان‏ها خیلى راحت از طریق قرآن مجید معراج را مى‏پذیرفتند و مطلبى هم نداشتند. اما بعد از هیئت بطلمیوس که مسئله آسمان‏ها و خرق و التیام و این مسائلى که در قبل از قرن ۱۸ همه را خط بطلان رویش کشیدند پیش آمد، بحث و ایراد پیش آمد که حالا این معراج در خواب بوده یا در بیدارى بوده، با روح بوده، حالت مکاشفه بوده که واقعا همه اینها یک سلسل مطالب بیهوده اى است که نشأت گرفته هیئت بطلمیوسى است که اصلا جاى حرف و بحث در روزگار ما با این پیشرفت علمى نیست. صریحا قرآن مجید مى‏گوید عبدش را برد (لنریه من آیاتنا) «۲» تا بخشى از نشانه‏هاى خود را، من در اینجا «من» تبعیضیه است. بخشى از نشانه‏هاى خودش را ارائه بدهد که پیامبر با چشم ببیند. این جایگاه عبودیت است.

در آیه دیگر آمده که: بلافاصله بعد از تولد مسیح به اذن پروردگار، یهودیان زمینه تهمت را براى مردم آماده مى‏کردند و مى‏گفتند به حضرت مریم: (ماکان ابوک امرَأ سوء) پدرت که آدم بدى نبوده (وما کانت امک بغیا) «۳» مادرت هم که یک خانم پاکدامن و با طهارت معنوى بود. با پدر آن چنانى و مادر آن چنانى اقتضا مى‏کند که یک اولاد پاک و صالح و شایسته داشته باشى. مریم شما این بچه را از کجا آوردى. خانواده تو خانواده درستى بوده. تو شخصیت این خانواده را لطمه دار کردى که قبلا پروردگار به او فرموده بود که با اینها صحبت نکن و حرف نزن که خود بچه از میان گهواره فریاد زد. که حالا ویژگى‏هاى بعدش خیلى مهم است اما اول به این ویژگى اشاره کرد. (انى عبدالله‏) «۴» من بنده خدا هستم. بنده واقعى خدا عبادالله، عبد اضافه به الله شده یعنى دیگر بین این مضاف و مضاف الیه هواى نفسى، درهم و دینارى، مقامى و دنیایى و حالات شیطانى وجود ندارد والا آدم عبدالله نمى‏شود. حالا اگر در سوره زمر به گنهکاران مى‏گوید (قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم‏) «۵» این یک کلامى است که نمى‏خواهد بگوید گنهکاران عبد واقعى من هستند مى‏خواهد بگوید: اینها مملوک من هستند که از دایره مالکیت من نمى‏توانند بیرون بروند و این جمله، جمله عاطفى و با محبتى است که مى‏خواهد دل گناهکار را نرم بکند براى برگرداندن او به جانب خودش. این غیرعبدالله اینجاست که عبد به الله اضافه شده و بین مضاف و مضاف الیه هیچى وجود ندارد و مضاف از الله آن چیزى را که باید کسب بکند در دنیاى خارج و عینیت، کسب مى‏کند حالا رحمت، مغفرت و کرامت است. آنهایى‏ که در قرآن مجید است. (انى عبدالله‏) بعد از عبدالله بودن من، (آتانى الکتاب وجعلنى نبیا اوصانى بالصلاه والزکاه مادمت حیا وبرا بوالدتى جعلنى مبارکا) «۶» اینها همه بعد از مقام بندگى است.

خداوند در سوره ص مى‏فرماید: (نعم العبد انّه اوّاب‏) «۷» درباره حضرت ایوب (ع) است. نعم فعل مدح است خدا دارد او را مدح و ستایش مى‏کند. از مقام او؟ مقام عبودیتش. اینجا نمى‏گوید «نعم صابر انه اوّاب». با اینکه مسئله صبر به نام او زده شده در عالم و در ذهن مردم.

) این عبارت‏ «اواب» خیلى عبارت زیبایى است یعنى از اول به طرف خدا برگشته شده است. این از عباد مخلصین بوده. کلمات معنى‏هایشان با هم خیلى فرق دارد. من بعدا مى‏گویم فرق کلمات را که خیلى لطیف است. یک وقت مى‏گوید «تاب‏»، یک وقت مى‏گوید «اوب» و یک وقت مى‏گوید «رجع‏». اینها با همدیگر فرق مى‏کند.

لغات ذاتا با هم فرق دارند و من بعدا فرق‏هایش را مى‏گویم. اینجا خداوند مى‏فرماید: «نعم العبد». نمى‏گوید نعم الصابر الاواب. «نعم العبد»، بنده خوبى بوده. در بندگى یک مقام کامل و تامى داشته. «واذکر عبادنا» ببینید به پیامبر عظیم الشان اسلام مى‏گوید بندگان مرا به یاد بیاور و به آنها توجه بکن. (ابراهیم و اسحق و یعقوب‏) «۸» در داستان وجود مبارک موسى بن عمران کجا دیدم. خیلى وقت پیش دیدم که اصل اتفاق افتادن جریانى که در سوره کهف براى موسى بن عمران نقل شده این بوده که از وجود مقدس پروردگار مى‏پرسد خدایا آیا در این کره زمین عالم تر از من هم وجود دارد. خطاب مى‏رسد بله. البته این دلیل بر این نیست که افضل از پیامبر اولى العزم خدا بوده. حالا یکى علمش بیشتر بوده ولى موسى در اخلاص و در ویژگى‏هاى دیگر حرف اول را نسبت به او مى‏زده. او حرف اول را در علمش مى‏زده. آیا بالاتر از من در علم و دانش وجود دارد. خطاب مى‏رسد بله وجود دارد. (فوق کل ذى علم علیم‏) «۹» این آیه هم در قرآن است. بله وجود دارد. خیلى زیباست که موسى با مقام کلیم الهى و با مقام اولى العزمى درجا به پروردگار عالم مى‏گوید آدرسش را بده که من بروم از دانشش استفاده بکنم.

) آن موقع کلیم الله نبوده …

) شما سوره کهف را کامل دقت بکنید معلوم مى‏شود که داستان قبل از مقام کلیم الله بوده است.

) والّا بعد از مقام کلیم الله باشد معلوم مى‏شود که خضر از موسى عالم‏تر است.

) ایامى را مى‏گوید که موسى هنوز در مصر بوده، قبل از کوه طور و ایام شعیب است. لذا از مصر آدرس به او داده شد. شما هم روایات را ببینید و آیات را دقت بکنید. او در علم بیشتر از موسى بن عمران علم داشته. موسى ویژگى‏هاى دیگرش بیشتر از او بوده است.

) کلیم الله باید از او بالاتر باشد.

) البته در ویژگى‏هاى دیگرش نه در علم. به پروردگار عرض مى‏کند آدرس او را به من بده که از اینجا به بعدش در سوره مبارکه کهف هست که موسى بن عمران با یک همسفر حرکت مى‏کند که داستانش را دیدید. منظور این است که موسى و همراهش وقتى آنجا مى‏رسند (فوجدا عبدا من عبادنا) این خیلى آیه فوق العاده اى است. باز ببینید عباد به «نا» که متکلم مع الغیر است اضافه شده، (آتیناه رحمه من عندنا) رحمت نکره است و معلوم مى‏شود که رحمت یک مسئله ویژه اى بوده نسبت به ایشان. من دنبال تحلیلش نرفتم چون فقط لفظ عبدش را کار دارم که این رحمتى که نکره آمده و دلالت بر ویژگى بودن این رحمت دارد چیست. (وعلّمناه من لدنّا علما) «۱۰» باز این «علما» هم نکره است و دلالت بر علم ویژه مى‏کند که از آیات سوره استفاده‏ مى‏شود که آگاهى به اسرار بوده که این آگاهى به اسرار را در این حد پروردگار عالم به موسى بن عمران طبق مصلحتى که خودش مى‏دانسته مرحمت نفرموده است.

(فوجدا عبدا من عبادنا) که عبدا اول که نکره آمده دلالت بر عظمت آن مرد دارد در عبودیت. (آتیناه رحمه من عندنا وعلمنا من لدنا علما) که علم به اسرار بوده.

______________________________
(۱) اسراء (۱۷): ۱٫

(۲) اسراء (۱۷): ۱٫

(۳) مریم (۱۹): ۲۸٫

(۴) مریم (۱۹): ۳۰٫

(۵) زمر (۳۹): ۵۳٫

(۶) مریم (۱۹): ۳۰) ۳۱٫

(۷) ص (۳۸): ۳۰ و ۴۴٫

(۸) ص (۳۸): ۴۵٫

(۹) یوسف (۱۲): ۷۶٫

(۱۰) کهف (۱۸): ۶۵٫

آخرین آیه اى که در این زمینه قابل توجه است آیه ۷۳ سوره مبارکه انبیاء است. (جعلناهم ائمه یهدون بامرنا) درباره تمام انبیاء خداست و ائمه طاهرین به دلالت روایات. (واوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلاه وایتاء الزکاه‏) «۱» این اهداف انبیاء خدا و ائمه طاهرین است. هدایت به امر ما. یعنى با دین من، با وحى من، با قوانین من، با فرمان من نه از پیش خودشان. (واوحینا الیهم فعل الخیرات‏) به آنها وحى کردم همه خوبى‏ها را انجام بدهند. (واقام الصلاه‏) این ذکر خاص بعد از عام است. چون نماز و زکات جزء خیرات است. این ذکر خاص بعد از عام دلالت دارد بر عظمت مطلب. آخر آیه خیلى جالب است که مى‏فرماید (کانوا لنا عابدین‏) «۲» «لنا» جار و مجرور بر عابدین مقدم انداخته. این تقدم جار و مجرور یعنى اینها فقط بنده من بودند. یعنى گوش به فرمان هیچ کس در این عالم به جز من نبودند و خودشان را فقط هزینه من مى‏کردند هزینه هیچ کس دیگر نمى‏کردند و اینکه یک نفر خودش را واقعا مخلصانه هزینه خدا بکند همانى مى‏شود که در آیه قبل بود (آتیناه رحمه من عندنا) شامل ش مى‏شود. (علمناه من لدنا علما) «۳» در حد خودش شاملش مى‏شود.

خود این هزینه شدن، من این جمله را براى بعضى از دوستانم عرض کردم که پروردگار عالم به خاطر اینکه غنى بالذات است همه جا وقتى با بنده اش معامله مى‏کند فقط پرداخت مى‏کند هیچ دریافتى از بنده اش نمى‏کند.

یک وقتى بچه بودم یک جا چند نفر نشسته بودند صحبت مى‏کردند. گاهى صحبت عوام داراى مطالب خیلى عالى است. یک کسى در آن جلسه که یک مقدار اخلاق لات‏ها را داشت ولى آدم متدینى بود در بحث‏هایى که آنها با همدیگر مى‏کردند برگشت گفت خوب است آدم قمار مى‏خواهد بکند برود با خدا قمار بکند چون خدا در قماربازى با آدم خودش را دائم مى‏بازاند. یعنى وقتى آدم با او قمار مى‏کند همه نفع را به طرف انسان بر مى‏گرداند. این را انبیاى خدا و ائمه طاهرین و اولیا واقعا یافته بودند که بالاترین تجارت در این عالم، این است که طرف تجارت آدم، پروردگار باشد. (ان الله اشترى من المومنین انفسهم واموالهم بانَّ لهم الجنه‏) «۴»

یک جمله هم امام صادق دارد که خیلى فوق العاده و قابل دقت است. «العبودیه جوهره کنه ها الربوبیه» «۵» این را مصباح الشریعه نقل کرده کتاب‏هاى دیگر هم نقل کردند. رب به معناى خداوندگارى است. به معناى خالق نیست. به معناى مالک است. حضرت مى‏فرماید که عبودیت یک جوهرى است که ذاتش خداوندگارى است. همانى که در یک روایت قدسى نقل شده‏ «عبدى اطعنى اجعلک مَثَلى» «۶» نمونه خودم، مِثل که غلط است چون آیه دارد (لیس کمثله شى‏ء) «۷» آن روایت را با توجه به آیه باید مَثَل خواند نه مِثْل. نمونه من مى‏شوى که تو هم با کلمه کن وجودى، بتوانى تصرف در امور طبیعى در حد خودت بکنى و بالاترین تصرف، تصرف در نفس خودت است که مالک نفس بشوى. دیگر نفس با عوارضش و با هوى‏ها و با خواسته‏هاى غلطش میدان دار زندگى تو نشود.

______________________________
(۱) انبیاء (۲۱): ۷۳٫

(۲) انبیاء (۲۱): ۷۳٫

(۳) کهف (۱۸): ۶۵٫

(۴) توبه (۹): ۱۱۱٫

(۵) تفسیر نور الثقلین: ۴/ ۵۶۶، حدیث ۷۷٫

(۶) الجواهر السنیه: ۷۰۹، ذیل حدیث ۱٫

(۷) شورى (۴۲): ۱۱٫

یک لطیفه اى هم فکر مى‏کنم یکى از علماى زمان فیض کاشانى که اسمش هم نوشته نشده یک کتاب هم دارد بسیار کتاب خوبى است اگر پیدا بشود و تهیه بکنید. تفسیر سوره فاتحه الکتاب است. بیش از ۲۴۰ صفحه است بسیار مطالب عالى دارد. او مى‏گوید: عبد مرکب از سه حرف است عین و واو و دال. و هر کدامش اشاره به حقیقتى دارد. و اما عینش اشاره به علم بالله دارد که اشرف علوم است. اول آدم باید معبودش را بشناسد و بفهمد. راه شناختش هم قرآن مجید و اهل بیت است. واقعا خدا را به وسیله قرآن و اهل بیت انسان در باطن خودش لمس مى‏کند. آیات قرآن مجید خدا را همان گونه که هست معرفى کرده. روایات هم همینطور. مى‏فرمایند: عینش اشاره به علم بالله است که اشرف علوم و در حدى کسبى و بعدش هم کشفى است. اگر آدم طهارت باطن پیدا بکند، طهارت درون پیدا بکند بعد از آن علمى که از قرآن و روایات نسبت به خدا مى‏گیرد اشراق هم به قلب آدم مى‏شود یعنى خودش خودش را تجلى در قلب مى‏دهد. امّا باء عبد: دلالت دارد بر برّ که البته بخشى از برّ مربوط به خودش است. آیه ۱۷۷ سوره بقره مى‏فرماید: (لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق والمغرب ولکنّ البرّ من آمن بالله والیوم الاخر) همینطور (والملائکه والکتاب والنبیین‏) طبق رده بندى که خود کتاب دارد. یک برّ هم (وآتى المال على حبّه ذوى القربى والیتامى والمساکین وابن السبیل والسائلین وفى الرقاب‏) «۱» خدمت به خلق. یک برّ عقاید صحیحه است که آدم برود کسب بکند که بهترین کار است. یک برّ هم خدمت به مردم است یعنى آدم همه عمرش هزینه بشود در دو چیز: عبادت رب، خدمت به خلق. طبق دستور خود پروردگار.

دال هم مى‏گویند اشاره به دنوّ و لقاء پروردگار و مقام قرب است. (فمن کان یرجوا لقاء ربّه فلیعمل عملا صالحا ولایشرک بعباده ربّه احدا) «۲»

اما عبارت بعدى خطبه‏ «اعانه الله على نفسه» این اعانت آیا اختیارى است یا اجبارى است. اگر اجبارى باشد نتیجه اش چیست. اگر اختیارى باشد نتیجه اش چیست. این اعانت بر چه چیز نفس است. این «على» دلالت بر استعلا دارد. دلالت بر زیان دارد. على نفسه یعنى کمک مى‏کند به زیان نفسش و به خیر خودش که نفس را در میدان درگیرى شکست بدهد و ضربه کارى را به نفس بزند. یا اعان الله على معرفه نفسه. شاید بشود از «اعانه الله على نفسه» غیر از مسئله اعانت سه مطلب دیگر استفاده کرد.

______________________________
(۱) بقره (۲): ۱۷۷٫

(۲) کهف (۱۸): ۱۱۰٫

فرزین نجفی پور: مسئول هیئت زمینه ساز ظهور حضرت مهدی عج

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...