خانه / بینش و رویا / آموزه ها / نماز (قسمت اول)

نماز (قسمت اول)

نماز جامع‌ترین عبادت است، تمام انبیاء الهی مامور به این عبادت جامع بودند، و وظیفه داشتند مسئولیت داشتند، که این عبادت جامع را به امت‌ها انتقال بدهند. بنا به نظر بسیاری از علمای بزرگ شیعه کسی که می‌خواهد وارد این عبادت بشود لازم است تا حدی به این عبادت حقیقت این عبادت، آثار این عبادت و به خصوص به معنای این عبادت آگاه بشود.
که این عبادت عظیم را ساده نخواند، بی‌توجه به حقایقی که در این عبادت است نخواند، بداند که حتی طبق فرمایشات امیر المومنین در نهج البلاغه در خطبه اول فرشتگان الهی هم چنین عبادت جامعی را ندارند. این عبادت فقط ویژه انسان نظام گرفته است.
لازم است من یک روایت مهمی را از وجود مبارک امیر مومنان برایتان بخوانم، که تا اندازه‌ای روشن بشود این عبادت عبادت جامعی است، و خیلی از حقایق ایمانی را دربردارد، امیر المومنین در این روایت که کتابهای مهم روایتی‌مان نقل کردند می‌فرمایند ثلاث من حافظ علیها سئلت، خیلی مهم است می‌فرمایند سه چیز است هر کسی مرد و زن و پیر و جوان، در این سه چیز محافظت داشته باشد، مواظبت داشته باشد و انجام بدهد اهل خوشبختی است، اهل سعادت است.
اذا ظهرت علیک نعمه فحمدلله، در زمانی که از جانب پروردگار عالم نعمتی نصیب تو شد هر نعمتی، قرآن نعمت‌ها را به دو دسته تقسیم کرده در سوره مبارکه لقمان، اسبغ این از آیات مهم کتاب خداست، وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَهً وَ بٰاطِنَهً ﴿لقمان ، ۲۰﴾ اسبق با سین و غین است، که در آیه شریفه به کار گرفته شده است معنی‌اش این است که برای شما من نعمت آشکارم را، نعمت مادی‌ام را، و نعمت معنوی و ملکوتی‌ام را کامل کردم، هیچی کم نگذاشتم. زندگی ظاهر شما هر نعمتی را لازم داشته بر سر سفره عالم طبیعت قرار دادم و درون شما روح شما، قلب شما، هر نعمتی را که لازم داشته مقرر کردم، شما هم در جنبه ظاهر تمام نعمت‌های لازم را دارید که رشد کنید و هم در جنبه باطن همه نعمت‌ها را دارید که رشد کنید، بخشی از این نعمت‌های ظاهر همین محصولات زراعتی است، که در قران مجید با کلمه زرع اشاره شده است یعنی روئیدنی‌ها، من در یک کتاب علمی سه چهار روز پیش می‌دیدم که اهل تحقیق و دانشمندان علوم مادی درباره گندم که یکی از صدها روئیدنی‌های کره زمین است، تحقیقی کردند که همه تحقیقشان و مقاله‌شان را من خواندم در حدود پنج صفحه بود که واقعا انسان را در مقابل همین یک نعمت بهت‌زده می‌کند.
البته وارد یک جریانش نشده بود این مقاله که من قبلا خودم این جریان خاصش را در یک کتابی که قرن هفتم نوشته شده د رهمین منطقه ما، منطقه ری، آن وقت‌ها معروف به تهران نبوده این عالمی که در قرن هفتم در همین منطقه زندگی می‌کرده یک کتابی دارد چهل جلد است، واقعا برای این ملت این امت، و برای ارائه مسائل الهی و انتقال حقایق چه زحمت‌هایی کشیدند، بالاخره اینها هم زن و بچه داشتند، استراحت می‌خواستند و سفر می‌خواستند، خوشگذرانی حلال می‌خواستند، از همش چشم پوشیدند و به خاطر این دین، به خاطر این مردم، به خاطر ماندگار شدن حقایق دین زحمت کشیدند به قول قدیمی‌ها جان کندند واقعا هم همین است.
تا کسی دستش در کار نوشتن و تحقیق و تالیف و تصنیف نباشد لمس نمی‌کند که گذشتگان ما چقدر زحمت کشیدند، همین کتابی که معروف است شما اسمش را می‌شنوید از طریق منبرها، بعضی از گویندگان واقعا حق منبر را ادا می‌کنند، یعنی می‌آیند منبر را براساس قرآن و روایات اهل بیت نظام می‌دهند، از این جور منبری‌ها از زمان کودکی‌تان کتاب شریف کافی را شنیدید، که مولفش هم برای همین منطقه بوده یک دهی نزدیک حسن‌آباد است بین باقرآباد و حسن‌آباد به نام کلین، که آنجا یک قبری هست الان حرمی دارد ضریحی دارد قبر پدر کلینی است، که این کتاب را نوشته است یعقوب کلینی. می‌ارزد یک وقت از آن طرف‌ها رد شدید زیارت بروید قبر او را مرد بزرگی بوده و یک عنایتی که خدا به این مرد کرده همین فرزندی است که بهش عطا کرد در عصر غیبت صغری، این کتاب ظاهرش ده جلد است شما فکر می‌کنید که ایشان نشسته گوشه خانه و مثلا هر هفت هشت ماهی یک جلد از این کتاب را نوشته اینطور نبوده، ایشان برای نوشتن این کتاب لازم دید تمام راویان حدیث زمان خودش را عالمان دین را، ملاقات بکند و مجبور شد سفرهای زیادی برود ملاقات بکند دارندگان حدیث را و یادداشت برداری بکند و بعد هم بیاید تنظیم بکند، کتاب بیست سال تمام طول کشیده به وجود آوردنش، آن هم آن زمان یعنی هزار و دویست سال پیش، یک جاده نبوده، جاده‌ها مالرو بوده و خاکی بوده خطرناک بوده، خب شما پیرمردها یادتان است هشتاد هفتاد سال پیش جاده‌های همین مملکت هم خطرناک بود، سر گردنه جلوی مردم را می‌گرفتند، مالشان را می‌بردند، می‌کشتند، لختشان می‌کردند خب آدم از جانش باید بگذرد بیست سال برود و بیاید که حالا خدا لطفی بکند گیر دزدها نیفتد گیر گردنه‌زن‌ها نیفتد و نوشته‌ها از بین نرود و بعد بیاید اینها را تنظیم بکند. این منطقه عالمان بسیار بزرگی داشته شما حضرت عبدالعظیم که می‌روید خود حضرت عبدالعظیم از علما و محدثین بزرگ شیعه و مورد اعتماد حضرت هادی و امام عسکری بوده و به زیارتش سفارش کردند که نقل می‌کنند می‌گویند کسی مثل اینکه خدمت حضرت هادی امام دهم عرض می‌کند که من این منطقه ری خانه‌ام است خیلی هم دلم می‌خواهد کربلا بروم نمی‌شود و نمی‌توانم، خب آنوقت‌ها هم سخت بود اینهایی که از این منطقه می‌خواستند بروند کربلا خب باید شتری، اسبی، قاطری آماده می‌کردند بار می‌گذاشتند رویش از این منطقه باید می‌رفتند همدان، اسدآباد، کنگاور کرمانشاه، سر پر ذهاب قصر شیرین وارد عراق بشوند بیایند کاظمین، بروند کربلا، حداقل در جاده‌های آن روز با خطرات آن روز سه ماه می‌کشیده که یک زیارت بروند، خیلی‌ها این زیارت را ندیدند، اینقدر شیعه در گذشته از دنیا رفته که موفق به زیارت ابی عبدالله نشده، آرزو داشته یا پولش را نداشته یا جاده ناامن بوده، یا بدن سرپایی نداشته، الان خیلی خدا به شماها لطف کرده می‌آیید فرودگاه امام یک ساعت می‌روید نجف پیاده می‌شوید آنجا هم وسایل خیلی خوبی هست می‌آئید کربلا و کاظمین، اما آن زمان سه ماه چهار ماه خودشان را باید در خطر می‌انداختند و مشکلاتی را باید عبور می‌کردند تا برسند به حرم ابی عبدالله علیه السلام، به حضرت هادی می‌گوید من خیلی دلم می‌خواهد بروم کربلا نمی‌شود و نمی‌توانم، امام می‌فرماید خب سفر کربلایت را در همان منطقه ری جبران بکن، گفت چطوری جبران بکنم فکر کرد حالا حضرت بهش می‌گوید سرپا بلند شو در همان محل زندگی‌ات رو به قبله بایست بگو السلام علیک یا ابا عبدالله و رحمه الله و برکاته تو می‌شوی زائر، امام فرمود یک قبری در منطقه شماست محل دفن عبدالعظیم حسنی است، او را برو زیارت کن جبران این که نمی‌توانی بروی کربلا بشود، و امید هست یرجی دارد در روایت، امید هست که چون نمی‌توانی بروی کربلا اگر بتوانم بروم کربلا خب باید بروم اما آنی که نمی‌تواند امید هست که پروردگار عالم ثواب زیارت حضرت ابی عبدالله الحسین را در نامه عملت به خاطر زیارت عبدالعظیم حسنی بنویسد.
خب شما وقتی می‌روید آنجا اطراف خود حضرت عبدالعظیم علمایی دفن هستند که برای این دین یعنی مکتب اهل بیت، جان کندند، یکی از آنهایی که آنجا دفن است می‌ارزد بروید سر قبرش، ابوالفتوح رازی است که دوازده جلد تفسیر قرآن دارد، شاگردهای زیادی را هم تربیت کرد، ایشان اهل همین منطقه است همینجا هم مرد و همین‌جا هم دفنش کردند سنگش هم خیلی سنگ خوبی است آنجا از هر خادمی بپرسید قبر ابوالفتوح رازی بین قبر حضرت عبدالعظیم و حضرت حمزه و امامزاده طاهر است، در هر صورت من این مقاله را که از دانشمندان امروز دیدم همین چند روز پیش اولین بار بود به این مقاله برخوردم که درباره گندم بحث علمی کرده بود، آدم را واقعا بهت‌زده می‌کند گندم به این کوچکی، خداوند متعال با آب نور، هوا، خاک، عناصری در این دانه نباتی کوچک ریخته که برای معده شانزده تا خاصیت دارد.
یک شعری سعدی دارد قدیمی‌ها حفظ بودند، من بچه بودم خیلی پدربزرگم بلد بود پدرم بلد بود، عموهایم بلد بودند و می‌خواندند، تکرار بعضی از حقایق لازم است، ببینید خدا تکرار نماز را به ما واجب کرده، که دائما از این منبع عظیم معنوی آثار به ما انتقال پیدا بکند، البته اگر معرفت به این عبادت جامع داشته باشیم. سعدی می‌گوید ابر و باد و مه و خورشید و فلک کلشان در کارند، تا تو نانی به کف آری و به غفلت مخوری، همه این خیلی عجیب است که سعدی این شعر دومش را از قران گرفته، سعدی واعظ بوده یعنی منبری بوده خیلی هم منبری باسوادی بوده، و گلستانش و بوستانش زیاد از قرآن استفاده شده و از روایات، چون وارد به روایات بود خب منبر هم می‌رفت، برای مردم سخنرانی می‌کرد، سخنرانی‌های قدیم هم مایه‌اش قرآن بود و روایت بود روزنامه و تلویزیون و آنجا و اینجا و خواب‌های غیرمستدل نبود، یعنی عالمانه منبر می‌رفتند. همه از بحر تو سرگشته و فرمان بردار، کلمه فرمانبردار را شما در قرآن مجید با لغت سخّر زیاد می‌بینید، یا همه از بحر تو سرگشته و فرمانبردار را در این آیه می‌بینید، هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً ﴿البقره، ۲۹﴾ هر چه د ر زمین است همه را در خدمت تو انسان قرار دادم. برای تو دارند کار می‌کنند.
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری، این درست است که کل عالم مادی از ما فرمان ببرند تکوینا، و ما از خدا فرمان نبریم، این دانشمند قرن هفتم درباره همین گندم برابر آن روزگار خودش یک تحقیقی کرد، می‌گوید ما اگر بنشینیم و مطالعه بکنیم که برای به وجود آمدن یک دانه گندم چند میلیون چرخ را خدا در عالم چرخانده تا این یک دانه از خاک درآمده، بعد وارد بعضی از جزئیات می‌شود، مثلا اگر زمین در بیست و چهار ساعت یک بار دور خودش نمی‌گشت یک دانه گندم درنمی‌آمد اگر تندتر می‌گشت یک دانه گندم درست نمی‌شد، اگر کندتر می‌گشت یک دانه گندم درست نمی‌شد، نمی‌شد، اگر کندتر می‌گشت دیگر ما شب دوازده ساعته نداشتیم شب می‌شد چهل ساعت، روز می‌شد چهل ساعت، خب شب چهل ساعت همه چیز یخ می‌زند، روز چهل ساعت همه چیز می‌سوخت، و اگر کره زمین دور خورشید نمی‌گشت نه بهاری به وجود می‌امد نه تابستانی نه پاییزی و نه زمستانی،آن وقت یک دانه گندم هم درست نمی‌شد و اگر نور خورشید فاصله‌اش با دریاها صد و پنجاه میلیون کیلومتر نبود، کمتر بود، صد میلیون کیلومتر بود تمام دریاها آبش بخار می‌شد و می‌رفت، کل حیات در کره زمین نابود می‌شد و اگر فاصله بیشتر بود این پنج تا اقیانوس کلش تا ته زمینی که دارد یخ می‌زد، آن وقت ابری به وجود نمی‌آمد، بارانی درست نمی‌شد آن وقت یک دانه گندم درست نمی‌شد یعنی اگر بخواهند بنشینند حساب بکنند یک عدد گندم با بقیه زراعت یک دانه عدس یک دانه نخود و ماش، یک دانه لوبیا چیتی و سفید، یک برگ تره، یک دانه تربچه، یک برگ ریحان، اگر بنشینند حساب بکنند که چقدر عامل دست به دست هم دادند تا اینها سر از خاک درآوردند عدد میلیاردی باید به کار گرفته می‌شد.
شما خیلی حوصله مطالعه کتاب ندارید وگرنه من یک کتابهایی را روی منبر برایتان می‌گفتم تهیه کنید اصلا آدم بهتش می‌برد، یک کتابی البته در اروپا نوشته شده به نام علم و زندگی، یک بخشش مربوط به خاک است، که در یک سانتی‌متر مربع خاک نه نیم متر مربع یک سانتی متر مربع خاک صدها فعل و انفعال صورت می‌گیرد تا یک دانه گندم از زمین دربیاید، خاک آرام نیست ما آرام می‌بینیم، اینقدر در این خاک فعل و انفعال صورت می‌گیرد که به قول قدیمی‌ها مغز آدم سوت می‌کشد که پروردگار عالم برای اینکه سر سفره صبحانه ما یک دانه نان لواش، یک نان تافتون یک نان سنگگ، یک نان بربری بگذارد چند میلیارد چرخ را به حرکت آورده تا این نان به دست آمده، خب این مقدمه تمام.
قرآن می‌گوید نعمت‌های من دو نوع است ظاهری و باطنی، ظاهری همین نعمت‌هاست، باطنی انبیاء خدا، ائمه هستند کتابهای آسمانی است، عقل است، نه از سفره مادی‌تان کم گذاشتم نه از سفره معنوی، حالا نماز یک عبادت جامع است، یعنی همه چیز را خدا در این نماز ریخته است، من البته فکر نمی‌کنم در این چند روزی که خدمت شما هستم بتوانم یک هزارم مسئله نماز را برایتان بگویم، به تشهد هم که نمی‌رسم اما اگر به تشهد رسیدم همین تشهدی که یک دقیقه نمی‌کشد شما می‌خوانید، از اشهد ان لا اله الا الله تا السلام علیکم و رحمه الله و برکاته، پنج بحث اصولی الهی در این تشهد است. توحید، عبودیت، نبوت، ولایت، امنیت، حالا من این پنج را بخواهم برایتان بگویم من و شما یک دو سالی هر روز باید این جلسه برپا باشد تا من آنچه خودم با این درس کمی که خواندم از تشهد دریافت می‌کنم برایتان بگویم.
خیلی نماز عجیب است اصلا در عباداتی که پروردگار نظام داده است به وزن نماز، به جامعیت نماز، به کمال نماز نیامده. حالا روایت را گوش بدهید. امیر المومنین می‌فرماید اذا ظهرت علیک نعمه، یک دانه نعمت انعم که نمی‌گوید حضرت می‌گوید هر وقت یک نعمت بهت رسید یا یک نعمتی را به دست آوردی، چی کار باید بکنی کنار این نعمت؟ فاحمدلله خدا را حمد کن، شکر نمی‌گوید بین حمد و شکر خیلی فرق است، حالا من باید در جلسه بعد فرق بین حمد و شکر هم برایتان بگویم، هر وقت یک نعمتی به دست آوردی خدا را حمد کن، خب ما هر روز ده بار در نماز می‌گوییم الحمدلله رب العالمین، یعنی نماز شامل حمد الهی است، این یک مطلب.
دوم اذا ابطع عنک الرزق فاستغفرلله، اگر دیدی روزی‌ات دارد دیر می‌کند بهت برسد، مثلا رفتی در مغازه نشستی هر روز ساعت ده صبح خرج بچه‌هایت درآمده بود اما الان ده شد درنیامد، یازده شد درنیامد، یک شددرنیامد، امیر المومنین می‌فرماید کندی رزق را بشکن، که روزی‌ات بهت برسد با چی؟ فاستغفرلله، طلب استغفار، و این استغفار جزو مستحبات نماز است یعنی آدم از سجده بلند می‌شود استغفرالله ربی و اتوب الیه، و اذا اصابتک الشده، اگر یک رنجی بهت رسید، یک دردی بهت رسید فعکسر من قول لا حول و لا قوه الا بالله، زیاد بگو که هیچ قول و قوه‌ای جز حول و قوه خدا نیست و همین هم در نماز است، یعنی ما تشهد‌مان را که خواندیم برای رکعت سوم دوم می‌خواهیم از جا بلند شویم مستحب است بگوییم به حول الله و قوه درست؟ حالا هر چی دیگر هم به نظر مبارکتان می‌رسد به من بگویید من فردا بگویم که در نماز هست.
یعنی ما وقتی صبح دو رکعت نماز می‌خوانیم انگار همه دین را به پروردگار عالم عرضه می‌کنیم. خب ما روایت داریم هر کسی وضو بگیرد نماز بخواند بعد از نماز دعا کند خدا دعایش را مستجاب می‌کند، ما الان وضو داشتیم نماز خواندیم تمام شد پای علم هم نشستیم تازه نمازمان خیلی چرب و نرم هم شد، که نشستیم مسائل الهی را گوش دادیم، خدایا به حقیقت امیر المومنین که امروز این روایت نابش را خواندیم و دیدیم همه این حرفها در نماز است نماز را از ما، زن و بچه‌های ما و نسل ما نگیر.
چون نماز را خدا از هر کسی بگیرد در سعادت را به رویش قفل کرده و تمام باید برود جهنم، حالا من آیات جهنمی شدن بی‌نمازها را هم برایتان می‌گویم خیلی خطرناک است بی‌نمازی.

 

قرآن مجید در بعضی از آیات نماز را از عبادت‌های تمام انبیاء الهی می‌داند. که همه صد و بیست و چهار هزار پیغمبر ماموریت داشتند نماز را به امت‌های خودشان انتقال بدهند. این یک مسئله که نمونه این آیات یک آیه‌اش در سوره مبارکه انبیاء است.
در بعضی از آیات از امت‌ها پروردگار عالم خبر می‌دهد که دچار دو خطر بسیار سنگین شدند، معلوم هم هست وقتی که کسی یا کسانی از بپا‌های خود دور بیفتند، از مواظبان خود جدا بشوند، خطر برای آنها حتمی است، قطعی است. حتما ملاحظه کردید چوپان‌ها را که وقتی آشنای آنها مهمان آنها می‌شود و سگ گله که تا حالا این آشنا را ندیده با دیدن آشنا شروع می‌کند به پارس کردن و آماده حمله می‌شود. سگ‌های باغ و خانه‌ها هم همینطورند به محض اینکه چوپان به سگ اشاره می‌کند، سگ باهوش می‌فهمد که این تازه وارد آشناست، از پارس می‌افتد و از آماده بودن به حمله دست برمی‌دارد و می‌نشیند.
انسان چه در زمان انبیاء چه زمانی که انبیاء در دنیا نیستند ولی فرهنگ پاکشان که دین خداست در بین مردم است، وقتی در پناه انبیاء، در پناه نبوت، در پناه فرهنگ انبیاء زندگی بکند از خطر در امان می‌ماند، سالم می‌ماند، خطر همیشه هست، تا روز برپا شدن قیامت هست، ولی این خطر به همه حمله نمی‌کند، در قرآن مجید است که فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ ﴿النحل ، ۹۸﴾، از این دشمنان خدا و دشمنان خودتان این دشمنانی که نه بدن شما را هدف گرفتند، دینتان را هدف گرفتند خودتان را در پناه خدا قرار بدهید، چطوری در پناه خدا قرار بدهیم؟ با همین اعمال صالحه با اخلاق پاک، با یاد خدا، با توجه به قیامت، با توجه به دوزخ، با توجه به عنایات پروردگار، اینها آدم را حفظ می‌کند، نگاه می‌دارد.
یک وقتی پیغمبر اکرم یک جوانی را بیرون مدینه دید پیراهنش را درآورده و دارد روی ریگ‌های داغ غلت می‌زند و احساس ناراحتی می‌کند، او پیغمبر را نمی‌دید ولی پیغمبر داشتند تشریف می‌آوردند او را دیدند، چیزی هم نگفتند پیغمبر صبر کردند تا کار این جوان تمام بشود لباسش را پوشید، پیغمبر فرمودند صدایش کنید بیاید، آمد فکر نمی‌کرد پیغمبر او را دیده، پیغمبر فرمودند چی کار می‌کردی؟ گفت آقا هر وقت یک گناهی به من رو می‌کند و من را تحت فشار قرار می‌دهد که مثلا مرتکب بشوم و یک لذتی ببرم، خب تمام گناهان لذت دارد، ولی آنهایی که تمام حقایق را می‌بینند، مثل وجود مبارک امیر المومنین، می‌فرماید لذت گناه کم است اندک است، زمان زیادی که نمی‌برد گناه کردن تمام می‌شود، به قول معروف آتش آدم می‌زند حالا هر گناهی، ولی بعد از گناه حسرت و رنج و مشکلی که از این گناه برای گناهکار می‌ماند طبیب است یعنی زمان خیلی سنگینی کنارش است.
خیابان‌های بالای تهران یک مسجدی من منبر می‌رفتم در ایام جوانی، حدود بیست و چهار پنج سالم بود، یک پارچه‌فروشی دهه عاشورا جایی شرکت می‌کرد که من آنجا منبر می‌رفتم و من نمی‌شناختم، ایشان آخرهای دهه عاشورا بود آمد پیش من و من را دعوت کرد مسجدشان، دهه عاشورا من حدود بازار بودم، گفت ما یک مسجدی داریم نسبتا آباد است اما خیابان‌های بالاست و به این منبرهایی که حلال و حرام الهی بیان می‌شود مردم را نسبت به گناهان هشدار می‌دهند ما مردم محل‌مان احتیاج دارند، شما ده شب بیا آنجا.
برخوردش، حرف زدنش خیلی مودبانه بود حالا نمی‌دانم معلمش کی بوده، خیلی با ادب بود، خیلی باوقار بود، خیلی آدم با حوصله‌ای بود من خیلی تحت تاثیر ادب و وقارش قرار گرفتم، گفتم می‌آیم، حالا د قیقا یادم نیست دهه دوم محرم بود سوم بود، خب منبر آنجا که شروع شد جمعیت خوبی آمد البته یک علت خوب بودن جمعیت مسجدشان هم این بود که می‌آمدند دهان به دهان در محل گفته بودند که یک روحانی خیلی جوانی اینجا منبر می‌رود به قول آنها منبر خوبی دارد، اینها برای تماشا می‌آمدند بعد دیگر شبهای دیگر می‌آمدند که چطور می‌شود یک جوان منبر خوبی دارد.
خوب بودن منبر براساس این بود که من منبر را بر پایه آیات قرآن و روایات می‌رفتم، آیات و روایات اثرگذار است، جاذبه دارد، قرآن مجید برای خودش پنجاه و دو اسم دارد، یکی از اسامی قرآن نور است، خب وقتی که آدم این نور را به مردم ارائه می‌دهد طبیعت قلب مردم گیرنده نور است، ممکن است من آدم زشت‌کاری باشم ولی دلم از زشتی متنفر است، نسبت به زیبایی‌ها دل توجه دارد، ارتباط برقرار می‌کند، وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً ﴿النساء، ۱۷۴﴾، امام هشتم یک روایت بسیار جالبی دارند که من گاهی به طلبه‌های قم آنجا که درس دارم می‌گویم می‌گویم حضرت رضا فرمودند لا عرف الناس محاسن کلامنا لتبعونا، اگر مردم زیبایی‌های سخنان ما را درک بکنند، از ما اطاعت می‌کنند و بهشان می‌گویم شما روایت را روی منبر خشک معنی نکنید، لغت معنی نکنید، روایت را به گونه‌ای به مردم ارائه بدهید که دل مردم روایت را بگیرد، آن مسجد در خیابان‌های بالا آن زمان یعنی حدود سال پنجاه یک شب من از منبر آمدم پایین از شبستان درآمدم از حیاط مسجد وارد پیاده‌روی خیابان شدم دیدم یکی از مستمع‌های پای منبرم، چون هر شب می‌دیدمش، در پیاده‌رو آمد جلوی من را گرفت، دارم حرف امیر المومنین را عینی برایتان ترجمه می‌کنم که حضرت می‌فرماید لذت گناه زمانش خیلی کم است، حالا به حرف همان مرد مثل بزنم، یک کسی که می‌خواهد نعوذ بالله زنا بکند یعنی یک مرد و زن نامحرم، یک دختر و پسر جوان نامحرم، می‌خواهند مرتکب گناه بشوند، هر چی هم که شوق به این گناه داشته باشند و هیجان داشته باشند این گناه از هفت غروب تا هفت صبح که طول نمی‌کشد، با کلی هیجان بفرمایید ده دقیقه طول بکشد پنج دقیقه طول بکشد بعد آتش خاموش می‌شود، کم است زمان لذت اندک است. این حرف امیر المومنین.
ولی حسرتش، رنجش، در دنیا طولانی است اگر به توبه واقعی هم برنخورد در قیامت ابدی است، ما درباره همین گناه زنا که گناه با لذتی است در قرآن داریم که پروردگار می‌فرماید در سوره فرقان وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً ﴿الفرقان ، ۶۸﴾ کسی که مرتکب زنا بشود یلق اثاما، اثام خیلی آیه عجیبی است و آیه هم برای مرتکبینی است که آدم‌های خیلی متکبر و ننری هستند و اهل توبه نیستند، یک وقت آیه نترساند ما را، چون پروردگار دنبال همین آیه می‌فرماید إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ﴿الفرقان ، ۷۰﴾.
مگر پای توبه واقعی در کار باشد، توبه واقعی هم این است که آنی که مرتکب این گناه شده دوباره نیت نداشته باشد که دوباره گیرش آمد مرتکب بشود دوباره پیش آمد مرتکب بشود، نیتش به فرموده امیر المومنین ترک باشد و انجام ندادن که اگر دوباره این گناه پیش آمد انجام ندهد این توبه است. نه اینکه گناهکار بعد از گناه که دیگر آتش خاموش شده بگوید خب خیلی پشیمان شدم و بدکاری کردم و اگر پیش آمد دیگر انجام نمی‌دهم ولی وقتی پیش آمد دوباره انجام بدهد آن دیگر توبه نیست.
خب و من یفعل ذلک کسی که مرتکب زنا بشود یلق اثاما وارد جهنم می‌شود، یلقأ یعنی ورود اثام در آیه شریفه یعنی دوزخ کسی هم که وارد دوزخ بشود رنج دوزخ ابدی است، پایان نمی‌پذیرد و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه و لا یخفف عن اهله لانه لا یکون ذلک الا ان غضبک و انتقامک و سخطک، چقدر هم سفارش شده مواظب باشید دچار چنگال غضب و سخط پروردگار نشوید.
این آقایی که آمددر پیاده رو بعد از آن منبر جلوی من را گرفت ما روحانی‌ها گاهی آیات و قرآن را با یک سلسله برخوردها و جریانات بهتر حالیمان می‌شود، در خانه که هستیم ما با الفاظ آیات روبرو هستیم مثل همین آیه که می‌گوید هر کسی مرتکب این گناه کبیره بشود در ضمن گناه کبیره را هم برایتان باید معنی کنم که چه گناهانی کبیره است شما از اول قرآن تا آخر قرآن هر گناهی را دیدید خدا اسم برده پشت سرش عذاب را مطرح کرده این گناه کبیره است، قانون شناخت گناه کبیره این است.
مثل همین آیه که این گناه کبیره را اسم برده بعد می‌گوید و من یفعل ذلک یلق اثاما این دیگر قطعی است که زنا از گناهان کبیره است و شاخ و شونه کشیدن برای پروردگار، این پیرمرد خیلی هم چهره‌اش کسل بود حالامن یاد منبر آن شبم نمی‌آید که چی گفته بودم که این پیرمرد وادار شد بیاید در پیاده‌رو جلوی من را بگیرد، گفت که من یک مشکلی دارم حل کن برایم، گفتم چه مشکلی؟ گفت مشکل مالی ندارم وضع مالی من خوب است، زندگی‌ام خوب است و خانه خوبی دارم خیابان‌های بالا بود دیگر، گفتم مشکلت چیست؟ گفت من هشتاد سالم است، خب این سن در ایام بیست سالگی مرتکب زنای با زن شوهردار شدم شصت سال است من را ول نمی‌کند، رنج می‌کشم، درد می‌کشم، همانی است که امیر المومنین فرمود لذت گناه زمانش کم حسرتش طولانی، حالا ما که خداوند متعال به همه ما لطف کرده مرتکب گناه کبیره نشدیم، اما گناهان زیر کبیره مثلا سی سال پیش یک جا یک دروغی گفتیم دروغ ما به یکی ضرر زد، یک حرفی زدیم آبروی یک کسی را بردیم، گذشته گناه تمام شده آن هم که آبرویش را بردیم تمام شده دوباره آبرودار شده مردم یادشان می‌رود، ولی خود ماها هم هر وقت یادمان می‌آید رنج می‌بریم و ناراحت می‌شویم.
در تمام خانه‌ها و مسجدها بغل قرآن مفاتیح الجنان هست، نویسنده مفاتیح مرحوم محدث قمی است که زمان زنده بودنش مورد توجه تمام علمای قم و مشهد و نجف بود، یعنی این سه تا حوزه علمیه از اینکه آقا شیخ عباس درست کردند خوشحال بودند، پسرش می‌گفت ما با آقازاده‌اش نزدیک ده سال همسایه بودیم و هر روز همدیگر را می‌دیدیم، پسر ایشان می‌گفت پدرم نزدیک مردنش دو دقیقه سه دقیقه به مردنش مانده بود بسیار رنجیده خاطر بود، برگشت به ما گفت من سی سال پیش رفته بودم حج هر روز هر شب، با همین عبا و عمامه‌ای که لباس آخوند شیعه است، می‌رفتم مسجد الحرام وقتی اعمال تمام شد یا یک روز یا یک شب من یادم رفته، ولی چیزی است که من خودم بی‌واسطه شنیدم خب همسایه ما بود گاهی در کوچه که همدیگر را می‌دیدیم می‌ایستادم و یک نکاتی از پدر برایم می‌گفت، گفت من سی سال پیش که آقا شیخ عباس آن وقت چهل و سه چهار سالش بوده، چون هفتاد و سه چهار سالگی از دنیا رفت، سی سال پیش یک روز در مسجد الحرام نشسته بودم یک روحانی غیرشیعه بغل من نشست برگشت به من گفت که شما جزء آخوندهای شیعه هستی؟ گفتم بله، گفت که شما به فلان و فلان و فلان توهین می‌کنید یعنی لعن می‌کنید؟ من برای اینکه بدبینی این را به خودمان برطرف کنم گفتم نه، در حالی که اینطوری نبود، حالا که دارم از دنیا می‌روم آن یک دانه نه که گفتم و دروغ بود نگرانم که جواب پروردگار را چی بدهم، یک دانه نه، یعنی در دل آدم می‌ماند رنجش، حالا به نظر من این نه که آقا شیخ عباس گفته به حق بوده چون می‌آید در دایره تقیه که ائمه ما سفارش کردند، خودتان را به دشمن لو ندهید که مزاحمتان نشوند.
گفت من شصت سال، هر وقت یادم می‌آید گناه لذت داشته اما چرا این پیرمرد می‌گفت شصت سال است هر وقت یادم می‌آید من را می‌خورد و می‌زند و رنج می‌دهد این هم یک حرف امیر المومنین است که لذت گناه اندک است، تبعات طولانی است، گفت یک کاری کن من راحت بشوم، گفتم مگر توبه نکردی؟ گفت چرا من دیگر بعد از آن این کار را نکردم، گفتم اگر توبه کردی چون خدا در قرآن دستور توبه داده است برای این گناه فرموده الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا به طور یقین بی‌شک خدا تو را بخشیده دیگر دنبال نرو، چون من نمی‌توانستم علاج بکنم این پشیمانی و رنج ماندگار است و دکتر ند ارد، بالاخره یک جوری سرش را گرم کردم این آیه را برایش خواندم خداحافظی کردم آمدم، نمی‌شود معالجه کرد نمی‌شود.
ولی همینی است که بزرگان گذشته ما می‌گفتند نمی‌دانم برای کیست این شعر، چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی، یعنی از دل گناه یک پشیمانی و حسرتی بیرون بیاید که آدم را اذیت کند خب از اول آدم حرف خدا را گوش بدهد دنبال گناهان نرود، خب گلایه خدا را بگویم از امت‌ها راجع به نماز صحبت می‌کردیم.
فخلف این آیه برای امت‌های گذشته است دقت می‌فرمایید برای امت اسلام را در آیات دیگر می‌گوید، فخلف من بعدهم، بعدهم این هم ضمیر جمع است، من بعدهم یعنی بعد از صد و بیست و چهار هزار پیغمبر، فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ امت‌هایی که بعد از صد و بیست و چهار هزار پیغمبر ماندند اینها گرفتار دو خطر شدند، فقط به خاطر دور شدن از نبوت و توحید، أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰهَ، نماز من را ضایع کردند و تباه کردند و نخواندند این همه انبیا سفارش نماز داشتند نخواندند و پشت کردند به نماز و سبک شمردند نماز را این یک خطر، خطر سنگینی هم هست شما سوره مبارکه مدثر را که دومین سوره نازل شده به پیغمبر است یعنی برای همان روز بعثت است، کنار غار سوره علق به پیغمبر نازل شد، پیغمبر از غار حراء که سرازیر شدند آمدند خانه به خدیجه فرمودند یک روانداز به من بده من به خودم بپیچم و بخوابم، روانداز را که پیچاندند به خودشان جبرئیل نازل شد این سوره را آورد، یا یٰا أَیُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ ﴿المدثر، ۱﴾، ای کسی که شمد به خودت پیچیدی، قم نخواب دیگر وقت خواب گذشت ملت دارند دسته دسته می‌روند جهنم قُمْ فَأَنْذِرْ ﴿المدثر، ۲﴾ بلند شو مردم را هشدار بده وقت خواب نیست در این سوره خدا می‌گوید بهشتی‌ها به جهنمی‌ها می‌گویند چی شد آمدید جهنم؟ یک جوابشان این است قٰالُوا لَمْ نَکُ مِنَ اَلْمُصَلِّینَ ﴿المدثر، ۴۳﴾، نماز ندارد پرونده‌مان، اینقدر نماز مهم است.
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰهَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ ﴿مریم ، ۵۹﴾، و به جای اینکه فرمان خدا را ببرند فرمان‌های درون خودشان را بردند که فرمان به گناه بود، خب این یک بحث درباره نماز که پروردگار از ضایع‌کنندگان نماز گلایه می‌کند یک بحث هم این است که در بعضی از آیات فقط بدون اسم می‌گوید کل انبیاء من بهشان فرمان نماز داده شد کل انبیاء حالا تا برسیم به این نوع آیات در جلسات بعد با لطف خدا و با کمک پروردگار.
خدایا به حقیقت خودت قسم از ما و زن و بچه‌های فعلی‌مان نوه‌هایمان، و نسلمان تا قیامت نماز را نگیر، یک وقت پس گردنی به آدم می‌زنند می‌گویند برو پی کارت یعنی گناه وقتی زیاد بشود دیگر آدم را بیرون می‌کنند آن وقت آدم بی‌نماز می‌شود و میل به نماز دیگر پیدا نمی‌کند خب روز جمعه است امام عصر روز ظهورش کی است؟ جمعه و هو الیوم متوقع فی ظهورک، کدام جمعه؟ هیچ کس نمی‌داند خودش چی؟ خودش هم نمی‌داند پروردگار روز را پیش خودش نگه داشته اعلام نکرده ولی بهش علامت داده این خیلی علامت عجیبی است، علامت داده که چنین نشانه‌ای وقتی آشکار شد فریادت به ظهور بلند شود چی هست آن نشانه؟ جایش را ما نمی‌دانیم کجاست کجا زندگی می‌کند هیچ کس نمی‌داند، ولی هر کجا که زندگی می‌کند مثل ما که در اتاقمان تابلو می‌زنیم، قالیچه می‌زنیم، فرش آویزان می‌کنیم یک مجسمه در طاقچه می‌گذاریم خوشمان می‌آید اتاقمان زینت داشته باشد ایشان هرجا زندگی می‌کند هر جا پیراهن ابی عبدالله آویزان است در آن خیمه یا اتاق، ما نمی‌دانیم در خیمه یا اتاق است پیراهن بالای سرش است خدا بهش خبر داده هر روز جمعه‌ای که به این پیراهن نگاه افتاد دیدی خون تازه بر این پیراهن ظاهر شد، آن روز روز ظهور است.
خب در فقه ما می‌گویند کفن شهید پیراهن و لباسش است دیگر کفن جدید نمی‌خواهد، اگر درباره ابی عبدالله می‌گویند بلا غسل و لا کفن، خب کفن یعنی پیراهنش، یعنی سه شبانه روز بدون کفن روی زمین افتاده بود، یعنی بدون پیراهن، وقتی خواهر آمد اولا قبل از اینکه صحبت پیراهن پیش بیاید خواهر دید که این بدن هیچ نشانه‌ای دیگر برایش نمانده سر ندارد، جای سالمی ندارد، پیراهن ندارد، دختر امیر المومنین مجبور شد سه تا سوال بکند، أ انت اخی؟ آیا تو برادر من هستی؟ و ابن والدی؟ تو پسر امیر المومنین پدر من هستی؟ و ابن امی؟ تو پسر فاطمه زهرا مادر من هستی؟ حسین جان تو که یک پیراهن کهنه از من گرفتی چی شد این پیراهن کهنه را هم به بدنت نگذاشتند بماند، حسین جان یک روزی آمدی خانه پنج شش سالت بود من خواب بودم آفتاب به من می‌تابید، جلوی من ایستادی که آفتاب به من نتابد، من همیشه می‌گفتم خدا یک روزی را بیاورد تلافی کنم، حالا می‌بینم وسط آفتاب بیابان هستی چیزی ندارم که جلوی تابش آفتاب را به بدنت بگیرم.

 

رشته‌های عبادتی که قرآن مجید برای ما مقرر کرده است چند بخش است یک بخش از عبادات مالی است، که جزء واجبات الهی است، مثل زکات، که در بیشتر آیات قرآن مجید همراه با نماز آمده است. اقیموا الصلاه و اتوا الزکاه یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه، یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون، امام هشتم علیه السلام این روایت عجیبی دارند می‌فرمایند این مسائلی که دو تا دو تا ذکر شده مثل نماز و زکات، مثل اطاعت از خدا و اطاعت از پدر و مادر، البته قران مجید اطاعت از پدر و مادر را مقید به این کرده که اطاعت از پدر و مادر مخالف با مسائل الهی نباشد.
آنجایی که مخالف است خود قران مجید می‌گوید اطاعت نکن، وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلىٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا ﴿لقمان ، ۱۵﴾، دعوت می‌کنند از بچه‌شان بیا بی‌دین شو و بت‌پرست شو، نماز نخوان، روزه نگیر، خداوند می‌فرماید اینگونه دعوت‌ها را گوش ندهید، خب ممکن است برنجند عیبی ندارد برنجند. اینجا خداوند برای رنجیدن آنها هیچ ارزشی قائل نشده است. ممکن است خیلی ناراحت بشوند و نفرین کنند خدا باید نفرین را جواب بدهد در این موارد جواب نمی‌دهد.
اما یک سفارش بسیار مهمی هم درباره این پدران و مادران به اولادهایشان دارد، این خیلی مهم است، و آن این است که می‌گوید در این نوع اختلافات که شما می‌خواهی نماز بخوانی آنها می‌گویند نخوان، می‌خواهی کار خیر بکنی آنها می‌گویند نکن، می‌خواهی روزه بگیری آنها می‌گویند نگیر، در این اختلافات قرآن مجید می‌گوید حق درگیری و دعوا و داد و بیداد و فریاد نداری، حق قطع رابطه هم نداری، این دستور بسیار با ارزش را می‌دهد صٰاحِبْهُمٰا فِی اَلدُّنْیٰا مَعْرُوفاً ﴿لقمان ، ۱۵﴾ مصاحبت صاحبهما یعنی نشست و برخاست رفت و آمد، کنارشان بودن، می‌گوید با یک روش پسندیده با آنها برخورد کن.
خب در قرآن مجید می‌گوید وَ قَضىٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً ﴿الإسراء، ۲۳﴾، کاری هم ندارد که این والدین چگونه باشند، آنی که برای قرآن مهم است فقط پدر بودن و مادر بودن آن دوتاست، امام هشتم می‌فرماید آنچه که در قرآن دوتایی با هم آمده وصل به هم است، مثل همین نماز و زکات، که در اکثر آیات قرآن نماز با زکات ذکر شده عبادت خدا با احسان به پدر و مادر ذکر شده، حضرت می‌فرماید اگر یکیش را به جا بیاوری یکی دیگرش را به جا نیاوری آن یکی که به جا آوردی مطلقا خدا قبول نمی‌کند، ما هم که نمی‌توانیم در عهده پروردگار ثابت بکنیم خب نمازت را که خواندیم شصت سال حالا یک مقدار گندم و جو و مویز و گاو و گوسفند و شتر و طلا و نقره گردنمان بوده ندادیم، چی کار به نمازمان داری که قبول نمی‌کنی؟ قبول کن. ما که در برابر پروردگار و اراده‌اش و طرحش و نقشه‌اش قدرتی نداریم. حالا ده میلیون بار هم بگویم قبول کن می‌گوید قبول نمی‌کنم زورمان هم که نمی‌رسد.
از زمان آدم تا حالا هر کسی با خدا زورآزمایی کرده شکست خورده، شما می‌توانید یکی را پیدا کنید که بر پروردگار عالم پیروز شده باشد، شما هر وقت قران می‌خوانید یاد این حرف من هم بیفتید اگر یادتان می‌ماند، خیلی از آیات قرآن درباره پروردگار آمده عزیز، ان الله عزیز حکیم، عزیز یعنی چی؟ عزیز در ایران یعنی این محبوب من است دوستش دارم، عزیز من است، در حرف زدن‌ها هم زیاد می‌شنویم بعضی‌ها عادت دارند با آدم که می‌خواهند با محبت حرف بزنند می‌گویند عزیز منی یعنی مورد محبت من هستی و دوستت دارم. اما در لغت عرب عزیز این معنا را ندارد، این را ما ایرانی‌ها درآوردیم و ساختیم ولی ارتباط به این لغت اصلا ندارد.
ان الله عزیز یعنی پروردگار پیروز غیرمغلوب است، توانای شکست‌ناپذیر است، این معنی عزیز است. مثلا در قرآن می‌خوانیم إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو اِنتِقٰامٍ ﴿إبراهیم ، ۴۷﴾، خدا توانایی است که از دشمنانش انتقام می‌گیرد و در انتقام‌گیری هم شکست نمی‌خورد به هیچ عنوان، حالا ماها که با قرآن آشنا هستیم این را می‌دانیم که در طول تاریخ اینقدر در برابر خدا شاخ و شانه کشیدند، حتی معروف است من هم بچه بودم از منبری‌های شصت هفتاد سال پیش شنیدم ظاهرا د ر کتابها هم نوشتند که فرعون یک اشاره‌ای هم در این زمینه در قرآن است و به نخست وزیرش هامان گفت یک ساختمان خیلی بلندی را برای من بساز، پول ملت هم که مفت دستشان بود و هر غلطی دلشان می‌خواست می‌کردند، ما به ملک مردم و پول مردم کاری نداریم، چون ما ایمان به حلال و حرام خدا داریم، ساختمان آماده شد، در آن زمان مثلا بلندترین ساختمان مصر بود، بهش گفت که یک تیر و تفنگ حسابی حالا آن وقت‌ها کمان، تیر و کمان حسابی برای من آماده کن من می‌خواهم بروم روی پشت بام این ساختمان به طرف بالا تیراندازی کنم خدا را بکشم، فکر می‌کردند خدا بدنی و جسمی دارد و همین نزدیکی‌های آسمان زندگی می‌کند، إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ ﴿فصلت ، ۵۴﴾، کل عالم هستی داخل دایره قدرت خداست، خدا جایی نیست، محل ندارد، پروردگار بر کل عالم احاطه قیّومی دارد، در قرآن می‌گوید أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِیدِ ﴿ق ، ۱۶﴾، از رگ گردن بهتان نزدیکتر هستم. خدا قدرت بی‌نهایت است، اراده بی‌نهایت است، و هو معکم اینما تکونوا با شما، با همه عالم است.
خب این شاخه و شونه کشیدن‌ها در برابر پروردگار عالم به کجا رسید؟ فرعون پول داشت، ارتش داشت، قدرت داشت قصر داشت، با یک مقدار کم آب خفه‌اش کردند، اصلا در برابر وجود مقدس او قدرتی وجود ندارد، اینهایی هم که ادعای قدرت می‌کنند و توانمندی یقین بدانید یک ادعای صددرصد دروغی است. یک وقتی بچه بودم من پدرم برایم تعریف می‌کرد خیلی وارد بود به آیات قرآن و روایات به داستان‌های عبرت‌انگیز با اینکه درسی هم نخوانده بود آن زمان‌ها پدرش فرستاده بود سه چهار سال مکتب کل سوادش همان چهار سال مکتب بود، ولی نمی‌دانم چطوری بود من هم نپرسیدم ازش خیلی به قرآن مسلط بود به روایات، به حکایات، یک مجموعه‌ای بود برای من تعریف می‌کرد، می‌گفت یک پادشاهی خیلی نسبت به پروردگار قلدری کرد، شاخه و شونه کشید و منم منم گفت، خب ملائکه هم می‌دیدند ملائکه مشرف هستند با ما هستند، مدبرات امر هستند، همه ما هم طبق قرآن از ملائکه محافظ داریم که ما را از خطر حفظ کنند.
این ملائکه به قول ما از کوره در رفتند به پروردگار گفتند خب یک بار جواب شاخه و شونه کشیدن این متکبر مغرور را بده، بینداز از این اوضاع، خطاب رسید حالا شما دلتان می‌خواهد من یک تلنگر بهش بزنم می‌زنم ولی هیچ کسی در این عالم از دسترس قدرت من نه بیرون است نه می‌تواند بیرون برود همه در این دایره هستند همه محکوم قدرت پروردگارند، عجله هم ندارد خدا در جریمه کردن چون مجرم از دستش که نمی‌تواند فرار کند کجا برود؟ به هر جا که رود آسمان همین رنگ است، در حکومت خداست.
می‌گفتند هر کسی از خدا فرار می‌کند فرارش من الله الی الله است، از خدا در می‌رود هر جا برود باز گیر خداست، تجربه تاریخ هم که نشان داده ولی حالا ملائکه دلشان خوش بود که پروردگار عالم باد این را خالی کند. خطاب رسید باشد من بادش را خالی می‌کنم، یک روزی این قلدر گردن‌کش طاغی یک غذای بسیار خوشمزه برایش درست کرده بودند خیلی خورد خب این غذا باید هضم بشود، اضافه‌اش از بدن برود بیرون بدن سبک بشود، خداوند به معده این آدم فرمان داد غذا را هضم نکن خب همه چیز دست اوست، الان قلب ما دارد می‌زند خون را در تمام بدن می‌برد و برمی‌گرداند چی دست ماست؟ هیچی، هر وقت هم بخواهد به قلب می‌گوید دیگر باز و بسته نشو وقتی باز و بسته نشود خیلی راحت جمع می‌شوند ما را می‌برند بهشت زهرا می‌اندازند و برمی‌گردند هیچی دست هیچکس نیست.
جهل به پروردگار اینقدر غرور درست کرده، جهل به پروردگار اینقدر تکبر و باد در دماغ آورده، وگرنه اگر دیگران هم مثل من و شما توجه به حضرت او داشته باشند، اگر همه مثل ما مثل شما بدانند که همه قدرت، همه اراده، همه کلیدها، دست اوست باد در دماغ آدم نمی‌آید. چون آدم به هیچی تکیه نمی‌کند جز به خودش، وقتی او را بشناسد و بداند همه چیز دست اوست به پول، به علم، به صندلی، به قدرت، به قیافه، به رفیق‌ها، به قوم و خویش‌ها، به زن و بچه تکیه نمی‌کند چون هیچ‌کس کاره‌ای نیست همه‌کاره فقط وجود مقدس اوست.
من یک نکته عجیبی برایتان بگویم به دردتان می‌خورد همه جا، من اصفهان منبر می‌رفتم داستان برای بیست سال پیش است، محل منبر مسجد سید بود، اصفهان بزرگتر از آن مسجد ندارد، پرسیدم یک وقت دویست و پنجاه سال پیش ساخته شده یازده هزار متر است، تابستان بود منبر، منهای شبستان‌هایش که بسته بود درهایش منبر در حیاط بود حیاطش بالای پنج هزار متر است تمام این پنج هزار متر جمعیت بود ایوان‌های بالا جمعیت بود جمعیت کشیده بود به خیابان پلیس نصف خیابان را بسته بود برای نشستن جمعیت، بلافاصله بعد از تمام شدن منبر آنجا یک شهری دعوت داشتم اسمش را نمی‌خواهم ببرم که نکند در ذهنتان به خاطر این حادثه‌ای که پیش آمد لطمه به آنها بخورد کاری به آنها ندارد، نمی‌دانم شب آخر بود یک شب به آخر بود، من همینجوری که مردم را نگاه می‌‌کردم آدم موج می‌زد، خیلی سریع که نایستاد و من هم نگهش نداشتم توجهی نکردم، بگی نگی انگار به ذهنم زد خودم هم دخالت در این ذهنیت نداشتم، به ذهنم عبور کرد که این جمعیت برای منبر تو است، فقط عبور کرد نه من خودم این خیال را کردم و نه ایستادم عبور کرد. تمام شد. بعد از این شهر رفتم آن شهری که دعوت داشتم، آنها هم روضه‌شان را انداخته بودند مسجد جامع، شب اول این پسر من که دهه اول اینجا منبر می‌رفت دهه اول عاشورا، پنج شش سالش بود، می‌آمد کنار منبر می‌نشست گاهی هم بعد از منبر من می‌رفت بالای منبر می‌نشست یک ربع حرف می‌زد و منبر می‌رفت در شش سالگی، وقتی آمدیم خانه گفت دیشب ده هزار جمعیت دیده بود در مسجد، آمدیم خانه گفت بابا امشب پای منبرت هفده نفر بودند راست می‌گفت، بالاخره ده شب را ما گذراندیم، حتی خادم هم نمی‌آمد بلندگو جلوی من بگذارد، یک صندلی شکسته گذاشته بودند و ما گاهی بلندگو را خودمان می‌گذاشتیم و برمی‌داشتیم، آخرین جمعیت منبر آنجا به پنجاه نفر نکشید این پنجاه تا هم بیست تایشان وسط منبر با هم حرف می‌زدند بلند بلند، آن می‌گفت من امسال هفتاد میلیون محصول فروختم، آن می‌گفت من هشتاد میلیون یک خرده هم که خسته می‌شدند سیگار درمی‌آوردند و آتش می‌زدند و گاهی هم یک نگاه به منبر می‌کردند. که پروردگار گفت توجه داشته باش آن جمعیت اصفهان برای تو نبود من آورده بودم‌، آنی که به ذهنت عبور کرد حالا جریمه‌اش را ببین من نگذاشتم مردم بیایند نیامدند.
آنی هم که من را دعوت کرده بود هر شب ناراحت بود چون مسجد سید را آمده بود دیده بود به من می‌گفت چرا اینجوری است، گفتم نمی‌دانم تو نمی‌دانی درباره خدا می‌گوییم یا مقلب القلوب این را نمی‌دانی؟ اصفهان دلها دستش بود از طریق دل مردم را تشویق می‌کرد بروید پای منبر این آخوند اینجا هم دلها دستش است می‌گوید نروید خوششان نمی‌آید بیایند تو هم دیگر من را دعوت نکن اگر ناراحت هستی. هیچ کس هیچ کاره است، هیچ کس کاره‌ای نیست، ما باید این یادمان باشد که به غیر پروردگار تکیه نکنیم، این خیلی با من رفیق است خیالم راحت است هر سال دعوتم می‌کند، اتفاقا دعوت نمی‌کند خبر هم نمی‌دهد که آدم یک منبر دیگر قول بدهد هم از اینجا می‌ماند و هم از آنجا از اینجا مانده و از آنجا رانده، خدا دارد می‌گرداند.
خب به معده این پادشاه تلنگر زد غذا را هضم نکن، دل‌درد شروع شد، معده کار نمی‌کند، دکتر آوردند، فایده‌ای نداشت، خب آنی که به معده گفته هضم نکن به دوا هم می‌گوید اثر نکن، دست خودش است که، شفاء دست خودش است، این رئیس جمهورها و شاه‌ها که می‌میرند داروهایی که به آنها می‌دهند یک قرصش یک شربتش، یک آمپولش هفت هشت میلیون تومان است اصلا گیر ما و زن و بچه و نسل ما هم نمی‌آید، اما همانها می‌کشد آنها را، دکترهای پایتخت ماندند خدا به یک فرشته گفت به شکل آدمیزاد شو یک گردی را من بهت می‌گویم از کجا بردار برو این بنده من دارد به خودش می‌پیچد دارد می‌میرد علاجش کن، ولی ویزیتت را بگو که من دارو می‌دهم، خوب بشوی نصف ثروت شاهی‌ات را باید بدهی به من.
این درباری‌ها یکی را دیدند گفتند آقا مسافر هستی گفت بله، چه کاره هستی بابا؟ گفت دکتر، گفتند تو رو خدا بیا شاه ما دارد سقط می‌شود این را یک ویزیتی بکن، آمد نشست، معاینه کرد، گفت من دارو دارم معده را راه بیندازد بنویسید بدهید نصف ثروتتان را ویزیت می‌گیرم، گفتند بابا ویزیت دو تومان و سه تومان است گفت نمی‌خواهید من دارو را نمی‌دهم، شاه گفت من دارم می‌میرم دیگر بعد از من به چه درد می‌خورد این ثروت بنویسید بهش بدهید دارو را ریخت در آب بهش داد دکتر گفت خوب می‌شوی بلند شد و رفت شکم این شاه باز شد و دیگر بند نیامد و هی باز شد، یک گیر دیگر دوباره پیدا کرد گفت بابا این دکتر را پیدا کنید جلوی اسهال ما را بگیرد من دارم می‌میرم، دوباره رفتند در خیابان و کوچه پیدایش کردند گفتند دکتر چی دادی به این اعلی حضرت این که اعلی هرزه شده، اصلا هرز شده، گفت بیایم معاینه کنم، آمد معاینه کرد گفت نصف ثروتت هم بنویس من یک دوا می‌دهم بند بیاید، آخه انسان تو که شکمت بسته بشود کسی نمی‌تواند راه بیندازد بند بیاید نمی‌تواند جلویش را بگیرد این باد کردنت چیست؟ نه من نماز نمی‌خوانم، کی گفته من نماز بخوانم، خدا گفته، خدا بیخود گفته نمی‌خوانم.
آخر تو که به یک راه افتادن و بند آمدن معده مرگت بند است شاخ و شونه برای چی می‌کشی؟ یک روایت بسیار مهمی را می‌خواستم برایتان از جلد دوم اصول کافی درباره عبادت، نماز بخوانم که پیش نیامد، یک آیه بخوانم هدف خدا از این که خاک مرده را تبدیل به انسان کرده چی بوده؟ ما بالاخره همه خاک بودیم، بعد این محصول خاک را پدر و مادرمان خوردند نطفه‌دار شدن ما به وجود آمدیم، چقدر کریمانه و رحیمانه خداوند می‌فرماید ما وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ﴿الذاریات ، ۵۶﴾، من ما را برای بندگی خودم خلق کردم یعنی از میان همه موجودات شما را جدا کردم برای خودم. خب قدر بدانیم.
حالا شماها که قدر می‌دانید، به آنهایی می‌گویم که هفتاد سالشان است هنوز شعورشان نرسیده یک دستت درد نکند به خدا بگویند، همینجوری می‌خورند و می‌پاشند و بعد هم می‌میرند. تا روایت امروز روز شنبه است، اول هفته است، چه لطفی خدا به ما کرده است، اول هفته آمدیم نماز جماعت خواندیم، آیه قرآن و روایت شنیدیم، اول هفته‌مان را داریم از خانه خدا شروع می‌کنیم، حتما هفته هفته بابرکتی برایمان خواهد بود. مخصوصا که حالا آمدن و نماز و شنیدن و می‌خواهیم وصل بکنیم به گریه بر ابی عبدالله، در زد پیغمبر صدیقه کبری آمد پشت در، در را باز کرد، پیغمبر فرمود فاطمه من می‌خواهم بیایم خانه‌تان نهار هم می‌خواهم پیشتان بمانم چی داری؟ گفت بابا یک مقدار آرد و روغن ام هیمن هدیه برایم آورده فرمود خوب است از اینجا به بعدش را حضرت زهرا نقل می‌کند روایت هم در کامل الزیارات است، یعنی مهمترین کتاب شیعه، واقعا مهمترین. غوغایی است این کتاب. حضرت صدیقه کبری می‌گوید نشست من و علی و حسن و حسین هم روبرویش نشستیم، امروز که آمده بود با روزهای دیگرش فرق داشت عمیقا داشت قیافه ماها را نگاه می‌کرد و در فکر می‌رفت.
یک مقدار که نگاه کرد بلند شد رفت گوشه اتاق دو رکعت نماز خواند، سلام نمازش را که داد شدید شروع کرد گریه کردن، حالا ما چهار تا هم نشستیم و داریم منظره را می‌بینیم، بین ما چهار تا حسین از جا بلند شد، آمد پشت شانه راست پیغمبر ایستاد، چهار سالش بود آن وقت ابی عبدالله، دستش را گذاشت روی شانه پیغمبر، گفت که شما مهمان ما نیستید؟ چرا حسین جان، گفت آقا مهمانی که باید شاد باشد، شما چرا گریه می‌کنید؟ فرمود حسین جان امروز قیافه شما چهار تا را نگاه می‌کردم و آینده را، دیدم بعد از مرگ من بلاهایی به سر شما چهار تا می‌آورند که حتی نمی‌گذارند قبر یک نفرتان پیش قبر من باشد. حسین من شما را دربدر شهرها می‌کنند، حالا من تفسیر می‌کنم، اینها دیگر در روایت نیست من دیدن پیغمبر را می‌گویم حسین من من دارم می‌بینم که بین در و دیوار صدای ناله مادرتان بلند می‌شود. دارم می‌بینم که در محراب مسجد فرق پدرتان را می‌شکافند، دارم می‌بینم بدن برادرت حسن را کنار در حرم من مورد اهانت قرار می‌دهند، خب همه اینها مصیبت سنگین، بین در و دیوار کشتن زهرا، در محراب کشتن علی، جنازه امام حسن را هدف تیر قرار دادن، خیلی سنگین است. اما پیغمبر گفت حسین من، لا یومک یومک یا ابی عبدالله. یعنی در تمام عالم روزی مثل روز تو نیست، که از طلوع آفتاب تا چهار بعدازظهر تمام بچه‌هایت را می‌کشند، تمام یارانت را می‌کشند، به بچه شش ماهه‌ات هم رحم نمی‌کنند. هیچ روزی مثل روز تو نیست که سر بریده‌ات را بالای نیزه می‌زنند.

 

شخصی است به نام حسن بصری که در منطقه کوفه و اطراف کوفه مدتی زندگی می‌کرد، از مخالفین اهل بیت بود جمعی را هم دور خودش جمع کرده بود و نهایتا زندگی‌اش را در کنار آن جمع با مخالفت با اهل بیت می‌گذراند.
یک برخوردی هم با امیر المومنین علیه السلام داشت که برخورد نامناسبی بود، ولی امیر المومنین علیه السلام با کمال متانت جواب برخورد نامناسب او را دادند. برخوردش هم این بود که مسأله جنگ صفین و درگیری حضرت را با معاویه ابن ابوسفیان گردن حضرت انداخت، کج‌فهمی در دین داشت، مقام باعظمت امام در جایگاه امامت را نمی‌شناخت، این مخالف اهل بیت این آدم کج‌فکر، و این آدمی که نرفته بود دین را بفهمد، که خود این یک خطر است، انسان مسلمانی باشد که دین را نفهمد، امام را نفهمد، امامت را نفهمد، خداوند متعال برای فهم دین هم قرآن مجید را قرار داده هم امام معصوم را، این هر دو حجت پروردگارند و چراغ راه، وقتی آدم چراغ راه نداشته باشد گرفتار کج‌فهمی می‌شود، و راهی را که برای خودش ترسیم می‌کند بدون مراجعه به چراغ هدایت راهی است که منتهی به جهنم می‌شود.
این آدم که سابقه خوبی ندارد یک روزی می‌گوید من وارد مدینه شدم، خودش نقل می‌کند همینی را که نقل می‌کند خیلی جالب است و خیلی باارزش و مهم است. حالا من نمی‌خواهم این تعبیر را در حق این آدم مخالف داشته باشم، اما از قدیم می‌گفتند در مثل مناقشه نیست، من این مثل که می‌خواهد آدم را نزدیک به حقایق بکند دعوا نکنید برای این مثل، که چرا همچین مثلی ساختی، این مثل‌ها گاهی خیلی پرنور است، راهگشاست تربیت‌کننده است، سعدی می‌گوید گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم‌آزار، خب چه عیبی دارد که می‌گوید حیوانات تکلیفی که بر عهده‌شان است اداء می‌کنند اینها خیلی بهتر از آدم‌هایی هستند که تکالیف الهیه را اداء نمی‌کنند اینها در کار تکبر دارند، گاوان و خران تواضع دارند در کار. چه عیبی دارد که کار خوبی را آدم به حیوان مثل بزند و روشن کند مطلب را.
حالا این آقا یک داستان جالب پرقیمت پرارزشی را نقل می‌کند شما قبول بکنید ما قبول بکنیم بگوییم یک گوهر پرقیمت از یک دهان آلوده افتاده، حالا این گوهر را باید برداریم یا بگوییم چون از دهان آلوده افتاده بگذاریم و برویم، یک جمله عجیبی امیر المومنین دارند می‌فرمایند دانش را از همه فرابگیرید خذ العلم من افواه الرجال، حالا طرف مومن نیست دین ندارد، کج‌فهم است، یک چیز خوبی را اگر گفت حضرت می‌فرماید قبول بکنید، گوش بدهید، جالب‌تر از این این است که امیر المومنین می‌فرماید به مردم زمانش این حق بر عهده شماست که اگر زمینه‌ای بود من را هم نصیحت بکنید بیایید نصیحت کنید این خیلی حرف پرقیمتی است که یک شخصیتی مثل امیر المومنین که هیچی کم ندارد، از علم و معرفت و عمل و ارزش‌ها بیاید به مردم آزادی بدهد میدان بدهد که اگر دیدید جای نصیحت کردن به من هست بیایید من را نصیحت کنید.
یک قطعه خیلی پراارزشی را در این کتابها نقل می‌کنند که من این قطعه را خیلی دوست دارم، گاهی هم بی‌منبر خودم برای خودم می‌خوانم، که پیغمبر عظیم الشان اسلام که شک نیست اولین انسان باارزش عالم خلقت است، در مسجد در حالی که مردم هم نشسته بودند تکرار هم شده این کار، برگشتند به مردم گفتند هر کدامتان شعر لبیدابن زیاد را که در جاهلیت زندگی می‌کرده آدم بت‌پرستی بوده، آدم بی‌دینی بوده، بلد هستید برای من بخوانید، چون خود حضرت شعر نمی‌خواندند، و می‌فرمودند راست‌ترین گفتاری که در جاهلیت گفته شده همین است. اسبق قول که در جاهلیت گفته شده.
یکی بلند می‌خواند، این شعر است، علی خیلی شعر بالایی است، علی این را حالا یک کافر و بت‌پرست گفته، یک گوهر پرقیمتی از دهان یک سگ افتاده، حالا باید ولش کرد و رفت؟ اما پیغمبر کرارا می‌گفت آن شعر لبید ابن زیاد را بخوانید، یک خط هم هست، علی کل شیء ما خلی الله باطل، هر چی در این عالم هست غیر از خدا مهر باطل خورده، نه دوامی دارد نه بقائی دارد، نه سرپا می‌تواند بماند، آنکه نمردست و نمیرد تویی، علی بدانید هر چیزی در این عالم غیر از خدا باطل است تکیه بهش نکنید فرو می‌ریزد و هوار می‌آید روی خودتان، و کل نعیم لا محاله ضائلوا، هر نعمتی در این دنیا می‌بینید از دست رفتنی است و دلتان را خوش نکنید، ما یکی از بالاترین نعمت‌ها را همه‌مان داشتیم الا یک چهار پنج نفرمان که الان آن نعمت را دارند و آن هم جوانی بود و رفت، نیست، و هر نعمتی همین‌گونه است، و کل نعمت لا محاله ضائلو، خب چیزی که از دست رفتنی است من چه عشقی بهش بورزم؟ چطوری معطل بشوم؟ من می‌توانم هر چی از دست رفتنی است مطابق طرح خدا تبدیل کنم به چیز ماندگار، امیر المومنین کشاورز بود، می‌فروخت جنسش را، هر وقت جنس می‌فروخت پول می‌گرفت پول را می‌گذاشت کف دستش، با پول حرف می‌زد، به پول می‌فرمود تا پیش من هستی من مالکت نیستم، اما وقتی از پیش من رفتی و در یک کار مثبتی قرار گرفتی، ای پول تبدیل به مسجد شدی تبدیل به مدرسه شدی، تبدیل به حل مشکل مردم شدی، آن وقت من می‌شوم مالک تو، دیگر برای من هستی، از دستم نمی‌روی، اما اگر با تو کار مثبت نکنم نه من مالکت نیستم، بالاخره یک روزی با آتش‌سوزی، زلزله، ضرری و خسارتی نهایتا با مردن من از دستم می‌روی.
حالا این آدم با همه مخالفتش با اهل بیت یک قطعه خیلی باارزشی دارد، می‌گوید من یک روز وارد مدینه شدم، هفت هشت تا بچه شش هفت ساله ده ساله داشتند با هم بازی می‌کردند، بازی‌شان هم این بود که یک مشت چوب خشک و کندر را آتش زده بودند دور این آتش می‌چرخیدند و از روی آتش می‌پریدندو می‌گفتند و می‌خندیدند و شوخی می‌کردند، من دیدم که در حالی که این بچه‌ها دارند بازی می‌کنند و بالا و پایین می‌پرند یک بچه بین پنج تا هفت سال، روی سکوی یک خانه نشسته حالا من هم نمی‌دانم که این بچه کیست و این سکویی که رویش نشسته خانه خودشان است، خانه دیگری است، خیلی آرام دارد این آتش را تماشا می‌کند و اشکش می‌ریزد.
گفتم این بچه پنج شش ساله چه شده چرا با این بچه‌ها بازی نمی‌کند، چرا نگاه می‌کند به آتش گریه می‌کند، گفت آمدم جلو، گفتم آقا پسر شما نمی‌روی با این بچه‌ها بازی کنی؟ گفت شما جواب ندارد سوالت چون خیلی آدم بی‌تربیتی هستی، گفتم من کاری نکردم بعد هم سنی از من گذشته هفتاد هشتاد سالم است من با این محاسن سفیدم خیلی آدم بی‌تربیتی هستم؟ آدم بی‌ادبی هستم؟ بچه گفت آره خیلی بی‌ادبی، مگر قانون دین نیست که هر کسی وارد بر کسی شد باید اول سلام کند، خیلی‌ بی‌تربیتی، همینطوری درجا آمدی که چرا با اینها بازی نمی‌کنی من جوابت را نمی‌دهم، این آدم می‌گوید دیدم حرف درستی می‌زند خب من بی‌تربیتی کردم، حالا باز خوب است قبول کردی با این ریش سفیدت که بی‌تربیت هستی خود این هم یک مسئله‌ای است که آدم خلافش را قبول بکند.
گفتم که سلام علیکم، گفت علیک السلام حالا سوالت را بکن، حالا لیاقت داری جوابت را بدهم، قبلا که سلام نکردی بی‌تربیتی کردی جواب نداشتی، خب حالا بگو، گفتم چرا نمی‌روی در این بچه‌ها سنت اقتضا می‌کند بازی کنی؟ گفت مگر تو قرآن نفهمیدی که پروردگار می‌گوید أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً ﴿المؤمنون ، ۱۱۵﴾، خیال کردی که من شما را به بازیچه و بازیگری و برای بازی آفریدم؟ من نمی‌توانم خلاف هدف خدا بلند شوم بروم وقتم را تلف بازی کنم، من آدم بازیگری نیستم، بچه چهار پنج ساله، گفتم که حالا نگاه به این آتش می‌کنی چرا گریه می‌کنی؟ گفت این آتش آتش اندکی است من از لابلای این آتش دارم آتش هفت طبقه جهنم را نگاه می‌کنم از ترس قیامت و عذاب گریه می‌کنم. من دیدم این بچه پنج ساله قیامت را باور کرده، یقین دارد، عجب بچه عالمی، عجب بچه عاقلی، عجب خوش فکر است این بچه، گفتم آقا پسر اسمت چیست؟ گفت علی، گفتم پسر کی هستی؟ گفت حسین ابن علی، گفتم خانه‌تان کجاست؟ گفت همینجا که روی سکویش نشستم من نمی‌روم روی سکوی خانه‌های دیگران که مالک دارد و شاید راضی نباشد بنشینم، آنجا بود که گفتم خدا می‌داند که مقام رسالت را در چه خانواده‌ای قرار بدهد که بچه‌شان از همه مردم فهمیده‌تر است و عالم‌تر است.
خب یک روزی یابن الرسول الله در سن پنج سالگی‌تان آتش دیدید گریه کردید، یک روزی هم برایتان آوردند که حرارت به همتان چشاندند، عصر عاشورا که در خیمه‌ها بودید تو هم افتاده بودی، توان حرکتت کم بود تمام خیمه‌ها را آتش زدند، چی گذشت به این بچه‌هایتان به این خواهرهایتان، به این عمه‌هایتان، بچه‌ها و زنها همه فرار کردند تنها زین العابدین افتاده بود که زینب کبری همینطور می‌دوید می‌رفت می‌آمد که این آتش‌ها به خیمه زین العابدین نرسد ولی آتش داشت می‌رفت جلو، حمید ابن مسلم یکی از سربازان عمرسعد است گفت من دویدم جلو گفتم خانم فرار کن، نرو و بیا، چقدر این شاعر قدیم قشنگ از زینب کبری جواب درست کرده، از آن ترسم که آتش برفروزد، میان خیمه بیمارم بسوزد، از آن ترسم که آتش شعله گیرد، میان خیمه بیمارم بمیرد. ندیدم در کتابها حالا آن مقدار کتابی که من دیدم که دختر امیر المومنین زین العابدین را چطوری از میان این شعله‌ها بیرون کشید، این یک جا بود که حرارت به اینها چشاندند، یک جا هم کنار دروازه شام سهل ساعدی می‌گوید من وقتی زین العابدین را د یدم همینطوری بهت‌زده بودم رفتم گفتم یابن الرسول الله کاری دارید برایتان انجام بدهم؟ فرمود اگر پارچه داری بیاور بگذار زیر این زنجیر آفتاب این زنجیر را داغ کرده، دارد پوست گردنم را می‌سوزاند.

 

فرزین نجفی پور: مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...