خانه / بینش و رویا / آموزه ها / ۶- خود محوری (از عوامل شش گانه ی سقوط اخلاق) – عامل ترک واجبات و تمکین

۶- خود محوری (از عوامل شش گانه ی سقوط اخلاق) – عامل ترک واجبات و تمکین

خودمحوری حالت روانی بهنجاری ست که درآن نبود تمایز میان واقعیت شخصی (واقعیت از دیدگاه و در ذهن شخص) و واقعیت عینی قابل مشاهده می‌باشد . به بیان دیگر خودمیان بینی به مفهوم ناتوانی در درک نظرهای دیگران و نبود احساس نیاز به جستجوی دیدگاه‌ها و واقعیت‌های موجود موافق و مخالف برای تایید نظر خود است. هر دوره با خودمیان بین ویژه خود شروع شده و با تمرکززدایی پایان می‌یابد. در مرحله عملیات عینی نیز خودمحور ، خود را در مرکز جهان می‌بیند .

معنی خود محوری

تمایل به تمرکز بر نیازها و مسائل فردی به جای نیازها و مسائل گروه یا اجتماعی که فرد به آن تعلق دارد

خود محوری می تواند عواقب زیر را بدنبال داشته باشد

تعصب – کبر – لجاجت – غفلت – غرور – خود ستایی –  خودپرستی روانشناختی  –  خودگرایی اخلاقی – خودپرستی عقلایی – نفس‌گرایی –  خودپرستی افراطی – خودشیفتگی

توضیحی مختصر در خصوص عواقب اعلام شده در فوق که ناشی از خود محوری است تقدیم می گردد.

تعصب:

یکی از صفات رذیله انسانی تعصّب ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی» است که انسان را از درک حق و برتری دادن آن بر باطل، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است. سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق و بدون لیاقت، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. امروزه نیز در جهان، تعصّب باعث درگیریها، سلب آزادیها و خود محوریهای نا به جا و به ناحق شده و می شود. تعصب جاهلی، انسان را کور و کر نموده، از دیدن حق و قبول آن در هر جا و هر زمان باز می دارد.

مفهوم واژه تعصّب
تعصّب از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.

اقسام تعصّب
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است. اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در قرآن و روایات از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است و اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون دین و آیین و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:

۱٫ امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه در بخشی از خطبه قاصعه می فرماید: «فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّهِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّهِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّهُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است.»
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّهِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ … فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَهِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَهِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید!… پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم.»

۲٫ از امام زین العابدین علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد. حضرت فرمود: «الْعَصَبِیَّهُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّهِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّهِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد.»
جمله «لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّه» چون الف و لام در «اَلْعَصبیّه» عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.

۳٫ در حدیث دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّهَ حَمِیَّهٌ غَیْرُ حَمِیَّهِ حَمْزَهَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله ؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب حمزه بن عبدالمطلب و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر صلی الله علیه و آله شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد.»
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «… یا حَمْزَهُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه ِ؛ ای حمزه! ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!» حال، آنچه مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.

تعصّب در قرآن
در قرآن کریم داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:

۱٫ تعصّب اقوام گذشته

قرآن می فرماید: «قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما کانَ یَعْبُدُ آباوءُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ»؛ «[به حضرت هود علیه السلام ] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور! [ما آماده ایم.]» پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم ابراهیم علیه السلام گفتند: «وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدینَ»؛ «ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند.» و قوم موسی علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: «أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا»؛ «آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی!» و در عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز گفتند: «بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا»؛ «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم.» و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: «أَ وَ لَوْ کانَ آباوءُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ»؛ «آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!» گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: «وَ کَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَهٍ مِنْ نَذیرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّهٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»؛ «و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم.»

۲٫ صلح حدبیّه و تعصّب مشرکان

مشرکان با اینکه در جریان صلح حدیبیه آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور جاهلی ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: «إِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُوءْمِنینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَهَ التَّقْوی وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیماً»؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست.»

حمیّت از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود. سپس به حالات روحی همچون خشم و تکبّر و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.

جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از جهل و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از ایمان.

۳٫ تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر

قرآن کریم می فرماید: «وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلی شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فیما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ»؛ «یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند.»

این آیه نشان می دهد که برتر دانستن یهود نسبت به مسیحیّت به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد.

اسلام معیار برتری را فقط تقوا و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.

تعصب مذموم در روایات
شیطان پیشوای متعصبان است. هنگامی که خداوند به فرشتگان دستور داد برای آدم علیه السلام سجده کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان. حضرت علی علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید:

«اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّهُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّهِ؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد.»

تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:

۱٫ از دست دادن ایمان

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است.»

۲٫ محشور شدن با اعراب جاهلی

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّهٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّهٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّهِ؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام[ محشور می کند.»

۳٫ عذاب آخرت

علی علیه السلام فرمود: «اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّهَ بِالسِّتَهِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّهِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَهِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی.»

۴٫ مطرود شدن

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّهٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّهٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّهٍ؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم[ بمیرد.»

۵٫ بازماندن از درک حقایق

اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد. از اینرو قرآن در جواب مشرکین مکّه که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم.» تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد می فرماید: «أَوَ لَوْ کَانَ ءَابَآؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْـءًا وَ لاَ یَهْتَدُونَ »؛ «آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!» این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.

۶٫ از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه

در آیه ۱۱۳ بقره خواندیم که یهود بر اثر تعصّب، مسیحیان را بی موقعیّت می شمردند و مسیحیان یهود را. این حالت بین اقوام و طوائف دیگری که گرفتار تعصّب هستند نیز به وجود می آید. اگر جامعه ای از مجموع چنین اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت. به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.

۷٫ ایجاد کینه

علی علیه السلام در این باره فرمود:

«فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّهِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّهِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَهَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَهَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت (ناروا) زادگاه کینه است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند.»

۸٫ کفر

در بخشی از آیات خواندیم که اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق کفر و ضلالت را در پیش گرفتند. و در یکی از این آیات خواندیم که:

«و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم.»

چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت.

۹٫ درد و رنج

قبل از ورود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه، سالها دو قبیله «اوس» و «خزرج» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.

ریشه های تعصّب
۱٫ تکبّر

در داستان شیطان، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتر بینی و تکبّر او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید. امام علی علیه السلام در این زمینه می فرماید:

«اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی.»

۲٫ مال و ثروت

علی علیه السلام فرمود:

«وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَهِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لاِآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها (ی گذشته) اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق کفر و ضلالت را در پیش گرفتند به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند.»

۳٫ جهل و بی خبری

در آیه ۱۱۳ سوره بقره خواندیم که: «کَذَ لِکَ قَالَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ»؛ «آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند.» معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است. واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: «حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ».

اگر چه جاهلیّت، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.

۴٫ حبّ شدید به پدران

در ذیل عنوان تعصّب قوم هود و اقوام دیگر، به آیات متعددی اشاره شد که در همه آنها این جمله «وَجَدْنا عَلَیْهِ آبائَنا»؛ و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.

۵٫ شخصیّت زدگی

«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.

علی علیه السلام در این باره می فرماید:

«اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَهِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَهَ عَلی رَبِّهِمْ وَجاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَهً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَهً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّهِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَهِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّهِ؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند.»

این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.

۶٫ انزوای فکری و اجتماعی

«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»

۷٫ تقلید کورکورانه

تقلید چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است. گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.

نقطه مقابل تعصّب
در مقابل تعصّب، حق پذیری و تسلیم در برابر دستورات الهی است.

حق پذیری نشانه ایمان، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُواْ فِیآ أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا »؛ «به پروردگارت سوگند که آنها ایمان نیاورده اند [و مؤمن نیستند]، مگر اینکه در اختلافاتشان تو را به داوری بطلبند و سپس از داوری تو در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.»

داستان ابن ابی یعفور
عبد اللّه بن ابی یعفور از شاگردان حضرت باقر و صادق علیهماالسلام و مصداق مؤمنی است که به مقام تسلیم رسیده بود. او روزی اناری را برداشت و به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: اگر به من بگویید: نصف این انار حلال است و نصف آن حرام، من قبول می کنم و می پذیرم. آری، این صفت، همان صفت تسلیم در مقابل حق است. قرآن کریم می فرماید: «وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ»؛ «هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و رسولش امری را حکم کنند، اختیاری در برابر فرمان آنها داشته باشد.»

راههای درمان تعصّب
برای تعصّب چون دیگر رذائل اخلاقی راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:

۱٫ توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها

در بخش ریشه های تعصّب به پنج گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد عامل اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و… .

۲٫ توجّه به آثار زیانبار تعصّب

انسان اگر کم ترین توجّهی به پی آمدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.

۳٫ تغییر و تعویض

راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.

این روش همان است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:

«اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.»

و در جای دیگر فرمود:

«اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَهَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَهِ الْحَقِّ وَاِغاثَهِ الْمَلْهُوفِ؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید.»

این کار، همان تغییر محتوای تعصّب و جهت صحیح دادن به آن است.

 

کبر:

کبر حالتی است که آدمى خود را بالاتر از دیگرى ببیند و اعتقاد برترى‏ خود را بر غیر داشته باشد. بزرگان اخلاق گفته اند، اساس تکبر این است که انسان از این که خود را برتر از دیگری ببیند، احساس آرامش کند و خود برتربینی، خودمحوری، برتری جویی و فخرفروشی از مفاهیمی هستند که ریشه آنها (تکبر) است.

تفاوت کبر با عجب
در عجب برای انسان خودپسند تفاوتی ندارد که پای شخص دیگری در میان باشد یا نه؛ ولى در کبر باید پاى فرد یا افراد دیگر نیز در میان آید تا فرد متکبر خود را از آن برتر داند و بالاتر بیند.

روایاتی در مذمت کبر
مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَجَهْدَهُ الْجَهِیدَ و َکَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّهَ آلَافِ سَنَهٍ لَا یُدْرَی أَمِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الاْخِرَهِ عَنْ کِبْرِ سَاعَهٍ وَاحِدَهٍ؛ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَی اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ کَلَّا مَا کَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّهَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکا؛ امیرالمؤمنان علیه السلام فرموده اند: از برنامه حضرت حق در رابطه با شیطان عبرت بگیرید، که اعمال طولانی، و سخت کوشی او را، به خاطر یک ساعت تکبر تباه کرد، در صورتی که خداوند را شش هزار سال بندگی کرد که معلوم نیست از سال های دنیایی است یا سال های آخرتی (که هر روزش هزار سال دنیایی است). چه کسی پس از ابلیس با آلوده شدن به گناهی چون گناه او از عذاب حق سالم می ماند حاشا خداوند هرگز انسانی را به عملی وارد بهشت نمی کند که به خاطر همان عمل فرشته ای را از آن جا بیرون کرد. (نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، خطبه قاصعه)
و َقَالَ علیه السلام إِیَّاکَ و َالْکِبْرَ فَإِنَّهُ أَعْظَمُ الذُّنُوبِ وَ أَلْأَمُ الْعُیُوبِ وَ هُوَ حِلْیَهُ إِبْلِیسَ؛ امیرالمؤمنان علیه السلام فرموده اند: بر تو باد دوری از کبر، زیرا آن از بزرگترین گناهان و مادر عیب ها است و آن لباس ابلیس است. (مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۲۹)
و َقَالَ علیه السلام أَقْبَحُ الْخُلُقِ التَّکَبُّر؛ امیرالمؤمنان علیه السلام فرموده اند: قبیح ترین خلق و خوی، تکبر است.
و َقَالَ علیه السلام شَرُّ آفَاتِ الْعَقْلِ الْکِبْرُ؛ امیرالمؤمنان علیه السلام فرموده اند: بدترین آفات عقل، کبر است.
عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ الْمَسْعُودِیُّ فِی إِثْبَاتِ الْوَصِیَّهِ، رُوِیَ أَنَّهُ أُوحِیَ إِلَی دَاوُدَ علیه السلام کَمَا أَنَّ أَقْرَبَ النَّاسِ إِلَی اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ الْمُتَوَاضِعُونَ کَذَلِکَ أَبْعَدُ النَّاسُ مِنَ اللَّهِ الْمُتَکَبِّرُونَ؛ در کتاب اثبات الوصیه روایت شده که به حضرت داود علیه السلام وحی شد: هم چنان که مقربترین مردم به خدای متعال در روز قیامت، متواضعین هستند، هم چنین دورترین مردم از پیشگاه الهی در قیامت، متکبران هستند.
جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ الْقُمِّیُّ فِی کِتَابِ الْمَانِعَاتِ، عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَال: لَا یَدْخُلُ الْجَنَّهَ إِنْسَانٌ فِی قَلْبِهِ حَبَّهُ خَرْدَلٍ مِنْ کِبْرٍ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده اند: کسی که در قلبش ذره ای از کبر باشد، داخل بهشت نمی شود.
احذر الکبر فإنه رأس الطغیان و معصیه الرحمن؛ امیرالمؤمنان علیه السلام فرموده اند: از تکبر بپرهیز که آن سرآغاز طغیان ها و معصیت و نافرمانی خداوند رحمان است. (غررالحکم، ص۳۰۹)
وَ قَالَ علیه السلام و َعَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَهً وَ یَکُونُ غَداً جِیفَه؛ و از آن خودخواه گردن کشی بتعجّبم که دیروز آبی گندیده و فردا لاشه کثیفی بیش نخواهد بود؛ چنین کسی کبر و نخوتش برای چیست و چرا اوّل و آخر خود را بیاد نمی آورد.

لجاجت:

لجاجت در لغت، به معنای پافشاری در انجام کاری که مخالف میل طرف مقابل باشد، و در اصطلاح به اصرار ورزیدن در کاری همراه با عناد که از انجام آن نهی شده، گفته می شود.

تفاوت لجاجت با جهالت
جهالت، ناشی از عوامل عارضی از جمله “طغیان هوای نفس” بوده؛ ولذا ممکن است با از بین رفتن این عوامل به سبب پیدا شدن مانع در برابر آنها یا در اثر حائل شدن زمان طولانی بین تصمیم و انجام گناه و… فرد متوجه زشتی اعمال سابق خود شده و از آن افکار و اعمال پشیمان گردد؛ در صورتی که لجاجت از روی عناد و تکبر بوده و از بد ذاتی ناشی می گردد؛ لذا با فروکش کردن هوس ها از بین نرفته و هیچگاه به شخص لجوج ندامت فورى دست نمى‏دهد؛ بلکه ما دامی که شخص زنده است این حالت زشت نیز زنده خواهد ماند؛ مگر آن که خدا بخواهد او را هدایت کند.

ثمره ی تفاوت این دو صفت در عقوبت اعمالی است که از روی لجاجت یا جهالت انجام می گیرد؛ چون، گناهانی که از روی جهالت باشد به شرط توبه بخشیده می شود؛ در حالی که گناهانی که از روی لجاجت رشد یافته اند، قابل بخشش نیستند؛ چنانچه خداوند در قرآن می فرماید: «إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَهٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیب‏…» پذیرش توبه از سوى خدا، تنها براى کسانى است که کار بدى را از روى جهالت انجام مى‏دهند سپس زود توبه مى‏کنند… البته پذیرش توبه در صورتى است که این عمل زشت ناشی از جهالت باشد نه از روی لجاجت.

لجاجت در قرآن
یکی از پلیدترین صفاتی که در قرآن از آن به صراحت یا به صورت مفهومی یاد شده و مورد سرزنش قرار گرفته، لجاجت و اصرار ورزیدن بر سخنان و عقاید باطل است که منجر به تکذیب انبیاء، آیات الهی و حتی به قتل انبیای الهی می گردد. این صفت ناشی از عوامل خاصی بوده و آثار مخرب گوناگونی دارد؛ که به ذکر مهمترین آنها می پردازیم:

عوامل لجاجت
۱٫ تقلید کورکورانه: یکی از عواملی که برای لجاجت متصور است، تقلید بی چون و چرا از عقاید دیگران است؛ چرا که گاهی با استناد به آن حکم عقل را سرکوب کرده و جلوی واضح ترین برهان ها و معجزات ایستادگی می کنند، قرآن کریم به نکوهش این گونه تقلید از سوی افراد پرداخته و آن را رد می کند: «وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لایَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لایَهْتَدُونَ»[۶] و هنگامى که به آنها گفته شود: به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر بیایید! مى‏گویند: “آنچه از پدران خود یافته‏ایم، ما را بس است!” آیا اگر پدران آنها چیزى نمى‏دانستند و هدایت نیافته بودند (باز از آنها پیروى مى‏کنند)؟!

بر اساس این آیه، هنگامی که کفار به سوی کتاب خدا و رسول او دعوت می شدند، به دلیل تقلید بی قید و شرط از آداب نیاکان خود، در مقابل این دعوت ایستادگی کرده و از پذیرش آن خودداری می کردند.

۲٫تکبّر و استکبار:

عامل دیگری که قرآن برای لجاجت متذکر شده، استکبار است. مستکبر به کسى گفته می شود که بخواهد با ترک پذیرفتن حق خود را بزرگ جلوه داده و خود را بزرگتر از آن بداند که حق را بپذیرد. این حسِ خود برتربینی به شخص اجازه نمی دهد که به سخنی غیر از سخن خود گوش کند و به همین جهت بدون هیچ دلیل و حجتى از انقیاد در برابر حق سر برمى‏تابد.

«فَالَّذِینَ لایُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَهٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ»[۹] اما کسانى که به آخرت ایمان نمى‏آورند، دلهایشان (حق را) انکار مى‏کند و مستکبرند.

آثار لجاجت
۱٫محرومیت از درک آیات الهی:

یکی از آثار لجاجت اینست که افراد لجوج از درک حقایق آیات الهی محرومند: «و هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراکِباً و… إِنَّ فِی ذلِکُمْ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُون‏» اوست خدایى که از آسمان باران فرستاد و بدان باران هر گونه نباتى را رویانیدیم و از آن نبات ساقه‏اى سبز و از آن دانه ‏هایى بر یکدیگر چیده‏… که در آن، نشانه‏ هایى (از عظمت خدا) براى افراد با ایمان است!

در این آیه‏ تدبیر نظام روئیدنى‏ها، آیتی مخصوص به مردم با ایمان شمرده شده و تناسب این اختصاص روشن است؛ چون این نوع تدبر و تفکر، احتیاج به تحصیل علم خاصی ندارد؛ بلکه هر فهم عادى نیز اگر دلش به نور ایمان منور شده و پلیدی عناد و لجاجت آن را آلوده نکرده باشد، مى‏تواند با آن فهم عوامیش در آن نظر کرده و پى به صانع آن ببرد.

۲٫انکار آیات الهی:

اثر دیگر لجاجت انکار کردن آیات الهی است، چرا که این صفت باعث مى‏شود که علاوه بر محروم شدن از درک آیات الهی، دائما حالت انکار به خود گرفته و با بهانه جویی های گوناگون، از پذیرش حق سربتابند وگرنه آیات الهی براى آنها که حقجو و متواضع در مقابل حقیقتند، آشکار است؛ این در حالی است که اهل ایمان به محض روبرو شدن با آیات خداوند، به آیت بودن آن پی برده و آن را وسیله ی اتصال به محبوب خود قرار می دهند.

«…فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلا…» …آنان که ایمان آورده‏اند، مى‏دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان و اما آنها که راه کفر را پیموده‏اند، (این موضوع را بهانه کرده) مى‏گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!…

«فَالَّذِینَ لایُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَهٌ…‏» اما کسانى که به آخرت ایمان نمى‏آورند، دلهایشان (حق را) انکار مى‏کند…

۳٫غرق در گناهان:

یکی از پیامدهای لجاجت فرو رفتن در گناهان بوده؛ که علت اصلی آن همان حق گریزی است؛ که انسان لجوج را غرق در گناه کرده و در باتلاق انبوهی از گناهان فرو می برد:

«وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالْإِثْمِ…» و هنگامى که به آنها گفته شود: از خدا بترسید! (لجاجت آنان بیشتر مى‏شود) و آنها را به گناه مى‏کشاند…

در حقیقت این آیه به یکى از صفات زشت منافقان اشاره کرده؛ که آنها بر اثر تعصب و لجاجت در برابر هیچ حقیقتى، تسلیم نمى‏شوند و همین لجاجت آنها را به بدترین گناهان مى‏کشاند.

یهود، مسیحیّت و لجاجت
با این که قوم یهود، در ایمان آوردن و یا جزیه دادن مانند نصارا مختار بودند، اما از آنجا که خود را نژادِ برتر مى‏دانستند، از قبول آئین اسلام که از نژاد یهود برنخاسته بود سر باز زده و به آسانى اسلام را قبول نکردند، بلکه مدتها با لجاجت در عصبیت خود پافشارى کرده، خدعه ها بکار بردند، عهدشکنى‏ها کردند و بالآخره صفحات تاریخ پر از خاطرات تلخى است که مسلمین آن روز از لجاجت های یهود دیدند؛ که البته این اعمال لجوجانه منحصر به بعد از اسلام نبوده و متن تاریخ خود گویای این مطلب است. قرآن درباره ی شدت لجاجت قوم یهود با مؤمنان می فرماید: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُود…» به طور مسلم، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهى یافت‏…

اما ملت نصارا در مقایسه با قوم یهود، پس از تشخیص حقانیت دین اسلام بدون مبارزه با کمال شیفتگى به آن گرویده‏اند، در حالی که هیچ اجبار و اکراهى در کارشان نبوده و مى‏توانستند با جزیه دادن به دین خود باقى مانده و نسبت به آن پایدارى و وفادارى کنند، ولیکن در عین حال لجاجت نورزیده، اسلام را بر دین خود ترجیح داده و ایمان می آوردند ولذا قرآن درباره آنها فرموده: «…وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لایَسْتَکْبِرُون‏» و نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى‏یابى که مى‏گویند: “ما نصارى هستیم” این بخاطر آن است که در میان آنها افرادى عالم و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق) تکبر نمى‏ورزند.

قرآن، علت گرایش‏ نصارا به اسلام‏ را در سه چیز می داند:

در بین ملت ها، نصارا، علمای زیادی داشتند.
در بینشان زهاد و پارسایان زیادی بود.
ملت نصارا، مردمى متکبر نبودند.
البته نباید آیات فوق را به عنوان یک قانون کلى درباره ی همه مسیحیان دانست‏، چون تاریخ گذشته و معاصر به ما مى‏گوید: مسیحیان قرون بعد از صدر اسلام، درباره ی اسلام و مسلمین، مرتکب جنایاتى شدند که دست کمى از لجاجت یهود نداشت، جنگ هاى طولانى و خونین صلیبى در گذشته و تحریکات فراوانى که امروز از ناحیه استعمار کشورهاى مسیحى بر ضد اسلام و مسلمین مى‏شود، چیزى نیست که بر کسى پنهان باشد لذا باید گفت این آیات درباره ی جمعى از مسیحیان معاصر پیامبر اسلام نازل شده است‏.

عاقبت لجاجت
۱٫دنیوی:

خداوند نخست افراد لجوج را جهت مجازات تربیتی در سختى و رنج قرار داده تا به ضعف و ناتوانى خود پی برده و از مرکب غرور پیاده شوند و در صورت عدم اصلاح آنها را با مجازات های ریشه کن کننده گرفتارشان می سازد:

«وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُون‏»و اگر به آنان رحم کنیم و گرفتاری ها و مشکلاتشان را برطرف سازیم، (نه تنها بیدار نمى‏شوند بلکه) در طغیانشان لجاجت مى‏ورزند و (در این وادى) س رگردان مى‏مانند!

۲٫اخروی:

انسان لجوج که به اندرز ناصحان و به هشدارهاى الهى، گوش فرا نداده بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود بر خلافکارى‏هایش مى‏افزاید، چیزی جز آتش دوزخ او را رام نمى‏کند، و لذا خداوند مى‏فرماید: «وَإِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»  و هنگامى که به آنها گفته شود: از خدا بترسید! (لجاجت آنان بیشتر مى‏شود) و لجاجت آنها را به گناه مى‏کشاند. آتش دوزخ براى آنها کافى است و چه بد جایگاهى است!

 

غفلت:

غفلت حالتى است که بر قواى ادراکى انسان عارض مى‏شود و کارایى آنها را مختل مى‏سازد. معمولاً هر غفلت ناشى از یک توجه است. یعنى هرگاه قواى ادراکى انسان به شدت متوجه یک امر باشند، از امور دیگر غافل مى‏شوند. اگر قواى ادراکى کسى تحت اختیار او باشد و او بتواند توجه خود را از چیزى منصرف کند و به چیز دیگرى روى آورد، در حقیقت یک مهارت نفسانى را دارا شده است. این مهارت نفسانى، به خودى خود داراى ارزش اخلاقى نیست؛ نه مى‏توان کسى را که داراى چنین مهارتى است مدح کرد و نه مى‏توان فاقد این مهارت را نکوهش نمود.

با این توضیحات غفلت را به دو نوع تقسیم مى‏کنیم:

نوع اول، غفلت کسى است که قدرت تمرکز خود را از دست مى‏دهد و توجه او در هر لحظه به سوى چیزى است.
نوع دوم، غفلت کسى است که توجه خود را به امورى مى‏دهد که بایسته توجه نیستند و یا امورى بى اصالت هستند که توجه اصلى نفس نباید به آنها تعلق گیرد.
غفلت نوع اول را مى‏توان نوعى بیمارى شمرد. این بیمارى البته مى‏تواند ریشه در غفلت نوع دوم داشته باشد، ولى لزوماً چنین نیست؛ بلکه ممکن است حوادث زندگى و مصائب و مشکلات، کسى را به مشکل عدم تمرکز مبتلا سازد؛ چنین عدم تمرکزى مى‏تواند به حرکت کمالى انسان آسیب برساند، ولى در صورتى که این غفلت ناشى از غفلت نوع دوم نباشد، شخص غافل در برابر آسیب هاى احتمالى معذور خواهد بود.

غفلت نوع دوم ریشه در بینش و روش زندگى فرد دارد؛ به عبارت دیگر غفلت از امور اصیل و ارزشمند حیات مى‏تواند ناشى از نگرش نادرست به حقایق عالم باشد و نیز مى‏تواند از رفتار ناموافق و نامطابق فرد با عقایدش ریشه گیرد.

کسى که از آگاهى فطرى خویش به خداوند و از قوه خداداد عقل، بهره مناسب را در جهت تکمیل خداباورى نمى‏برد و از پروردگار خویش غافل مى‏شود، توجه خود را به دنیا به معناى وسیع آن معطوف مى‏نماید و از حقیقت عالم چشم مى‏پوشد و همه قواى ادراکى خود را متوجه عمران دنیاى خود مى‏کند. او از توانایی هاى خود براى لذت حیوانى و کسب قدرت و شهرت استفاده مى‏کند و دیگر نمى‏تواند قواى خویش را براى سنجیدن مصالح خود در رابطه با آخرت بکار گیرد. به عبارت دیگر قواى او از فرط اشتغال به امور غیراصیل، از موضوع اصلى حیات غافل مى‏شوند و کارایى خود را از دست مى‏دهند.

همچنین است کسى که به رتبه معرفت خداوند مى‏رسد و به آخرت معتقد مى‏شود و به دین الهى اقرار مى‏کند؛ ولى على رغم آن عقاید، در جهت رضاى خداوندو عمران ‏آخرت خویش عمل نمى‏کند و از دین الهى تخلف مى‏کند. چنین فردى نیز اندک‏ اندک از توجه به امور اصیل حیات، یعنى ذکر خدا، عمل براى او و اصلاح آخرت غافل مى‏شود و همه قواى ادراکى او متوجه دنیا مى‏گردد.

قرآن کریم تأثیر غفلت را بر ناتوانى قواى ادراکى و در نهایت اختلال خرد انسان بارها ذکر کرده است:

«ولقد ذرأنا لجهنم کثیراً من الجن والانس لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعینٌ لایبصرون بها ولهم ءَاذانٌ لایسمعون بها اولئک کالا نعم با هم اضل اولئک هم الغفلون»؛
و در حقیقت بسیارى از جنیان و آدمیان را براى جهنم آفریده‏ایم، زیرا دلهایى دارند که با آنها حقایق را دریافت نمى‏کنند و چشمانى دارند که با آنها نمى‏بینند و گوش هایى دارند که با آنها نمى‏شنوند. آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه ترند، آنان همان غافلانند.

قرآن قبل از این آیه درباره کسى سخن گفته که نشانه‏ هاى حقایق الهى به او داده شده است. در حالى که از آنها روگردان شده است؛ در حالی که آن نشانه‏ها مى‏توانست موجب رفعت او باشد یعنى مى‏توانست او را به علم و شناخت خداوند و ایمان به او برسانند ولى او به سبب گرویدن به دنیا و پیروى از هواى نفس، از گمراهان شده و آیات خداوند را تکذیب کرده است.

چنین کسى به سبب توجه به دنیا که امرى گذرا و غیراصیل است، از توجه به آیات الهى و ایمان و مخالفت با هواى نفس که امورى اصیل هستند غافل مى‏شود و قواى ادراکى او کارآیى خود را از دست مى‏دهند. بدون شک مقصود از چشمى که نمى‏بیند و گوشى که نمى‏شنود، چشم کور و یا گوش کر نیست زیرا چهارپایان که مشابه اینان هستند اندام هاى بینایى و شنوایى سالمى دارند. با این تفاوت که حیوانات از این اندام ها براى ادراک چیزى استفاده مى‏کنند که در خور حدّ وجودى آنهاست، ولى غافلان از این اندام ها و از قوه تعقل و فهم خود براى ادراک چیزى استفاده مى‏کنند که از حدّ وجودى آنها فروتر است و آنها براى آن آفریده نشده‏اند و از همین روست که غافلان از چهارپایان پست‏تر و گمراه‏تراند.

«اقترب للناس حسابهم و هم فى غفله معرضون مایأتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه و هم یلعبون لاهیهً قلوبهم»؛
وقت حساب مردم نزدیک شده است و آنان در بى خبرى رویگردانند هیچ پند و یادآورى تازه‏اى از پروردگارشان نیامد مگر این که بازیکنان آن را گوش دادند در حالى که دلهایشان مشغول است.

در این آیه گفته شده است که غافلان به پند خداوند گوش مى‏دهند (استماع مى‏کند) و فقط آن پندها را مى‏شنوند، در حالى که دلهاى آنان مشغول چیزهاى دیگر است. اشتغال به چیزهاى دیگر ناشى از ضعف قواى ادراکى نیست، بلکه ضعف قواى ادراکى ناشى از مشغول بودن قلب به چیزهاى بیهوده است. این اشتغال چنان اختلالى در درک حقیقت ایجاد مى‏کند که حتى با گوش دادن به پند الهى، درک درستى حاصل نمى‏شود.

غفلت از حقیقت هستى و مسیر واقعى حیات، در هر شرایط فردى و محیطى ممکن است رخ دهد. همان طور که هوشیارى و تذکر نسبت به حقیقت هستى و صراط مستقیم و آخرت ممکن است در هر شرایطى واقع شود. نمونه‏هاى روشن این دو ادعا را در تاریخ پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله مى‏توان سراغ گرفت. ایشان پیش از بعثت در جامعه‏اى آکنده از شرک و گمراهى زندگى مى‏کردند و در حالى که غفلت همه جا را فراگرفته بود قلب بیدار او پذیراى وحى الهى شد. پس از بعثت و در اوج اقتدار اسلام و در حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که بیدارکننده دلها بود، دلهاى خفته‏اى وجود داشت که هرگز بیدار نشد و تا لحظه مرگ پرده غفلت را ندرید.

البته نباید از این نکته غافل بود که محیط و جامعه الهى زمینه مساعدى براى دورى از غفلت و بیدارى دل فراهم مى‏سازد و اجتماع غافل زمینه غفلت مردم را مهیاتر مى‏کند اما با وجود این، راه براى هیچکس مسدود نیست. رسیدن به معرفت خدا و سلوک در طریق او براى همه مردم در همه اعصار ممکن است؛ جز آن که در برخى جوامع دشوارتر و در نتیجه شمار سالکان طریق هدایت کمتر است.

البته غفلت مفهوم وسیع و گسترده ای دارد؛ شامل غفلت از خدای متعال و غفلت از ناپایداری دنیا و غفلت از شیطان و از وسوسه های او و در یک بیان کلی، غفلت از اموری که به نوعی با سعادت انسان ارتباط دارد.

روایاتی در باب غفلت
…یا أحمد أنت لاتغفل أبدا من غفل عنی لاأبالی بأی واد هلک…
خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله در معراج: ای احمد! هرگز غافل مشو؛ هر کس از من غافل شود، من نسبت به این که در کدام راه، هلاک و نابود می شود، اعتنا نمی کنم. (ارشادالقلوب، ج۱، ص۲۰۵)

…وَ قِیلَ لَهُ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ أَوْصِ فَقَالَ اثْنُوا لِی وِ سَادَهً ثُمَّ قَال… فَیَا لَهَا حَسْرَهً عَلَی کُلِّ ذِی غَفْلَهٍ أَنْ یَکُونَ عُمُرُهُ عَلَیْهِ حُجَّهً أَوْ تُؤَدِّیَهُ أَیَّامُهُ إِلَی شِقْوَه…
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: ای وای! بر غافلی که عمرش، حجتی علیه اوست و روزگارش او را به بدبختی کشاند. (الکافی، ج۱، ص۲۹۹)

الغفله أضر الاعداء.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: غفلت از بزرگترین، دشمنان انسان است. (غررالحکم، ص۲۶۵)

الغفله ضلال النفوس و عنوان النحوس.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: غفلت مایه گمراهی افکار و سرلوحه نحوست ها است.

احذروا الغفله فإنها من فساد الحس.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: از غفلت بپرهیزید، چون غفلت باعث فساد حس می شود.

غرور:

کلمه ی غرور در لغت به معنای فریب خوردن و فریفته شدن و گول خوردن می‌باشد. و در اصطلاح عبارت است از «اعتماد و تکیه کردن نفس به آنچه که مطابق هوی و هوس باشد و طبع انسان به خاطر شبهه‌افکنی و فریب شیطان به آن گرایش یابد. پس هر کس بر اساس شبهه فاسدی معتقد شود که در دنیا یا آخرت به خیر و سعادت رسیده مغرور است».

غرور یکی از مرض های قلبی است که انسان را از درون تهی می‌کند و اعمال و رفتار انسان را نابود می‌کند و در حقیقت به جای این که پروردگار بی‌همتا را پرستش کند از نفس، مال، مقام و علمش بتی ساخته و آنها را عبادت می‌کند.

ریشه‌های غرور
جهل و نادانی: انسان سراسر ضعف و عجز و ناتوانی است، هزاران نقص و نیاز وجودش را فراگرفته و در اثر ناآگاهی از حقیقت خویش، امتیازات و کمالاتی را در خود توهم کرده به غرور مبتلا می‌گردد و به سبب علاقه شدید به خویشتن، دیگران را پایین‌تر و فاقد کمالات به حساب می‌آورد و به خاطر غرور، دیگر نمی‌تواند حقیقت را تشخیص دهد و پیوسته در مسیر گمراهی گام برمی‌دارد.
کمبود ظرفیت: انسانها از نظر استعدادهای درونی یکسان نبوده و دارای قابلیت‌ها و ظرفیت‌های متفاوت می‌باشند. برخی با مشاهده کم‌ترین امتیاز مادی یا مقام و مرتبه معنوی خود را گم‌ کرده، آنچنان مست غرور و تکبر می‌شوند که گویی قلّه‌های کمال و مدارج بلند علم و معرفت را فتح کرده‌اند: ولی اگر به دید انصاف نظر شود اولاً معلوم نیست که برتری‌ها و فضیلت‌های شخص مغرور دارای ارزشی حقیقی باشد ثانیاً بر فرض دارابودن ارزش حقیقی اصولاً از ما نیست، بلکه در حقیقت، امانت و عاریه‌ای است که در اختیار ما قرار گرفته و صاحب اصلی آن آفریننده آسمان‌ها و زمین است و خردمند را شایسته نیست که به آنچه در حقیقت از دیگری است فخر بفروشد و مباهات نماید، خصوصاً اگر مایه افتخار خود را در معرض فنا و نابودی ببیند.
عقده حقارت: یکی دیگر از ریشه‌های غرور، عقده حقارت و نوعی پستی و ذلت است که شخص مغرور در باطن خویش احساس می‌کند و با ابزار بزرگی و دست زدن به کارهایی که شایسته او نیست می‌کوشد تا حقارت درونی خویش را از مردم پنهان کرده و شکست و واماندگی خود را از قافله ره‌پویان طریق کمال و سعادت جبران نماید.
امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: «هیچ کس لاف بزرگی نمی‌زند مگر به خاطر ذلتی که در خود احساس می‌نماید».

روان‌شناسان و دانشمندان امور تربیتی بر این نکته تأکید دارند که هر نوع انگیزه برتری خواهی و کبر و غرور ریشه در احساس عدم امنیت روحی داشته و از عقده حقارت نشأت می‌گیرد.

کسانی که در آنها زمینه غرور هست.
کافران: گروهی از کافران را زندگی دنیا فریفته است و گروه دیگر را شیطان فریب می‌دهد. آنان، دنیای زودگذر را برای خودشان اصل و هدف انتخاب کرده‌اند و به خاطر همین تا آنجا که بتوانند تاخت‌ و تاز کرده تا مرحله فرعون و نمرود و معاویه و یزید شدن پیش می‌روند؛ آنان برابر حق قرار گرفته‌اند و خدا آنان را به حال خودشان رها کرده و به سبب نعمت های ظاهری دنیا فکر می‌کنند که از عذاب ایمن هستند در حالی ­که این گونه نیست.
قرآن کریم در این‌باره می‌فرماید: «این ها همان کسانی هستند که آخرت را به زندگی دنیا فروخته‌اند، لذا مجازات آنها تخفیفی داده نمی‌شود و کسی آنها را یاری نخواهد کرد.»

گنهکاران: کسانی هستند که از گناه دوری نمی‌کنند و می‌گویند خدا بخشنده است و ما به عفو و گذشت او امیدواریم. آنها به این امید تکیه دارند و در اعمال خود سهل‌انگار هستند و گمان می‌کنند چنین امیدواری مقام ستوده‌ای در دین است،‌ چنین افرادی خود را از غضب الهی، ایمن می‌دانند.
پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: «شخص هوشیار کسی است که نفس خود را به خدمت گیرد و برای پس از مرگ تلاش کند و فرمود احمق کسی است که از هوای نفسانی پیروی کند و به خدا آرزو (امید‌ بی‌جا) داشته باشد».

امیدواری صحیح به خداوند جایی است که شخص گنهکار از گناهان خویش پشیمان شود و توبه کند. چنین شخصی باید به خدای کریم امیدوار باشد، چنان که قرآن کریم می‌فرماید: «ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را می‌آمرزد همانا او بسیار آمرزنده و مهربان است و به درگاه پروردگارتان توبه کنید و در برابر او تسلیم شوید».

عابدان غافل: هنگامی که انسان خود را از چیزی برخوردار می‌بیند که دیگران فاقد آن هستند، به تناسب بالا بودن ارزش آن و کمبود ظرفیت خود، شا‌د شده و به خود می‌بالد. کسی که موفق به عبادت می‌شود در اثر غفلت و کمبود ظرفیت، خود را برتر از دیگران پنداشته و غرور دامن‌گیر او می‌گردد؛ بامداد شبی که پیامبر صلی الله علیه و آله به معراج تشریف بردند شیطان خدمت آن حضرت مشرف شد و عرض کرد؛ یا رسول الله! شب گذشته که به معراج تشریف بردید در آسمان چهارم منبری شکسته و سوخته و به رو افتاده بود، می‌دانید آن منبر از آن کیست؟ فرمودند: از کیست؟ عرض کرد: آن منبر از من بود بالای آن می‌نشستم؛ تمام ملائکه از عبادت من تعجب می‌نمودند، ناگاه دیدم امر برعکس شد و اینک کسی در پیشگاه خداوند از من بدتر نیست.
یا محمد مبادا به خودت غرور راه دهی، چه آن که از کارهایی است که کسی از عواقب آن آگاه نیست. چنین افرادی باید توجه داشته باشند که توفیق این عبادت اندک از خداست، علاوه بر آن معلوم نیست عبادت شخص حتماً مقبول درگاه حق واقع شده باشد.

جویندگان علم[۸]غرور علمی، آفت خطرناکی است که همواره جویندگان علم را تهدید کرده و سرچشمه مفاسد فراوانی در جهان گشته است.
به جرأت می‌توان گفت که اکثر قریب به اتفاق کسانی که در مسیر تحصیل علم و کسب دانش گام برمی‌دارند، چنانچه در مقام اصلاح نفس و تهذیب و خودسازی نباشند، به این بیماری خطرناک گرفتار خواهند شد و رهایی از آن نیز جز با تلاش‌های گسترده و مجاهدت‌های بسیار سخت میسر نمی‌گردد و در روایتی از امام صادق علیه السلام تحصیل‌کنندگان علم به سه دسته تقسیم شده‌اند که از جمله آنان کسی است که علم را برای برتری‌جویی و فریفتن دیگران می‌طلبد؛ چنین شخصی نیرنگ‌باز است و بر همدوشان خود گردن فرازی می‌کند و در پایان روایت آمده که چنین فردی دینش را از دست می‌دهد.

صاحبان مال و مکنت: افراد کم ظرفیت‌ هنگامی که به مال و منال دست می‌یابند خود را گم کرده، مست غرور می‌شوند چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمایند: «چهار نوع مستی وجود دارد: مستی شراب، مستی مال، مستی خواب و مستی ریاست و قدرت».
برای چنین افرادی، مال و ثروت و حسب و نسب، پُست و مقام، قدرت و سلطنت، فرزند و فامیل، مرید و هوادار و امثال آنها اصل است.

به همین جهت با برخورداری از کم‌ترین امتیازی از این قبیل، مغرور آن‌ها شده و آن‌چنان در پندار باطل فرو می‌روند که برای هیچ‌کس ارزشی قایل نبوده و آبرو و حیثیت دیگران در نظرشان بی‌ارزش جلوه می‌کند و از این حقیقت غافلند که دنیا و زرق آن دیر نمی‌پاید و بزودی همه آن‌ها همچون خود آنان دستخوش باد فنا و طعمه مرگ و نیستی خواهد شد و چیزی که زوال می‌پذیرد شایسته غرور و بزرگی نباشد.

دنیا متاع غرور
بیشترین عاملی که باعث فریب خوردن انسان می‌شود زرق و برق‌های زودگذر دنیوی است که با دل‌بستن به مطامع دنیوی روشنی توحیدی درونی انسان خاموش می‌شود و دیگر نمی‌تواند هدف اصلی را ببیند و راه را گم می‌کند و در دره منیّت و خودخواهی سقوط می‌کند.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند: «دل‌بستن به دنیا، بزرگترین فریب است».

و در جای دیگر می‌فرمایند: «از فریب دنیا بپرهیزید؛ زیرا دنیا هر خوبی و نعمتی که فریبکارانه به انسان دهد، همواره پس می‌گیرد و کسی را که به دنیا دل ببندد و در آن‌جا خوش کند، کوچ دهد».

باید از گذشتگان عبرت بگیریم؛ کسانی که از هر گونه امکانات و آسایش دنیوی بهره‌مند بودند و زر و زور مادی قابل توجهی داشتند ولی امروزه نه از خودشان اثری هست و نه از کاخ ها و ثروتشان اثری دیده می‌شود و نعمت و موقعیت همچون سایه‌ای زودگذر است و انسان خردمند هیچگاه فریب دنیا را نمی‌خورد و همیشه هدف اصلی که همان رسیدن به کمال انسانیت است را دنبال می‌کند و در جاهایی که احتمال لغزش وجود داشته باشد پا نمی‌نهند.

 

خودستایی:

بسیاری از انسانها، بی‌توجه به مقام و منزلتی که در نزد پروردگار دارند و نیز غافل از وسوسه شیطان، همواره تمام افعال و اعمال خود را صحیح و درست می‌انگارند.

غرور و خودستایی این عده موجب گمراهی آنان شده و هرگز خود را مورد عتاب و خطاب قرار نمی‌دهند و بدین خاطر نمی‌توانند نواقص و معایب خویش را ترمیم و جبران کنند. چرا که خود را مبّرا از خطا و گناه می‌دانند و اگر اعتراف اندکی هم به اشتباه خود کنند، آن را کوچک شمرده و خود را بی‌نیاز از محاسبه نفس و مبارزه با این آفت بزرگ اخلاقی می‌دانند. باید دانست که خودستایی با واژه‌های مدح و تزکیه شناخته می‌شود. مدح در لغت به معنای ستایش است و ستایش، نسبت دادن صفات و رفتار نیک به خود یا دیگران، جهت بزرگداشت است. و تزکیه، پاکیزه نشان دادن خود است. گاهی تزکیه عملی است و آن تهذیب نفس است که کار مطلوبی می‌باشد و گاهی تزکیه زبانی است و آن خودستایی و تکبر است که نامطلوب می‌باشد. در اصطلاح، خودستایی عبارت است از این که: آدمی در مقام اثبات کمال و نفی نقص از خود برآید؛ که آن از نتایج عجب است. روشن است که خودستایی و تفاخر به حکم شرع و عقل ناپسند است. زیرا هر که حقیقت‌ خود را بشناسد و به ناتوانی خود آگاه باشد، دیگر زبان به مدح‌ خود نمی‌گشاید.

آیات و روایات در باب خودستایی
خودستایی و خود را برگزیده و ممتاز دانستن، مورد نکوهش قرآن است. قرآن در مقام مذمت اشخاصی که خود را می ستایند چنین می‌فرماید: «آیا ندیدی کسانی را که خودستایی می‌کنند؟! (این خودستایی ها، بی‌ارزش است) بلکه خدا هر کس را بخواهد، ستایش می‌کند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد». یعنی خودستائی نکنید زیرا خدا بهتر می‌داند که افراد پرهیزکار چه کسانی هستند. در اخبار وارد شده است که تزکیه المرء نفسه قبیح. یعنی قبیح است که مرد خویشتن ستائی کند (بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ) یعنی بلکه خدای علیم هر کسی را که بخواهد مورد ستایش قرار می‌دهد.

و نیز در آیه دیگر می خوانیم: «او نسبت به شما از همه آگاهتر است از آن هنگام که شما را از زمین آفرید و در آن موقع که به صورت جنین هایی در شکم مادرانتان بودید پس خودستایی نکنید، او پرهیزگاران را بهتر می‌شناسد!».

در تفسیر این آیه آمده است: این قسم از تزکیه درباره خویشتن و این که کسی خود را بستاید مذموم است و خدای تعالی از آن نهی کرده می‌فرماید: “فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ” و نهی خدای تعالی از این قسم تزکیه، خود نوعی ادب کردن بندگان است؛ چون مدح کردن انسان از خود، هم از نظر عقل و هم از نظر شرع قبیح است.

این رذیله اخلاقی، مورد نهی روایات قرار گرفته و به دوری از آن تأکید شده است که می‌توان به روایات ذیل اشاره کرد:

از معنی آیه «فلا تزکوا انفسکم» از امام صادق علیه السلام سؤال شد. پس آن حضرت فرمود: «گفتار انسانی که (در مقام تزکیه و خودستایی) گوید: دیشب نماز خواندم، دیروز روزه گرفتم و مانند این».
امام علی علیه السلام می‌فرمایند: «زشت‌ترین راستی، ستایش کردن مرد است بر نفس خود».
و نیز می فرمایند: من مدح نفسه ذبحها؛ هر که نفس خود را ستایش کند، آن را بکشد. پس مبادا نفس خود را با خودستایی به گرداب هلاکت بیاندازیم و از مقام انسانیت دور شویم.

اقسام خودستایی
اگر خودستایی به صورت بیماریی واگیردار درآید و به گروه ستایی و جامعه ستایی تبدیل گردد، بلای عظیمی خواهد شد. برای مدح و خودستایی اقسامی ذکر کرده اند:

۱) گاهی انسان در ستایش خود، دروغ می‌گوید.
۲) گاهی سخن و ستایش او کذب نیست؛ یعنی حقیقتاً درجه‌ای علمی یا کمالی علمی دارد اما همین عجب و غرور، زشت است. خودستایی به این معنا که من این کمال را دارم، مذموم است.
در این باب باید گفت که گاهی کسی کمال علمی یا عملی را دارد و ضرورت هم اقتضا می‌کند که خود را به داشتن آن معرفی کند و این مورد از باب خودستایی و خودپسندی نیست؛ بلکه از باب اتمام حجت است. چنانکه ائمه خود را این گونه برمی شمردند.

از طرف دیگر باید دانست که گاهی تزکیه نفس به علم است مثل این که به مردم یادآوری کند که صاحب علوم کثیره است و استادان نامداری دیده است. گاهی تزکیه نفس در عبادت است مثل این که از نمازها و روزه‌های خود یاد کند. گاهی تزکیه نفس به طور کنایی مطرح می‌شود نه صریحاً؛ مثل این که بگوید فلان حاجت را از خدا خواستم و فوراً به اجابت رسید که غرضش این است که بگوید مستجاب الدعوه است.

پیامدهای خودستایی
هر عملی در آثاری را به دنبال دارد که زندگی را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، برای رذیله خودستایی نیز آثاری را برشمردند که ما به بعضی از این موارد اشاره می‌کنیم:

۱- خودستایی خشم و غضب خداوند را به همراه دارد.
۲- خودستایی موجب، تکبر می شود.
۳- رذیله عجب، از خودستایی و حب نفس پیدا می شود و سر منشأ تمام خطاهای انسانی و رذایل اخلاقی حب نفس است.
۴- خودستایی موجب ضایع شدن علم و مخرب دین است.
۵- صاحب صفت خودستایی از شایبه‌ ریا خالی نیست.
۶- بیماری های روحی در أثر دو چیز بوجود آید که یکی از آنها خودستایی است.
۷- خودستایی موجب آزار دیگران است.
۸- هر کس ‌خودستائی نماید در نظرها پست می‌گردد و از این جهت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «ستایش مرد از خودش، قبیح است‌».
۹- بزرگترین عصیان و خلاف، خودستایی است.
۱۰- خودستایی از آنجا که بیانگر اعتقاد انسان به کمال خویشتن است مایه عقب‌ماندگی او است. چرا که رمز تکامل “اعتراف به تقصیر” و قبول وجود نقصها و ضعفها است.
۱۱- صاحب صفت خودستایی، خدا را از یاد می‌برد و نعمتی را که در اختیار دارد حاصل هوش و تلاش خود می‌داند و به این فکر نمی‌افتد که خدا این نعمت را به او داده است.
۱۲- از اندرزهای حضرت مسیح علیه السلام در انجیل آمده است: خودستائی در دین، در رأس بدیهای معروف و مشهور است.
۱۳- حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: خودستایی، سبب قساوت و تیره بودن قلب است.
۱۴- محروم و رانده شدن از مقام قرب خداوند و از اعدا و مخالفین محسوب شدن به واسطه خودستایی است.

علل خودستایی
آدمی برای این که بتواند راه را برای خودستایی بر خود ببند. باید عللی که او را به سوی آن عمل می‌کشاند، شناسایی کند. از جمله این عوامل در خودستایی عبارتند از:

عجب یکی از اصول رذائل می‌باشد و نقش مؤثری در پدید آوردن رذیله خودستایی دارد.
جهل به این که اگر انسان خود را به خوبی بشناسد و کوچکی خود را در برابر عظمت پروردگار و ناچیز بودن اعمالش را در برابر مسئولیت های سنگینی که بر عهده دارد و نعمت های عظیمی را که خدا به او بخشیده، بداند. هرگز گام در جاده خودستایی نخواهد گذاشت.
غرور و غفلت، و خود برتربینی و تفکرات جاهلی نیز انگیزه‌هایی برای این کار زشت است.

 

خودپرستی روانشناختی:

به این امر اشاره دارد که انسان‌ها معمولاً از طریق انگیزه‌های درونی خود برانگیخته می‌شوند. حتی اگر این اعمال چهره‌ای بشردوستانه هم داشته باشند، باز هم برای رضایت فردی خود شخص انجام می‌گیرند. این نظریه مدعی است که کمک افراد به دیگران در نهایت برای نفع و لذت شخصی است. بسیاری از ابعاد این نظریه غیرهنجاری است زیرا تنها مدعی توصیف چگونگی است و به «چگونه باید بودن» پدیده‌ها و بلقوه کردن حرفها کاری ندارد. اما به هر صورت این مبحث با دیگر شاخه‌های خودپرستی مانند خودپرستی اخلاقی و خودپرستی عقلایی مرتبط می‌شود و گاه بسیاری از نیت‌های پنهانی بشر را توصیف می‌کند.

والاترین جنبه خودپرستی روانشناختی، لذت‌باوری روانشناختی است که همانند تئوری خودپرستی، ادعا می‌کند پسآمد نهایی عملی که بشریت به صورت داوطلبانه انجام می‌دهد، برای جستجوی لذت و دوری از درد و رنج است. اما اختلاف پنهان این دو مبحث در این است که یکی به خود-انگیختگی بدون تفکر به تمام جنبه‌های سودجویانه کارها توجه دارد و دیگری بر لذت جویی مطلق. خودپرستی روانشناختی دارای وجوه متناقضی است.

خودگرایی اخلاقی

یا اخلاق خودپرستی هنجاری اخلاقی است که بر موضع خود-انگیختگی افراد تاکید دارد . این بحث به صورتی واضح از خودپرستی روانشناختی جداست زیرا خودپرستی روانشناختی بر این موضوع تاکید دارد که افراد کاری را انجام می‌دهند که نسبت به آن انگیزه مند باشند ولی اخلاق خودپرستی بر این امر تاکید دارد که این راه قانونی است و می بایست در این مسیر حرکت کرد و برای این منظور دست به آفرینش هنجارها و قوانین بدین منظور می‌زند . اخلاق خودپرستی همچنین از بحثهای فردگرایی و خودپرستی عقلایی نیز با همین استدلال متمایز می‌گردد . اخلاق خودپرستی با اخلاق بخشایش در تضاد است .

انواع خودپرستی اخلاقی
سه نوع دیدگاه درباره خودپرستی اخلاقی وجود دارد که با برچسب‌های فردی، شخصی و جهانشمول شناخته می‌شوند .

اخلاق فردی خودپرستی : تاکید می‌کند مردم باید کاری را انجام بدهند که برای آنها منفعتی را به دنبال دارد که این دیدگاه در اصل منفعت طلبی محسوب میشود.
اخلاق شخصی خودپرستی: تاکید می‌کند مردم باید کاری که آنها را برمی انگیزاند را انجام بدهند ولی این دیدگاه هیچ تعریفی از اینکه چه کاری و تحت چه شرایطی می بایست انجام گیرد را مشخص نمی‌کند .
اخلاق جهانشمول خودپرستی : بر پیدا کردن راه ارضای شخصی و پیش رفتن به آن سو تاکید دارد که منجر به هرج و مرج میشود.

خودپرستی عقلای

فرضیه ایست مبنی براینکه تعقیب منافع شخصی و خود-انگیختگی راه کار عقلانی ای محسوب می‌شود . خودپرستی عقلایی از دیگر انواع خودپرستی، مانند خودپرستی روانشناختی و خودپرستی اخلاقی متمایز است و دلیل تمایزش نیز تکیه بر عقلگرایی گرایی برای اثبات خودپرستی می‌باشد در حالی که خودپرستی روانشناختی بر انگیختگی و خودپرستی اخلاقی بر اخلاقیات تاکید دارد چنانچه اصلا در آن اخلاق رعایت نمیشود.

آقای آین راند، خالق خودپرستی عقلانیست. هرچند توجیهی عقلی بر آن بیان می دارد ولی نهایتا اعتراف میکند که یک نیاز عاطفست و حتی خود آین راند هم در توجیه خودپرستی عقلانی دچار تضاد شده است و در اصل ماده پرستی را رواج داده است. ضعف اساسی این فلسفه دوگانگی و درگیری درونی آن در تعبیر و تفسیر کردن وقوع پدیده‌هایی است که توسط همین انسانهای زنده صورت می‌گیرد .

نفس‌گرایی

فرضیه‌ای که معتقد است نفس انسان چیزی جز خود و تغییرات حاصله درنفس خود را نمی‌شناسد و این فرضیه یک جامعه مغرور تولید می کند.

خودپرستی

پدیده‌ای فلسفی, روانشناختی است مبنی بر ترجیح خود و خواسته‌های شخصی خود بر دیگران و خواسته‌های آنها . به بیانی دیگر خودپرستان ارتباطی است که فرد خود را در مرکز جهان ( هستی‌شناسی خود ) قرار داده و این موجودیت و هستی، فارغ از دیگران و دنیای آنها می‌باشد .

این مفهوم با خودشیفتگی یا نارسیسم رابطه تنگاتنگی دارد و ارتباط هر دو از طریق عشق افراطی به خود و غلوکردن در رابطه با انگاشتها و قابلیت‌های فردی است . فرد خودشیفته و یا خودپرست، دچار یک خود برتر بینی، عمیق و خیالی است که همین خصیصه روانشناختی، او را از حقایق موجود در محیطش دور نگه می‌دارد . وفتی این شاخصه‌های خودپرستانه به نهایت افراطی گری خود می‌رسند، موجب پیدایش جنبش هایی مانند فردگرایی خودخواهانه و نفی بشردوستی می‌شود . این افراد از دیگران استفاده ابزاری می‌کنند و خواسته‌های جمعی در ذهنیت آنها اموری عبث تجلی می‌کند و دائم از جمع گرایی فرار می‌کنند .

خودشیفتگی

بیانگر عشق افراطی به خود و تکیه بر خودانگاشت‌های درونی است. 

در روانپزشکی ، خود شیفتگی براساس خصیصه‌های روانی و شخصیتی در عشق بیش از اندازه به خود و خودشیفتگی بی حد و حصر شناسایی می‌شود و آن را نوعی اختلال روانی می‌دانند.

 فرهنگ خودشیفتگی را به این صورت توصیف می‌کنم که هر عملی که فرد انجام می‌دهد در راستای ارضای و بدست آوردن لذت درونی خود است. این توصیف نیز در مواقعی به کمک لیبرالیسم رقته‌است و برای توصیف صفات درونی لیبرالیسم مانند مسائل اجتماعی، جنسیتی و یا مذهبی به کار برده می‌شود. با تعاریفی که از خودشیفتگی به عمل آمده‌است، بیشتر محققان و جامعه شناسان، این صفت را تحلیل برنده اجتماع و جامعه می‌دانند و آن را در نقطه ماکزیمم فردگرایی قرار داده‌اند و فردی که دچار خودشیفتگی بی‌اندازه است، هیچ علاقهً درونی به دیگران ندارد.

منش نَراَندامه‌ای، گونه‌ای از خودشیفتگی و الگویی شخصیتی است که وجه مشخص آن رفتار خودستایانه و خوددوستدارانه، لاف‌زنی، اعتماد به نفس افراطی، تکبر، رفتار جنسی ـ اجباری و در برخی موارد خودنمایشگری یا پرخاشگری است.

———————

خود محوری و خودبینی چند قسم می شود:
۱- تمام تلاش و کوشش انسان برای خود و شکم و زندگی و فرزندان باشد. این خصلت خیلی شبیه حیوانات است.
۲- انسان همه چیز را برای خودش بخواهد و قانع نباشد و بیش از اندازه و نیاز جمع آوری کند, با این که می بیند دیگران ندارند و گرسنه اند, ولی اعتنایی به آنها نداشته باشد. این خصلت را آز و حرص می گویند که سرانجام آن بخل است. این صفت پست تر از صفت حیوانی است.
۳- انسان نمی خواهد دیگران چیزی داشته باشند و دائم نقشه می کشد دیگران را بیچاره و تهی دست کند ولو این که به خودش هم ضرر برسد. این حسد است که چنین شخصی از درون خود را نابود می کند و انسانیت را همانند خوره از بین می برد. پس »انانیت « همان خودبینی و خود محوری و خودخواهی است که اگر افراط شود, تکبر و حرص و حسد می شود و اگر تفریط شود, ذلت و خواری و پوچ گرایی می شود و اگر اعتدال رعایت شود, تواضع می باشد که مطلوب است. مرحله اولی که ذکر شد, تا اندازه ای خوب است, زیرا انسان باید به فکر خود و زندگی و زن و بچه باشد. این از دستورهای اسلامی است.» الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیله: تلاش برای زن و فرزند همانند جهاد در راه خدا است« اما اگر از این حالت خارج شود و به صورت حرص و آز و یا بدتر از آن حسادت درآید, انانیت مذموم و مورد نکوهش است.
پس انسان دارای دو نفس است که یکی از آنها را باید از بین ببرد و با آن مبارزه کند که پیروی نمودن از هواهای شیطانی و نفسانی است. این صفت انسان را از حالت اعتدال خارج می کند: مانند مرحله دوم و سوم که در بالا ذکر شد. به تعبیر قرآن با نفس اماره بالسوء باید مبارزه کرد; یعنی, با نفسی که انسان را به بدی ها امر می کند. جهاد اکبر همین است.
اما نفسی که موجب کرامت و عزت انسان است و او را از بدی ها وا می دارد و یا به خوبی ها امر می کند, مثل نفس لوامه و یا نفس مطمئنه; بسیار خوب است و باید آن را بزرگ شمرد. قرآن می فرماید: «و لله العزه و لرسوله و للمؤمنین: عزت و بزرگواری مخصوص خدا و پیامبر و مؤمنان است» (منافقون، آیه ۸). به خاطر عزت نفس است که امام حسین (ع ) می فرماید: »موت فی عز خیر من حیاه فی ذل ; مردن با عزت بهتر از زندگی با ذلت است «.
اسلام به ما اجازه نداده است برای مبارزه با نفس و انانیت از حد اعتدال خارج شویم, به طوری که مانند مرتاض های هندی به خود فشار آوریم و به اندک خوراک و خواب اکتفا نماییم و از لذت های دنیا کناره گیریم و یا مانند »ملامتیه « که برای مبارزه با نفس , خودشان را پست می پندارند و یا در انظار کارهای پستی انجام می دهند, تا مردم خیال کنند اینها انسان های بدی هستند و یا مانند ضعف گراها که آن قدر قدرت خود را تضعیف می کنند که گویا کمال انسان را در ضعف می دانند. همچون شاعر که گفته است:
نه آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند
چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم

پس باید از شیوه های صحیح جهت رفع صفت خودخواهی استفاده نمود که عبارتند از:
۱-  توجه به این که ما انسانیم و دارای کرامات انسانیت هستیم. در این آیه شریفه تفکر نماییم: قتل الانسان ما اکفره، من ای شیء خلقه، من نطفه خلقه فقدره، ثم السبیل یسره، ثم اماته فأقبره, (عبس, آیات ۱۷ – ۲۱).
۲- دیگران را دوست بداریم و به آنها محبت کنیم, زیرا اگر انسان نسبت به بندگان خدا خوش گمان بود و با دید مثبت به آنها نگریست و جنبه های خوب آنها را لحاظ کرد, اندک اندک نسبت به آنها محبت پیدا می کند و دوست داشتن دیگران موجب می شود انسان فقط خود را نبیند و از حالت خودخواهی او کاسته شود.
۳- واقع بینانه و به دور از افراط و تفریط به کاستی ها و ضعف ها و جهل های خود فکر کنیم.
۴- باور کنیم که هرگونه عزت و ترقی مادی و معنوی ضمن این که به فعالیت ما بستگی دارد وابسته به اراده و خواست خداوند است و اعمال خودخواهی نه تنها به ترقی انسان کمک نمی کند, بلکه می تواند در برانگیختن خشم خداوند مؤثر باشد و موجب ذلت و عدم موفقیت انسان در کارها گردد.
۵- به سنت مقابله به مثل که توسط خداوند در عالم اجرا می شود توجه کنیم و بدانیم اگر ما خودخواه بوده و به فکر دیگران نباشیم ناخودآگاه برخورد دیگران نیز در مقابل ما چنین خواهد شد که مسلما منجر به تلخی زندگی و درماندگی در بسیاری از امور می گردد.
۶- عمل خودخواهان را بنگریم و ببینیم تا چه اندازه موجب انزجار و ناراحتی اطرافیان نسبت به آنها می شود و از آن درس گیریم (ادب از که آموختی از بی ادبان ).
۷- برای رفع این صفت بد بسیار دعا و تضرع نموده و از خداوند مهربان بخواهیم تا در خودسازی کمکمان کند که چه بسیار بیماری های جسمی و روحی با دعا و توسل علاج گشته اند.

در این بخش، تلاش شد تا به بخش کوچکی از آسیب ناشی از خودمحوری اشاره شود.

خودمحوری نهایتا منجر به عدم تمکین، جدایی از مرجع و نهایتا مخالفت علنی با صالحین میشود.

فرزین نجفی پور: مسئول کلاس های بینش و رویا

درباره ی فرزین نجفی پور

پژوهشگر برتر کشور در چند سال متوالی - مخترع برتر کشور - ثبت 61 اختراع کاربردی در زمینه های کشاورزی، آبیاری، الکترونیک، رباتیک و هوا فضا - دارای مدرک کارشناسی ارشد - ارایه بیش از 100 مقاله علمی - دریافت دهها تندیس ویژه علمی - دریافت بیش از 150 تقدیر نامه از وزارت خانه ها و مراکز علمی و پژوهشی - برپایی بیش از 150 نمایشگاه تخصصی اختراعات - پیشگام در دفاع سایبری عملی از حریم جمهوری اسلامی ایران

همچنین ببینید

اعلام برنده ی سازنده ی کلیپ اختصاصی مهر ماه و آبان ماه

بدینوسیله خانم دلارام حسینی بعنوان برنده ی کلیپ مختص سایت ماکزیمم تکنیک در مهر ماه و ...