خانه / بینش و رویا / آموزه ها / نماز (قسمت سوم)

نماز (قسمت سوم)

اگر ما اسلام را به عنوان یک کلاس معنوی تصور کنیم این کلاس سه معلم دارد، سه معلمی که یکی از آنها علمش و دانشش بی‌نهایت است، و این معلم شاگردان این کلاس را آفریده، خلق کرده، و به تمام مصالح و مفاسد و ظاهر و باطن و دنیا و آخرت این شاگردان آگاهی دارد، آگاهی‌اش هم فراگیر است، کم ندارد نقص ندارد، یک آگاهی جامع و کامل است.
معلم دوم که به فرموده امام صادق تعدادشان صد و بیست و چهار هزار نفر هستند فرستادگان معلم اول هستند، و علمشان را آن معلم اول به قلب مبارکشان افاضه کرده است. علم آنها هم نسبت به تمام نیازهای انسان و ظاهر و باطن انسان فراگیر است، هیچ‌کدامشان در هر روزگاری که بودند علمشان آمیخته با جهل نبود، ما عالم در دنیا زیاد داریم الان هم در کره زمین عالمان فراوانی داریم چه دانشگاهی، و چه عالمان علوم دین، ولی یقینا علمشان آمیخته با جهل است. یعنی خیلی از مسائل را در دانش دنیایی، دانشمندان مادی نمی‌دانند خیلی از حقایق از عالمان علوم معنوی پنهان است، ولی آن علمی که با جهل آمیخته نبود علم انبیاء الهی بود.
لذا آنچه که خدا از دانش انبیاء نقل می‌کند در قرآن، که یک دانش جامع الاطرافی بوده تا الان زنده مانده، کهنه نشده، به ایراد برنخورده، به اشکال برنخورده، شما همین امشب اگر زحمت نباشد شب جمعه هم هست یا بعد از جلسه، یا در منزل سوره مبارکه اعراف را ملاحظه کنید، که پروردگار عالم نفراتی از انبیائش را با مطالبشان را نقل کرده است، فقط یک مقدار در آن مطالب دقت بکنید ببینید این مطالب جان دارد و جانشان هم گرفته نمی‌شود همیشه زنده است اما به کتابهای دیگر مراجعه کنید خیلی از دانشمندان قابل قبول یونان قدیم، قابل قبول اسکندریه قدیم قابل قبول ایران و دانشگاه جندی شاپور زمان ساسانیان و خیلی از عالمان قرون وسطی و خیلی از عالمان روزگار ما، علمی را که به مردم انتقال دادند با پیشرفت علم، ابزار وسائل باطل اعلام شده، یک زمانی همین علومی که در دانشگاه‌ها درس می‌دادند ولی از رده خارج کردند چون باطل است چه علمشان راجع به طبیعت عالم، چه پزشکی، چه علوم اجتماعی چه علوم اقتصادی، باطل اعلام شده، یا غیرقابل عمل، اما آنچه از انبیاء به عنوان علمشان و دانش‌شان نقل شده که به انسان انتقال دادند آنها مانده چون جان دارد، ولی علوم دیگران بی‌جان و باجان است، علوم جاندارشان که کم است مانده، اما علوم بی‌جانشان دفن شده، کسی دیگر با آنها سروکاری ندارد.
و اما معلم سوم ائمه طاهرین علیهم السلام هستند، من برای هر کدام از این سه معلم آیه‌ای را از قرآن کریم برایتان بخوانم، قرآن دریای معارف حق است، قرآن به فرموده پیغمبر سفره پروردگار است که برای بندگانش پهن کرده و چیزی که مورد نیاز دنیا و آخرت مردم بوده در این سفره کم نگذاشته، ا لقرآن معدوه الله، علم زنده، علم مرده. این همیشه یادتان می‌ماند که ما د و تا علم در این عالم داشتیم و داریم، یک علم زنده است که همیشه زنده است، علم خدا، علم انبیاء، علم ائمه آمیخته با جهل هم نبوده.
فرزدق کارمند بنی امیه بوده حقوق‌بگیر بوده، شاعر هم بود، قدرت شعری‌اش هم خیلی بالا بود، به خاطر یک اظهار حقی از طرف بنی امیه محکوم به زندان شد، وجود مبارک زین العابدین چند برابر حقوقش را تا آخر عمرش برایش فرستاد بعدا هم از زندان آزاد شد حقوقش هم قطع کردند دولت بنی امیه ولی زین العابدین به اندازه‌ای که تا آخر عمرش خوب زندگی کند اداره‌اش کرد. یعنی هر کسی که توجه خدا و انبیا و ائمه را جلب بکند آنها دنیا و آخرتش را آباد می‌کنند و نمی‌گذارند در مشکل دست و پا بزند. عمده این است که من به گونه‌ای بشوم که در همه جهات زندگی نظر این سه نفر را جلب بکنم بشوم رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ﴿المائده، ۱۱۹﴾.
وَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ ﴿التوبه، ۶۲﴾، رضا الله فی رضا فاطمه، من بتوانم رضایت آنها را جلب بکنم، راه جلب رضایت این سه نفر هم فقط در اطاعت است، اطاعتی که یک قِرانش گیر آنها نمی‌آید چون نیازی ندارند.
یک خطبه باعظمتی امیرالمومنین در نهج البلاغه دارند که از خطبه‌های معجزه‌آسای امیرالمومنین است، صد و ده مطلب در این خطبه درباره پاکان عالم است، که یک کسی به حضرت می‌گوید صف لی المتقین، علی جان پاکان عالم را برای من تعریف کن چگونه هستند، امیرالمومنین صد و ده وصف درباره پاکان عالم بیان می‌کند، شنونده چنان تحت تاثیر حرفهای امیرالمومنین قرار می‌گیرد و شوق شدن با اینکه بود، ولی ارزش‌ها مراتب دارد شوق شدن با اینکه بود چنان به قلبش فشار آورد که در پایان گفتار امیرالمومنین یک نعره زد و از دنیا رفت.
در مقدمه این صد و ده خصوصیت و صد و ده ویژگی، می‌فرماید ان الله سبحانه خلق الخلق حین خلقهم، خدا کل موجودات را آفرید، خلق الخلق، حین خلقهم زمانی که داشت کل موجودات را خلق می‌کرد غنیا ان طاعتهم و آمنا من معصیتهم، نه نیازی به عبادت و طاعت موجودات داشت که حالا آسمان و زمین را آفریده آنها اطاعتش را بکنند که کمبودی از او برطرف بشود خدا کمبودی نداشت، یا انسان‌ها را آفرید غنیا عن طاعتهم، هیچ نیازی به عبادت بندگان نداشت همان وقتی که داشت خلق می‌کرد، عبادت انسان‌ها خیلی سود دارد ولی برای خودشان نه برای خدا. مگر زمانی که خدا خودش بود و هیچی را خلق نکرده بود نیازمند بود؟
آن وقتی که کان الله و لم یکن معه شیء، چه نیازی داشت؟ موجودات را هم که آفرید با بی‌نیازی از آن‌ها آفرید. گاهی جوان‌ها از من پرسیدند به چه علت خدا موجودات را آفرید؟ من بهترین جوابی که خودم را قانع کرده به آنها دادم این بود خداوند حکیم است، عالم است، عادل است، ذره‌ای ظلم ندارد، لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ﴿الحج ، ۱۰﴾، و دریای بی‌نهایتی از محبت و عشق است، عشقش کشید آدم را خلق کند همین.
ما نسبت به او اصلا جای هیچ ایرادی نداریم کسی که علم بی‌نهایت است کجایش را ایراد بگیرند؟ عدل بی‌نهایت است، رحمت بی‌نهایت است، محبت بی‌نهایت است، چه ایرادی بهش بگیرم، هر ایرادی هم بهش بگیرم یا در قرآن، یا به زبان انبیا یا ائمه صد تا جواب دارد به من بدهد، اصلا بندگی اقتضا می‌کند که آدم به مولایش ایراد نگیرد، آنی که ایراد می‌گیرد هنوز وارد بندگی نشده، آنی که با خدا چون و چرا دارد هنوز وارد بندگی نشده، چرا قیافه من را مثل یوسف خلق نکردی؟ این هنوز بنده نیست این بیرون از مدار بندگی است، چرا ثروت قارون را به من ندادی که من به زور باید زندگی‌ام را اداره کنم، این هنوز وارد بندگی نشده.
آنی وارد بندگی شده و وارد عبادت شده که شب نوزدهم ماه رمضان زبان روزه، روزه‌دار ضعف می‌گیرد، گرسنه است، تشنه است، وقتی دختر مهربانش سفره افطار را پهن می‌کند شیر و نمک می‌گذارد، بهش می‌گوید به جان پدرت دخترم شیر را بردار نمک را بگذار، تو تا حالا دیدی سر سفره‌ای که دو نوع غذا باشد نشسته باشم؟ با اینکه می‌توانست هر شب و هر روز ظهر سفره‌ای برای خودش بیندازد با ده جور غذا این بنده است، یعنی به پروردگار عالم می‌گوید من با همین نان و نمک خوش هستم، شیر هم هست و نمی‌خورم، خوش هستم، اما بعضی‌ها در این تهران در اصفهان، در شیراز، خانه دو هزار متری دارند، چهار تا یخچال دارند، کلفت و نوکر دارند، درآمد میلیاردی دارند، ولی پای حرفشان بنشینید از خدا ناراضی هستند چون وارد بندگی نشدند.
یکی از نشانه‌های بنده رضایت از من الله است، رضایت من الله، یک روایتی را از خدا نقل کردند کتابهای مهم ما، خیلی کتابهای مهم، که خدا می‌فرماید من لم یرض بقضائی فیطلب ربا سوائی، هر کسی از من خدا راضی نیست برود یک خدای دیگر برای خودش انتخاب بکند که از او راضی باشد، ولی عبد دائم در حال رضایت است دائم.
من یک مطلبی را برایتان نقل کنم فکر نکنم خودم اگر به یک صدمش بربخورم چنین حالی داشته باشم، ندارم. یعنی به آن مقام نرسیدم، آدم باید در پیشگاه خدا و بندگان خدا راست بگوید، برای کسی منبر می‌رفتم قبل از انقلاب ده شب، آن وقت هم طلبه قم بودم غیر از شب‌های پنجشنبه و جمعه، بعدازظهر با اتوبوس می‌آمدم تهران می‌رفتم برای ایشان منبر می‌رفتم، شبانه هم برمی‌گشتم به درسم برسم، حالا تحمل این همه رنج چون عاشق آن انسان بودم.
ایشان برای من نقل کرد، برای دیگران هم نقل کرده بود که من یک سفر نجف رفتم دیدن مراجع تقلید به مرجعی که ارادتم خیلی می‌چربید آیت الله العظمی آقا سید جمال الدین گلپایگانی بود، که از رده‌های بالای مرجعیت شیعه بود. گفت رفتم در خانه‌اش را زدم یکی آمد در را باز کرد، گفتم فلانی هستم می‌شناخت من را، چهره معروفی بین اولیاء و عاشقان خدا بود معروف بین مردم نبود، اما آنها کاملا می‌شناختند گفتند تشریف بیاورید.
خانه مرجع تقلید شیعه حالا آن زمان، الان که با این جمعیت‌های زیاد یک مرجع نمی‌تواند یک خانه هفتاد هشتاد متری داشته باشد، گفت یک خانه هفتاد هشتاد متری در کوچه، نزدیک حرم، دو طبقه، تیرچوبی. طبقه بالایش هم یک اتاق بیشتر نداشت. گفتم آقا تشریف دارند؟ گفتند بالا هستند به من هم نگفتند در چه حالی است، رفتم بالا دیدم روی تخت افتاده، نسخه دکتر بغل تشکش است، سون بهش وصل است، آن وقت‌ها هم سون پلاستیکی ساخته نشده بود سون مسی بود، وقتی می‌خواستند به یک مریض سون بزنند فریادش تا آسمان بلند می‌شد خیلی درد سختی داشت، گفت سون بهش وصل بود نشستم سلام کردم، جواب داد ایشان، در حال بود، در حال ذکر نه با تسبیح ذکر با دل، یاد خالص.
نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل، خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند. نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار، چه کنم حرف دیگر یاد نداد استادم.
گفتم آقا نسخه را بروم بپیچم؟ فرمودند نه، بعد فهمیدم پول پیچیدن نسخه را نداشته، یک مرجع تقلید حالا پول بهش نمی‌رسیده، ولی پول نداشته نسخه را بپیچد، در آن حال، در آن درد، در آن سون وصل شدن سون مسی، لوله‌ای، فلزی، که همه جان آدم را زخم می‌کند، عرض کردم آقا حالتان چطور است؟ یک پنجره بالای سر تخت چوبی‌اش بود طاق هم تیر چوبی بود، گفت زحمت بکش در این پنجره را باز کن، من نمی‌توانم بلند شوم، در پنجره را باز کردم گفت چی پیداست؟ گفتم آقا گنبد امیرالمومنین، گفت بشین گفت گنبد را دیدی؟ صاحب این گنبد و صاحب این قبر را که می‌دانی کیست، گفتم آره آقا امام عاشقان و عارفان، مولای موحدان، وصی پیغمبر، همسر صدیقه کبری، پدر حسن و حسین، گفت خب می‌شناسی می‌دانست که من خیلی درس خواندم، اینها را مخصوصا پرسید، گفت دیدی به حق این امیرالمومنین قسم خدا الان در این کره زمین بنده‌ای خوش‌تر و آرام‌تر از من ندارد. این رضایت.
اگر آدم به این مقامات برسد بنده است، این سه تا معلم هم همین چیزها را یاد می‌دهند، این سه تا معلم هم مسائل عقلی یاد می‌دهند هم مسائل روحی، هم مسائل اخلاقی، هم مسائل قلبی، هم مسائل عملی، هم مسائل رفتاری، علمی هم که به ما منتقل می‌کنند و با آن علمشان به ما چیز یاد می‌دهند علم جاندار است خب این فرزدق که در یک مرحله رضایت زین العابدین را جلب کرد آن هم نه رضایت شخصی، نه یک حقی را هشام ابن عبدالملک حاکم بنی امیه می‌خواست پنهان کند، ایشان آن حقی که شاه مملکت می‌خواست پنهان بکند پرده‌اش را زد کنار آشکارکرد همین. شیعه هم نبود. ولی گرفتند انداختند زندان و حقوقش هم قطع کردند، اما زین العابدین بهش اعلام کرد کسی را فرستاد، که از زندان آزاد می‌شوی این پولی هم که بهت می‌دهم تاآخر عمرت بیشتر ازاین مورد نیازت نیست با همین زندگی کن تا مرگت برسد. یک غیر شیعه.
ما که شیعه هستیم اگر رضای خدا را، اگر رضای انبیا را، اگر رضای ائمه را جلب کنیم که به قول قدیمی‌های تهران نان‌مان در روغن است، دیگر نان‌مان آجر نیست، الان نان خیلی‌ها آجر است نان خیلی افراد کم هم در روغن است خیلی کم.
جمعیت پر بود در مسجد الحرام، قسمتی از این جمعیت هجوم آورده بودند بروند حجر الاسود را لمس کنند اصلا راه نبود، مردم می‌ریختند زیر دست و پا، هشام هم ایستاده بود تماشا می‌کرد، دیدند یک جوانی با یک دنیا آرامش، متانت، به طرف حجر حرکت کرد اصلا مردم بی‌اختیار کوچه باز کردند، خیلی راحت از کوچه باز شده آمد دستش را زد به حجر، حجر را بوسید داشت برمی‌گشت چهار تا وزیر و وکیل و از همینهایی که روی شانه‌هایشان چیز میز هست از هشام پرسیدند که من هو؟ کی بود این؟ تو معطل هستی یک ساعت است بروی حجر را لمس کنی راه نمی‌دهند، کی بود این که مردم بی‌اختیار کنار کشیدند، کوچه باز کردند گفت من نمی‌شناسم نمی‌دانم کیست.
شاعر درباری، حقوق بگیر دولت گفت نمی‌دانی این کیست؟ من بهت بگویم این کیست، سی چهل خط شعر درجا از اشعار بلند عرب که الان در تمام کتابهای ادبی عرب کتابهای مهم هست، سرود همان جا. هذا الذی تعرف البعضا و اعطته، نمی‌شناسی این را؟ این را کل زمین کعبه می‌شناسد، حرم می‌شناسد، بیت می‌شناسد، صفا و مروه می‌شناسند، مشعر و عرفات می‌شناسند، هی تعریف کرد تعریف کرد، گفت این پسر بهترین مخلوق خدا رسول خدا زین العابدین است. اگر نمی‌شناسی، آن وقت در این چهل خط یا سی خط شعر، این یک خط شاهکار است، علم بی‌جهل.
این داستان را گفتم که این جمله را بهتان بگویم، که علم خدا، علم انبیا و ائمه جهل ندارد، یعنی مخلوط با نمی‌دانم نیست ولی بقیه از زمان آدم غیر از انبیا و ائمه هر کسی را بدانید ببینید میلیاردها نمی‌دانم دارد می‌دانم‌ها کم است.
گفت ما قال لا قط الا فی تشهده و لو لا تشهد لائه نعمه، این آدمی که گفتی نمی‌شناسم این پسر پیغمبر است، این انسانی است که نه در دهانش نیست، نه می‌دانی؟ نه، خبر داری؟ نه، می‌شود به ما بگویی؟ من نمی‌دانم که بهتان بگویم، این آدم کسی است که لا نه در دهانش نیست مگر در تشهد نماز که بهش واجب است، بگوید اشهد ان لا، آنجا فقط می‌گوید لا و لو لا تشهد، اگر تشهد به زین العابدین واجب نبود، و لا لو لا تشهد لائه نعمه، اگر تشهد نبود همان لا هم آره بود، آره می‌دانم.
خب انصاف نیست برادران، خواهران، پسران جوان، محصلان، دختران جوان، که آدم این سه معلم را رها بکند از زندگی حذف بکند، و برود سراغ معلمان مادی مادی‌پرست شرق و غرب و روش زندگی را بخواهد از آنها و ماهواره‌هایشان و حرف‌های بی‌ربط‌شان و اباطیلشان درس بگیرد. انصاف نیست که آدم طلای بیست و چهار عیار را ول کند، برود در زباله‌هایی که شهرداری خالی کرده برای این کارخانه‌های کلی و جزئی است، هی با چوب زباله‌ها را به هم بزند یک تکه حلبی زرد پیدا کند بگوید هان، چراغ زندگی من و مایه زندگی من این است، خب این که حماقت است.
انصاف نیست آدم فیروزه‌ای که گاهی روی یک رکاب انگشتری می‌گذارند می‌گویند یک میلیون تومان فیروزه اصل، این را رها بکند برود یک کیلو خرمهره بگیرد که آن هم سنگ است و رنگش هم رنگ فیروزه است، خب انصاف نیست.
در یک کلمه اصلا انصاف نیست آدم خدا را رها کند در هیچ کجای زندگی و حرفهایش ود ستوراتش، انصاف نیست آدم انبیا را رها بکند و دستوراتشان را، انصاف نیست آدم ائمه را رها بکند و فرهنگشان را، من در کتابهای مرحوم فیض دیدم که در یکی از دهه‌های صبح عرض کردم برایتان فیض در چهارصد سال پیش زیر این خانه‌های خشتی گلی و گنبدی کاشان سیصد جلد کتاب علمی جان‌دار نوشته، کتاب جاندار ماندگار.
در یکی از کتابهایش نقل می‌کند کتاب اللسان، می‌گوید مسیح با حواریون با آنهایی که همیشه با او بودند از یک بیابانی عبور می‌کرد، یک خوکی رد شد، مسیح یک نگاه به این خوک کرد و گفت مور بسلامه، این خوک برو که از خطرات از حملات دیگر درندگان، در امان باشی. گفتند آقا فهمیدی این چه حیوانی است؟ فرمود بله خوک، گفت چرا اینقدر با ادب و باتربیت و به صورت دعا با این خوک حرف زدی؟ فرمود ما دستور داریم زبانمان حتی نسبت به حیوانات زبان سالمی باشد، پس به این خوک فحش خواهر و مادر بدهم؟ خب خوک است، من انسان هستم به من خدا حق نداده حتی با خوک زشت حرف بزنم، این یک درس است، این درس جاندار است، این علم جاندار است، وقتی به مااجازه ندادند با یک خوک بی‌ادبانه حرف بزنیم اجازه دادند با پدر و مادر، با بزرگتر، با عالم، با مرجع تقلید، با مومن، با انسان مفید زشت حرف بزنیم، فحش بدهیم، بد بگوییم و ناسزا بگوییم، اجازه دادند با زن و بچه‌مان بد حرف بزنیم؟ اجازه ندادند.
من یک جمله از صدیقه کبری بگویم خودم هم می‌دانم کوه دماوند اگر گوش داشت و جان تحملش را نداشت که هضم بکند این جمله را، وقتی که اوضاع مدینه درهم شد، و امیرالمومنین متاثر از اوضاع به خاطر دین، صدیقه کبری گفت یا ابالحسن البیت بیتک، این خانه خانه توست، و من کنیز تو هستم، هر کاری از دستم برمی‌آید برای دفاع از تو بگو انجام بدهم، نگفت من همسرت هستم گفت من کنیزت هستم، اینجور با امام، با خدا، با پدر و مادر، با مردم باید حرف زد، با زن و بچه.
خب این مقدمه بحث بود، اسلام کلاسی است دارای سه معلم، خدا، انبیا، ائمه، که این سه معلم علمشان مخلوط با جهل نیست، پس جای ایراد ندارند و جای حذف کردنشان هم از زندگی نیست.
یک درس هر سه معلم، خدا و انبیا و ائمه نماز است، که من گوشه‌ای از مسئله نماز را ده روز دهه سوم محرم اینجا مطرح کردم خیلی از آیات روایات، و نکاتش ماند زمان تمام شد، چند شبی که خدا توفیق داده در خدمتتان هستم دنباله همان بحث را که بالاترین درس است این سه معلم بعد از توحید و قیامت است، ادامه می‌دهم با خواست پروردگار.

 

اگر اسلام را یک مدرسه بدانیم، یک کلاس بدانیم، این مدرسه سه معلم دارد، معلم اول پروردگار مهربان عالم است که خودش دارای علم بی‌نهایت است و عاشق این است که بندگانش عالم، فهیم، و اهل معرفت باشند.
در قرآن مجید این جمله نورانی را می‌بینیم که پروردگار می‌فرماید این کار را کردم این کار را کردم، این برنامه‌ریزی را کردم لتعلموا، برای اینکه شماها عالم بشوید، اهل معرفت بشوید، چون عالمان و اهل معرفت البته عالمان و اهل معرفت وابسته به خدا، یعنی مومن، ضرر نمی‌کنند، خسارت نمی‌بینند، گول نمی‌خورند، کلاه سرشان نمی‌رود. طبق آیات قرآن شیاطین بر آنها تسلطی ندارند.
اما معلم دوم این مدرسه انبیاء خدا هستند، که تعلیماتشان هم در قرآن مجید آمده که آدرس بعضی از تعلیماتشان را در سوره‌های قرآن در جلسه قبل عرض کردم، و معلم سوم هم ائمه طاهرین علیهم السلام هستند این سه نفر یک امتیازی که علمشان بر علم همه دارد این است که علمشان مخلوط با جهل نیست، یعنی دانای محض هستند، چیزی از نظر آنها پنهان نیست، انبیاء خدا و ائمه طاهرین در طول خداوند و همه حقایق آگاه بودند و به نیازهای عقلی و قلبی و روحی و اخلاقی و عملی و دنیایی و آخرتی مردم هم عالم بودند، و کلمه نمی‌دانم در وجود هیچ پیغمبری و امامی نبود. همش دانایی بود.
انصاف هم نیست که انسان این منابع دانایی و علم را که علمشان را هزینه رشد انسان، خیر دنیا و آخرت انسان می‌کنند انسان از زندگی حذفشان بکند و تکیه بکند به نظریات خودش، آراء خودش، یا نظریات دیگران، یا آراء دیگران.
البته به ما گفتند اگر نظری بهتان دادند رأیی بهتان دادند در هر زمینه‌ای، شما این نظر و رأی را با قرآن کریم که معیار خدا در تشخیص حق و باطل است بسنجید، اگر نظر نظر درستی بود احترام بکنید به آن نظر، قبول کنید. اگر نظر درستی نبود جنگ و دعوا راه نیندازید نظر را نپذیرید و قبول نکنید.
من یک نمونه کوچک را می‌گویم، یک پامنبری داشتم به من می‌گفت که مادرم با اینکه اهل حجاب و نماز است اهل روزه است، ولی یک توقعات خارج از حدود از پدرم می‌کرد پدرم گوش می‌داد، پدرم وارد بود به مسائل و خیلی هم اهل رفتن جلسات علمی بود، به منبری‌های عالم علاقه داشت. به حرفهای آنها خوب گوش داده بود خیلی چیزها را می‌دانست، حرفهای مادرم را کامل گوش می‌داد، توقع و حرفی که با اسلام و با قرآن هماهنگی داشت برآورده می‌کرد اما اگر هماهنگی نداشت، خیلی با وقار، باادب، با آرامش و با نگاه عاطفی به مادرم می‌گفت همسرم طاقت این که با طناب توقعات تو بروم جهنم را ندارم همین. بیشتر هم می‌گفت نمی‌کرد.
می‌گفت من الان پنجاه سالم است، حداقل چهل سال این برخورد پدرم را با مادرم می‌دیدم، اگر توقع خواسته، برابر با شرع و با علم خدا، با علم انبیا، با علم ائمه، با راهنمایی‌های آنها داشت انجام می‌داد البته در حد امکان، اما اگر هماهنگی نداشت اصلا دعوا نمی‌کرد، اگر هم مادرم داد و بیداد می‌کرد جواب نمی‌داد، اگر او تلخی می‌کرد او شیرین برخورد می‌کرد فقط می‌گفت بزرگوار بدنم و جانم طاقت اینکه با طناب توقعات تو برود جهنم را ندارد.
خب حیف است آدم خدا و انبیا و ائمه را حذف بکند. بنا بود من یک درس از خدا و انبیا و ائمه را که دنباله دهه سوم محرم بود ادامه بدهم، اما امشب به مناسبت جلسه شهدای مسجد یک درس دیگر خدا و انبیا و ائمه را می‌گویم و آن هم درس جهاد است.
در این کلاس چهار جهاد را خدا و انبیا و ائمه درس دادند، خب یاد گرفتن این درس به چه درد می‌خورد؟ جهاد را وقتی آدم یاد گرفت و عملی کرد در برابر هر نوع نفوذ دشمنی سد می‌بندد، با عملی کردن جهاد هر نوع دشمنی را انسان می‌شکند، شکست می‌دهد، نسبت به پیاده کردن خواسته‌هایش محرومش می‌کند، جلویش را می‌گیرد، زمین‌گیرش می‌کند، البته این چهار جهاد هر کدام دشمن خاصی دارند، یک جهاد جهاد علمی است، جهاد با قلم، من حالا بخواهم روزگاران مختلف این پانزده قرن را برایتان مثل بزنم خب وقت اجازه نمی‌دهد، وجود مبارک شیخ مفید قلمی که زده و ده‌ها کتاب نوشته است و جانش هم با نوشتن این کتابها در خطر بوده در بغداد، روزگاری بوده که مخالفین شیعه با سفسطه، با وسوسه، با دروغ، با تهمت، به مکتب اهل بیت حمله‌ور شده بودند و خطر نابودی اعتقاد شیعه و ایمان شیعه، البته جامعه شیعه نه عالمان شیعه، داشت رخ نشان می‌داد که با این تبلیغات سوء مرد و زن دست از تشیع بردارند. از فرهنگ اهل بیت جدا بشوند.
ایشان آمد کتاب‌هایی را نوشت که این کتابها سفسطه‌ها، وسوسه‌ها، مغالطه‌ها، شبهات، ایرادها، و اشکالات دشمن را خرد کرد، شکست، و شیعه زنده ماند و برای نسل‌های بعد تشیع بقاء پیدا کرد، این می‌شود جهاد علمی، وجود مبارک علامه مجلسی ملا محمد باقر در اصفهان به این نتیجه رسید که به خاطر پخش یک علم خاص مشتری پیدا کردن این علم، زیاد شدن دانشجو برای تحصیل این علم، روایات اهل بیت در خطر قرار گرفت و روایات دارد به گوشه خزانده می‌شود و کم کم در کتاب‌ها حبس خواهد ماند و جامعه محروم از روایات اهل بیت می‌شود.
ایشان آمد وارد این جنگ شد در مقابل آن علمی که منشأ و ریشه‌اش از اسکندریه قدیم مصر و یونان و هند بود اما رنگ اسلامی بهش زده بودند، و یک مکتب التقاطی به وجود آمده بود، ایشان قیام کرد، جهاد علمی کرد، هفتاد جلد کتاب نوشت، بخش عمده‌ای از این کتاب‌هایش را به فارسی نوشت برای ملت ایران، بخشی را عربی نوشت برای شیعیان عرب‌زبان، کتاب‌های فارسی در زمان خودش تا افغانستان و کناره‌های پاکستان و هند رفت تا جایی که اثرگذاری‌اش به اینجا رسید که بیرونی‌ها می‌گفتند اگر مذهب تشیع را مذهب مجلسی بنامیم حرف درستی زدیم، از این هفتاد و یکی دو جلد کتاب، من شصت و هفت هشت تا را کنار می‌گذارم، سی چهل تا را می‌توانم اسم ببرم چون با کتابهایش دائم سروکار دارم، همین دیشب هم برای منبر دیشب سروکار داشتم. یک کتابش را یا دو تا را برایتان می‌گویم که مربوط به حدود چهارصد و پنجاه سال قبل است، در اصفهان آن هم در شهری که نه برق بود و نه لوله‌کشی آب بود و نه کامپیوتر بود و نه وسائل الکترونیکی بود، این جنگ علمی فقط با یک مقدار کاغذ و قلم میسر بود، رادیو و تلویزیون نبود که بیاید خودش هم حرف بزند.
یک کتابش که خودش اسمش را گذاشته جامع الاخبار، بحار الانوار جامع اخبار الائمه که من این کتاب را دارم خیلی از روحانیون هم چون مورد نیازشان است دارند، این یک دانه از هفتاد جلد است که چهل و پنج هزار صفحه است. تمامش هم روایت است.
شما الان خودتان را جای مجلسی بگذارید، همین امشب بروید خانه ده تا صفحه آچهار انشا بنویسید، قصه بنویسید، دو صفحه که بنویسید می‌گویید انگشتم درد گرفت، مچم دارد می‌افتد، حالا خوشبختانه به خط خودش هم هم در کتابخانه آستان قدس است همین کتاب، هم در کتابخانه وزیری یزد، هم در کتابخانه مرعشی قم، هم در کتابخانه ملی هم در کتابخانه مجلسی این یک کتابش، بحار الانوار.
یک کتاب دارد که شاهکار علمی‌اش است، به نام مرآه العقول، در اصفهان دارد چاپ می‌شود این غیر از بحار است، بیست و پنج هزار صفحه است، که شاهکار علمی‌اش است و کارش هم باعث شد که آن موج علوم بیگانه را که آمده بود زیر لباس اسلام بشکند و دو مرتبه رویکرد دانشجو و طلبه به اخبار اهل بیت شدید بشود. این می‌شود جهاد علمی.
اسلحه این جهاد قلم است و مرکب، که اینقدر این جهاد مهم است که پیغمبر می‌فرماید مداد العلماء مرکب عالمان نویسنده که در دوات است، افضل من دماء الشهدا، از خون شهیدان برتر است، چون اینها شهیدساز است، اینها مومن‌ساز است، اینهاست که زنها و دخترها را باحجاب بارمی‌آورد همین قلم‌ها، همین کتابها و نوشته‌ها.
اما جهاد دوم، جهاد با مال است، ما هم نباید بگوییم چون خیلی ثروت نداریم نمی‌توانیم وارد این جهاد بشویم، امیرالمومنین می‌فرماید روزی که برای دین احساس خطر کردید و این خطر را می‌شد با پول دفع کرد، فجعلوا اموالکم، در جیبتان را باز بکنید، پول به میدان بیاورید، اگر با پول می‌شود با دشمن مبارزه کرد، حالا باید ببینیم دشمن علیه ما چه نقشه‌هایی دارد، همین دشمن یک تعدادی‌اش در بحرین هر چی شیعه مسجد و حسینیه داشت با خاک تا هفته پیش یکسان کردند، یعنی دشمن می‌گوید من از مسجد می‌ترسم.
الان فیلم امشب شما اگر در کانال جام جم پخش بشود، اروپا ببینند امریکا ببینند، اسرائیل ببیند این دولت‌های بی‌دین حلقه به گوش اسرائیل ببینند، به خون شهدا قسم وحشت می‌کنند که اینها سالهاست از زمان رضاخان دارند در این مملکت می‌کوشند در تمام مسجدها بسته شود، حسینیه‌ها بسته شود، حوزه‌ها بسته شود، محراب‌ها تعطیل بشود، برای اینکه می‌دانند مسجد و حسینیه و محراب مردم را جهادگر بار می‌آورد، می‌دانند مردم را شهید بار می‌آورد، می‌دانند مردم را شهیدپرور بار می‌آورد. پس شما باید ببینید الان دشمن چه شگردی را می‌خواهد به کار بزند برای خاموش کردن چراغ خدا و برای روشن نگه داشتن این چراغ پول لازم دارد، از پول کم تا پول زیاد بپردازید.
الان یک کار زیبایی که باید ملت ایران بکنند آنهایی که دستشان به دهانشان می‌رسد، دائم آنهایی که تا حالا کربلا را ندیدند پول هم ندارند بروند زائر بفرستند کربلا، این جهاد مالی است. یعنی دنیا دائم ببیند حرم ابی عبدالله پر است، حرم قمر بنی هاشم پر است، وقتی بفهمد که این ملت دست بردار از ابی عبدالله نیستند احساس شکست می‌کند، مگر روز اربعین این پولی که خود عراقی‌ها برای نهار و شام و صبحانه زائر خرج می‌کنند، مگر این بیست و دو میلیونی که از همه جای دنیا می‌آیند کربلا کم مسئله‌ای است؟ به اندازه صد برابر بمب‌های اتمی آمریکا دشمن را ورشکسته می‌کند.
اینها دارند می‌زنند این اسم نباشد، این حرم‌ها نباشد، این رسم نباشد، ما با پولمان باید مرتب تقویت بکنیم، و باریک الله به مردم، سامرا را نابود کردند پول مردم بهتر از گذشته، قوی‌تر، عالی‌تر سامرا را ساخت، گنبد را ساخت، ضریح را ساخت، گلدسته‌ها را ساخت این جهاد است، اینها بیوت اذن الله ان تذکر فیه است، فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ ﴿النور، ۳۶﴾، این می‌شود جهاد مالی.
و اما یک جهاد هم جهاد با زبان است که ما دائما رفقایمان را، مراجعه‌کنندگان‌مان را، زن و بچه‌مان را دائم، پنج دقیقه، ده دقیقه با مسائلی که فهمیدیم از قرآن و روایات آشنا کنیم که می‌شود امر به معروف، یعنی بشویم یک دعوت‌کننده به همسرمان بگوییم پولی اضافه می‌ماند از مخارج خانه، ببین چهار تا مستحق را پیدا می‌کنی شب عیدی بهشان بده، لباس بده، به یتیم برس. پولدار را تشویق بکن، ثروتمند را تشویق بکنید، با زبان جهان کنید.
اما جهاد چهارم جهاد با جان است، که اگر دشمن با اسلحه به مومنین حمله کرد در این کلاس یاد دادند که غیر از جهاد با قلم، جهاد با پول، جهاد با زبان یک جهاد هم با جان است، سریع بروید پادگان‌ها و مسائل نظامی را تعلیم بگیرید، اسلحه به دوش لله بدون ترس، و بدون وحشت بروید و دشمن را به عقب برانید، نابودشان کنید، سرشان را به سنگ بکوبید، هر کدامتان هم که به خاطر من و دینم در میدان جنگ خونتان ریخته شد می‌شویدشهید، یعنی شاهد زنده همیشگی. شهید یعنی شاهد، شهید اسم خداست به معنی قتیل نیست شهید یعنی شاهد، حاضر، و زنده همیشگی.
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ﴿آل عمران ، ۱۶۹﴾، شهدا الان کجا هستند؟ یک مرحله این شخصیتشان و شخصشان عند ربهم یرزقون هستند این آدرسی است که قرآن داده، یک بخشی‌شان در نگهداری جریان انقلاب است، یک بخشی‌شان به وسیله آنهایی که می‌خواهند قدردانی بکنند از شهدا حافظ مساجد و حسینیه‌ها و دین خدا هستند، این می‌شود حضور شهید. حضور معنوی، حضور دینی، حضور در پیشگاه پروردگار مهربان عالم.
و برادران و خواهران چقدر جهاد ارزش دارد که بین ده دقیقه تا یک ربع امیرالمومنین به شهادتش مانده بود یعنی در حالی بود که دیگر تمام دخترها و پسرهاازش قطع امید کرده بودند، در آن حال نیمه شب، به حسن و حسین و بچه‌هایی که دورش بودند فرمود الله الله فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم، این چهار درسی است که خدا و انبیا و ائمه در کلاس دین یاد دادند.
حتما در این جلسه در این مسجد امشب که به یاد شهدا برقرار است پدران و مادران شهدا حضور دارند، خوش به حالتان، خدا یک گنج عظیمی را برایتان ذخیره کرده، خودتان هم که دینتان را حفظ بکنید این گنج قیامت به شما برمی‌گردد. با قیمت خیلی سنگین.
یک قیمتش این است که خدا به شهدای شما می‌گوید حساب و کتاب با شما ندارم، پرونده ندارید در بهشت باز است برویدداخل، و بچه‌های شهید شما به امر خدا راه می‌افتند دم در بهشت می‌ایستند، خطاب می‌رسد من که بهتان گفتم حساب و کتابی با شما ندارم وارد بهشت شوید، می‌گویند ما امر تو را اطاعت کردیم تا دم در بهشت آمدیم، بقیه‌اش هم اطاعت می‌کنیم اما بدون پدر و مادرمان نمی‌توانیم برویم آنها را هم با ما بفرست و در محشر خطاب می‌رسد پدر و مادر شهدا بچه‌هایتان دم در بهشت منتظرتان هستند سریع بروید این یک سود این گنجی است که خدا برایتان ذخیره کرده.

 

در حدود صد آیه در قرآن مجید در رابطه با نماز در سوره‌های متعدد قرآن ملاحظه می‌شود. از جزء اول تا جزء سی‌ام. البته در این آیات فقط دعوت به نماز نیست. بسیاری از مسائل معنوی نماز، شرائط نماز، آثار نماز، نماز انبیا، نماز اولیاء، در این آیات مطرح است.
روایات هم در این زمینه بسیار است. تا جایی که علمای بزرگ شیعه از قدیم با توجه به کثرت روایات نماز می‌فرمودند حدود چهار هزار روایت فقط در باب نماز از پیغمبر اکرم و ائمه طاهرین نقل شده است.
درباره نماز انبیاء در دهه سوم محرم آیاتی را قرائت کردم و در محور آن آیات توضیحاتی دادم. امشب هم یکی از آن آیات را مطرح می‌کنم.
داستان این آیه هم داستان جالبی است، موسی ابن عمران در سن جوانی به خاطر درگیر شدن با یک کافر که از طایفه قبطیان مصر بود، از گروه وابسته به فرعون، کشته شد. خیلی برایش روشن بود که اگر خبر کشته شدن این آدم به فرعون برسد جانش قطعا در خطر می‌افتد. با اینکه خود پروردگار زمینه‌ای را فراهم کرده بود که موسی در دربار فرعون نشر و نما بکند. اما جریان از قراری بود که باعث قتل موسی می‌شد.
موسی ابن عمران شهر را ترک کرد، اینطور که از فرمایشات امیرالمومنین استفاده می‌شود حدود بیست شبانه روز پیاده در بیابان‌ها، کوه و کمرها، جاده طی کرد.
خب زمانی هم که از مصر آمد بیرون هیچ وسیله‌ای و پولی با او نبود. این بیست شبانه روز برای رفع گرسنگی فقط علف بیابان می‌خورد. البته این نوع انسان‌ها به خاطر وابستگی شدیدی که به پروردگار عالم داشتند و یقین هم برای آنها بود که جریاناتی که خدا برای انسان انتخاب می‌کند بی‌حکمت نیست، علف بیابان را خورد و گله نکرد. شکایت نکرد. آه نکشید.
حالش یک حال آرامی بود، یک حال بی‌اضطرابی بود، واین را بهتان عرض بکنم هر مومن واقعی حالش چنین حالی است، یعنی جریانات روزگار در وجود او اثر منفی نسبت به پروردگار عالم نمی‌گذارد. و چه حال عجیبی است که حال انسان نسبت به پروردگار همیشه یک حال باشد و آن هم حال عبودیت و تسلیم به پروردگار است. عوض نشود. یعنی جریانات بیرون اثر منفی در درونش نگذارد.
یادم نیست از کی احوالپرسی کردند پاسخ داد در کمال خوبی است، گفتند خب این کمال خوبی‌ حالت را از کجا آوردی؟ گفت از یک آیه قرآن، قُلْ لَنْ یُصِیبَنٰا إِلاّٰ مٰا کَتَبَ اَللّٰهُ لَنٰا ﴿التوبه، ۵۱﴾، جز آنچه که خدا در این عالم مقرر کرده به ما نمی‌رسد کم و زیاد هم نمی‌شود، همانی که مقرر کرده به ما می‌رسد. مقرر کرده شکل ما این باشد همین به ما می‌رسد، هیچ در رحم مادر تغییری در قیافه ما در برابر آنچه که خدا مقرر کرده است داده نخواهد شد.
مقرر کرده یک عمر معلومی من داشته باشم، کم و زیاد نمی‌شود، در قرآن مجیدش فرموده فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَهً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ ﴿الأعراف ، ۳۴﴾، تغییر نمی‌کند.
ملک الموت آمد دیدن سلیمان، بعد به سلیمان گفت که من امروز در این بارگاه تو خیلی تعجب برم داشته، گفت برای چی؟ گفت آن آقا را می‌بینی که گوشه بارگاه نشسته، سلیمان گفت بله، گفت من ماموریت یقینی دارم که فردا در یکی از شهرهای هندوستان جانش را بگیرم، و من تعجب هستم از اینجا تا هند این بنده خدا اگر بخواهد برود هشت نه ماه در راه است تا برسد به آن شهر، یعنی من خودم هم پرونده را دقیق نمی‌دانم چیست، فقط به من گفتند این آدم مرگش در فلان شهر هند است. شما هم مامور هستی جانش را آنجا بگیری بعد هم ملک الموت رفت.
این بنده خدا که با سلیمان رفیق بود آمد جلو، گفت من دلم می‌خواهد یک کاری برایم بکنی خیلی لذت می‌برم از آن کار، گفت چه کار کنم؟ گفت خدا باد را در اختیار تو قرار داده، بگو من را از فلسطین بلند کند بگذارد در فلان شهر هند، که یک صبح تا ظهر هم طول نمی‌کشد، سلیمان هم که از جریان مطلع شده بود قضای الهی بر این جاری شده بود، سلیمان هم حق نداشت در برابر قضای الهی موضع دیگری بگیرد، نباید چیزی می‌گفت. گفت باشد. خب معلوم شد که چی شده که جانش باید در آنجا گرفته بشود.
امیرالمومنین در نهج البلاغه می‌فرماید مرگ دنبالتان کرده، که بگیردتان، حالا می‌خواهی در بارگاه سلیمان باش می‌خواهی هند باش، آن اصلا دائم دنبالت است، خب چیزی را که خدا بر ما مقرر کرده جز آن به ما نمی‌رسد خب من چرا بشینم غصه بخورم؟ اخم‌هایم را در هم بکشم، گله بکنم، شکایت بکنم، با خدا قهر بکنم، با دین قهر بکنم، با مسجد قهر بکنم، آنی که نوشته نوشته‌اش حکیمانه است، عالمانه است، به صلاح من است.
من از مرگ یکی سال چهل و هفت خیلی تعجب کردم، سال هزار و سیصد و چهل و هفت، یعنی حدود تقریبا چهل و هفت هشت سال پیش. تعجب هم از این بود که این که از بندگان مخلص خدا و از یاوران درستکار حضرت ابی عبدالله است با چهار تا بچه قد و نیم قد چرا باید الان بمیرد؟ آن وقت هم من جوان بودم آدم جوان هم گاهی فکر اشتباه می‌کند، پیر هم می‌شود گاهی بیشتر اشتباه می‌کند، اما اگر آدم از مایه‌های محبت به خدا برخوردار باشد نه اشتباه نمی‌کند.
خب چهل و هفت از دنیا رفت، از دوستان نزدیک من هم بود. قم هم دفنش کردند. گذشت تا سال پنجاه و هفت و هشت، خیلی هم برای تحصیل این چهار تا بچه‌اش مایه گذاشت، مهندس شدند دکتر شدند البته بعد از مردن خودش، خودش که مرد پسر بزرگش ده یازده سالش بود، کوچکتر دو سه سالش بود، سال پنجاه و هفت و هشت هر چهار تا از رده‌های بالای قوی منافقین شدند، و هر چهار تا هم اعدام شدند من آن وقت فهمیدم وقت مردنش همان سال چهل و هفت بوده، چون اگر می‌ماند معلوم نبود با کشته شدن چهار تابچه‌اش ایمانش بماند.
خدا صلاحش را دید ببرد، که جهنمی نشود. گاهی مرگ بهشت است برای انسان، اما آدم خودش نمی‌داند آنی که مومن است با توجه به اینکه جزئیات پرونده‌اش را نمی‌داند ولی براساس این نوع آیاتی که خواندم آرام است و می‌گوید درست است. می‌گوید هر چه آن خسرو کند شیرین بود، او که عالم است حکیم است، عادل است، رحیم است، رقمی که برای من می‌زند رقم درستی است و صحیح است.
گفت به این خاطر حالم همیشه خوب است، که غیر از آنچه که خدا پایم نوشته به من نمی‌رسد. راحت هستم.
بیست شبانه روز جوان، نیرومند، در بیابان آدم علف خام بخورد آن هم نه شوید و ریحان و جعفری و تره و تربچه، اینها که در کویر و بیابان نبود، همین علفهای گوسفندخور بود و بزخور، و خداوند بیست شبانه روز آدم را سر سفره‌ای بنشاند که بز و گوسفند را می‌نشاند و صدای آدم در نیاید و آرام آرام باشد.
قرآن می‌گوید آمد تا رسید بیرون شهر مدین یک چاه آبی بود، چوپان‌ها داشتند با سطل آب می‌کشیدند می‌دادند به گوسفندهایشان، دو تا دختر هم یک گوشه خیلی باحجاب و باعفت، رو گرفته، ایستاده بودند این مردهای نامحرم به گوسفندها آب بدهند بروند بعد اینها بیایند گوسفندهای خودشان را آب بدهند، یعنی اخلاقی که خدا برای زن مقرر کرده است این است، تنه به تنه نامحرم نخورد، با نامحرم قاطی نشو، یک گوشه بایستد نامحرم کارش را انجام بدهد برود بعد بیاید کاری که دارد انجام بدهد.
موسی ابن عمران هم که شکمش از بس علف خورده بود رنگ سبزی می‌زد، یک گوشه نشسته بود داشت تماشا می‌کرد چوپا‌ن‌ها را نه دخترها را، کار اینها که تمام شد رفتند دو تا دختر آمدند بیایند لب چاه موسی اینهایی که می‌گویم در متن و قلب این آیات است، بدون نگاه کردن به نامحرم جوان را می‌گویم، جوان بیست و سه چهار ساله، نه جوان هم نمی‌گویم، کپسول شهوت را می‌گویم، آرام به این دو تا دختر گفت شما نیایید جلو من برایتان از این چاه آب می‌کشم، در این چاله را پر می‌کنم گوسفندهایتان را آب بدهید و بروید. آنها هم سر جایشان ایستادند، آب کشید گوسفندهایشان را آب دادند و رفتند. حالا دیگر نزدیک غروب آفتاب است و تک و تنها در این بیابان کلید حل مشکل به نظر مومن اینجا چیست؟
وقتی آدم الهی باشد کلید هم بهش می‌دهند، کلید حل مشکل دعای خالصانه است، چون همه درها بسته است، شهر را که از دست داده، خانواده را که از دست داده، آمده اینجا هیچ کس را نمی‌شناسد هیچ، یک نفر را نمی‌شناسد، بیابان هم الان خلوت شد و دارد شب می‌شود تنها راه گشایش توسل به پروردگار عالم است.
خب آدم باید دلش خوش باشد به پروردگار عالم، باید دلش خوش باشد که دعا بکند، آدمی که از دست خدا کسل است که دعا نمی‌کند، آدمی که آزرده است از خدا دعا نمی‌کند، اما دلش خوش است چون می‌گوید این بیست شبانه روز را برای من مولای من رقم زده اصلا دخالت به من چه، حق دخالت ندارم من کی هستم، عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلىٰ شَیْءٍ ﴿النحل ، ۷۵﴾، کی هستم که من دخالت بکنم.
دستش را به جانب پروردگار بلند کرد، دعایش را قرآن نقل می‌کند، چه دعائی، فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ﴿القصص ، ۲۴﴾، خدایا من در پیشگاه تو یک تهیدست هستم، نیاز زیادی هم ندارم، رب بما انزلت الی، این ما اصل دعایش بوده که در دعای روایاتمان برای ما توضیح دادند گفت خدایا من تهیدست هستم، یک عدد نان فقط برای من بفرست.
خب حالا اگر خدا این نان را نمی‌فرستاد چه کار می‌کرد؟ باز هم می‌گفت محبوب من مولای من مصلحت من را ندیده دعایم را مستجاب بکند، برویم دنبال دوباره علف‌خوری، نخواست خوشش نیامد دعا را مستجاب بکند. مگر ضمانت داده هر دعائی را در دنیا مستجاب بکند، فقط گفته ادعونی استجب لکم، دعا کنید من مستجاب می‌کنم همین، کی و کجا نفرموده که، نود درصد از دعاهای مردم قیامت مستجاب می‌شود وقتی مستجاب می‌شود مردم ناله می‌کنند ای کاش آن ده درصد هم مستجاب نمی‌شد، اینجا بهمان مستجاب بودند و می‌دادند. ولی نیازمند به یک قرص نان بود.
او در حال دعا بود و در اتصال بود و در حال مناجات، نمی‌داند که این دو تا دختر هر دو دختر یک پیغمبرند نمی‌داند. دو تا دختر آمدند پیش پدرشان، به پدر بزرگوارشان حضرت شعیب که آن هم یک داستان عجیبی دارد، اینها همه که من می‌گویم فقط برای این است که شما را از طریق این آیات به نماز برسانم، یعنی جاده را از اول راه افتادم که بعد به نماز برسم، اینها را نگویم باز اهمیت نماز را آنگونه که باید دریافت نمی‌کنید. چه چیزهایی باید پیش بیاید تا مسئله نماز مطرح بشود.
به پدرشان شعیب گفتند که قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا یٰا أَبَتِ اِسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اِسْتَأْجَرْتَ اَلْقَوِیُّ اَلْأَمِینُ ﴿القصص ، ۲۶﴾، چه دو دختر فهمیده‌ای، گفتند پدر جوانی را دیدیم امین یعنی یک پلک به طرف ما رها نکرد، خائن نبود ما دو تا دختر جوان هستیم در بیابان تک و تنها او هم جوان بود اما این جوان امین بود، غیر از امین بودن قوی هم بود، چون یک تنه آن دلو بزرگ قدیمی را با چرخ رها کرد در چاه و یک تنه هم آب را کشید بالا، قرآن قصه دارد می‌گوید؟ یا دارد درس می‌دهد کدام است؟ مردم اگر عاشق قصه هستند این قهوه‌خانه‌ها یک قصه‌گوهایی دارند خیلی شیرین قصه می‌گویند من آن قصه‌گوهای قهوه‌خانه‌ها را دیده بودم، مرشد برزو و مرشد جهانگیر و مرشد افراسیاب و من بچه بودم قهوه‌خانه‌های در خانه‌مان اینها می‌آمدند با محاسن و لباس بلند، یک عصا هم دستشان بود چنان زیبا شاهنامه را داستانش را می‌گفتند دو ساعت، مردم هم خسته نمی‌شدند، آخر داستان شاهنامه هم معمولا روضه علی اکبر می‌خواندند هم خودشان زار زار گریه می‌کردند هم قهوه‌خانه‌ای‌ها، قهوه‌خانه‌ای‌هایمان هم خوب بودند، رستم و سهراب بگو‌هایمان هم خوب بودند، خوب بودند. مرد و زنمان بیشترشان خوب بودند خوب.
بناها و کارگرهایمان هم خوب بودند، یک بنا بود با چهار پنج تا کارگر، پدر من گاهی که بنایی داشت اینها را می‌آورد، ا ینها اول اذان ظهر نماز می‌خواندند، نهار می‌خوردند سر یک هم می‌آمدند سر کار یک ربع ده دقیقه‌ای که وقت داشتند دور هم با خودشان قرآن می‌آوردند قرآن قرائت می‌کردند، آنها می‌خواندند بنا غلطشان را می‌گرفت. بعد می‌آمدند کار می‌کردند خوب بودند.
یک بار یک دوستی داشتم من سی سال پیش این ده هزار تا بچه را قرآن یاد داده بود بیشتر، خیلی روی مسئله قرآن مشهد این آدم زحمت کشید، به من گفت یک نهار بیا پیش من، گفتم باشد گفت خودم می‌آیم دنبالت، یک ژیان داشت آمد دنبالم، گفتم می‌رویم خانه‌تان؟ گفت نه، خانه مثل اینکه عیال یک خرده کسالت داشت نباید به آدمی که کسالت دارد فشار وارد بشود او باید استراحت کند، می‌برمت یک چلوکبابی، گفتم من با این لباس بد است بیایم در چلوکبابی، گفت نه بد نیست چلوکبابی در زیرزمین است آنجایی که می‌برمت آنی که کباب می‌زند، آنی که کباب را می‌پزد، آنی که سیخ می‌زند، آنی که می‌گذارد در بشقاب بابرنج می‌آورد روی میز همه وضو می‌گیرند و کار می‌کنند.
هیچ زندگی به اندازه زندگی کنار خدا راحت نیست، اصلا در زندگی کنار خدا خیلی به آدم خوش می‌گذرد خیلی، مرحوم این را من می‌گویم چون این اعتقادم است آن حرف دیشبی که دوست عزیز قدیمی‌ام مجری درباره من گفت نمی‌خواستم دیشب با نشستن خودش ایراد بگیرم که کسل نشود، از من تعبیر به آیت الله کرد نه من یک معلم هستم، هیچی من هم نشانه خدا نیست، قشنگ من را تماشا بکنید ببینید هیچی من به خدا نمی‌ماند پس من آیت الله نیستم، چی هستم؟ یک معلم، اما این آدم را من می‌گویم آیت الله یعنی این آدم صفات خدا را نشان می‌داد، آئینه بود، آیت الله حاج شیخ محمد بهاری که الان قبرش در بهار همدان زیارتگاه است، از بیرون هم خیلی‌ها می‌روند زیارتش، من گاهی که همدان منبر داشتم رفتم زیارتش. چون نوشته‌هایش هم خود من خیلی استفاده کردم عارف عجیبی بود. یک مقدار چاق بود، یک روزی در کوچه داشت می‌رفت یکی می‌خواست طعنه بهش بزند، فکر می‌کرد یک آدم عارف باید پوست و استخوان باشد، گردنش هم افتاده باشد، رنگش هم زرد باشد، همین الان هم باید نفسش ازبدن دربیاید.
به طعنه گفت آقا شیخ آن هم خیلی آرام چون اولیا خدا آرامند، اهل ایمان آرامند، آقا شیخ نگفت من آقا شیخ نیستم من علامه هستم، من فقیه هستم، من دانشمند هستم، من آیت الله هستم گفت چه می‌گویی جان دلم؟ گفت خیلی چاق هستی، یعنی عارف که نباید اینجوری باشد، گفت علت دارد چاقی من، گفت علتش چیست؟ خیلی می‌خوری؟ خیلی غذا دوست داری؟ گفت نه یک علت دیگر دارد این که می‌بینی من چاق هستم چون عشق به من ساخته، وگرنه آدم وقتی خدا بهش بسازد، دین بهش بسازد، قیامت بهش بسازد، هم از تو چاق می‌شود هم از بیرون، عشق بهم ساخته آن هم راهش را گرفت و رفت.
قصه دارد می‌گوید قرآن که مردم بشینند گوش بدهند یک لذتی ببرند، بعد هم یک چایی با کیف بخورند، قرآن کتاب داستان‌سرایی نیست، در همین آیه یٰا أَبَتِ اِسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اِسْتَأْجَرْتَ اَلْقَوِیُّ اَلْأَمِینُ، به کل دولتی‌ها می‌گوید مدیر، نیرو، معاون، وکیل، وزیر، ارتشی، می‌خواهید انتخاب بکنید امین قوی. امین یعنی میلیاردها تومان را بده دستش بعد از ده سال هم همان را پس بگیر یک قرِانش بالا پایین نشده امین و قوی. این آیه درس به رئیس جمهورهای این مملکت است، به استاندارهای این مملکت است، به فرماندارها و شهردارهای این مملکت است که چه کسانی را انتخاب بکنید و یک درس هم به شما جوان‌ها دارد می‌دهد، پرقدرت و شجاع و قوی باشید و در همه چیز هم امین باشید، الان که ازدواج نکردیدها و کپسول شهوت هستید امین ناموس مردم باشید این را می‌گوید آیه.
جوان هستی نگاه خائنانه به دختر مردم و به ناموس مردم نکن، دست به ناموس مردم دراز نکن، فیلم نبین که به خودت خیانت کنی امین باش. شعیب گفت بروید بگویید بیاید، حالا قرآن را ببینید رفتن دختر را چطوری تعریف می‌کند، فجائت احداهما، شعیب نگفت دوتایی بروید، به یک دخترش گفت شما برو، به این جوان بگو بیاید پیش من، این دختر از خانه پدر آمد بیرون که بیاید تا دم چاه، قرآن می‌گوید یعنی خدا داشته نگاه می‌کرده بعد برای پیغمبر تعریف کرده، فَجٰاءَتْهُ إِحْدٰاهُمٰا تَمْشِی عَلَى اِسْتِحْیٰاءٍ ﴿القصص ، ۲۵﴾، نمی‌گوید این دختر با حفظ حیا آمد، می‌گوید مجسمه حیا بود و آمد، اصلا تمام باطن و ظاهرش حیا بود. تمشی علی استحیاء نه تمشی و هی استحی، آمد در حالی که حالت حیا داشت، نه تمشی علی استحیاء تمام ظاهر و باطن دختر حیا بود، این قصه است یا درس به زن‌هاست؟ یا درس به دخترهاست؟ یا درس به پارک بروها، به دختران دانشگاهی است چیست قصه است؟ مگر خدا مرشد برزو است؟ دنیا قهوه خانه است؟
خداست مربی است، رب است، می‌خواهد مرد و زن را تربیت بکند، بهش گفت جوان پدرم شما را می‌خواهد، حالا شکل آمدن خانه شعیب را ببینید، موسی ابن عمران فرمود می‌آیم به شرطی که شما پشت سر من بیایی من جلو، فقط اگر دیدی راه را اشتباه می‌خواهم بروم بهم خبر بده که آقا مستقیم است، دست راست است، دست چپ است، کنار من راه نرو، جلوتر از من هم راه نرو، بیابان باد دارد ممکن است چادرت را بزند کنار، پشت سر من بیا. این درس به جوان‌هاست به دخترهاست.
کی رسید خانه شعیب؟ هوا تاریک شده بود، شعیب هم گله‌دار بود و سفره‌دار، در سالنی آوردند موسی را که سفره پهن بود، خب سفره یک گله‌دار چیست؟ معلوم است چیست سر سفره پنیر، شیر، سرشیر، خامه، گوشت بره، آبگوشت، کباب، شعیب وقتی این قیافه را دید دید این نزدیک یک ماه است نان گیرش نیامده نان خالی، گفت که اجلس و تعش، جوان، پسرم اول بشین سر سفره سیر غذا بخور بعد با هم حرف می‌زنیم. گفت نه من غذا نمی‌خواهم، گفت رنگ و رویت نشان می‌دهد گرسنه‌ هستی، گفت گرسنه که هستم من بیست شبانه روز است علف خوردم، گفت خب همه جور نعمت خدا که حاضر است، بشین بخور گفت نه.
گفت چرا؟ گفت برای اینکه من آن کاری که برای دو تا دخترت کردم آب از چاه کشیدم، فقط و فقط برای خاطر پروردگار بود، قصد مزد گرفتن نداشتم، من آن عمل خالصم را با سفره تو عوض نمی‌کنم. نمی‌خواهم. اینها دیگر کی بودند. شعیب بهش گفت پسرم من بهت می‌گویم بشین شام بخور نمی‌خواهم مزد کارت را بدهم، در این شهر این سفره من همیشه پهن است اینها را هم که همش را من نمی‌خورم، این در باز است، هر گرسنه‌ای اجازه دارد بیاید بشیند هر چی می‌خواهد بخورد هر چی هم می‌خواهد قابلمه کند بردارد برود، تو هم یکی از بندگان خدا، من کاری به کار بعد از ظهرت ندارم، آن برای خودت بماند.
و بعد هم دخترش را بهش داد، هشت سال آنجا بود بعد از هشت سال به شعیب گفت من می‌خواهم بروم شهر خودمان مصر، آنجا من مادرم، خواهرم، عمه‌هایم، خاله‌هایم، اقوامم زندگی می‌کنند بروم پیش آنها. گفت به سلامت. حالا بچه‌دار هم شده بود، زن و حالا چند تا بچه داشت یکی یا دو تا نمی‌دانم، زن و بچه را برداشت آورد نزدیک وادی سینا در منطقه مصر طبق آیات سوره طه جریاناتی را دید تا وارد کوه طور منطقه نور شد اولین بار است که یک پیغمبر هنوز که پیغمبر نشده، اولین بار است که یک نفر مستقیما صدای خدا را می‌شنود، چرا اینجوری شد؟
غسل در اشک زنم کاهل طریقت گویند، پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز، پاکی، اخلاص، تقوا، چه صدایی را شنید این صدا را، یٰا مُوسىٰ إِنِّی أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ ﴿القصص ، ۳۰﴾ وَ أَنَا اِخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحىٰ ﴿طه ، ۱۳﴾، موسی خدا هستم که مستقیم با تو صحبت می‌کنم، همه وجودت را گوش کن، بشنو چی می‌گویم. انا اخترتک انتخابت کردم حالا فاستمع لما یوحی، چی گفت خدا بهش؟ چه دستوری داد؟ اولین برخوردش است با خدا.
وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰهَ لِذِکْرِی ﴿طه ، ۱۴﴾، موسی نماز، چی بگوییم دیگر درباره نماز، تمام این جریانات را خدا برای موسی پیش می‌آورد عبورش می‌دهد، تصفیه‌اش می‌کند تا به مقام پیغمبری برسد وقتی می‌رساند اولین دستور خدا اقم الصلاه لذکری، نماز برای اینکه همیشه به وسیله نماز توجه قلبی به من داشته باشی، لذکری. توجه قلبی. تا بقیه آیات مربوط به نماز.

 

فرزین نجفی پور: مسئول کلاس بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...